تفسیر آیه 3 سوره حشر

مقدمه

 

قبل از اینکه به تفسیر آیه دوم پرداخته شود، لازم است که ربط بین این سوره و سورۀ سابق (مجادله) بیان شود. در سورۀ مبارکۀ مجادله آیۀ 21 پیغمبر از قول خدای سبحان اعلام می‌کند:

«كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی»

این قانون قطعی و حتمی است که حتماً من خدا و فرستادگانم غالب می‌شویم؛ چون «إِنَّ اللَّهَ قَوِی عَزِیزٌ».

سپس خداوند در در آیۀ 22 حزب الله را معرفی می‌کند:

«لَا تَجِدُ قَوْمًا یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُم»

هيچ قومى را نمى‌يابى كه به خدا و قيامت مؤمن باشند و (در همان حال) با كسى كه در برابر خدا و رسولش موضع گرفته است، مهرورزى كنند، حتّى اگر پدران يا پسران يا برادران يا خويشانشان باشند.»

حزب الله چون اعتقاد به خداوند و روز قیامت دارند، دنیا را محل استقرار نمی‌‌دانند.

 

 خصوصیت اصلی حزب اللّه

 

  1. درجۀ مودت‌ حزب الله تنظیم شده است؛ از این رو نسبت به کسی که با خدا و رسول دشمن است؛ اگر چه آن فرد پدر، فرزند، برادر، دوست یا قوم و خویشاوند او باشد، ذره‌ای مودت ندارد. خصوصیّت اصلی حزب اللّه، غیر از ایمان به مبدأ و معاد، تنظیم محبت است که هرگز با دشمن خدا دوستی ندارند.
  2. خدا در دل‌های اینها مُهر ایمان زده است: «اولَٰئِكَ كَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ»[1]؛
  3. از تأیید الهی برخوردارند: «وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ»؛
  4. خدا از اینها راضی است: «رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ»؛
  5. آنها هم خدا را می‌پسندند: «وَ رَضُوا عَنْهُ».

ذکر سورۀ حشر پس از سورۀ مجادله از آن‌روست که ارادۀ خدای سبحان بر این قرار گرفته است که برتری و غلبۀ اولیائش را آشکار سازد، و با اشاره به نمونه‌ای عینی و تاریخی در زمان پیامبر، پرده از آن بر می‌دارد.

 

خداوند در آیه 2 سوره حشر می‌فرماید:

 

«هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِنْ دِیارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ یخْرُجُوا ۖ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیثُ لَمْ یحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یخْرِبُونَ بُیوتَهُمْ بِأَیدِیهِمْ وَ أَیدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصَارِ»

 

«اوست آن كه كسانى از اهل كتاب را كه كفر ورزيدند براى اولين بار از خانه‌هايشان بيرون راند، با آنكه شما گمان نداشتيد كه آنان (با داشتن آن همه قدرت، به آسانى) بيرون روند و خودشان گمان مى‌كردند كه قلعه‌ها و حصارهايشان آنان را از قهر خدا مانع خواهد شد، امّا قهر خدا از جايى كه گمان نمى‌كردند بر آنان وارد شد و در دل‌هايشان ترس و وحشت افكند (به گونه‌اى كه) خانه‌هاى خود را با دست خويش و با دست مؤمنان خراب مى‌كردند، پس اى صاحبان بصيرت عبرت بگيريد.»

 

 این آیه تأیید تسبیح و تنزیه و عزت و حکمت الهی در آیه پیشین است که تسخیر عظیم از آثار عزت و حکمت الهی است.

 

شأن نزول

 

در شأن نزول این آیه آمده است که قبیلۀ یهودی بنی‌نضیر که از قبایل یهود ساکن حومۀ مدینه بودند، با پیامبر اسلام پیمان همزیستی مسالمت‌آمیز بسته بودند. در سال چهارم هجرت، زمانی که مسلمانان به قدرت، شوکت و دولتی قابل‌توجه دست یافتند، در پی درگیری‌های قبیله‌ای، دو تن از یهودیان به دست دو مسلمان کشته می‌شوند. مسلمانان از پیامبر می‌خواهند با بنی‌نضیر مذاکره کند تا آنان را به پذیرش دیه و جلوگیری از خون‌ریزی متقاعد سازد.

پیامبر برای مذاکره وارد منطقۀ بنی‌نضیر می‌شود؛ اما سران این قبیله، به‌محض ورود پیامبر، با اشاره و ایما تصمیم به قتل ایشان می‌گیرند و عملاً پیمان‌شکنی می‌کنند. در همین هنگام، جبرئیل بر پیامبر نازل می‌شود و او را از نقشه‌شان آگاه می‌سازد. پیامبر بی‌درنگ منطقه را ترک می‌کند، در حالی‌که یارانش را برای مدتی در همان‌جا باقی می‌گذارد تا خروج او آشکار نشود.

سپس وحی الهی نازل می‌شود که لازم است ضعف و ناتوانی یهود در برابر قدرت اسلام برای همگان روشن شود و آنان دریابند که توان ایستادگی در برابر حق را ندارند؛ به‌ویژه آن‌که با وجود پیمان صلح، نقشۀ قتل پیامبر را کشیده بودند.

در پی این فرمان الهی، پیامبر به بنی‌نضیر مهلت می‌دهد تا خانۀ خود را ترک کنند. این در حالی است که خانه‌های آنان از بهترین قلعه‌ها و مملو از ثروت و جواهرات بود؛ حتی درهای خانه‌هایشان با زیور و جواهر تزیین شده بود. پیامبر دستور تخلیۀ این خانه‌ها را صادر می‌کند.

خدای سبحان در آیات مربوط به این واقعه، تمام این تحولات را به خود نسبت می‌دهد و می‌فرماید: «من آنان را بیرون راندم.» یعنی فعل حزب‌الله، در واقع فعل من است؛ چراکه آنان مأموران اجرای ارادۀ الهی‌اند.

در حقیقت تنها خدا بود که برای نخستین بار شوکت و اقتدار کافران از اهل کتاب را در هم شکست و تفاخر خیالی و عزت پوشالی‌شان رابر هم زد و آن ها را ذلیلانه از خانه و سرزمینشان بیرون راند و آواره کرد.

 

نمایش اقتدار الهی از پسِ پردۀ غیب

 

خدای متعال در این آیات، خود را با ضمیر «هو» معرفی می‌کند؛ ضمیری که اشاره به مقام غیب‌الغیوبی او دارد. این نوع بیان، پرده‌برداری از حضوری است که در عین پنهانی، بر همۀ هستی مسلط است. خدای غیب‌الغیوب، همان کسی است که شوکت و اقتدار یهود بنی‌نضیر را در هم شکست و آنان را به‌ذلتی آشکار، از خانه‌ها و سرزمین‌شان بیرون راند.

در اینجا، خدای سبحان اقتدار خویش را در تقابل با دشمنان ایمان، به‌وضوح به نمایش می‌گذارد. اخراج یهودیان، نه به مسلمانان، بلکه به‌صراحت به خود خدا نسبت داده می‌شود؛ چراکه این کار در حقیقت جلوه‌ای از فعل الهی در عالم است. همان‌گونه که در آیۀ شریفۀ «وَما رَمَیتَ إذ رَمَیتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمی»[2]، خداوند ابتدا فعل «رمی» (پرتاب) را به پیامبر نسبت می‌دهد؛ اما سپس آن را از حضرت سلب می‌کند و به خویش اختصاص می‌دهد؛ زیرا فاعل حقیقی، تنها اوست.

در این ماجرا نیز، گرچه ظاهرِ واقعه به‌دست مؤمنان رقم خورد؛ اما حقیقت آن، فعل خداوند بود که از مقام غیب‌الغیوبی‌اش وارد شد و بی‌واسطه، سرنوشت دشمنان حق را رقم زد.

 

نخستین اخراج ذلیلانه یهود

 

آیت الله جوادی آملی می‌فرماید: «یهودیان همواره در ناز و نعمت زندگی می‌کردند و نسبت به اقوام دیگر از اقتدار فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی برخوردار بودند؛ از این رو پیش از بعثت حضرت ختمی نبوت، همیشه خود را قوم برتر می‌دانستند و نخستین بار اسلام توانست تفاخر خیالی و عزت پوشالی‌شان را بر هم زند.

اقتدار و خود بزرگداشت یهودیان پیش از اسلام به اندازه‌ای بود که هیچ قدرتی برای مقابله با آن‌ها توان نداشت و بر همین اساس، بنی نضیر با تفاخر به پیامبر اکرم گفته بودند که شما در جنگ بدر پیروز شدید؛ چون با افرادی جنگیدید که دانش نظامی نداشتند و زمانی که در مقابل سپاه اسلام واقع شدند، بی هیچ رویارویی نظامی، ذلیلانه شکست خوردند و قدرت اسلام و خواری آن‌ها هویدا شد.»

 

آغاز حشر؛ اخراجی بی‌پایان برای اهل عناد

 

«حشر» به معنی اخراج گروهی با قهر و اجبار از جایگاهشان بود. این نخستین اخراج دسته جمعی آنان محسوب می‌شود.

تعبیر «لِأَوَّلِ الْحَشْر» نشان‌دهندۀ آن است که این اخراج، نه‌تنها یک واقعۀ مقطعی، بلکه آغاز سلسله‌ای از اخراج‌ها و آوارگی‌ها برای یهود است. همان‌گونه که وقتی گفته می‌شود «فلانی اولین مسلمان است»، معنای آن این است که پس از او نیز مسلمانانی خواهند آمد، در این‌جا نیز اوّل الحشر یعنی آغاز حوادثی از این جنس که ادامه‌دار خواهد بود و این تداوم، تجلی قدرت دائمی خدای سبحان در برخورد با اهل عناد است.

نکتۀ دیگر آنکه واژۀ «حَشر» صرفاً به معنای تجمع ساده و داوطلبانه نیست؛ بلکه به‌معنای گردآوریِ همراه با فشار، اجبار و رنج است. در این آیه، خداوند می‌فرماید: بنی‌نضیر را با قهر و خواری از سرزمین مدینه بیرون راندیم و در سرزمینی دیگر، با زحمت و تحقیر گرد آوردیم. این جمع شدن نه بر اساس اراده و اختیار خودشان، بلکه بر اثر قدرت قهری خداوند و در شرایطی تحقیرآمیز و ناخواسته بود.

 

گمان مؤمنانه، گمان مغرورانه؛ تفاوت نگاه به قدرت خدا

 

خدای سبحان دربارۀ اخراج یهودیان از مدینه، خطاب به مؤمنان می‌فرماید: شما گمان نمی‌کردید که یهودیان روزی مغلوب شوند و از حریم مدینه رانده شوند، تا اقتدار و غلبۀ شما بر آنان آشکار شود. گمان نمی‌بردید که بدون جنگ و خون‌ریزی، بدون حتی ظاهری‌ترین اسباب پیروزی، این حادثه روی دهد؛ آن‌هم در حالی‌که یهودیان قلعه‌ها و دژهایی مستحکم در اختیار داشتند. باور نمی‌کردید که روزی خودشان، با پای خود، خانه‌های‌شان را ترک کنند.

در مقابل، یهودیان نه‌تنها ایمان نداشتند، بلکه سوء‌ظن به خداوند نیز در دل داشتند. قرآن می‌فرماید:«وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللّهِ» آنان گمان می‌کردند که دژهای مستحکم‌شان می‌تواند مانع ارادۀ الهی شود. این سوء‌ظن ریشه در غرور، وابستگی به قدرت‌های مادی و انکار قدرت مطلق خدا داشت.

در واقع، تفاوت بنیادین میان مؤمن و معاند در همین نوع نگاه به قدرت خداست؛ مؤمن گمان ناتوانی خود و توانایی مطلق خدا را دارد، و معاند گمان قدرت خود و غیبت تأثیر الهی را و همین تفاوت، سرنوشت‌ها را از هم جدا می‌سازد.

 

دو گمان، دو سرنوشت

 

یکی از مفسران نکته‌ای دقیق بیان می‌کند: «گمان مؤمنان با گمان یهودیان تفاوتی بنیادین دارد. یهودیان به خدای متعال سوء‌ظن داشتند؛ گمان باطلی که قدرت الهی را ناکارآمد و محدود می‌پنداشتند. اما مؤمنان هیچ‌گاه به خدا بدگمان نبودند؛ سوء‌ظن آنان متوجه دشمن بود، نه پروردگار. آنان باور نمی‌کردند که یهود، با آن تعلق عمیق به ثروت و دژهای محکم‌شان، بتوانند داوطلبانه و بی‌درگیری از خانه‌های مستحکم خود دست بکشند و مدینه را ترک کنند. در واقع، بدگمانی مؤمنان به فعل و ارادۀ کفار بود، نه به فعل و ارادۀ الهی. از همین رو، این دو نوع گمان از یک جنس نیستند: یکی ناشی از ضعف ایمان و انکار قدرت الهی است، و دیگری برخاسته از شناخت دقیق رفتار دشمن. اولی سبب هلاکت و دومی زمینه‌ساز نصرت الهی است.»

 

دژهای خیالی؛ تکیه‌گاه‌هایی که فرو می‌ریزند

 

برخی گمان می‌کنند که می‌توانند بر فرزندان خود، به‌ویژه پسرانشان، در دوران کهنسالی تکیه کنند؛ تا مبادا در پیری آسیبی ببینند یا بی‌پناه بمانند. داشتن فرزند را مایۀ آرامش خیال خود می‌دانند و آن را همچون دژی برای آینده‌شان می‌بینند.

اما هر انسان مؤمن و خردمندی باید در آیینۀ آیات الهی به خود نظر افکند و دژهای درونی‌اش را شناسایی کند؛ یعنی بررسی کند که واقعاً در برابر خداوند و تقدیر او، بر چه چیزهایی تکیه دارد؟ مال؟ فرزند؟ موقعیت اجتماعی؟ یا قدرت ایمان و توکل؟ عبرت اینجاست که هر قلعه‌ای جز قلعه توحید و اعتماد بر خدا، سرانجام فروخواهد ریخت؛ و هر تکیه‌گاهی جز او، در وقت امتحان، انسان را رها خواهد کرد.

 

ذلت، نتیجۀ تکیه بر مخلوق

 

یکی از مفسران تأکید می‌کند: هرکس به‌جای اعتماد بر خدای متعال، به مخلوق پناه ببرد و از طریق دیگران برای خود احساس قدرت و امنیت کند، خداوند او را در همین دنیا ذلیل و خوار خواهد ساخت و طعم زبونی را به او خواهد چشاند.

اعتماد بر دیگران، اگر جایگزین توکل بر خدا شود، چشم انسان را به حقیقت می‌بندد. چنین کسی در مواجهه با مشکلات، دچار نابینایی روحی می‌شود و از گشایش‌هایی که تنها از جانب خدا ممکن است، غافل می‌ماند. چون به قدرت خود و دیگران تکیه کرده، خداوند ــ که ربّ‌العالمین و مربّی انسان‌هاست ــ برای تربیت او وارد میدان می‌شود؛ و او را در همان نقطه‌ای که به آن دل بسته بود، ناتوان می‌کند تا بفهمد تنها تکیه‌گاه حقیقی، قدرت مطلق الهی است.

 

ذلت پیمان‌شکنان

 

این گروه، با آنکه به کتاب آسمانی خود ایمان داشتند، اما به‌دلیل موضع‌گیری خصمانه در برابر پیامبر اسلام، در قرآن به‌عنوان کافر معرفی شدند.

خدای سبحان، برای پاسخ به این عناد و پیمان‌شکنی، با ذلت و خفت با آنان برخورد کرد و ایشان را از خانه‌هایشان ــ که همانند قلعه‌هایی استوار و مستحکم بود ــ بیرون راند. خداوند می‌فرماید: «مِن دِیَارِهِم»؛ یعنی از خانه‌های خودشان، نه از سرزمین غریبه‌ای. ذلتی که نصیبشان شد، نه به‌دلیل ناتوانی نظامی، بلکه به‌خاطر مخالفت با حق و خیانت به پیمان الهی بود.

 

گمان شکست‌ناپذیری؛ وهمی که فرو ریخت

 

شما مؤمنان هرگز گمان نمی‌کردید که این گروه با آن همه اقتدار و استحکام، روزی خودشان از جایگاهشان خارج شوند. تعبیر قرآنی «یَخرُجوا» با فعل لازم آمده است، نه متعدی؛ یعنی خروجشان به‌واسطۀ ترس و اضطرابی درونی بود، نه اینکه به‌زور از آنجا رانده شده باشند. شدت هراس آنان چنان بود که بدون جنگی جدی، خودشان سرزمین و خانه‌هایشان را ترک کردند.

از سوی دیگر، خود یهود بنی‌نضیر گمان می‌کردند که قلعه‌های محکم‌شان سدّی نفوذناپذیر است که می‌تواند آنان را از تبعید و آوارگی حفظ کند. می‌گفتند: محال است مؤمنان بتوانند به این دژهای استوار نفوذ کنند؛ اما آنچه را فراموش کرده بودند، قدرت خدا بود؛ قلعه‌ها می‌توانند در برابر دشمنان ظاهری ایستادگی کنند، اما در برابر ارادۀ الهی، هیچ استحکامی دوام نمی‌آورد.

 

ضربه‌ای از جایی که گمان نمی‌بردند

 

فرمان خدا از جایی بر آنان فرود آمد که هرگز تصورش را نمی‌کردند. در آن زمان، اصلاً باور نداشتند که مسلمانان و مؤمنان به چنان اقتدار و قدرتی دست یابند که بتوانند در برج‌وباروی مستحکم آنان نفوذ کنند.

محاسبۀ دشمن همواره باطل است؛ چراکه بر پایۀ معیارهای دنیایی و مادی شکل می‌گیرد و قدرت پنهان ایمان را در معادلات خود وارد نمی‌کند. اما خدای سبحان، از همان نقطه‌ای که گمان نمی‌بردند، ضربه را وارد ساخت؛ ضربه‌ای که نه‌تنها قلعه‌های سنگی‌شان را بی‌اثر کرد، بلکه غرور و توهم شکست‌ناپذیری‌شان را نیز در هم شکست.

 

ثروتی بی‌پناه

 

مؤمنان از بیرون، خانه‌های مستحکم یهود بنی‌نضیر را ویران می‌کردند تا راه نفوذ برای سپاه اسلام باز شود. در همین حال، خود یهودیان از داخل، جواهرات و اشیای گران‌قیمتی را که به در و دیوار خانه‌ها نصب شده بود، جدا می‌کردند تا آن‌ها را با خود ببرند.

در برخی تفاسیر آمده است که پیامبر اکرم به آنان فرمود: «فقط اجازه دارید سه شتر برای حمل اموال‌تان بار بزنید، نه بیشتر.» این فرمان، برای قومی که ثروت‌شان در حد قارون توصیف شده بود، بسیار سخت و شکننده بود؛ زیرا باید بخش عمده‌ای از دارایی‌های خویش را پشت‌سر می‌گذاشتند. بدین ترتیب، ثروتی که زمانی مایۀ غرورشان بود، به تلی از حسرت بدل شد.

یهودیان بنی‌نضیر، با دستان خود، آنچه را می‌توانستند با خود ببرند، برمی‌داشتند و می‌بردند؛ اما آنچه را قادر به حملش نبودند، از سر خشم و حسرت، عمداً ویران می‌کردند و می‌شکستند تا مبادا به دست مؤمنان بیفتد. خانه‌هایی را که روزی مایۀ فخر و ثروتشان بود، با دست خود ویران کردند، بی‌آنکه درک کنند این فروپاشی ظاهری، بازتاب فروپاشی باطنی و شکست درونی‌شان بود.

 

«مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ یخْرُجُوا»

 

 تجلّی قدرت خداوند در میدان نبرد

 

ای مؤمنان! شما خود را در برابر یهودیان ناتوان می‌پنداشتید و حتی در مخیله‌تان نمی‌گنجید که خداوند، نیرویی به شما عطا کند که موجب غلبۀ قاطع بر آنان شود. نمی‌پنداشتید روزی برسد که ترس و اضطراب چنان بر آنان چیره شود که بی‌درنگ و با پای خود، صحنه را ترک کرده و خانه‌های مستحکم‌شان را رها کنند.

اما در همین میدان، قدرت‌نمایی خدای سبحان به‌روشنی به ظهور رسید. این پیروزی، تنها یک پیروزی نظامی نبود؛ بلکه نعمتی بود که فراتر از انتظار و محاسبات ظاهری شما نازل شد.  هر نعمتی که انسان در تصوّر و گمان خود نمی‌گنجاند، هنگامی که به او عطا می‌شود، هم عظمت آن نعمت را برجسته‌تر می‌سازد و هم موجب بزرگداشت و توجه بیشتر نسبت به منعم حقیقی یعنی خدای متعال می‌شود.

 

وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ

 

خطای یهود، تکرار انسان امروز

 

تقدیم خبر «مانِعَتُهُم» بر مبتدای «حُصُونُهُم» در آیۀ شریفه، دلالت بر تأکید دارد؛ گویی قرآن می‌خواهد نشان دهد که یهودیان با تمام وجود به این باور رسیده بودند که دژهایشان مایۀ حفاظت و نجات آنان است. آنان به‌طور کامل بر امور دنیوی خود اعتماد کرده بودند و غافل از آن بودند که عذاب الهی و خذلان، دقیقاً از جایی بر آنان فرود می‌آید که تصورش را نمی‌کردند.

بر این اساس، اگر انسانی در زندگی امروز نیز بر مال، قدرت فکری، موقعیت اجتماعی، یا حتی خوش‌اخلاقی و توانایی‌های فردی خود تکیه کند و آن‌ها را محور امنیت و موفقیت خود بداند، در واقع، در حال بازتولید همان خطای معرفتی یهود بنی‌نضیر است.

این تکیه‌گاه‌های دنیوی، هرچند در ظاهر محکم باشند، اما در برابر ارادۀ خداوند هیچ‌گونه پایداری ندارند. شباهت‌سازی با یهود، زمانی اتفاق می‌افتد که انسان به جای توکل بر خدا، به داشته‌های خود اعتماد مطلق داشته باشد؛ و این همان جایی‌ است که سنت الهیِ شکستن غرور بندگان و بازگرداندن نگاهشان به مبدأ هستی، آغاز می‌شود.

 

از شناخت تا انکار

 

یهودیان به خدای یکتا، باور داشتند و هرگز خود را آشکارا در برابر خدا قرار نمی‌دادند؛ اما در مقام عمل، در برابر پیامبر اسلام صف‌آرایی می‌کردند؛ در حالی‌که مخالفت با رسول خدا، به‌منزلۀ رویارویی با خداوند است. چراکه پیامبر، فرستاده و نمایندۀ تامّ‌الاختیار الهی در زمین است، و مخالفت آگاهانه با او، در حقیقت مخالفت با خداوند به شمار می‌رود.

البته اگر کسی در پذیرش نبوت پیامبر اسلام دچار شک یا جهل باشد، نمی‌توان گفت که مستقیماً در برابر خدا ایستاده است؛ اما در مورد یهود، این عذر پذیرفته نیست؛ چراکه آنان به‌روشنی پیامبر را می‌شناختند.

قرآن کریم می‌فرماید:

«الَّذینَ آتَیناهُمُ الکِتابَ یَعرِفُونَهُ کَما یَعرِفُونَ أَبناءَهُم»[3]

«کسانی که کتاب آسمانی به آنان داده شد، پیامبر را همچون فرزندان خویش می‌شناختند

بر اساس همین شناخت بود که پیش از بعثت پیامبر، یهودیان در اطراف مدینه سکونت گزیدند و زمین خریدند؛ با این امید که نخستین بیعت‌کنندگان با پیامبر موعود باشند. آنان مشتاق دیدار پیامبر آخرالزمان بودند. اما پس از ظهور پیامبر و روشن شدن اینکه او از بنی‌اسرائیل نیست، بلکه از فرزندان اسماعیل است، به‌جای ایمان، عناد پیشه کردند و مقابله‌ای عامدانه و عالمانه را آغاز نمودند.

در پاسخ به این خیانت معرفتی، نخست خدای سبحان اضطراب و رعب را در دل‌های آنان جاری ساخت، و سپس آوارگی، بی‌خانمانی و خذلان را برایشان رقم زد. این سرنوشت کسانی است که حقیقت را می‌شناسند اما از سر عناد با آن مقابله می‌کنند؛ شناختی که اگر با ایمان همراه نشود، حجت را بر انسان تمام می‌کند و بار مسئولیت او را سنگین‌تر می‌سازد.

 

«فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیثُ لَمْ یحْتَسِبُوا»

 

اقتدار الهی فراتر از محاسبات مادی

 

تمام محاسبۀ یهود بر مبنای امور مادی و استحکام دژهای فیزیکی‌شان بود. اما خدای سبحان، از همان نقطه‌ای که در محاسبۀ آنان نمی‌گنجید، ضربه را فرود آورد. نه با سلاح و محاصره، بلکه با نیرویی نامرئی و غیرمادی: اضطراب، دلهره و رعب.  این قدرت الهی، چنان در عمق جانشان نفوذ کرد که نه‌تنها با پای خود از قلعه‌ها گریختند، بلکه خانه‌هایشان را با دستان خود یا به‌دست مؤمنان ویران ساختند.

قلعه‌هایی که روزی مایۀ امنیت‌شان بود، اکنون به ابزار عذابشان بدل شده بود. و این همان سنت الهی است: جایی که انسان آن را مظهر امنیت می‌پندارد، در ارادۀ الهی می‌تواند به نقطۀ تهدید و هلاکت تبدیل شود؛ و آنجا که ناامن می‌نماید، با حضور خدا، محل امن و نجات شود.

آنان همۀ تدابیر ورود به دژها را پیش‌بینی کرده بودند؛ اما تدبیری برای فرار نداشتند. دژهایی که با غرور ساخته بودند، آن‌چنان محل گرفتاری‌شان شد که راهی جز تخریب آن‌ها برای فرار نماند.

 

تربیت الهی از جایی که گمان نمی‌بری

 

یکی از مفسران می‌فرماید: گاهی در وجود انسان، یک صفت ناپسند ریشه دوانده و نهادینه شده است؛ مثلاً حسادت، که فرد گمان می‌کند هرگز قابل اصلاح نیست. اما خدای متعال، راهی برای پالایش می‌گشاید. ممکن است این اصلاح از مسیر یک استاد دلسوز، یک نگاه نافذ، یک کلام الهام‌بخش، یا حتی از طریق نگاه ولیّ خدا تحقق یابد.

گاه این تغییر در بستر یک ازدواج رخ می‌دهد؛ و انسانِ گرفتار در منیّت و خودخواهی، به‌تدریج فروتن، سازگار و مهربان می‌شود. خشونت از جان او رخت می‌بندد و نرمی و شفقت جای آن را می‌گیرد.

در چنین تحولی، آیۀ شریفه مصداق عینی پیدا می‌کند: «أَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا»؛ «خدا از جایی که گمان نمی‌بردند، برایشان گشایش و تربیت فرستاد.»

این قانون الهی سابقه‌دار است. چنان‌که در ماجرای طوفان نوح، خداوند از تنور ــ جایی که محل شعله و آتش است ــ آب جوشاند؛ امری که خلاف عادت و فراتر از سنخیت‌های مادی بود. در ماجرای بنی‌نضیر نیز، قلعه‌ای که باید مایۀ آسایش و حفاظت باشد، با ارادۀ الهی به ابزاری برای عذاب و ذلت بدل شد.

 

تربیت با دست مؤمنین؛ تصرف الهی در قلعه وجود

 

گاه جدایی انسان از رذایل اخلاقی و منیّت، با اعانت مؤمنین تحقق می‌یابد. چنان‌که قرآن می‌فرماید:«بِأَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ» نیرویی بیرونی و مؤمنانه، دست به کار می‌شود و انسان را فرا می‌گیرد. در گذر زمان، فرد در می‌یابد که دیگر حسادتش فروکش کرده، غضبش خاموش شده، و آن آتش‌های سوزان درونش جای خود را به آرامش داده‌اند. این تغییرات ناگهانی نیست، بلکه با چکش‌کاریِ آرام الهی، شخصیت انسان به‌تدریج دگرگون می‌شود.

 

«قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ»

 

غلبه با رعب الهی

 

سپاهی که مؤمنان به‌واسطۀ آن بر دشمن غلبه یافتند، از جنس سلاح‌های متعارف نبود. خدای سبحان می‌فرماید: «قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ» یعنی خداوند رعب و ترسی را در دل‌هایشان افکند؛ ترسی نه سطحی و زودگذر، بلکه رعبی عمیق و فراگیر که تا اعماق وجودشان نفوذ کرد و سراسر جان‌شان را در برگرفت.

رعبی عمیق و درونی که هیچ‌چیز نمی‌توانست آن را آرام کند. و در نهایت، با آیۀ «هوَ الّذی أَخْرَجَ الّذینَ كَفَروا مِنْ أهلِ الكِتاب»، فاعل تمام این وقایع روشن می‌شود: این خودِ خداست که اقتدارش را با «اخراج» و «قذف»، بدون جنگ آشکار، به نمایش می‌گذارد؛ اقتداری که نه در مرزها محدود می‌شود و نه در محاسبات مادی قابل پیش‌بینی است.

این رعب الهی، همان سپاه نامرئی خدا بود که بی‌آنکه شمشیری کشیده شود، دشمن را از درون فرو ریخت. شدت این ترس چنان بود که آرامش فکری، قدرت تدبیر و حتی عقل معاش آنان را مختل کرد. دیگر نمی‌توانستند تصمیم درستی بگیرند یا در برابر تهدیدات، چاره‌ای بیندیشند. همین آشفتگی درونی موجب شد که با دستان خود، از دژهای محکم‌شان بیرون بیایند؛ دژهایی که روزی مایۀ غرورشان بود، اکنون در چشمشان بی‌فایده و بی‌پناه شده بود.

رعبی عمیق و درونی که هیچ‌چیز نمی‌توانست آن را آرام کند. و در نهایت، با آیۀ «هوَ الّذی أَخْرَجَ الّذینَ كَفَروا مِنْ أهلِ الكِتاب»، فاعل تمام این وقایع روشن می‌شود: این خودِ خداست که اقتدارش را با «اخراج» و «قذف»، بدون جنگ آشکار، به نمایش می‌گذارد؛ اقتداری که نه در مرزها محدود می‌شود و نه در محاسبات مادی قابل پیش‌بینی است.

 

سپاه رعب و ظهور قدرت الهی از باطن

 

مراد از آمدن امر خدا در تعبیر قرآنی «فَأَتَاهُمُ اللّهُ»، همان فرود آمدن رعب و ترسی است که خداوند در دل‌های یهود بنی‌نضیر افکند. این اتیان، نه از طریق عوامل بیرونی، بلکه از مسیری صورت گرفت که هیچ‌کس، حتی خود یهودیان، تصور آن را نمی‌کردند. به‌تعبیر علامه طباطبایی، اتیان امر الهی در این آیه به معنای نفوذ ارادۀ خدا از طریق باطن و قلوب آنان است.

خدای سبحان، یکی از سپاه‌های نامرئی خود را بر آنان گسیل داشت؛ سپاهی از جنس نگرانی، اضطراب، و دل‌هراسی. این عذاب، بدون شمشیر و محاصره، آنان را از درون شکست داد و به فروپاشی کشاند.

این سنت الهی، در آینده نیز تکرار خواهد شد؛ چنان‌که در روایات آمده است، حضرت ولی‌عصر در زمان ظهور، از سپاه رعب بهره می‌برد تا دشمنانش را پیش از رویارویی مستقیم، به هراس و فرار وا دارد. در واقع، در همۀ زمان‌ها، این سپاهِ رعب در دل طاغوت‌ها و مستکبران فعال است.

 

فعل حزب‌الله، تجلی ارادۀ خداوند

 

در یکی از تفاسیر، ذیل آیه به نکته‌ای ظریف اشاره شده است: خدای سبحان، خود نقش امدادگر حزب‌الله را بر عهده دارد. این معنا، پیوند دقیقی با پایان سورۀ مجادله دارد؛ جایی که سخن از «حِزبُ‌اللّه» به میان آمده است. قرار گرفتن سورۀ حشر پس از سورۀ مجادله، ترتیب معناداری را رقم زده است؛ گویی سورۀ حشر، مصداق تاریخی و عینی تحقق وعدۀ الهی دربارۀ حزب‌الله را به تصویر می‌کشد.

خدای متعال در این سوره، نقش یاری‌رسانی به حزب‌الله را نه‌تنها در گذشته، بلکه به‌عنوان سنتی جاری در همۀ زمان‌ها و مکان‌ها معرفی می‌کند. او با صراحت نشان می‌دهد که فعل حزب‌الله، در حقیقت فعل خداست؛ و به همین دلیل، رویارویی حزب‌الله با دشمنان، تنها یک درگیری انسانی نیست، بلکه تجلی مواجهۀ الهی با اهل عناد و فساد است.

در واقع، خداوند با حزب‌الله نه فقط به‌عنوان یاران پیامبر، بلکه به‌مثابۀ بازوان تحقق ارادۀ خویش در زمین رفتار می‌کند؛ از این رو، پیروزی آنان بر یهود، نشانه‌ای از ظهور قدرت الهی در تاریخ است.

 

عقب‌نشینی نفس در برابر عظمت خدا

 

مفسری می‌فرماید: نگرانی اصلی انسان باید از شرّ نفس امّاره باشد؛ این‌که چگونه می‌تواند خود را از آسیب‌های آن در امان بدارد. گاه انسان می‌پندارد که هرگز قادر نیست بر نفس امّاره غلبه کند. اما در لحظاتی، به‌واسطۀ امداد و نصرت الهی در زیارت، در انجام خیر، یا توفیقی معنوی، قدرت خداوند تجلّی می‌یابد و اثری از سلطۀ نفس امّاره دیده نمی‌شود. در حقیقت، این خضوع و فروتنی نفس، نشان از عظمت پروردگار دارد. نفس امّاره، همین‌که جلوۀ سلطنت و قدرت خداوند را مشاهده می‌کند، عقب‌نشینی می‌کند و ذلت و خواری خود را آشکار می‌سازد. چنان‌که در قرآن می‌فرماید: «قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ»، و در پی آن: «یُخْرِبُونَ بُیوتَهُمْ بِأَیدِیهِمْ».

 

نعمت ایمان و امنیت دل

 

یکی از بزرگ‌ترین الطاف الهی در زندگی مؤمنان، ایجاد ایمان و آرامش درونی است. مؤمن با واگذاری امور خود به خداوند و توکل بر او در انجام وظایف، از نگرانی‌ها رها می‌شود و دل به تقدیر الهی می‌سپارد؛ چنان‌که قرآن می‌فرماید:

«فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا یسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لَا یسْتَقْدِمُونَ»[4]

این آرامش، ثمرۀ ایمان است که در درون مؤمنان امنیت می‌آفریند. در مقابل، هرچه تعلق انسان به مظاهر مادی دنیا بیشتر باشد، رعب و ترس در دل او راه می‌یابد و سپاه رعب، قلبش را تسخیر می‌کند و وجودش را دستخوش اضطراب و ناآرامی می‌سازد.

 

سپاه نامرئی ناامیدی

 

اگر شک و تردید در توحید، رسالت پیامبر، یا معاد بر دل انسان غلبه یابد، یعنی در اعتقادات او به‌جای یقین، تردید و تزلزل حاکم شود، این نگرشِ ناپایدار خودبه‌خود اضطراب و نگرانی را در باطن او وارد می‌کند. در مقابل، نور یقین در وجود انسان، سدی است در برابر رعب و اضطراب. اما ماجرا فقط به اضطراب ختم نمی‌شود؛ ناامیدی نیز بر چنین افرادی چیره می‌شود. چنان ناامید که حتی هنگام خروج از خانه امیدی به بازگشت ندارند. گویی ناامیدی، یکی از سپاهیان نامرئی خداوند است که بر دل‌های اهل کفر مسلط می‌شود و آنان را پیش از مرگ، بارها در درونشان می‌میراند.

 

بخل کافر

 

از ویژگی‌های بارز کفار آن است که هیچ تمایلی به خدمت‌رسانی به مؤمنان ندارند. به همین دلیل، هنگام خروج از قلعه‌های خود، در پی تخریب و انهدام آن‌ها هستند تا مبادا کوچک‌ترین بهره‌ای نصیب مؤمنان شود. آنان همواره در تلاش‌اند تا آرامش و آسایش اهل ایمان را مختل کنند.

 

خضوع نفس

 

اما در باطن انسان نیز دشمنی نهفته است: نفس امّاره. این نفس، تا زمانی که خود را قدرتمند ببیند، در برابر حقیقت قد علم می‌کند، اما به‌محض مواجهه با سلطنت و قدرت الهی، عقب‌نشینی می‌کند. وقتی عظمت پروردگار را به چشم می‌بیند، ذلت و خواری خود را آشکار می‌سازد.

 

«یُخْرِبُونَ بُیوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَأَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ»

فروریختن قلعه‌ها با دستان خود

 

بنی‌نضیر برای حفظ جان خود و مقاومت در برابر پیامبر خدا و مسلمانان، به دژها و قلعه‌های مستحکمشان دل بسته بودند و آن‌ها را مانعی برای رسیدن عذاب الهی می‌پنداشتند؛ اما خداوند آنان را تهدید کرد و فرمود: «یُخْرِبُونَ بُیوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَأَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ». در واقع، تعبیر «یُخْرِبُونَ» به‌معنای «اهلکناهم» است؛ یعنی آنان به دست خود، خانه‌هایشان را ویران کردند. فاعل «یُخْرِبُونَ» خود یهود هستند؛ آن‌ها از درون، و مؤمنان از بیرون، خانه‌ها را خراب کردند. این امر نمادی است از شدت عذاب و خذلان الهی که آنان را در حالی فرا گرفت که با چشمان خود، نابودی سرمایه‌ها و قلعه‌های به‌ظاهر استوارشان را نظاره‌گر بودند.

 

«فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصَارِ»

 

«عِبرة» در اصل به‌معنای عبور است؛ یعنی عبور از ظاهر حادثه به حقیقتی ژرف‌تر. خداوند می‌فرماید: با نگاهی عمیق به این آیات بنگرید، آن‌ها را با وضعیت امروز تطبیق دهید، جریان‌ها را بشناسید و جمع‌بندی کنید تا دست قدرتمند خدا را به‌روشنی در پسِ حوادث ببینید.

اگر کسی بر دارایی، قدرت، شوکت و ظاهر دنیایی خود تکیه کند و بخواهد در برابر اسلام و ایمان بایستد، بی‌تردید در همین دنیا، ذلیلانه گرفتار عذاب خواهد شد.

در ماجرای بنی‌نضیر، مؤمنان با دستانی خالی و ظاهری بی‌امکانات، توانستند بر دژهای مستحکم یهودیان پیروز شوند. این وعدۀ الهی محدود به آن زمان نیست؛ این حقیقت، در هر عصر و دوره‌ای قابلیت تحقق دارد. ایمان، بزرگ‌ترین نیروی مؤمن است، حتی اگر ظاهرش خالی از قدرت باشد.

 

بصیرت، شرط درک سنت الهی

 

برای دیدن حقایق متعالی و توحیدی، چشم سر کفایت نمی‌کند؛ بلکه باید با چشم دل و نگاهی برخاسته از بصیرت، این عرصه‌ها را نظاره کرد. صاحبان بصیرت به این باور رسیده‌اند که خدای متعال، «همه‌کاره» عالم است؛ تدبیر و اراده اوست که بر نظام هستی حاکم است.

بر همین اساس، خداوند کسانی را که در صف تسبیح‌گویان نیستند و با رفتار و نیت خود به نظام هستی آسیب می‌زنند، با قدرت و شوکت الهی مورد مؤاخذه قرار می‌دهد. در منطق الهی، کسی که با نیت معارضه با حق وارد میدان شود، طبق سنت قطعی خداوند، در همین دنیا نیز گرفتار عذاب و خواری خواهد شد.

تبعید یهود بنی‌نضیر از مدینه به سوی شام، تنها یک رخداد تاریخی نیست؛ بلکه تجلی همین قانون الهی است تا برای آیندگان «عبرتی» باشد. ارادۀ خداوند عزیز و حکیم، اقتضا می‌کند که این سنت را از طریق حزب‌الله ــ یاران مؤمن پیامبر ــ تحقق بخشد. این حادثه یک نمونۀ روشن از سنت‌های خدا در زمان پیامبر است؛ سنتی که نشان می‌دهد ایستادگی در برابر پیامبر، جز ذلت و شکست، نتیجه‌ای به همراه ندارد.

 

عبور از اشک، عبور از تاریخ

 

این فرمانی است برای همۀ صاحبان خرد تا از حوادث گذشته عبرت گیرند. واژۀ «عبرت» از ریشۀ «عَبَرَ» به‌معنای عبور کردن است، و به اشک نیز «عَبرَة» گفته می‌شود. اما هر اشکی عبرت نیست؛ تنها اشکی که از چشم بگذرد و بر گونه جاری شود، «عَبرَة» نام دارد. پس اشکی که تنها در چشم جمع شود، عبرت نیست؛ باید از آن عبور کرد تا اثرگذار باشد.

خداوند با فرمان «فَاعْتَبِرُوا»، ما را دعوت می‌کند تا از یک حادثۀ تاریخی عبور کنیم، نه اینکه صرفاً آن را بشنویم یا بخوانیم. ماجرای شکست یهود بنی‌نضیر محدود به زمان و مکان خاصی نیست؛ نه مختص سرزمین حجاز است، نه زبان یا نژاد خاصی. این روایت، قاعده‌ای کلی را نشان می‌دهد: هرکه در برابر پیامبر خدا بایستد، خداوند بر او آوارگی، بیچارگی و اضطراب را حاکم می‌سازد. اینجاست که باید قدرت‌نمایی الهی را دید و از آن عبرت گرفت.

 

عبرت؛ عبور از تاریخ به روشنای اکنون

 

اگر کسی چشم دل و بصیرت داشته باشد، در تاریخ توقف نمی‌کند. آنچه را در گذر تاریخ می‌بیند، به عنوان نشانه‌ای برای زمان خود به‌روزرسانی می‌کند و از طریق یک امر معلوم در گذشته، مجهولات زمانه‌ی خویش را به روشنی درمی‌یابد.

هم‌نشینی آیات: «فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصَارِ» و «إِنَّ فِی ذَلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ یَخْشَى»[5] همگی نشان می‌دهد که اولی الأبصار و کسانی که خشیت دارند، در واقع مصداق واحدی‌اند: اهل بصیرت و صاحبان خشیت.

این گروه، از ظواهر عبور می‌کنند و ژرف‌نگرند. از این روست که هر انسان عاقل و بصیر، هرگز در انجام وظایف، احساس آسودگی خیال نمی‌کند. چنین دل‌نگرانی‌ای تنها از آنِ اهل علم است؛ چنان‌که خداوند فرمود:«إِنَّمَا یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ»[6]

اینان در گذشته متوقف نمی‌مانند، بلکه تاریخ را به اکنون پیوند می‌زنند و از حوادث پیشین، راهی برای عمل در امروز می‌گشایند.

 

ذلتِ زاویه‌دارها و بصیرتِ ملکوت‌نگرها

 

هرکس در هر زمان با پیامبر خدا و اهل‌بیت او زاویه داشته باشد، بی‌تردید در همین دنیا گرفتار ذلت خواهد شد. این ذلت، ویژۀ جهان دیگر نیست، بلکه در همین عالم، آثار آن به‌روشنی دیده می‌شود: آوارگی، پریشانی، ناامنی و اضطراب، بر زندگی او سایه می‌افکند.

یکی از مفسران قرآن می‌فرماید: «أُولِی الْأَبْصَارِ»، یعنی صاحبان بصیرت، کسانی‌اند که به ملکوت اعمال یقین دارند؛ باور دارند که در پسِ همه ظواهر مادی، حقایقی غیبی و پنهان نهفته است که هیچ‌کس جز خدای سبحان، بر آن‌ها سلطه و تصرفی ندارد. این ایمان به غیب، چشم دل را باز می‌کند و انسان را از توقف در سطح ظواهر می‌رهاند.

خداوند به صاحبان بصیرت فرمان می‌دهد: «فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصَارِ»؛ یعنی آگاه شوید و عبرت بگیرید: انسان باید ظاهر و باطن خود را به خدا، پیامبر و مؤمنان واگذار کند، تا همه نیروهای نامناسب و ویرانگر، با سهولت و نه با سختی، از وجودش خارج شوند.

در این فرآیند، قلعۀ وجودی انسان، که پیش از آن در اختیار نفْس و تمایلات کور بود، به فرمان عقل و قلب درمی‌آید و حاکمیت آن قلعه را مؤمنی متدین، با حسن‌ظن و خیرخواهی، به دست می‌گیرد تا ساختن وجود انسان آغاز شود. آنگاه می‌توان مصداقی از این آیه را درک کرد:«مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ یخْرُجُوا»؛ همان‌که گمان نمی‌رفت از این قلعه خارج شوند، به یاری ایمان و بصیرت، از درون رانده شدند.

 

گمان نیکو، ریشه اقتدار مؤمن

 

یکی از آموزه‌های ارزشمند امام حسن عسکری علیه‌السلام چنین است:

«أَحْسِنِ اَلظَّنَّ، وَ لَوْ بِحَجَرٍ»[7]

«گمان نیکو داشته با، حتی به سنگی.»

از آن حضرت پرسیدند: چگونه می‌توان به یک سنگ خوش‌گمان بود؟ فرمود: نگاه کنید به حاجی که در طواف کعبه، هنگام رسیدن به حجرالاسود، باورها و عهد خود را به این سنگ می‌سپارد تا در قیامت، گواه و شاهد او باشد. یعنی آن‌چنان به این سنگ اعتماد دارد که گواهی‌اش را معتبر می‌شمارد، و مطمئن است که این امانت، محفوظ می‌ماند و بازگردانده خواهد شد.

مؤمن باید بفهمد که «یدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیدِیهِمْ»؛ دست خدا بالاتر از دست‌هاست، و یاری خداوند، پشتوانۀ قدرت مؤمنان است. اما در مقابل، تفکر یهودی بر اعتماد مطلق به ظواهر مادی و دنیوی استوار است؛ تفکری که نه‌تنها زندگی فرد را دچار آسیب می‌کند؛ بلکه چه بسا باعث تعویق در فرج نیز می‌شود.

در برخی روایات آمده است که ممکن است تمام مقدمات ظهور، تنها در یک شب فراهم شود. بنابراین، هرگونه سوء‌ظن به این امکان، ریشه در نگرشی یهودی‌مآبانه دارد که بر ذهن انسان سایه انداخته است.

«فَاعْتَبِرُوا»

عبرت بگیرید و گمان خود را دربارۀ قدرت و تدبیر خدا اصلاح کنید؛ زیرا هرچه حسن‌ظن شما به خدا بیشتر باشد، اقتدارتان در برابر دشمن افزون‌تر خواهد شد. و به همان اندازه که گمان شما تیره و نادرست باشد، رعب، اضطراب و ناتوانی در وجودتان چیره می‌شود.

 

 

تاریخ جلسه: 21/7/1403 – جلسه سوم

«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»

 


[1] . سوره مجادله، آیه 22

[2]. سوره انفال، آیه 17.

[3]. سوره بقره، آیه 146.

[4]. سوره اعراف، آیه 34.

[5]. سوره نازعات، آیه 26.

[6]. سوره فاطر، آیه 28.

[7]. فرهنگ جامع سخنان امام،عسکری علیه‌السلام، ص 398ازمجموعه شهیداول.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فهرست مطالب

مطالب مرتبط