اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ النِّقَمَ»
«خدایا! گناهانی را که موجب نزول عذاب می شوند، بر من ببخش.»
«اللّهم»؛ نردبانِ وصال میانِ خوف و رجا
لسانِ مناجاتِ حضرات معصومین علیهمالسلام با حضرتِ حق، از لطافتی خاص برخوردار است. در بخشی از دعا، فرازِ «تُنْزِلُ النِّقَمَ» جانِ آدمی را به درد میآورد؛ اما لفظِ «اللّهم» چنان آرامشبخش است و بابِ الطافِ الهی را میگشاید که داعی، شتابان در صددِ وصال به حق برمیآید.
در واقع، «اللّهم» به منزلهٔ پیمودنِ پلههای وصال است و به بنده قابلیت میبخشد تا با آنکه خود را همواره در معرضِ عقوبتِ الهی میبیند، مغفرتِ خداوند را طلب کند: «اغْفِرْ».
«اللّهم» مرکّب از «الله» و «میمِ» مشدّد است؛ و این «میم» در عربی، جایگزینِ «یای ندا»است. در نگاهِ عرفانی، «الله» اشاره به جامعیتِ اسماءِ جمال و جلالِ الهی دارد: صفاتِ جمالی که رحمت، لطف و زیباییِ خداوند را بیان میکنند، مانند «الرّحمن»، «الرّحیم»، «الغفور»؛ و صفاتِ جلالی که بیانگر عظمت و هیبتِ اویند، مانند «الجبّار»، «المنتقم»، «القهّار».
غلبهٔ جمالِ رحمت بر هراسِ نِقمت
در این فرازِ دعا، پس از لفظِ «اللّهم»، داعی با آوردنِ صفتِ جمالیِ «اغْفِرْ» چنین اعلام میکند که جمالِ تو اقتضای غفرانِ گناهان را دارد. رحمت و جمالِ الهی آنچنان گسترده است که حتی گناهان بزرگ را نیز در پس پردهٔ ستر و بخشایش قرار میدهد.
«تُنْزِلُ» به معنای «فرود آوردنِ ناگهانی» و «فروافتادنِ دفعی» است؛ یعنی امری بهصورت ناگهانی و بیمقدمه فرود میآید و تحقق پیدا میکند. «اِنزال» نیز در زبان عربی، دلالت بر فرود آوردنِ ناگهانی و بدون مقدمه دارد؛ مانند بارانِ تند یا عذابی که ناگهان فرود میآید. چنانکه در سورهٔ قدر آمده است:
«إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ»
یعنی قرآن در شبِ قدر «اِنزال» یافت؛ و در تفسیرِ مشهور، از آن به نزولِ دفعی بر قلبِ مقدسِ پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله یاد شده است.
«نِقمت»؛ هنگامِ فعلیتِ عقوبت
«نِقمت» به زمانِ اجرای عقوبت و عذاب گفته میشود؛ هنگامی که کیفرِ الهی از مرحلهٔ تهدید و امکان، به مرحلهٔ ظهور و تحقق میرسد. برخی گناهان، زمینهٔ فعلیتیافتنِ این عقوبت را فراهم میکنند و «نِقمت» را در حیات فرد یا جامعه جاری میسازند.
نِقمت در نقطهٔ مقابلِ «نِعمت» بهکار میرود؛ یعنی آنگاه که تاریخِ رحمت و بخشایش، جای خود را به تاریخِ مؤاخذه و کیفر میدهد. ازاینرو، داعی در این فراز، از خداوند غفرانِ گناهانی را میطلبد که موجب نزول و تحققِ عقوبت الهی میشوند.
گناهانی که «فروپاشیِ ناگهانی» میآورند
در این فراز، امام به گناهانی اشاره دارد که ویرانی یا شکستی ناگهانی به همراه میآورند. چهبسا برخی گناهان، اِنزالِ دفعیِ عذاب را در پی داشته باشند؛ تا آنجا که اساساً در تصورِ بنده نمیگنجد که با چنین گرفتاریِ عظیمی روبهرو شود.
در حقیقت، همین درماندگی و بیپناهی، از مصادیق عقوبتِ خدای سبحان است. برخی گناهان، موجبات عقوبت را در همین دنیا فراهم میکنند.
چشمِ دل و ریشهیابیِ بلا
قابلِ تأمّل آن است که داعی، هنگامِ رویارویی با هر گرفتاری و معضل، در پیِ یافتنِ عللِ آن در وجودِ خویش است؛ میاندیشد کدام گناه، بسترِ این درماندگی را فراهم کرده است؟!
این فراز از دعای کمیل، چون آینهای شفاف، از نسبتِ گناه و عقوبتِ الهی پرده برمیدارد؛ گویی دعا، چشمِ دل را صیقل میدهد تا تیرهای گناه را بازشناسد و منشأ زخم را بیابد.
انسانِ غافل، گرفتاریهای زندگی را تصادفی میپندارد؛ اما انسانِ توحیدی، هر بلا را ریشهیابی میکند و آن را میسنجد: از کدام خطا روییده و در کدام غفلت جان گرفته است.
گناهانی که «نِقمت» را فرود میآورند
کدام گناهان، بارانِ عذاب را زودتر فرود میآورند؟ در منابع حدیثی، «ظلم» بهعنوانِ گناهِ محوریِ فرودآورندهٔ نقمت معرفی شده است. در برخی نقلها نیز «بَغی(تجاوز به مردم)» در شمارِ گناهانی آمده است که کیفرش در دنیا زودتر دامنگیر میشود.
با این نگاه، میتوان چهار صورتِ برجسته را چنین صورتبندی کرد؛ چهار گناه که وقتی در جان و رفتار ریشه بدواند، «نقمت» را بیمقدمه نزدیک میکند:
1. معصیتِ عالمانه
آنجا که بنده با چراغِ دانایی گناه میکند و آگاهانه حریمِ حق را میشکند؛ چنین خطایی، سنگینتر است و زودتر تیرگیِ زندگی را پدیدار میسازد.
2. تَطاوُل بر مردم
«تطاول» گونهای دستدرازیِ متکبّرانه و قدرتنماییِ ستمگرانه است؛ زورگوییای که از خودبرتربینی برمیخیزد و انسان را از عزّت به خواری میکشاند.
3. اِستهزاء مردم
خندهٔ استهزاء، زخمی خاموش است؛ تیغی که بر دلِ دیگری مینشیند و کرامتِ انسانی را میشکند. این جراحتِ اخلاقی، بیپاسخ نمیماند.
4. ظُلم
ظلم، یعنی نهادنِ بارِ ناروا بر دوشِ دیگری؛ پایمال کردنِ حق، شکستنِ حرمت، و برهمزدنِ توازنِ عدالت. هرجا حقّی ضایع شود، چه در ستمِ آشکار و چه در نادیده گرفتنِ حقوق و شایستگیها، سایهٔ خشمِ الهی نزدیکتر میشود.
بنابراین «نقمت» معمولاً تصادفی نیست؛ بلکه بسیاری از فروپاشیهای دفعی، از جایی آغاز میشود که انسان به حقّ خدا و حقّ خلق بیاعتنا شده است.
چاهِ ظلمت و پیلهٔ خودساخته
ظلم و ظلمت دو روی یک سکهاند؛ همریشگیِ این دو واژه در زبان عربی، خود گواهِ این پیوند است: ظلم همانگونه که جهانِ دیگران را تیره میکند، جانِ ستمکار را نیز به تاریکی میکشاند و نورِ فطرت را کمفروغتر میسازد.
این تصویرپردازی را میتوان با بیتِ صائب تبریزی روشنتر دید؛ آنجا که «ظلمت» را ناتوان از بیمافکندن بر چشمِ بیدارِدل میداند و شمع را نیز در همین نسبت مینشاند:
دیدهٔ شبزندهداران را ز ظلمت باک نیست
روزِ روشن شمع خاموش است و شبها دیدهور
چاهِ ظلمت؛ استعارهای از هبوطِ روح
مولوی، عمقِ فاجعهٔ ظلم را با تعبیرِ تکاندهندهٔ «چاهِ مَظلَم» مینمایاند؛ گویی ظلم، خودْ چاهی است که تاریکیِ آن، هولِ جان را میافزاید:
چاهِ مظلم گشت ظلمِ ظالمان
اینچنین گفتند جمله عالمان
هرکه ظالمتر، چَهِش با هولتر
عدل فرمودست بَتَّر را بَتَر
هرچه ظلم ریشهدارتر، هراس و اضطرابِ درونی نیز ژرفتر. سپس مولوی هشدار میدهد که چاهِ ظلم، پیش از آنکه دامِ دیگری باشد، دامِ خویش است:
ای که تو از ظلم چاهی میکَنی
دان که بهرِ خویش دامی میکَنی
بر ضعیفان گر تو ظلمی میکُنی
دان که اندر قعرِ چاهِ بیبُنی
پس «چاه»، هم نمادِ گناه است و هم زندانِ خودساخته؛ چاهی که ظالم میکَند، همان دامی است که سرانجام در آن گرفتار میشود.
پیلهٔ خودساخته؛ مرگ در حجابِ خودبینی
در ادامه، مولوی انسان را به کرمِ ابریشم مانند میکند؛ که گردِ خویش پیله میتند:
گردِ خود چون کرم پیله بر مَتن
بهرِ خود چه میکُنی؟ اندازه کن
این پیله، نمادِ خودمحوری و انزوای ظالمانه است. اگر پیله تنها از تارهای ظلم بافته شود، نه پروانهای خواهد شد و نه ابریشمی؛ بلکه گوری است.
«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»