«فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انْفِصَامَ لَهَا»
«پس هر كه به طاغوت كافر شود و به خداوند ايمان آورد، قطعاً به دستگيره محكمى دست يافته، كه گسستنى براى آن نيست.»
پیشنیاز ایمان؛ کفر به طاغوت
بهتعبیر امیرالمؤمنین علیهالسلام، ایمان «عَقدُ القَلب» است؛ یعنی دل باید به خدا، قیامت، پیامبران، کتاب، فرشتگان و غیب گره بخورد؛ اما این پیوند قلبی یک پیشنیاز مهم دارد: «یَکفُر بالطّاغوت»؛ یعنی انسان باید نخست از طاغوت بیزاری جوید و دل را از آلودگیهای فکری و نفسانی پاک کند.
در حقیقت، ایمان فقط با تخلیه ممکن میشود؛ تا دل از منیتها، جهالتها، تکیه بر غیر خدا و توهّمات خالی نشود، مجالی برای تهذیب و تطهیر قلب نخواهد بود. نقطۀ آغاز ایمان، آن لحظهای است که انسان عمیقاً باور میکند هیچکس جز خدا کارساز نیست.
تلبّس به ایمان؛ نفی طاغوت و اثبات خدا
آیتالله جوادی آملی میفرماید: «تلبّس به ایمان و توحید یعنی آنکه ایمان را نهتنها در لفظ و اعتقاد؛ بلکه در وجود و جامعه تحقق بخشیم. برای آنکه انسان به زیبایی و زینت ایمان برسد، نخست لازم است قلب را از آلودگیهای کفر و خباثت رذیلتهای اخلاقی شستوشو دهد؛ چراکه ایمان و کفر هرگز با هم جمع نمیشوند.
عبارت قرآنی «یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤمِن بِاللّهِ» نمایانگر نفی طاغوت و اثبات خداست که هم در مقام اعتقاد و هم در مقام عمل معنا پیدا میکند. عملی کردن این اصل، بهمعنای دست کشیدن از دلبستگی به امور ناپایدار و بیریشۀ دنیوی است و زدودن غبار تیره شرک از فطرت پاک و نورانی.
در واقع، این دو عبارت، دو امر جدا نیستند؛ و تقدم کفر به طاغوت بر ایمان به خدا، بهمعنای اولویت حقیقی آن نیست؛ بلکه این تقدم، وسیلهای است برای زدودن غبارهای فطرت و آمادهسازی آن جهت ظهور و درخشش اصل ایمان، که در اعماق جان انسان نهاده شده است.»
آغاز ایمان با تصمیم من
فاعلِ «یَکْفُرْ»، من هستم! برای ورود به دایرۀ ایمان، نیازی نیست کُد خاصی داشته باشم یا امتیاز ویژهای کسب کنم؛ اما باید دو حرکت روشن و اساسی انجام دهم:
۱. کفر بورزم به طاغوت؛ یعنی از هر قدرت پوشالی، منیت، سلطۀ باطل و تکیهگاه غیر خدایی دل بکَنم.
۲. ایمان بیاورم به خدا؛ یعنی دلم را به تنها حقیقت پایدار، یعنی خدای متعال، گره بزنم.
مراتب ایمان به خدا از منظر ملاصدرا
مرحوم ملاصدرا در تبیین معنای «یُؤمِنْ بِاللّهِ» میفرماید: «ایمان به خدای سبحان، صرفاً یک باور ساده نیست؛ بلکه مجموعهای از چند اعتقاد بنیادین است:
- ایمان به توحید؛ یعنی باور به یگانگی خدا، همان حقیقتی که در دل آن حکایت کهن نهفته است: «یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.» این ایمان یعنی فهم عمیق اینکه در عالم وجود، هیچکس جای خدا را نمیگیرد و هیچکاری جز به ارادۀ او صورت نمیپذیرد.
- ایمان به صفات خداوند؛ یعنی باور به آن خدایی که دل به او سپردهایم، چون او صاحب کاملترین صفات است: قدرت، علم، رحمت، عفو، جود و همه کمالات دیگر.»
این نوع ایمان، هم اعتقاد به صفات ثبوتیه خدا را دربر دارد، و هم نفی صفات سلبیه؛ به این معنا که خداوند نه غافل از بندگان است، نه ناتوان، نه نادان، نه ناشنوا و نه نابینا.
در واقع، «یُؤمِنْ بِاللّهِ» یعنی همه صفات کمالیه در خداوند جمع است؛ یعنی همه آن نامهایی که در دعای جوشن کبیر آمده است، نامهایی واقعی و زندهاند. دعاکننده در شبهای قدر باید تلاش کند تا تمام آن اسامی و صفات الهی را در گوشهگوشۀ وجود خویش بنویسد. ایمان به خدا، اگر حقیقی باشد، یعنی صفات الهی باید در جانِ ما اثر کند و در رفتار ما تجلّی یابد.
ایمان، عقدی با خدا؛ با دلی عاشق و یقینی روشن
در اینجا سخن از «یَعلَم» نیست، بلکه سخن از «یُؤمِن» است. در «یَعلَم»، انسان میداند که خداوند همهکاره است، ناصر اوست؛ ولی هنوز به یقین نرسیده است؛ اما «یُؤمِن»، معامله است؛ عقدی است که باید با یقین بسته شود و این یقین، تنها از دل برمیخیزد. در ایمان، رئیسِ بدن ــ یعنی قلب ــ باید به میدان بیاید؛ نه صرفاً عقل، نه نفس.
ایمان، دلسپردگی است؛ دل باید عاشق شود، دل باید فاعلیت خدا را بپذیرد، به صفات ثبوتیۀ او یقین پیدا کند و صفات سلبیۀ او را با جان تصدیق نماید. خدا همواره در میدان است؛ این منم که باید قلبم را، امیرِ وجودم را، به صحنه بیاورم و با تمام هستیام بگویم: «یُؤمِن بِاللّهِ». این ایمان، شبیه به نشستن بر سر سفرۀ عقد است با معشوقی که هنوز ندیدهای؛ اما به حکم فطرت، به صداقت او دل بستهای. هرچه معرفت افزون شود، این عقد، آگاهانهتر و عاشقانهتر میشود و آنگاه است که ایمان، نه تقلید است و نه ترس؛ بلکه محبت است و معرفت.
«یُؤمِن بِاللّهِ»؛ یعنی انسان ایمان دارد به قدرت، حکمت، علم، شنوایی و بینایی خداوند؛ یعنی باور دارد که خدا دعای او را میشنود، اجابت میکند و با رأفتی بیپایان او را دوست دارد؛ حتی بیش از آنکه انسان خود را دوست بدارد، خداوند بندهاش را دوست دارد.
جلوههای ایمان در ملک و ملکوت
مرحوم ملاصدرا در تفسیر این آیه میگوید: «یُؤمِن بِاللّهِ» یعنی ایمان انسان، فقط در سطح ظواهر این جهان نیست؛ بلکه باور دارد که ورای این عالم ماده، عالَمی دیگر هست؛ عالمی که ملکوت اعمال در آن جلوهگر میشود.
در آن عالم، مفاهیمی چون معرفت به خدا، لطف الهی، و محبت ربّ به عبد، نه صرفاً یک معنا بلکه در قالب و صورتی قابل شهود و تجربه، مُمثّل میشوند؛ محبت خدا، نوری میشود که میتوان آن را دید؛ معرفت به خدا، صورتی میگیرد که میتوان آن را حس کرد. ایمان، تنها تصدیق ذهنی نیست؛ بلکه پای نگریستن به ملکوت در میان است.
متقین و چشم گشوده بر غیب
ملاصدرا در آغاز تفسیر سوره بقره، در شرح آیۀ «ذٰلِكَ الْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ»[1] میفرماید: نخستین ویژگیای که قرآن برای متقین بیان میکند، ایمان به غیب است. اما ایمان متقی به غیب یعنی چه؟ یعنی متقی باور دارد که پشت پرده این جهانِ محسوس، عوالمی دیگر در کار است. او هرگز در دنیای مادی متوقف نمیماند؛ بلکه دائماً با خود حدیث نفس دارد که: چرا اینقدر در ظواهر این دنیا غرق شدهای؟ چرا فقط همین عالَم را میبینی؟ مگر نه اینکه حقیقت، ورای محسوسات است؟!
ایمان به غیب، یعنی ایمان به چیزی که با چشم ظاهری دیده نمیشود؛ اما اگر به اذن خداوند آشکار شود، متقی آن را انکار نمیکند؛ چرا که جانِ او، آمادگی رؤیت ملکوت را دارد. در واقع، خداوند وجود متقی را بهگونهای ساخته که قادر است پشت پردۀ این عالم را، نه با خیال؛ بلکه با نوری از یقین، ببیند.
حکایتی نورانی از زندگی مرحوم آیتالله مرعشی نجفی
از مرحوم آیتالله مرعشی نجفی نقل شده است: در آغاز طلبگیام، با وجود تدریس برخی دروس، زندگی بسیار سخت و در نهایت فقر میگذشت؛ اما این فقر چندان مرا نمیآزرد. آنچه دلم را به درد میآورد، دو چیز بود: نخست، اینکه چرا بعضی از معممین، با وجود پوشیدن لباس حضرت ولیعصر، آداب و اخلاق شایستهای ندارند؟ و دوم، ضعف بیناییای که هر روز بیشتر میشد؛ اما مهمتر از همه اینها، دعای همیشگیام این بود:
«اللّهُمّ أخرِج حُبَّ الدنیا عَن قَلبِی»
از خدا میخواستم که ریشۀ محبت دنیا را از دلم برکَند. در همان ایام، با وجود تمام سختیها، در دلم امیدی به زیارت خانۀ خدا داشتم. حتی با خودم شرط کرده بودم: اگر روزی به حج رفتم و در آنجا از دنیا رفتم، دلم میخواهد در مکه یا مدینه دفن شوم.
روزی به حضرت اباعبدالله علیهالسلام توسل پیدا کردم. با اندک پولی که داشتم به کربلا رفتم. در نهر غسل کردم و نزدیک غروب به حرم رسیدم. دربان حرم را میشناختم. از او خواستم که امشب کلید را به من بسپارد، در را ببندد و برود. میخواستم تا صبح، تنها در حرم بمانم. در حرم، نمیدانستم کجا بنشینم. با خودم گفتم: امام در زمان حیاتشان، توجه ویژهای به حضرت علیاکبر داشتند؛ اگر من هم به علیاکبر توجه کنم، شاید امام بیشتر متوجه من شوند. پایین پای حضرت نشستم. در همان حال، صدای قرآن با سوز و حال شنیدم. دیدم پدرم نشسته است. کنار او سیزده رحل قرآن چیده شده بود. جلوی خودش هم یک رحل. پرسیدم: اینجا چه میکنی؟ گفت: ما چهارده نفر هستیم که همیشه اینجا قرآن میخوانیم. اسامی را شمرد، بعد پرسید: تو برای چه آمدهای؟ گفتم: چند حاجت دارم. پدرم گفت: با خود امام در میان بگذار. پرسیدم: امام کجا هستند؟ فرمود: بالای ضریح.
«یُؤمِنون بالغیب» یعنی همین! این همان ملکوت است.
پدرم گفت: عجله کن، یکی در راه بیمار شده و حضرت میخواهند به عیادتش بروند. رفتم و در دل به حضرت توجه کردم. امام جواب سلامم را داد و فرمود: «بیا بالا.» گفتم: آقا، من قابل نیستم.
دوباره فرمود: «بیا بالا.» باز هم شرم داشتم! فرمود: «پس آمدهای چه میخواهی؟!» عرض کردم: آنچه که عیان است، چه حاجت به بیان است. شما بهتر از من میدانید چه میخواهم…
در همان لحظه، تمام آن رنج درونیام نسبت به بداخلاقی برخی اهل ظاهر، از دلم بیرون رفت. نگاهی تازه پیدا کردم؛ فهمیدم که همه متدینین خوباند، و اگر جایی عیبی هست، از زاویه نگاه من است، نه از حقیقت آنان. قلبم آرام گرفت.
حضرت قلمی به من داد و فرمود: «بنویس، و بهسرعت بنویس!» همۀ حاجتهایم روا شد؛ اما یک چیز را نگفتم… و آن، حج بود.»
و همانطور که میدانید، آیتالله مرعشی نجفی هرگز به حج نرفت! پس اگر خواستهای دارید، آن را صریح و روشن نزد امام حسین علیهالسلام مطرح کنید. اگر حضرت پرسید: «چه میخواهی؟» نگویید: «خودتان میدانید!» بگویید؛ چون این گفتن، خود نوعی ادب است.
روز و شب با تو بودنم هوس است
با تو بودن، نبودنم هوس است
ایمان به غیب؛ راهی فراتر از مصالح ظاهری
ملاصدرا در تفسیر سورۀ مبارکه بقره میفرماید: «خداوند برای متقین صفتی ویژه قرار داده است: «یُؤمِنونَ بالغَیب»؛ یعنی مؤمنان واقعی باور دارند که در لایهای از وجودشان، مصالح و ابزار مادی اصلاً نقشی ندارند.»
مثلاً، کسی که میخواهد علامه شود، در نظر بسیاری، نیازمند سالها کسب علم و بهرهمندی از ابزار و منابع است؛ اما متقی ایمان دارد که آن مسیر صدساله در مدرسه اباعبدالله علیهالسلام میتواند در یک شب طی شود؛ چرا که ایمان به غیب یعنی باور به وجود عالمی که «مصالح ساختمانی» در آن کارآمد نیست.
غیب، یعنی جهانی که نیاز به ابزار و مصالح ندارد. مانع واقعی دریافت حقیقت، خود انسان است، نه کمبود وسایل.
شخصیتهایی چون حُرّ و زهیر، مصداق روشن این ایماناند. متقی بر این باور است که امام حسین علیهالسلام نزد خداوند آنچنان آبرو و منزلتی دارد که میتواند بدترین بیماریهای روحی، معنوی، اخلاقی و جسمی را شفا دهد.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند؟
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
ایمان بالله؛ باور به قدرت، حکمت و فعل الهی
«یُؤمِنُ بِاللّهِ» یعنی ایمان به قدرت بیکران و حکمت بینظیر خداوند، ایمان به رحمت و رأفت بینهایت او، ایمان به لطف دائم و مستمر خداوند که هر لحظه شاهد و ناظر بر اعمال ماست. ایمان به اینکه خدا صدای داعی را میشنود و به او تعالی میبخشد، ایمان به اینکه خداوند جمال و زیبایی میآفریند و میان ما و بدیها حائل میشود؛ همه این معانی در فراز «یُؤمِنُ بِاللّهِ» جلوهگر است.
ایمان بالله یعنی باور به این حقیقت که هر فعل نیک و درستی که انجام میشود، ریشه در فعل خدا دارد. «یُؤمِن بِاللّهِ»؛ یعنی ایمان به فاعلیت خدا؛ یعنی هر فعل درستی از هر فاعلی در عالم صادر میشود، فعل خداست، فعل ما نیست. خدا فاعل است؛ یعنی فاعلی حکیم، قادر، سمیع و بصیر.
ایمان به خدا یعنی باور به این حقیقت که تنها خداست که به حق در عالم فاعلیت دارد. از این رو، ایمان واقعی ایجاب میکند که در زندگی هیچگاه امضای کارهای ما به نام خودمان نباشد؛ اگر جایی احساس ضربه، شکست یا عقوبتی میکنیم، بهخاطر این است که امضای خداوند را جعل کردهایم؛ یعنی نقش خدا را به خود نسبت دادهایم و خود را قائممقام او قرار دادهایم. جعل امضا در این معنا، کاری بس خطرناک است که آثار آن مانند عقوبت، زندان روحی و حبس ابد معنوی است؛ چون کسی که خود را فاعل اصلی بداند، عملاً جای خدا نشسته و مسیر کمال خود را منحرف ساخته است. اگر انسان ادعا کند که این فعل از آن اوست، در واقع دزدی کرده است؛ چراکه خداوند فرموده است:
«السَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا»[2]
و این حکم به این دلیل است که دزد کاری را که خدا انجام داده، به نام خود ثبت کرده است.
ایمان به افعال خداوند؛ یعنی پذیرش کامل و بیعیب و نقص بودن هر کاری که خدا انجام میدهد. مصلحت خدا اقتضا کرده است که فاعلیت خود را در عالم ظاهر سازد؛ این است جوهر «یُؤمِنُ بِاللّهِ».
ایمان به احکام الهی؛ تفکیک کمال از نقص
معنای دیگر ایمان، ایمان به احکام تکوینی و تشریعی است؛ احکامی که همگی جعل خداوند و مظهر حکمت او هستند؛ از این رو هرگز نباید با آن احکام به جدال برخاست یا درگیری ایجاد کرد.
ایمان یعنی باور به اینکه تمام کمالات صادره در عالم، محصول ذات مقدس خداوند است؛ اما هر شر، نقصان و نقصی که مشاهده میشود، عَرَضی است و ناشی از خود انسانهاست؛ زیرا خداوند سبحان، واجِبالوجود و وجود محض است و هرگز ذرهای نقص و کمبود در ذات او راه ندارد.
کسی که ایمان واقعی دارد، میداند هر آشوبی که در زندگیاش رخ میدهد، از جانب خود اوست، نه از سوی خداوند. همچنان که قرآن کریم میفرماید:
«سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ»[3]
«خداوند منزه است از هر آنچه که مردم به او نسبت میدهند.»
ایمان بالله شامل ایمان به ملائکه و امدادهای غیبی
مرحوم ملاصدرا میفرماید: عبارت «وَ یُؤمِنُ بِاللّهِ» شامل ایمان به ملائکه نیز میشود، همانطور که در قرآن آمده است:
«شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»[4]
«خدايى كه همواره به عدل و قسط قيام دارد، گواهى داده كه معبودى جز او نيست و فرشتگان و صاحبان دانش (نيز به يگانگى او گواهى دادهاند) جز او كه مقتدر حكيم است، معبودى نيست.»
در واقع، امدادهای غیبی و یاریهای ناپیدا در زندگی ما از طریق ملائکه صورت میگیرد؛ زیرا خداوند میفرماید:اگر بندۀ من باشی، همۀ جنود و نیروهای الهی را در اختیار تو قرار میدهم.
ایمان بالله یعنی باور به اینکه خداوند جنودی دارد که در افعال خیر ما را یاری میکنند و اگر این افعال صرفاً به خود ما نسبت داده شود، ناقص و ناتمام خواهد بود.
خداوند ملائکی دارد که پیوسته در رفت و آمد هستند، در هنگام بیماری برای عیادت میآیند و در لحظۀ مرگ بر سر قبر بنده حاضر میشوند. بنابراین، اگر بنده در بندگی خود کامل باشد، هیچ نیازی به غیر خدا و ملائکۀ ظاهری ندارد؛ چرا که پشت پردۀ این نیروهای محسوس، نیروهای غیبی و الهی در حال عملاند. همانگونه که در زیارت جامعه کبیره آمده است: «مُخْتَلَفُ الْمَلائِكَةِ»؛ ملائکهای متفاوت و متکثر در خدمت بندگان مؤمناند.
ایمان به ملکوت؛ حضور فراموششده در زندگی ما
آیتالله بهجت میفرمود: «هر جا که ذکر اباعبدالله علیهالسلام برپا شود، همانجا حکم حرم را دارد؛ و حرمها محل رفتوآمد و تردّد فرشتگان الهی.»
آشیخ مرتضی حائری نیز میگفت: «شبها ملائکه مرا برای نماز بیدار میکنند. گاه میگویند: «آشیخ مرتضی!”، گاه:« شیخ مرتضی!» و زمانی فقط میگویند: «مرتضی!»… این تفاوت در خطاب بستگی دارد به عمل روزانهام و اینکه کدام ملک مأمور بیدار کردن من باشد.»
با این حال، گویا «یُؤْمِنُ بِالْمَلَائِكَةِ» در زندگی ما کمرنگ شده است. کمتر به یاد داریم که هنگام نماز، صفهایی از ملائکه پشت سر ما به نماز میایستند.
پس آنجا که قرآن میفرماید: «وَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ»، مقصود تنها ایمان به ذات خداوند نیست؛ بلکه ایمان به خدای جلیلالقدری است که سپاهی از ملائکه و نیروهای غیبی در فرمان اویند؛ جنودی که کارهای عالم را به ارادۀ الهی تدبیر و اجرا میکنند. و این است آن ایمان زنده و نافذ به ملکوت، که باید در جان مؤمن حضوری دائمی داشته باشد.
ملائکه؛ همسفران طاهرِ مسیر بندگی
مرحوم ملاصدرا میفرماید: «در پی ایمان بالله، باید به ملائکه نیز ایمان آورد؛ اما این ایمان، مراتبی دارد:
نخست، ایمان به وجود ملائکه در عالم هستی است؛ موجوداتی لطیف، غیبی و مأمور الهی که حضورشان واقعی است و دائماً در کارند. وقتی چنین ایمانی در دل ریشه بدواند، آدمی مراقب طهارت خود میشود؛ چراکه ملائکه از نجاست اذیت میشوند. پس با وضو بودن، نوعی ادب در برابر حضور فرشتگان است.
مرتبۀ دوم ایمان، باور به این است که گروهی از ملائکه پیوسته همراه ما هستند؛ فرشتگانی که طاهر، معصوم و مطهّرند. خداوند آنقدر بندگانش را عزیز میدارد که این موجودات گرامی و مقدّس را همنشین آنان قرار داده است:
«عِبادٌ مُکْرَمُونَ، لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ، وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ»[5]
«بندگانی گرامیداشته که هرگز از فرمان خدا پیشی نمیگیرند و تنها به امر او عمل میکنند.»
این ملائکه، جلوهای از کرامت الهی در زندگی ما هستند؛ اما دریغ که ما، بهجای توجه به این همراهان غیبی، خود را در حصار محسوسات و ظواهر دنیایی زندانی کردهایم؛ و همین غفلت، سبب تنگحالی و بدحالی ماست.
ملاصدرا میگوید: «یکی از حکمتهای همراهی انسان با ملائکه، این است که مغرور نشود. انسان بداند که تنها نیست و پیوسته در معرض تدبیر ربوبی قرار دارد. ربوبیت خداوند ایجاب میکند که رابطهای دائم میان انسان و فرشتگان برقرار باشد؛ فرشتگانی که خالصانه بندگی میکنند و هیچ طلبی از عبادت خود ندارند، و با این حال، مأذوناند تا در زندگی ما نقشآفرین باشند.»
در حقیقت، یکی از زیباییهای پنهان و فراموششدۀ حیات مؤمنانه، همین همنفَسی با ملائکه است؛ همنفسیای که ما را به آسمان نزدیک میکند، اگر به آن ایمان بیاوریم و آگاه بمانیم.
مراتب فرشتگان
ملاصدرا میفرماید: «پایینترین مرتبه از مراتب ملائکه، آن گروهی هستند که مأمور رساندن خیرات به این عالماند؛ از جمله فرشتگان نازلکنندۀ باران، برف، روزی و دیگر نعمات الهی. اینان واسطۀ فیضاند، نه سرچشمۀ آن.»
به هنگام نزول باران، زمین آکنده از فرشتگان میشود. از همین رو در روایات آمده است که چنین لحظاتی، لحظات استجابت دعاست؛ چرا که در آن حال، درهای رحمت گشوده و واسطههای آن حاضرند. پس اگر دل به دعا گشودید، درنگ نکنید.
قرآن نیز درباره دستهای از ملائکه میفرماید: «یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا»[6] یعنی فرشتگان برای مؤمنان استغفار میکنند؛ دعایشان برای پاکی و بخشایش بندگان مؤمن است.
اما این، همۀ مراتب فرشتگان نیست. گروهی دیگر از ملائکه، فراتر از ادراک عالم طبیعتاند؛ فرشتگانی که به «مُهَیمِن» معروفاند. آنان، چنان غرق در شهود حضرت حقاند که اصلاً از خلقت آدم و تحولات عالم طبیعت بیخبرند؛ چنان در جذبۀ جمال الهی مستاند که چیزی جز او نمیبینند و از همه چیز غیر از حق، غافلاند.
این تفاوت مراتب، نشانۀ تنوع عظیم در جهان غیب است؛ و جلوهای از نظم و حکمت ربوبی در تدبیر هستی. هر فرشتهای در جای خود، در سلسلۀ فیض الهی مأموریتی دارد؛ و انسان، اگر اهل ایمان و معرفت باشد، میتواند با این مراتب غیب ارتباط معنوی برقرار کند و سهمی از این ارتباط قدسی در زندگیاش جاری سازد.
فرشتگان؛ از اطاعت بیچون تا دعای بیمنت
خدای سبحان در وصف جبرئیل علیهالسلام، در سوره تکویر میفرماید:
«ذِي قُوَّةٍ عِندَ ذِي ٱلۡعَرۡشِ مَكِينٖ. مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ»[7]
این آیات پرده از عظمت فرشتۀ وحی بر میدارند؛ جبرئیلی که مقتدر است، نه از خود بلکه به سبب قربی که نزد عرش الهی دارد. «ذِی قُوَّةٍ» است؛ اما قوّتش از محضر خداوند نشأت میگیرد، نه از ذات خویش. «مُطَاعٍ» است؛ یعنی دیگر فرشتگان مطیع اویند و فرمانش را بیچونوچرا اجرا میکنند. «أَمِينٍ» است؛ چون هیچ دخل و تصرفی در امر الهی ندارد. اصلاً ماهیت ملک این است که جز بندگی و اجرای فرمان، چیزی از خود ندارد؛ و همین بیتصرفی، نشانۀ امانت و طهارت وجودی اوست.
ما انسانها، در زندگی روزمرۀ خود، با این سلسلۀ ناپیدای اطاعت در ارتباطیم. شبکهای از نیروهای غیبی، مأمور دعا برای مؤمنان هستند؛ چنانکه در قرآن آمده است:
«يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا»[8]
فرشتگان، برای اهل ایمان استغفار میکنند، بیآنکه چیزی بخواهند یا توقّعی داشته باشند. این حقیقت در حدیث شریف کساء با جلوهای خاص بیان شده است: ملائکه، پیش از آنکه از آنان درخواستی شود، برای اهل کساء و دوستداران آنان دعا میکنند. آنان دعای برای محبان امیرالمؤمنین علیهالسلام را نهتنها وظیفه، بلکه مایۀ افتخار خود میدانند.
فراتر از این، در روایات آمده است: در حلقات درسی که در آنها ذکر حقایق، معارف و یاد خداست، فرشتگان حاضر میشوند و آن مجلس را تا قیامت ترک نمیکنند. حضورشان، پایان ندارد؛ چون هر آنچه به عالم غیب متصل شود، جریانی مییابد که ابتر نیست. هر سخن الهی، هر نیت پاک، هر زمزمۀ معرفت، تا ابد در ملکوت تداوم دارد.
این، معنای حیات طیبه است: زندگیای که به جای اتصال صرف به ظاهر دنیا، با ریشه در عالم غیب، پیوسته و زنده و پرجریان باقی میماند.
ملائکه؛ واسطههای رحمت در مسیر زیارت
خدای متعال در قرآن، به انواعی از فرشتگان قسم خورده است؛ و این نشان از عظمت و نقش حیاتی ملائکه در نظام هستی دارد. ملک، در عالم ماده و معنا، کارگزار فیض و واسطۀ رحمت است. یکی از لحظات برجستهای که این نقشآفرینی بهوضوح درک میشود، هنگام ورود به حرمهای اهلبیت علیهمالسلام است.
زائر، وقتی قدم در صحنۀ زیارت میگذارد، ناخودآگاه وارد حوزۀ تعامل با عالم ملکوت میشود. در این فضا، با زبان دل از همۀ ملائکه اجازه میگیرد و از خدای سبحان میخواهد که دعای آنها را شامل حالش گرداند.
از ایمان به خدا تا فنا در ولایت
«یُؤمِن بِاللّهِ» تنها بهمعنای ایمان به ذات خداوند متعال نیست؛ بلکه در بردارندۀ ایمان به همۀ حضرات معصومین علیهمالسلام نیز هست. چراکه ایشان، به تعبیر زیارت جامعه کبیره، «وَالأْدِّلّاءِ عَلى مَرْضاتِ اللّه» اند؛ راهنمايانی هستند که انسان را به رضای الهی هدایت میکنند.
اما در میان این انوار مقدس، حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام جایگاهی بیمانند دارد. در روایت در باب سلام به حضرت، چنین آمده است:
«السَّلامُ عَلَى الدَّلِیلِ عَلَى ذاتِ اللّه»[9]
یعنی او راهنمایی است نه فقط به صفات خدا، بلکه به خود ذات مقدّس الهی. امام حسین علیهالسلام انسان را متوقف بر نشانهها و اسماء نمیکند؛ بلکه او را تا مرز فنا در ذات ربوبی میبرد. به همین دلیل، هرچه انسان با حضرت بیشتر پیوست پیدا کند و تسلیم مطلق او شود، دیگر هیچ موجودی برای او نقش و اعتباری نخواهد داشت؛ وجود او چنان سرشار از نور ولایت میشود که جز خداوند، در منظر او هیچکس و هیچچیز باقی نمیماند.
زائر کربلا؛ مهمان ملکوت، نه فقط زائر زمین
از همان لحظهای که زائر از خانه راه میافتد، مورد توجه ملائکه قرار میگیرد. فرشتگان، بر او نازل میشوند و برایش دعا میکنند. هنگام رسیدن به بارگاه نورانی، خود حضرت سیدالشهدا علیهالسلام برای زائر دعا میفرماید و در بازگشت نیز، ملائکه مشایعت میکنند و دوباره دعا و استغفارشان شامل حال او میشود.
در این مسیر، سیلی از دعاهای ملکوتی بهسوی زائر جاری میشود؛ سیلابی از رحمت که سرعت سیر او را بیشتر میکند و موانع و حجابها را از میان برمیدارد. چراکه ملائکه، کریماند و مأمور رحمت و حضورشان در مسیر زیارت، نشانهای از پذیرش و کرامت الهی است. چه زیباست که زائر بداند، تنها نیست؛ همسفرانی دارد از عالم غیب، که در هر قدم، دعایش میکنند.
در منابع معتبر آمده است که چهار هزار فرشته، برای یاری امام حسین علیهالسلام در کربلا نازل شدند؛ اما حضرت، اجازه دخالت نداد. آن ملائکه، از آن روز تا قیامت، در اطراف قبر مطهر حضرت ساکناند و بیوقفه برای زائران آن سرزمین مقدّس دعا میکنند.
زیارتنامهها نیز این حقیقت را بازتاب دادهاند. از جمله این تعبیر نورانی که در وصف سیدالشهدا آمده است:
«السَّلامُ على مَنِ الإِجابَةُ تَحتَ قُبَّتِهِ»[10]
«سلام بر آنکه اجابت دعا، در زیر گنبد او تضمین شده است.»
آری، آنگاه که باب ارتباط با نیروهای غیبی در زندگی مؤمن باز شود، جهان برایش چهرهای تازه مییابد. دیگر همه چیز در نگاهش خلاصه در اسباب مادی نیست؛ چرا که ملائکهای که در کربلا مأمور دعا برای زائراناند، نفسِ حضورشان، افق دید انسان را از خاک به افلاک میبرد.
زائر کربلا، اگر با معرفت قدم بگذارد، درمییابد که تنها نیست. ارتشی از فرشتگان، غبار راهش را طلا میکنند و دعای استغفارشان، مسیر روح او را صاف و روشن میسازد.
اینچنین است که زائر، در مسیر زیارت، از نگاه محدود انسانی خارج میشود و به وسعتی از معنا میرسد که تنها با چشم دل قابل دیدن است. افقی که در آن، زمین کربلا به آسمان متصل است و دعا، نه از خاک، بلکه از عرش اجابت میشود.
دو مقدمه برای تمسک به «عروة الوثقی»
مرحوم ملاصدرا میگوید: برای تمسک به «عُرْوَةُ الْوُثْقَی» دو مقدمه لازم است:
- تخلیه ؛ یعنی خالی شدن از هر امر نازیبایی؛
- تحلیه؛ یعنی آراسته شدن به انواع کمالات و این آراسته شدن باید توسط خود فرد صورت گیرد.»
یکی از زیباترین و مهمترین انتخابهای زندگی این است که انسان، هر آنچه را که نباید در زندگیاش باشد، کنار بگذارد و در مقابل، هر آنچه را که باید باشد، در دل و جانش جای دهد.
اگر این دو گام بهدرستی برداشته شود، آنگاه به فرموده قرآن: «فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَیَ»؛ یعنی انسان، محکمترین دستاویز نجات و هدایت را چنگ زده است.
تاریخ جلسه: 1402/5/15 – جلسه شانزدهم
«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»
[1]. سوره بقره، آیه 2.
[2]. سوره مائده، آیه 38.
[3]. سوره صافات، آیه 159.
[4]. سوره آل عمران، آیه 18.
[5]. سوره انبیاء، آیه 26 و 27.
[6]. سوره غافر، آیه 7.
[7] . سوره تکویر، آیه 20 و 21.
[8]. سوره غافر، آیه 7.
[9]. دلائل الإمامه، ص۱۸۱.
[10]. دانشنامه امام حسین علیهالسلام، ج۱۲، ص۲۷۶.