پندارهای نادرست ـ بخش نهم

مقدمه

 

نمونۀ تفکرات نادرست را در کربلا در سپاه مقابل حضرت اباعبدالله علیه السلام مشاهده کمی‌کنیم؛ چراکه آنان تصور می‌کردند اگر در مقابل امام زمانشان بایستند، زندگی مادی خوب و امنی خواهند داشت. از آن جا که نگران خودمان هستیم تا مبادا گرفتار پندارهای نادرست شویم، به پیگیری این بحث می‌پردازیم.

 

ظاهربینی

 

«فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ»[1]

«و هنگامی که (مأمور یوسف) بارهای آنها را بست، ظرف آبخوری پادشاه را در بارِ برادرش گذاشت؛ سپس کسی صدا زد:«ای اهل قافله، شما دزد هستید!»»

وقتی که برادران برای بار دوم نزد حضرت یوسف رفتند، باز هم امکانات خاصی را در اختیارشان قرار داد و در هنگام بازگشت نیز آنان را تجهیز کرد. پس حضرت یوسف کسی نیست که تنها یک بار انسان‌ها را تجهیز کند، مرتباً این کار را انجام می‌دهد. البته که جهیزیۀ هر کس منحصر به فرد است.

همۀ افرادی که آمده بودند، برادر حضرت یوسف بودند؛ اما فقط برای بنیامین عنوان برادر ذکر شده است، بنیامینی که وفادار بود و هرگز جفا نکرد. پیمانۀ مخصوص شاه را در بار بنیامین گذاشتند، سپس اعلام‌کننده‌ای بانگ در داد که ای قافله! حتماً شما دزد هستید!

دربارۀ این آیه چند نکته مطرح است:

پیمانۀ شاه از بار بنیامین پیدا و او به‌عنوان دزد مشهور شد، این کار حضرت یوسف یک لطف بود یا کم لطفی؟! قطعاً لطف بود؛ اما در قالب تهمت! نکتۀ جالب توجه این است که منادی نگفت هر کس که پیمانه در بار وی یافت شود، دزد است؛ بلکه همۀ اهل قافله را دزد خطاب کرد.

گاهی اوقات برای نگهداشتن انسان در حریم انس، ظاهراً مشکلی برای او پیش می‌آید. در اتفاقی که در این آیه افتاد دیگران برای بنیامین دلسوزی کردند؛ اما نه بنیامین و نه حضرت یوسف از اتفاقی که افتاد ناراحت نشدند.

پیمانۀ حضرت یوسف در بار هر کسی نمی‌رود، در بار کسی گذاشته می‌شود که قرار است برایش کارت اقامت صادر شود. مثلاً انسان به زیارت ائمه معصومین علیهم السلام مشرف می‌شود و آسیبی می‌بیند! باید بیاموزیم که در چنین اوقاتی ظاهر قضیه را نبینیم، این گونه معاملات با هر کسی انجام نمی‌شود! قطعاً خدا می‌خواهد مقام قرب و وصال را نصیب ما کند که پیمانه را در بار ما قرار می‌دهد. اگر امری که از ناحیۀ خدای سبحان بر ما وارد شد، به نظر ناخوشایند بود، آن را ناخوشایند نبینیم.

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

خداوند هرگز قصد ریختن آبروی ما را ندارد. باید بدانیم که باطن کم‌لطفی‌هایی که در ظاهر از ناحیه خداوند اتفاق می‌افتند نیز لطف است.

 

جزای کامل اعمال در همین دنیا

 

پندار نادرست دیگری که از این آیه استنباط می‌شود آن است که فکر کنیم تمام جزای گناهان در قیامت خواهد بود، در حالی‌که به هیچ وجه این‌طور نیست و بالاخره یک روز در همین دنیا رسوا خواهیم شد! مثلاً ما دربارۀ یک موضوعی صحبت می‌کنیم، کسی که 15 سال پیش مرتکب آن عمل شده است، واکنش نشان می‌دهد؛ در واقع گاهی انسان‌ها خودشان باعث رسوایی خویش می‌شوند.

«إنّ اليومَ عَمَلٌ و لا حِسابَ»[2]

«امروز روز عمل است و نه حسابرسی»

در این دنیا فقط رسوایی رخ می‌دهد و محاکمۀ اصلی در قیامت انجام می‌شود. اگر متوجه شویم هر مشکلی که برایمان پیش می‌آید نتیجۀ کدام اشتباهمان است، نعمت بسیار بزرگی نصیب‌مان شده است. حتی اگر مثلاً پس از بیست سال خداوند اشتباه بودن کارمان را به ما اعلام کند، تا دیر نشده است باید توبه کنیم.

همۀ اعضای قافله را دزد خطاب کردند؛ اما چرا؟! برادران حضرت یوسف علیه السلام سال‌ها پیش، گناهی مرتکب شده بودند و بابت آن توبه نکرده بودند. به هیچ عنوان نمی‌توان بدون توبه، از عواقب گناه فرار کرد. در نهایت کوس رسوایی سر داده می‌شود ولو اینکه بلافاصله پس از ارتکاب جرم اتفاق نیفتد.  انسان قاعدتاً باید پس از ارتکاب گناه، پشیمان شود و عزم جزم برای توبه داشته باشد، نباید گناه را کوچک بشمارد!

پندار نادرست این است که تصور کنیم می‌توان بدون توبه، گناهان را پنهان و ظاهراً آبروداری کرد. رحمت خدای سبحان اقتضا می‌کند که در همین دنیا به ما تفهیم اتهام کند، حتی اگر سال‌ها از آن گناه گذشته باشد.

 

اطمینان از صحیح بودن همیشگی اعمال خود

 

«قَالُواْ تَاللّهِ لَقَدْ عَلِمْتُم مَّا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِي الأَرْضِ وَ مَا كُنَّا سَارِقِينَ»[3]

«گفتند: به خدا سوگند شما می‌دانید ما نیامده‌ایم که در این سرزمین فساد کنیم؛ و ما (هرگز) دزد نبوده‌ایم!»

بعضی اوقات، امور کلان در چشم انسان ناچیز جلوه می‌کند و امور کوچک را بزرگ می‌شمارد! برادران حضرت یوسف کسانی بودند که وقتی اسب‌هایشان قرار بود از مزرعۀ کسی عبور کنند، برایشان پوزبند می‌زدند تا از گیاهان آن مزارع نخورند؛ اما برای همین افراد دزدیدن حضرت یوسف ناچیز جلوه می‌کند و کارشان را توجیه می‌کنند! این انسان‌ها برای موضوع اسب‌ها که گناهی هم در میان نیست؛ چون اسب تکلیفی ندارد، آن طور رفتار می‌کنند! اما با برادر خود آن اعمال ناشایست را انجام می‌دهند.

باید در اعمال خود واکاوی کنیم و به همۀ آنها برچسب صحت نزنیم. نکتۀ مهم این است که هرگز نباید از خویشتن خاطر جمع باشیم. امام خمینی(ره) به ما آموختند که در برابر هر آیه از قرآن باید تصور کنیم آن آیه ما را مخاطب قرار داده است و به بررسی خود بپردازیم. نه اینکه مطمئن باشیم هنگامی که قتل، سرقت، جنایت، غیبت و… در آیات مطرح می‌شوند با ما ارتباطی ندارند.

اکثر اوقات وقتی در جمعی دربارۀ موضوعی صحبت می‌شود که خطاب آن بیشتر متوجه یک نفر است، همان کس، دیگری را مخاطب بحث می‌داند! یعنی حاضر نیست کمی فکر کند که شاید این موضوع با من هم در ارتباط باشد!

در رابطه با دیگران هرگز نباید از ضرب المثل «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها» استفاده کنیم؛ اما در واکاوی خویش اتفاقاً باید از این ضرب المثل استفاده کنیم تا به بررسی خود بپردازیم و دلیل حرف‌های مردم را متوجه شویم نه اینکه مطمئن باشیم حتماً آنچه دیگران به ما نسبت می‌دهند خطاست!

البته ما در شریعت‌مان « وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ»[4] «و از سرزنش هیچ سرزنش کننده‌ای نمی‌ترسند.» هم داریم و ملامت مردم در کارهای درست ما نباید هیچ تأثیری داشته باشد. از طرف دیگر از دعاهای حضرت ابراهیم علیه‌السلام آموختیم که باید از خدای سبحان درخواست کنیم ثنای ما را در بین مردم ایجاد کند. حضرت ابراهیم علیه السلام می‌خواست آیندگان از او تعریف کنند.

پس باید توجه داشته باشیم که ممکن است «مَا كُنَّا سَارِقِينَ» برای ما هم پیش بیاید. برای مثال یک مشکل بسیار جدی داریم که نه‌تنها هنوز از آن توبه نکرده‌ایم؛ بلکه برایمان ناچیز هم جلوه می‌کند؛ در نتیجه وقتی که در زیارت‌ها یا مجالس وعظ تذکری داده می‌شود باور نمی‌کنیم که خطاب به ما بوده است!

 

توانایی تکرارنکردن اشتباهات گذشته، بدون توبه و اصلاح

 

«قَالُواْ إِن يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُ مِن قَبْلُ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّكَانًا وَاللّهُ أَعْلَمْ بِمَا تَصِفُونَ»[5]

«(برادران) گفتند: «اگر او [بنیامین‌] دزدی کند، (جای تعجب نیست؛) برادرش (یوسف) نیز قبل از او دزدی کرد» یوسف (سخت ناراحت شد، و) این (ناراحتی) را در درون خود پنهان داشت، و برای آنها آشکار نکرد؛ (همین اندازه) گفت: «شما (از دیدگاه من،) از نظر منزلت بدّترین مردمید! و خدا از آنچه توصیف می‌کنید، آگاهتر است!»»

ما یا متوجه قبح کارهای اشتباه گذشتۀ خود می‌شویم و توبه می‌کنیم یا به خطاهای خود تا سال‌ها بعد ادامه می‌دهیم. یک خانمی بود که چهار بار ازدواج کرد، در هر چهار بار هم شکست خورد؛ چرا که همیشه نگاه نامناسبی به آقایان داشت و این طرز نگاه را تغییر نمی‌داد. وقتی انسان متوجه اشتباه خود نشود، دائم آن را تکرار می‌کند.

برادران حضرت یوسف ، زمانی حضرت یوسف را دزد می‌دیدند و فرافکنی داشتند، چهل سال بعد از آن، بنیامین را به اشتباه، دزد خواندند. این افراد عادت اشتباه «نسبت غلط دادن به دیگران» را در خود اصلاح نکردند!

یا مثلاً کسی که همیشه با دیگران درگیر است، یک روز با خانواده‌اش به مشکل برمی‌خورَد، روز دیگر با همسرش و روز بعد با فرزندانش! بدون شناخت ایرادهای خودمان، نمی‌توانیم آن‌ها را مرتفع کنیم. پندار نادرست این است که تصور کنیم بدون توبه کردن، اشکالات ما برطرف می‌شوند و در گذر زندگی هرگز تکرار نخواهند شد. عباراتی مانند «اتفاق بود.»، «پیش آمد.»، «از دهانم پرید.» به هیچ وجه صحیح و قابل قبول نیستند. اگر متوجه قبح کارمان شده باشیم، حتماً درصدد رفع آن برمی‌آییم تا دوباره تکرار نشوند. گناهان و اشتباهات‌مان را باید بازشناسی کنیم، در غیر این صورت فرافکنی می‌کنیم و خطاهایمان را هر روز به یک نفر نسبت می‌دهیم؛ یک روز به مادر، یک روز به معلم، خواهر، همسر و… .

 

گفتار صحیح با ذهنیت غلط

 

پندار نادرست دیگری که از آیه فوق برداشت می‌شود این است که تصور کنیم با ذهنیت غلط می‌توانیم گفتار صحیح داشته باشیم. ابتدا باید ذهن ما تطهیر و پاکسازی شود تا به تَبَع آن گفتارمان نیز اصلاح  شود. حرف‌های ما بیانگر افکارمان هستند، نمی‌توانیم سخنانمان را بی‌منظور تلقی کنیم. گفتار به ذهنیت مربوط است و ذهنیت یک امر ریشه‌دار. تا زمانی که این موضوع را باور نکنیم، گفتارمان اصلاح نخواهد شد. در واقع وقتی همان حرف‌های ظاهراً بی­منظور خود را واکاوی کنیم، متوجه می‌شویم که منظور داشته‌ایم و بی‌منظور دانستن آن سخنان دروغ بوده است.

انسان با حرف زدن، باطن خود را آشکار می‌کند. برادران یوسف گفتند: «أَخٌ لَّهُ»؛ یعنی بنیامین را برادر خود نمی‌دانستند. از نظر آنان حضرت یوسف و بنیامین دزد بودند و در یک گروه قرار داشتند، آن‌ها هم بسیار مقدس و موجّه در گروه دیگری قرار داشتند. حتی بعد از سالیان درازی که گذشته است باز هم بنیامین را برادر خود خطاب نمی‌کنند.

 

بی‌تفاوتی و بی‌توجهی بزرگترها نسبت به اطرافیان

 

«فَلَمَّا اسْتَيْأَسُواْ مِنْهُ خَلَصُواْ نَجِيًّا قَالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُواْ أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُم مَّوْثِقًا مِّنَ اللّهِ وَمِن قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِي يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الأَرْضَ حَتَّىَ يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللّهُ لِي وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ»[6]

«هنگامی که (برادران) از او مأیوس شدند، به کناری رفتند و با هم به نجوا پرداختند؛ (برادر) بزرگشان گفت: «آیا نمی‌دانید پدرتان از شما پیمان الهی گرفته؛ و پیش از این درباره یوسف کوتاهی کردید؟ من از این سرزمین حرکت نمی‌کنم، تا پدرم به من اجازه دهد؛ یا خدا درباره من داوری کند، که او بهترین حکم‌کنندگان است.»

بزرگیِ بزرگتر است اقتضا می‌کند که از موقعیت‌های مختلف برای معرفی اعمال نادرست اطرافیان استفاده کند. لسان او نباید زبان مذمت، ملامت، تحقیر یا تصغیر باشد؛ بلکه صرفاً نقش یادآوری کننده را ایفا می‌کند. یکی از پندارهای نادرست این است که گمان کنیم بزرگتر یک جمع  نسبت به اطرافیانش بی‌توجه است. البته دادن تذکر، آداب، قوانین و احکام خاصی دارد؛ ولی مهم‌ترین نکته این است که کسی که از بقیه بزرگتر است نسبت به جوانب خود بی‌تفاوت نباشد و در جهت اصلاح و تداوم نداشتن خطاهای دیگران تلاش کند. یکی از اموری که حتماً باید مورد توجه قرار بگیرد نحوۀ تذکر دادن است که هرگز نباید در یک فضای عمومی باشد؛ بلکه حتماً در خلوت انجام بگیرد.

گویا داستان بنیامین ادامۀ ماجرایی است که برای حضرت یوسف اتفاق افتاده بود. برادر بزرگتر به دیگر برادرانش یادآوری می‌کند که در گذشته هم مرتکب خلافی شده‌اند و تفریط و کوتاهی داشته‌اند. اکنون هم نسبت به بنیامین کوتاهی می‌کنند و به تعهدی که با پدر بسته شده بود، بی‌توجهی می‌کنند.

 

بزرگتریِ عقل، روح و قلب

 

در درون ما نیز بزرگتری به نام عقل وجود دارد که وقتی با خودمان خلوت می‌کنیم، کوتاهی‌های گذشته‌مان را به ما متذکر می‌شود و هرگز آن‌ها را توجیه نمی‌کند. قلب حتی از عقل هم بالاتر است و استدلال‌های نادرست گذشته را توجیه نمی‌کند. بزرگتر چون از ما بزرگتر است تفریط‌هایمان را با زبان کنایه و در خلوت به ما خاطر نشان می‌کند. زمانی که انسان نورانی شود، خودش متوجه خطاها و افراط و تفریط‌هایش می‌شود و دیگر نیازی به تذکر ندارد.

ما در خلوت­های باطنی خود، در محضر عقل، قلب و روح خویشتن قرار می‌گیریم و آن‌ها گذشتۀ ما را که مملو از کوتاهی و تفریط بوده است، به ما متذکر می‌شوند. بنابراین یکی از پندارهای نادرست این است که تصور کنیم می‌توان اهل مراقبه بود و امور درست و غلط را از هم تشخیص نداد. کسی که اهل مراقبه باشد، امور را بدون توجیه کردن مشاهده می‌کند و از طریق بزرگتر درونیِ خود، متوجه و متذکر می‌شود.

برای مثال هنگامی که انسان به یک زیارتگاه مشرف می‌شود، در واقع در محضر یک بزرگتر، یعنی یک ولیّ خدا قرار گرفته است و کوتاهی­هایش به وی یادآوری می­شود. اصطلاحاً به دلش می‌افتد که کدام یک از اعمالش اشتباه است و ریشۀ مشکلاتش از کجاست! طلبه‌ای تعریف می‌کرد که وقتی محضر آیت الله بهاءالدینی رسیده بود، به او گفته بود چرا وقتی به اینجا می‌آمدی با خانواده‌ات دعوا کردی؟!

خلوت با مولا، تفریط‌هایمان را به ما خاطرنشان می‌کند. در خلوت‌هایی که با حضرات معصومین علیهم السلام داریم متوجه معایب خود می‌شویم؛ بعد از آن اگر در صدد اصلاح خود برنیاییم ظلم بزرگی در حق خویش مرتکب شده‌ایم. در خلوت با بزرگترها، آنان بابت کوتاهی‌هایمان به ما تذکر می‌دهند، اگر غیر از این را تصور کنیم، گرفتار پندار نادرست شده‌ایم.

 

فقدان ادراک زمین

 

«وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيهَا وَالْعِيْرَ الَّتِي أَقْبَلْنَا فِيهَا وَإِنَّا لَصَادِقُونَ»[7]

«حقیقت را از شهری که در آن بودیم [و در و دیوارش گواه است] و از کاروانی که با آن آمدیم بپرس؛ و یقیناً ما راستگوییم.»

برادر بزرگتر به برادران خود پیشنهاد می­دهد وقتی به سراغ پدر رفتند، از او بخواهند که اگر حرف ما را قبول ندارد از قریه و مکانی که در آن بودیم سؤال کند و یا از قافله­ای که همراهشان بودیم، چگونگی ماجرا را جویا شود.

نکتۀ قابل توجه این بحث عبارت «وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ» است. در این آیه نفرمود از اهل قریه سؤال کن؛ بلکه فرمود از خود قریه سؤال کن! بنابراین مکان نه تنها ادراک دارد؛ بلکه شاهد و اهل تسبیح است. یک مکان دارای فرقان است و می­تواند راست و دروغ را تشخیص دهد. باید باور کنیم که مکان‌ها شعور دارند. جنازۀ مؤمن از هر زمینی که می­گذرد، گویا آن مکان التماس می‌کند که او را در من دفن کنید؛ به همین دلیل در هر جایی که وی دفن شود، آن مکان به سایر زمین‌ها فخر فروشی می‌کند.

پس پندار نادرست این است که تصور کنیم زمینی که روی آن راه می‌رویم متوجه صادق یا کاذب، عالم یا جاهل و مطیع یا عاصی بودن ما نمی‌شود. باید بدانیم که همۀ هستی، کتاب حق تعالی است و ادراک و شعور دارد. گاهی در یک مکان، علی رغم اینکه افکار باطلی داشتیم آن را با کسی در میان نمی‌گذاریم، با این وجود حال خوشی نداریم؛ این به خاطر همان افکار اشتباه ما بوده است که باعث شده زمین پذیرای ما نباشد و باعث تشویش حال ما شود.

برعکس این موضوع نیز صادق است. بعضی اوقات افکار صحیح و زیبایی داریم و به همین جهت ذوق مکان را نیز حس می‌کنیم. گویی آن مکان افتخار می‌کند که آن افکار و اعمال نیک در آن انجام گرفته است. زمین به خوبی ما را می‌شناسد.

 

عقوبت فوری و ناشکیبایی از ناحیۀ بزرگترها

 

«قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللّهُ أَن يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ»[8]

«[برادران پس از بازگشت به کنعان، ماجرا را برای پدر بیان کردند، یعقوب] گفت: [نه چنین است که می گویید] بلکه نفوس شما کاری [زشت] را در نظرتان آراست [تا انجامش بر شما آسان شود] پس من بدون جزع و بیتابی شکیبایی می‌ورزم، امید است خدا همۀ آنان را پیش من آرد؛ زیرا او بی‌تردید، دانا و حکیم است»

بزرگترها بایستی خطاهای ما را در خلوت متذکر شوند و شیوۀ تذکرشان هم باید لطیف و ظریف باشد. حضرت یعقوب علیه السلام به فرزندانش می­فرماید:« نفوس شما امری را برای شما آراسته است.»؛ یعنی یک اشتباهی در گذشته مرتکب شده­اید که اصلاً هم به نظرتان اشتباه نبوده است.

پندار نادرست این است که تصور کنیم بزرگترها در مقابل جسارت و بی‌ادبی‌های ما فوراً واکنش نشان می‌دهند و ما را مجازات می‌کنند. تفکر صحیح این است که فرد بزرگتر به اصلاح ما امیدوار است و آنقدر صبوری می‌کند تا اعمال و رفتار ما تصحیح شود، آن‌ها هرگز از ما ناامید نمی‌شوند. سنت بزرگترها امهال است، آنقدر مهلت می‌دهند تا اصلاحات لازم در افراد به عمل بیاید.

وقتی به حضرت عبدالعظیم علیه السلام متعرض شدند، کسی گفت: «اگر او واقعاً سید است کاری بکند (آنان را نفرین کند).» اما دیگری در جوابش گفت:«جدّ او امام حسین علیه‌السلام است که سپاه مقابل خود در کربلا را نفرین نکرد و هیچ چیزی علیه آنان از خداوند نخواست!»

 

صبر جمیل اولیای الهی

 

اولیای ما به اصلاح ما امیدوارند و باور دارند که بالاخره روزی اصلاح می‌شویم. چرا در آن هیاهوی جنگ حضرت اباعبدالله علیه السلام باز هم می‌فرماید:«هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی» «آیا یاوری هست که مرا یاری کند؟» به خاطر اینکه قابلیت اصلاح را در سپاه مقابل خود می‌بیند. این صبر جمیل است؛ شکایت کردن در صبر جمیل معنایی ندارد. ائمۀ معصومین علیهم‌السلام تا زمانی که اصلاحات لازم در ما صورت بگیرد مقاومت می‌کنند.

پندار نادرست این است که تصور کنیم به‌محض ارتکاب جرم، اولیای الهی ارتباطشان را با ما قطع می‌کنند. رابطۀ پدر و فرزند چقدر عمیق است؟! اولیای ما حکم پدری بر ما دارند. پدر نه تنها به بهانۀ هر اشتباه فرزند، او را از خودش دور نمی‌کند؛ بلکه با «لطایف الحیل» در فکر چاره‌اندیشی است.

بزرگتر بودن یک امر نسبی است؛ ما نسبت به والدین خود کوچکتر و نسبت به فرزندان خود بزرگتر هستیم. شکایت و بزرگی با یکدیگر سازگار نیست. کسی که بزرگتر است باید سعۀ صدر داشته باشد، اگر اینطور نباشد گویا بزرگتر بودن او منتفی شده است. در هر جایگاهی که باشیم اگر نسبت به کسانی که در رده‌های پایین‌تر از ما قرار دارند همیشه شکایت داشته باشیم، بزرگتر نیستیم.

 

از دل برود، هر آن که از دیده برفت

 

«قَالُواْ تَالله تَفْتَأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ»[9]

«گفتند: به خدا آن قدر از یوسف یاد می کنی تا سخت ناتوان شوی یا جانت را از دست بدهی.»

پندار نادرست دقیقاً عبارتی است که به عنوان ضرب‌المثل رواج دارد. «از دل برود، هر آن که از دیده برفت» بعضی افراد گمان می‌کنند اگر مدتی یک نفر را نبینند، برایشان عادی می‌شود؛ اما این یک تفکر ناصحیح است. در این طرز نگرش انسان برای حس بینایی و در واقع چشم خود ارزش بسیار زیادی قائل می‌شود.

حضرت یعقوب سالیان سال حضرت یوسف را ندید. برادران حضرت یوسف علیه السلام تصور می‌کردند اگر او را از جلوی چشم پدر دور کنند، حضرت یعقوب علیه السلام به ندیدن وی عادت می‌کند و مِهر او از دلش محو می‌شود؛ اما همانطور که از آیه متوجه می‌شویم این هدف محقق نشده است.

اگر محبتی عمیق در دل کاشته شده باشد، هرگز از بین نمی‌رود، حتی اگر مدت‌های مدیدی در منطر و مرئی نباشد. گاهی اوقات به اشتباه تصور می‌کنیم که قدرت حواس ظاهری ما بسیار زیاد است؛ چشم ظاهری ما می‌تواند بر باطن‌مان تأثیر بگذارد، در حالی‌که اینطور نیست. نباید بیش از اندازه روی حواس ظاهری خود حساب باز کنیم، حواس باطنی به مراتب قوی‌تر از حواس ظاهری هستند.

 

 

تاریخ جلسه: 1395/7/19 ـ جلسه 9

«برگرفته از بیانات استاده زهره بروجردی»  

 


[1]. سورۀ یوسف، آیه 70

[2]. نهج‌البلاغه، خطبه 2.

[3]. سورۀ یوسف، آیۀ 73

[4]. سورۀ مائده، آیه 54

[5]. سورۀ یوسف، آیه 77

[6]. سورۀ یوسف، آیه 80

[7]. سورۀ یوسف، آیه 82.

[8]. سورۀ یوسف، آیه 83.

[9]. سورۀ یوسف، آیه 85.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *