مهر و قهر الهی – جلسه دهم

موسسه علمیه السلطان علی بن موسی الرضا ع

بی­‌توجهی به دارایی­‌های دیگران؛ مهر الهی

 

«لَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَى‏ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ وَلَا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ اخْفِضْ جَنَاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ»[1]

«(بنابر این) هرگز چشم خود را به نعمت­های (مادّی) که به گروه‌هایی از آنها [کفّار] دادیم، میفکن و بخاطر آنچه آن­ها دارند، غمگین مباش و بال (عطوفت) خود را برای مؤمنین فرود آر.»

 در بررسیِ مهر و قهر الهی، گاه به شخصیت‌هایی اشاره می‌شود که یقیناً مشمولِ مهر یا قهر خدا هستند. بی‌تردید محبوب‌ترین بنده نزد حق، وجودِ مقدّس پیامبر خاتم، صلوات‌الله و سلامه علیه است. پیامبر اکرم در قلّهٔ مهر قرار دارد به همین جهت بیشترین دریافتِ مهر الهی را دارد و بیشترین میزانِ تثبیت بر مهرِ حق در وجودِ ایشان دیده می‌شود.

اگر کسی نگاهش به دنبالِ مادیّاتِ دیگران نباشد و نه‌تنها از سرِ حسرت به مادیّاتِ آنان نگاه نکند، بلکه میلِ خاصی هم به آن نداشته باشد، موردِ مهرِ خداست. این افراد که نگاهشان را بر مادیّاتِ دیگران امتداد نمی‌دهند و فکرشان مشغولِ آن امر نیست، مطمئناً دلبرِ بالاتری برای آنان دلبری کرده است؛ ازاین‌رو فکرشان معطوف به امورِ مادیِ دیگران نمی‌شود.

 

حسرتِ دنیا؛ نشانۀ قهر

 

امّا اگر آتشِ حسرتِ انسان نسبت به کسانی که از نظرِ مادّی از او بالاترند شعله‌ور شود، بی‌آنکه خود متوجّه باشد، در قهرِ خدا قرار گرفته است. برای مثال، اگر حسرتِ خانه، ماشین، باغ، جواهرات و… دیگران در دلِ فردی باشد، در قهرِ خداوند است.

با نگاهِ ظاهری، این حالت نزد افرادِ عادی نشانهٔ مهر خدا به نظر نمی‌آید و گمان نمی‌کنند که لطفِ خاصّ الهی باشد؛ امّا وقتی خدا به پیامبرش می‌فرماید نگاهت را دنبالِ کسانی که ما به آنان تمتّعاتِ دنیوی داده‌ایم ادامه نده، به این معنا که یکی از نمودهای مهرِ خدا بر پیامبر این است که نه تنها هرگز حسرتِ اهلِ دنیا را نخورد بلکه حتی در قلب نیز به آن رغبت نداشته باشد.

اگر افراد با دیدنِ تنعّماتِ مادّیِ دیگران تا مدّت‌ها از نظرِ روانی، به اصطلاح «قفل» می‌شوند و نمی‌توانند روالِ عادیِ زندگی را طی کنند و شاکرِ نعمت‌هایی که خدا نصیبشان کرده است نیستند، گرفتارِ قهرِ خدا شده‌اند. لطفِ خدا بر انسانِ مؤمن آن است که با وجودِ دیدنِ امتیازاتِ دنیویِ اطرافیان، امتدادِ نگاه نداشته باشد؛ حسرت نخورد، رغبت نکند، و حتی در حقِّ آنان دعا کند که خدا توفیقِ شکرِ نعمت‌هایش را به ایشان عطا فرماید.

 

خدمت­‌رسانی به بندگان خدا، مهر الهی

 

«لَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَى‏ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ وَلَا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ اخْفِضْ جَنَاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ»[2]

«(بنابر این) هرگز چشم خود را به نعمت­های (مادّی) که به گروه‌هایی از آنها [کفّار] دادیم، میفکن و بخاطر آنچه آن­ها دارند، غمگین مباش و بال (عطوفت) خود را برای مؤمنین فرود آر.»

بعضی امور از شدّتِ عادی بودن، به چشم انسان نمی‌آید. یکی از مهرهایی که خدا به پیامبرش دارد و به تبع، به سایر انسان‌ها نیز تعمیم می‌یابد، این است که پیامبر قادر به خدمت‌رسانی به مؤمنان است.

«جَناح» به معنای بال است و «فرود آوردنِ بال» در دو معنا به کار رفته است: 1. پوشش و حمایت؛ 2. تواضع و فروتنی. خطابِ آیه این است که: ای پیامبر، بالِ خود را بر سرِ مؤمنان بگستران؛ یعنی آنان را زیرِ بال و پرِ خود جای بده و در پناهِ محبت و حمایتِ خویش قرار ده.

یکی از نشانه‌های مهرِ خدا بر بندگان، این است که به آنان توفیق می‌دهد به مؤمنان خدمت کنند. انسان نباید خدمت‌رسانی به مؤمنان را امری عادی تلقی کند؛ زیرا این توفیقی نیست که نصیبِ هر کس شود. لطفِ خداست که گروهی می‌توانند بی‌ریا خدمت کنند و امورِ دیگران را سامان دهند.

این آیه را از دو منظر می‌توان بررسی کرد:

  1. آیه نگفت مؤمن حتماً باید مستحقِّ خدمت باشد. خدماتی که انسان به مؤمن می‌رساند؛ خواه خدمتِ فکری، آبرویی، اکرامی، مالی و… نشانهٔ لطفِ خداست؛ زیرا مؤمن عزیز است و خدا اجازه نمی‌دهد هر کسی بتواند خدماتِ ویژه به او برساند.
  2. از نشانه‌های لطفِ خدای سبحان این است که انسان بتواند در برابر مؤمنان خضوع کند. مؤمن در نگاهِ اهلِ دل عزیز است و عزتش چشمگیر؛ و همین عزت، زمینهٔ تواضعِ دیگران را فراهم می‌کند. امّا بسیاری از افراد در برابر انسانِ مؤمن، متکبّر می‌شوند؛ ایمانِ مؤمن نظرشان را جلب نمی‌کند تا برای او احترامِ ویژه‌ای قائل باشند. انسانی که زیرِ مهرِ خداست، بی‌آنکه حسب و نسب، مال، مدرک تحصیلی، زبان، شهر، محلّ زندگی و… مؤمن را بشناسد، صرفاً به دلیلِ ایمانِ او، برایش اعتبارِ ویژه‌ای در نظر می‌گیرد.

برای مثال، هر کسی که در مجالسِ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، اباعبدالله علیه‌السلام و دیگر محافلِ اهل‌بیت حاضر می‌شود، با معیارهای مادّی سنجیده نمی‌شود؛ بلکه به عنوانِ زائر و محبِّ حضرت زهرا، علی‌بن‌موسی‌الرضا، اباعبدالله علیهم السلام و… شناخته می‌شود و از این جهت حرمتِ خاصی دارد.

همهٔ افراد زیرِ این نوع از مهر نیستند؛ چه‌بسا همان هنگام که انسانی، فردِ مؤمن را به سببِ ایمان و اعتقادش تکریم می‌کند و در برابرش تواضع دارد، گروهی دیگر که در قهرِ الهی‌اند، او را به دلیلِ همین اعتقادات موردِ ناسزا قرار می‌دهند. بعضی افراد در برابر این لطف، استکبار می‌ورزند و حاضر به خضوع نیستند.

 

دینِ گزینشی و سایهٔ قهر الهی

 

«الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِين. فَوَ رَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِين. عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ.  فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ»[3]

«همان­ها که قرآن را تقسیم کردند. آنچه را به سودشان بود پذیرفتند، و آنچه را بر خلاف هوس­هایشان بود رها نمودند.  به پروردگارت سوگند، (در قیامت) از همه آنها سؤال خواهیم کرد. از آنچه عمل می‌کردند. آنچه را مأموریت داری، آشکارا بیان کن و از مشرکان روی گردان (و به آنها اعتنا نکن.)»

«عِضین» به معنای جزءجزء است و به اجزای متفرّق گفته می‌شود. گروهی قرآن را «تکه‌تکه» می‌کنند؛ امّا این تکه‌تکه کردن، ظاهری نیست. یعنی این افراد بعضی از آموزه‌های قرآن را می‌پذیرند و بعضی را نمی‌پذیرند. به تعبیر دیگر، قرآن را متفرّق می‌کنند؛ بخشی از امور قرآنی را قبول دارند و بخشی دیگر را رد می‌کنند.

برای مثال می‌گویند: همهٔ آیاتِ قرآن دربارهٔ انفاق و کمک به مستمندان است و رسیدگی به فقرا اصلِ دین است؛ پس نماز و روزه و سایر تکالیف عبادی اولویت ندارد. سپس برای تأییدِ حرف خود شاهد قرآنی می‌آورند: «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ»[4] در حالی که در همین سوره و چند آیه بعد، بحثِ اقامهٔ نماز و ایتاءِ زکات مطرح می‌شود.

یا ممکن است گروهی دیگر، «اقامهٔ صلاة» را اصل قرار دهند و انفاق را رها کنند؛ یا عده‌ای به آیاتِ مربوط به اسراف بی‌توجه باشند و آیاتِ عبادی را پررنگ کنند؛ یا گروهی مسائل اجتماعی را اصل بدانند و به آیاتِ عبادی بی‌اعتنایی کنند و… .

 

از پذیرشِ پاره‌پاره تا عقوبتِ الهی

 

ریشهٔ این جزءجزء کردن آن است که بخشی از قرآن با خواستهٔ آنان سازگار نیست؛ پس همان بخش را نمی‌پذیرند. به عبارت روشن‌تر، قرآن را براساس مزاج و میلِ خود می‌پذیرند یا رد می‌کنند؛ مصداقِ این نگاه‌اند که: «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ»؛ یعنی برخی آیاتِ قرآن را قبول دارند و برخی دیگر را رد می‌کنند.

چنین افرادی در قهرِ خدا هستند و بابت این نظریات، عقوبت و مؤاخذه می‌شوند. اگر کسی به جزئی از قرآن معتقد باشد، امّا کلِّ قرآن را نپذیرد، گرفتارِ قهر الهی است؛ زیرا قرار بر این است که انسان همهٔ قرآن را بپذیرد، نه قرآنی متفرّق و منطبق بر خواسته‌های نفسانی، چنین قرآنی موردِ رضایت خدا نیست. افزون بر این، همین افراد در موقعیت‌های حساس، گاه از همان بخشِ محدودِ پذیرفته‌شده هم صرف‌نظر می‌کنند.

در ادامه، خدا به پیامبرش می‌فرماید به این دسته از افراد نگاه نکن. در نگاهِ معمولی، برای انسان قابل باور نیست کسانی که به برخی احکام دین تقیّد خاص دارند، اما نسبت به برخی دیگر لاابالی و مسامحه‌کارند، مشمولِ قهر خدا باشند؛ ولی در نگاهِ قرآنی، چنین کسانی قابلیتِ نگاه پیامبر را ندارند؛ و این خود نمادِ قهر، عذاب و عقوبت الهی است.

 

استقامت دینی؛ مهر الهی

 

«إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»[5]

«ما شرّ استهزاکنندگان را از تو دفع خواهیم کرد.»

 در نگاهِ ظاهری، مضمونِ آیه شاید اصلاً نشانهٔ مهر به نظر نرسد؛ امّا در واقع، یکی از جلوه‌های مهر الهی همین است که خدا بندهٔ مؤمن را در برابرِ تمسخرها حفظ می‌کند.

شخصیت مؤمن، به دلایل گوناگونِ اعتقادی و رفتاری، در جامعهٔ لاابالی گاهی آماجِ استهزاء قرار می‌گیرد. برای مثال، گاه او را به خاطرِ نوعِ پوشش و حجاب با الفاظ نامناسب مسخره می‌کنند؛ گاه بابتِ خط‌مشیِ سیاسی و اجتماعی استهزاء می‌کنند؛ گاه به سببِ درسِ حوزه، توسل و حضور در روضه او را به تمسخر می‌گیرند؛ حتی گاهی بابتِ «وصیتِ درست» یا به خاطرِ تداومِ یک رفتارِ صحیح مسخره‌اش می‌کنند و… .

این تمسخرها معمولاً به‌تدریج شدت می‌گیرد؛ چراکه مستهزئین، از انتخابِ راهِ درستِ مؤمن ناراحت و با او درگیر می‌شوند و دامنهٔ استهزاء را بالا می‌برند. به‌طور طبیعی و طبق قاعده، استهزاء به انسان آسیب می‌زند و او را فرسوده می‌کند؛ امّا اگر انسان در میانِ این استهزاءها همچنان پایدار بماند و در شخصیتِ او اختلالی ایجاد نشود، این خود نمادِ مهرِ خدا بر اوست.

بسیاری تابِ تمسخرها را نداشتند؛ در برابرِ استهزاءها خود را باختند و از دین فاصله گرفتند. در نگاهِ عادی، این پایداری شاید «لطف» به حساب نیاید؛ اما وقتی انسان کسانی را می‌بیند که با چند طعنه و تمسخر، از اعتقاداتِ صحیح عقب‌نشینی کردند، آن‌گاه قدرِ این نعمت را در خود می‌فهمد. برای نمونه، مادری برای در امان ماندن از تمسخرِ فرزندان، بخشی از باورهای دینی‌اش را کنار می‌گذارد.

خدا با نظرِ مهرِ خویش کاری می‌کند که استهزاءِ مستهزئین هیچ صدمه‌ای به روح و روان و شخصیتِ انسان وارد نکند. «کفایت» الهی یعنی مؤمن، با وجودِ تمسخرها، در اعتقاداتِ حقّه‌اش پایدار می‌ماند. حتی گاهی همین ایستادگی، او را مستحکم‌تر می‌کند و ایمانش را تقویت می‌سازد؛ و این، نمادِ مهر خداست. امّا کسی که در قهر است، با نخستین استهزاء می‌لغزد و عقب‌نشینی می‌کند.

 

ثناگویی خدا در مشکلات؛ مهر الهی

 

«وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ  فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ»[6]

«ما می‌دانیم سینه­ات از آنچه آن­ها می‌گویند تنگ می‌شود (و تو را سخت ناراحت می‌کنند) (برای دفع ناراحتی آنان) پروردگارت را تسبیح و حمد گو و از سجده‌کنندگان باش.»

قرآن به پیامبرش که در اوج بندگی است، می‌فرماید: من می‌دانم وقتی مشرکان سخن می‌گویند، تو از گفتارِ آنان دلگیر می‌شوی؛ زیرا در حقیقت، مردم به «شخصِ تو» اعتراض نمی‌کنند، بلکه «اعتقادِ تو» را هدف گرفته‌اند. امّا همین‌که پس از این دلگیری، به حمد و تسبیح و عبادت روی می‌آوری، رابطهٔ تو با ما تقویت می‌شود. به عبارت دیگر، دلتنگی می‌تواند زمینهٔ ارتباط بهتر و بیشتر با خدا شود؛ و این، لطف خداست.

گروهی از افراد، در اوج دلتنگی، زبان به مدح و ثنای حق می‌گشایند و خضوعِ خاصی در برابرِ خدا پیدا می‌کنند. ارتباطشان با خدا افزون می‌شود، زیبابین می‌شوند، تسبیحِ حق را افزایش می‌دهند، بیشتر به ثنای الهی می‌پردازند و فروتنی‌شان در برابرِ حق بیشتر می‌شود. این‌ها نشانهٔ لطف خداست و معلوم می‌کند رابطهٔ آنان با خدا محکم است و به آسانی گسسته نمی‌شود.

برای مثال، کسی برای شفای بیماری، انواع اذکار و توسلات را انجام می‌دهد، امّا حکمتِ خدا بر شفای آن بیمار تعلق نمی‌گیرد. سپس اطرافیان شروع به سرزنش می‌کنند که «احتمالاً نفسِ حق نداری» یا «این قبیل توسلات بی‌فایده است» و… . این سخنان، فرد را دلتنگ و ملول می‌کند؛ در حالی که گفتارِ لغوِ مردم اهمیتی ندارد. انسانی که موردِ لطف خداست، هرچه بیشتر در معرض ملامت‌ها و گفتارهای زهرآلود قرار بگیرد، تسبیح و ثناگویی و خضوعش در برابرِ حق افزون‌تر می‌شود.

چنین فردی در راز و نیاز با خدا می‌گوید: «هرچه می‌خواهی و صلاح می‌دانی از من بگیر، امّا خودت را به هیچ قیمتی از من نگیر؛ زیرا هر چیزی از من بگیری جایگزین دارد، ولی تو جایگزین نداری.» اگر انسان در اوج دلتنگی، تحمید و تسبیحش افزایش یابد، نباید آن را امری عادی دانست؛  بلکه این نتیجهٔ مهر خداست.

در مقابل، گروهی دیگر در مواجهه با مشکلات، از مسیر بندگی خارج می‌شوند. بعضی به محض اینکه آماجِ گفتارهای نادرست قرار می‌گیرند، کارِ صحیحِ خود را رها می‌کنند؛ در گرفتاری‌ها طاقت نمی‌آورند و به اصطلاح «می‌بُرند». در نتیجه، از اعمال صالحی که پیش‌تر انجام می‌دادند دست می‌کشند و آن‌ها را بی‌فایده می‌پندارند؛ مثلاً دیگر برای قرائتِ قرآن، ذکر، و حتی نماز شوقی ندارند. در حالی که ذکرِ حق، چه حاجت برآورده بشود و چه نشود، فایده دارد؛ همین‌که زبان در خدمتِ خدا باشد و دل در محضرِ او، خود اوجِ لطف الهی است.

چه زیبا گفته‌اند:

ارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد

تو که با منی همیشه، چه «تَری» چه «لَن تَرانی»

خدمت­‌رسانی جسم به روح؛ مهر الهی

 

«وَ الْأَنْعَامَ خَلَقَهَا  لَكُمْ فِيهَا دِفْءٌ وَ مَنَافِعُ وَ مِنْهَا تَأْكُلُون. وَ لَكُمْ فِيهَا جَمَالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَحِينَ تَسْرَحُون»[7]

«و چهارپایان را آفرید؛ در حالی که در آن­ها، برای شما وسیله پوشش و منافع دیگری است و از گوشت آن­ها می‌خورید و در آن­ها برای شما زینت و شکوه است به هنگامی که آن­ها را به استراحتگاهشان باز می‌گردانید و هنگامی که (صبحگاهان) به صحرا می‌فرستید.»

ظاهرِ آیه این است که ما گاو و گوسفند و شتر را برای شما قرار دادیم تا از پشمِ آن‌ها لباسِ گرم تهیه کنید و در مقابله با سرما از آن بهره ببرید. منفعت‌های دیگری هم برای شما دارد: از گوشتشان می‌خورید؛ گاه گوشتِ گوسفند و گاه گوشتِ شتر. و رفت‌وآمدِ این حیوانات در صبح و شب نیز زیباییِ خاصّی دارد.

یکی از مفسّران در ذیلِ این آیه می‌فرماید: با یک نگاهِ ظاهری، آفرینشِ موجوداتِ خدمت‌رسان، نمادِ مهرِ خدای سبحان به انسان است. همچنین در برخی تفاسیر، جسمِ انسان نیز به عنوان «مرکب» یاد شده است؛ مرکبی که خدمت‌رسانِ روح است.

برای مثال، اگر برای انجام یک عملِ صالح، جسمِ انسان چموشی نکند و رامِ روح باشد، این نمادِ مهرِ خداست. اگر چشم برای کسبِ علمِ نافع تا دیر وقت خواب به خود راه ندهد و چموشی نکند، نمادِ لطفِ خداست. اگر زبان بدون اعتراض به ذکرِ حق گشوده شود، نشانهٔ لطفِ خداست. اگر دستِ انسان بدون مخالفت، سلیم و همراه باشد، نمادِ لطفِ حق است. به طور کلی، اگر اعضا و جوارح بدون اعتراض در خدمتِ انسان باشند، جلوه‌ای از لطفِ خداست. البته این نرمی و رام بودن، نسبی است. اگر از عطّاریِ عرفان، «عشقِ خدا» خریداری شود، اعضا و جوارح شب و روز در خدمتِ بندگی قرار می‌گیرند.

رباید دلبر از تو دل، ولی آهسته‌آهسته

مراد تو شود حاصل، ولی آهسته‌آهسته

سخن دارم ز استادم، نخواهد رفت از یادم

که گفتا: حل شود مشکل، ولی آهسته‌آهسته

تحمّل کن که سنگِ بی‌بهایی در دلِ کوهی

شود لعلِ بسی قابل، ولی آهسته‌آهسته

اگر انسان با اعضای بدنِ خویش درست رفتار کند، آن‌ها نیز متقابلاً خدمت‌رسانیِ به‌موقع انجام می‌دهند. اگر انسان در روز، از خدماتِ دست و پا و چشم و سایر اعضای بدن تشکر کند، این اعضا در شب و عبادتِ شبانه با او همراهی خواهند کرد: چشم باز می‌ماند، چون شاهدِ شکرگزاری از پا بوده است؛ و پا استوار می‌ایستد، چون از خدمتِ روزانه‌اش قدردانی شده است.

در اینجاست که «مَن لَم يَشكُرِ المَخلوقَ لَم يَشكُرِ الخالِقَ» معنا پیدا می‌کند. اعضای بدن، مخلوقِ خدایند؛ اگر با نوازش و مهر با آن‌ها برخورد شود و شکرشان به‌جا آورده شود، انسان از خدماتِ گستردهٔ آن‌ها بهره‌مند خواهد شد.

 

مرکبِ تن و تسخیرِ حیوانیت؛ دو نشانۀ لطفِ الهی

 

«وَ الْأَنْعَامَ خَلَقَهَا لَكُمْ فِيهَا دِفْءٌ وَ مَنَافِعُ وَ مِنْهَا تَأْكُلُون. وَ لَكُمْ فِيهَا جَمَالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُون»[8]

«و چهارپایان را آفرید در حالی که در آن­ها برای شما وسیله پوشش و منافع دیگری است و از گوشت آن­ها می‌خورید و در آن­ها برای شما زینت و شکوه است به هنگامی که آنها را به استراحتگاهشان باز می‌گردانید، و هنگامی که (صبحگاهان) به صحرا می‌فرستید.»

  1. وقتی مرکبِ تن در خدمتِ انسان است، نمادِ لطفِ خداست. افراد بسیاری در طولِ عمرِ خویش توفیقِ پیشانی بر خاک گذاشتن، با دست کارِ خیر انجام دادن، قدم در راهِ کسبِ علم برداشتن و اکرامِ معصومان را نیافتند. خدا بر انسان منت می‌گذارد و با لطفِ خویش، «مرکبِ تن» را در خدمتِ اهدافِ صحیحِ او قرار می‌دهد و او را از سردیِ حیوانیت و آتشِ داغِ شهوات حفظ می‌کند.
  2. غلبهٔ انسانیت بر حیوانیت، نشانهٔ مهرِ حق است. انسان‌ها دارای دو بُعدند: بُعدِ حیوانی و بُعدِ انسانی. وقتی انسان زیرِ مهرِ خداست، جنبهٔ حیوانیت تحتِ تسلطِ انسانیت قرار می‌گیرد و در مدارِ کنترلِ الهی می‌نشیند؛ یعنی هرچه دل هوس کرد نمی‌خورد، بلکه خوردن و انتخابِ خود را با معیارِ «حلال» و «طیب» می‌سنجد و از شهوات بر اساسِ میلِ نفسانی پیروی نمی‌کند.

اما وقتی انسان تحتِ مهرِ حق نباشد، جنبهٔ حیوانیت بر انسانیت غلبه می‌یابد: نگاهش حیوانی می‌شود، شهواتش را محور قرار می‌دهد، خوردن و زیستنِ او رنگِ حیوانی می‌گیرد و زندگی‌اش به سطحِ زندگیِ حیوانی فرو می‌افتد. اصلِ زندگیِ انسان، بندگی است؛ حتی اگر خدا طبقِ قوانین و قواعدِ شرعی اجازهٔ خوردن، خوابیدن و بهره‌مندی از شهوت را داده باشد، این‌ها «اصلِ زندگی» نیستند، بلکه ابزار و چارچوب‌اند.

پس وقتی «اَنعام» زیرِ دستِ انسان قرار می‌گیرند و او می‌تواند حیوانیت را مسخّرِ خود کند، این نیز نمادِ لطفِ خداست.

 

تعامل روح و جسم؛ مهر الهی

 

«وَ الْأَنْعَامَ خَلَقَهَا ۗ لَكُمْ فِيهَا دِفْءٌ وَ مَنَافِعُ وَ مِنْهَا تَأْكُلُون. وَ لَكُمْ فِيهَا جَمَالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُون»[9]

«و چهارپایان را آفرید در حالی که در آن­ها برای شما وسیله پوشش و منافع دیگری است و از گوشت آن­ها می‌خورید و در آنها برای شما زینت و شکوه است به هنگامی که آنها را به استراحتگاهشان باز می‌گردانید و هنگامی که (صبحگاهان) به صحرا می‌فرستید.»

مرکبِ تن و روح، هر یک رفت‌وآمدهایی دارند که زیباست. برای مثال، جسم در مجلسِ روضۀ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها نشسته است؛ اما روح در همان لحظه به مدینه و کربلا می‌رود.

رفت‌وآمدِ جسم نیز بسیار دلنشین است: جسم در جمعِ خوبان حاضر می‌شود و با تمام توان می‌کوشد کارهای درست را به‌جا آورد تا از قافلۀ طاعت عقب نماند؛ و همین حرکت، زیباست. در خدمت بودنِ جسم نیز زیباست. وقتی در «حَیَّ عَلَی الصَّلَاة» انسان‌ها شتابان به سوی نماز می‌روند، این حرکتِ جسم زیباست.

این حرکت‌های هدفمندِ بدن و مرکبِ تن، نمادِ مهرِ خداست؛ زیرا افراد زیادی پیامِ «حَیَّ عَلَی الصَّلَاة» و «حَیَّ عَلَی الْفَلَاح» را می‌شنوند؛ اما هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند. حضورِ جسم در عرصۀ عبادت، حتی اگر همیشه با حضور قلب همراه نباشد، باز هم زیباست. همین که جسمِ انسان در میدانِ بندگی ورود و خروج دارد، نعمت است؛ همین که در عرصۀ عبودیت قرار می‌گیرد و از بدنِ خاکی بهره‌ای زیبا گرفته می‌شود، نعمتی بسیار بزرگ و نشانی از مهرِ خداست. چه بسیار کسان که جسمشان در عرصۀ بندگی حضورِ سالم و فعّالی ندارد و از این نشانه، بی‌بهره‌اند.

 

سهولتِ تکلیف، نشانۀ مهر

 

«وَ تَحْمِلُ أَثْقَالَكُمْ إِلَى بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بَالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَءُوفٌ رَحِيم»[10]

«آنها بارهای سنگین شما را به شهری حمل می‌کنند که جز با مشقّت زیاد، به آن نمی‌رسیدید پروردگارتان رؤوف و رحیم است (که این وسایل حیات را در اختیارتان قرار داده است).»

ظاهرِ آیه می‌فرماید مرکب‌ها، مانند گاو و گوسفند و شتر و… بارهای شما را به جایگاه‌های دور حمل می‌کنند؛ بارهایی که خودتان جز با تحمّلِ سختیِ بسیار، توانِ حملِ آن را نداشتید. به تعبیر دیگر، خدا برای حملِ بارهای انسان، مرکب را در اختیار او قرار داده است؛ مرکبی که بارها را آسان، بی‌گله و بی‌اعتراض حمل می‌کند.

در این عالم نیز جسمِ انسان، مرکبِ اوست؛ مرکبی که بارهای سنگین را تحمّل می‌کند.

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعۀ فال به نامِ منِ دیوانه زدند

جسم، بارِ انجامِ عبادات را تحمل می‌کند تا انسان بتواند تکالیف را به سهولت انجام دهد. به طور مثال، نمازهایی که از نظرِ دیگران سخت است، بندهٔ مؤمن به آسانی به‌جا می‌آورد؛ و این اتفاق، نتیجهٔ مهرِ خداست. بسیاری از تکالیفی که انسانِ مؤمن با جسم انجام می‌دهد، نمادِ لطفِ خداست.

در پرتو مهرِ الهی، جسم نه‌تنها می‌تواند باربرِ تکالیفِ الهی باشد، بلکه آن‌ها را با سهولت، بی‌شکایت، بی‌اعتراض و بی‌آزار انجام می‌دهد. برای نمونه: روح از جسم می‌خواهد پیشانی بر خاک بساید و سجده را طولانی کند؛ و جسم اطاعت می‌کند. می‌خواهد ذکرِ رکوع را طولانی کند؛ انجام می‌دهد. می‌خواهد قنوت را طولانی کند؛ انجام می‌دهد. در ماه مبارک رمضان ساعت‌های متمادی گرسنگی را تحمل کند؛ انجام می‌دهد. حتی در رعایتِ حجاب، خانم‌های مؤمنه در گرمای تابستان، جسم بی‌ملالت و بی‌کلافگی، وظیفه را آسان و راحت انجام می‌دهد و…

باربریِ تکالیفِ الهی برای جسمِ انسانی که زیرِ مهرِ خداست، بسیار آسان جلوه می‌کند و عاشقانه با میل و رغبت انجام می‌گیرد. خدا با این الطاف، محبتِ خویش را به انسان اظهار کرده است:

«إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَءُوفٌ»

 پروردگار و مربّیِ انسان، یقیناً او را دوست دارد و رحمتِ خاصی به او دارد. اما وقتی مهرِ الهی از گروهی برداشته شود، برای انجامِ هر تکلیف، مانع‌تراشی‌های گوناگون می‌کنند و در نهایت هم آن را انجام نمی‌دهند.

 

معراجِ روح از راهِ جسم

 

یکی از مفسّران می‌گوید انسان در نماز، از طریقِ جسمِ خاکی معراج می‌کند: جسم، آرام و بی‌ادعا بر سجّادۀ بندگی می‌ایستد و آدابِ خاص را انجام می‌دهد؛ و در همین حال، روح آزاد می‌شود و امکانِ پرواز برای او فراهم می‌گردد تا در صحنۀ قربِ حق حاضر شود. وقتی جسمِ انسان در بسترِ خوابیده است، امکانِ آزادی و پروازِ روح آن‌گونه فراهم نیست. پروازِ روح کاری سخت و سنگین است، اما جسم به لطفِ خدا، شرایط و آداب را به آسانی برای او فراهم می‌کند.

 

پذیرش علم و معرفت؛ نماد مهر الهی

 

«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً  لَكُمْ مِنْهُ شَرَابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِيهِ تُسِيمُون»[11]

«او کسی است که از آسمان، آبی فرستاد، که نوشیدن شما از آن است و (همچنین) گیاهان و درختانی که حیوانات خود را در آن به چرا می‌برید، نیز از آن است.»

خدا از آسمان برای شما آبی می‌فرستد. بخشی از این آب را بی‌واسطه می‌نوشید، بخشی به گیاهان می‌رسد و آن‌ها می‌رویند و شما از آن رویش بهره‌مند می‌شوید. مهرِ خدا بر انسان نیز چنین است. به او علم و معرفت می‌رساند. گاهی انسان بی‌درنگ از این علم بهره می‌گیرد، و گاهی با آن علم، «عمل» کاشته و آبیاری می‌شود؛ عملی که منافعش تا سال‌ها در زندگی انسان جاری می‌ماند.

وقتی انسان عملی را بر مبنای یادگیری انجام می‌دهد، نتیجه‌اش ممکن است تا ده سال همراه او باشد. آن عمل، ده سال پیش آبیاری شده و از همان نقطه، درختِ عمل جان گرفته و پیوسته ثمر داده است. از این رو، دریافتِ علم و معرفت برای انسان، نمادِ مهرِ خداست؛ لطفِ خدا به بنده موجب می‌شود که او در چنین فضای خاصی قرار گیرد و بارانِ معرفت را دریافت کند.

اما بسیاری از افراد بر سرِ خویش «چتری» می‌گیرند و مانعِ دریافتِ آبِ معرفت می‌شوند؛ در نتیجه، هیچ معرفتی به جانشان نمی‌نشیند. خدا بارانِ علم و معرفت را عمومی نازل می‌کند، ولی خیلی‌ها آن را نمی‌پذیرند؛ یا میلی به معرفت ندارند، یا گذرا می‌پذیرند و اجازه نمی‌دهند معرفت در وجودشان «درخت» شود و به امور ماندنی در زندگی‌شان تبدیل گردد. در زندگیِ چنین کسانی، عملِ صالح رویش پیدا نمی‌کند.

 

 

تاریخ جلسه: 1391/1/23 – جلسه دهم

«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»

 


[1] – سوره حجر آیه 88

[2] – سوره حجر آیه 88

[3]. سوره حجر، آیات 91 تا 94.

[4]. سوره بقره آیه 77.

[5] . سوره حجر آیه .95

[6]. سوره حجر آیات 97 و 98.

[7]. سوره نحل آیات 5 و 6.

[8]. سوره نحل آیات 5 و 6.

[9]. سوره نحل آیات 6 و.5

[10]. سوره تحل آیه 7.

[11].  سوره نحل آیه 10.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فهرست مطالب

مطالب مرتبط