گفتارهای نابجا، عامل عذاب
«وَ إِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنتُمْ تَنظُرُونَ»[1]
«و (نيز بخاطر آوريد) هنگامى كه گفتيد: اى موسى! هرگز به تو ايمان نمىآوريم مگر اينكه خدا را آشكارا (به چشم خود) ببينيم، پس صاعقه (جان) شما را گرفت، در حالى كه تماشا مىكرديد.»
از ظاهر آیه چنین برمیآید که خطاب، یادآوریِ یک واقعهٔ عبرتآموز است: زمانی را به خاطر آورید که بنیاسرائیل به موسی گفتند: «هرگز به تو ایمان نمیآوریم مگر آنکه خدا را آشکارا ببینیم.» و در پیِ همین گفتارِ نابجا، عذابی دفعی بر آنان فرود آمد؛ صاعقهای آنان را گرفت و خودْ نظارهگرِ سوختن و نابودیِ خویش بودند.
اما آیه، تنها گزارشِ یک حادثهٔ تاریخی نیست؛ ظرفیتِ «انذار» دارد، یعنی میتواند نسبتِ ما را با رخدادهای ناگهانیِ زندگی روشن کند. گاه در حیاتِ فردیِ ما نیز ابتلائاتی یکباره رخ مینماید؛ گرفتاریهایی که به تعبیر اهل دل «میسوزاند» و در زمانی کوتاه، بخشی از سرمایهها، فرصتها و آرامشِ انسان را در هم میریزد. پرسش این است: چرا چنین میشود؟ پاسخ ما را به یک ریشهٔ محوری نزدیک میکند: بیادبی، بیحرمتی و جهالت در گفتار و مطالبه.
آن قوم چه گفتند که چنین شد؟ گفتند: «ایمان نمیآوریم مگر آنکه خدا را با چشم ببینیم.» این سخن، نوعی «شرطگذاری» در برابر حق است؛ یعنی انسان با وجود آنکه نعمتها پیوسته از جانب مُنعِم بر او فرو میبارد، همهٔ آن نشانهها را نادیده میگیرد و به دنبال یک امرِ شگفت و نامتعارف میگردد؛ گویی میگوید: تا آنچه من میخواهم رخ ندهد، باقی الطاف به چشم نمیآید. در چنین حالتی، انسان نهتنها شکرگزار نیست، بلکه نسبت به آیاتِ الهی دچار «کوریِ ارادی» میشود.
در حالی که منطقِ توحیدی، آدمی را به دیدنِ نشانهها فرا میخواند: خداوند خود را در آیاتش معرفی میکند؛ و آیات، منحصر در رخدادهای خارقالعاده نیستند. «نعمتِ جاری»، «عنایتِ مستمر»، «گشایشهای کوچک و بزرگ»، و حتی تذکرهایی که در متنِ زندگی رخ میدهد، هر یک پیکِ محبتاند و پیامآورِ لطف. اگر انسان این پیامهای پیوسته را بیاعتبار کند، خطرِ حَبطِ عمل و فرسایشِ سرمایههای معنوی و حتی استعدادهای طبیعیِ او جدی میشود؛ گاهی انسان یکباره میبیند ظرفیتها، فرصتها و توفیقاتش رو به افول نهاده است، بیآنکه علت را بهدرستی دریابد.
از جهالتِ رؤیت تا ادبِ حضور
نکتهٔ دیگر آن است که آنان گرفتارِ جهالت نیز بودند؛ میپنداشتند رؤیتِ خدا با چشمِ سر ممکن است. و بسیاری از آسیبهایی که به زندگیِ ما وارد میشود، از همین ناحیه است: ندانستنِ آدابِ سخن گفتن با حق، نفهمیدنِ نسبتِ بنده با رب، و خلطِ مقامِ الهی با معیارهای خامِ ذهنی. از این منظر، عبارتِ «أخذتکم الصاعقة» تنها روایتِ یک عذاب نیست؛ هشداری است که: بیادبی و جهالت میتواند ابتلای دفعی بیافریند؛ ابتلایی که میآید و «موجودیِ انسان» را، به هر معنایی که باشد، در معرض سوختن و زوال مینهد.
در برابرِ این نگاهِ شرطگذار، ادبِ بندگی اقتضا میکند انسان به جای طلبِ «جلوهٔ تازه» و «نشانهٔ عجیب»، چشمِ دل را به حقیقتِ حضور بگشاید و بگوید: «خدایا! هر کجا نظر میکنم، آثارِ رحمت و عنایت تو پیداست؛ جهان، صحنهٔ آیات توست. من در پیِ نمایشِ تازهای نیستم؛ کافی است دیدهام بیدار شود تا ببینم پیرامونم لبریز از لطفِ توست.»
ایمانِ مشروط و شکستِ ادبِ حضور
آیه را به سطحی لطیفتر از زندگیِ دینیِ خودمان بیاوریم: «لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً» در عمل میتواند به شکلِ «مشروط کردنِ ایمان و ارادت» بروز کند؛ یعنی انسان، باورِ خود به رأفت و رحمتِ اولیای الهی را معلق سازد بر تحققِ یک خواستهٔ خاص. بلا تشبیه، گویی به امام رضا علیهالسلام عرض کند: من رأفتِ تو را نمیپذیرم مگر آنکه فلان لطفِ معین در زندگیام رخ دهد؛ اگر رخ داد میپذیرم و اگر رخ نداد، رأفتی در کار نیست! این شیوهٔ مواجهه، رابطه را از «تسلیمِ مؤدبانه» به «معاملهٔ شرطی» تبدیل میکند؛ و همین تبدیل، میتواند منشأ ابتلا و تنگنا شود؛ زیرا ادبِ حضور شکسته میشود.
از سوی دیگر، باید دانست که جسارت به اولیای خدا، در حقیقت آسیب زدن به آنان نیست؛ آسیب، نخست به خودِ انسان بازمیگردد. همانگونه که ایمان نیاوردنِ آن گروه به موسی، از مقامِ موسی چیزی کم نکرد، اما خودشان را در معرضِ عذاب قرار داد. بسیاری از گرفتاریها از «گفتارِ بیمحابا»، «مطالبهٔ بیجا»، و «بیملاحظگی در پیشگاهِ بزرگان» برمیخیزد. برخورد با بزرگتر، آداب و حرمتِ ویژه میطلبد.
از ندیدنِ نعمت تا فرسایشِ توفیق
پس جمعبندیِ آیه و تطبیقِ آن با زیستِ ما چنین است: به جای شرط و شروط گذاشتن، به جای نادیده گرفتنِ نعمتهای فراگیر و انتظار برای یک واقعهٔ خارقالعاده، باید دیدهٔ شکر و ادب را تقویت کرد. جهان آکنده از آیات است؛ اگر چشم بگشاییم، هرچه میبینیم نشانهای از لطف است. و اگر چشم ببندیم و بگوییم «تا آنچه من میخواهم رخ ندهد، نمیپذیرم!»، بیمِ آن میرود که انسان به جای رشد، گرفتارِ سوختنِ سرمایهها و فرسایشِ توفیقات شود.
عادی شدن نعمت، علت سلب عنایت
«وَ ظَلَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْغَمَامَ وَ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوَى كُلُواْ مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَ مَا ظَلَمُونَا وَلَكِن كَانُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»[2]
«و ابر را بر شما سايبان ساختيم و «منّ» و «سَلوى» بر شما نازل كرديم (و گفتيم:) از نعمتهاى پاكيزهاى كه به شما روزى داديم بخوريد، (ولى شما با بهانهجويىهاى خود، كفران نعمت كرديد. بدانيد كه) آنها به ما ستم نكردند، بلكه به خودشان ستم كردند.»
خدای سبحان در قرآن، لحظاتی از تاریخ بنیاسرائیل را به یاد میآورد که در آن، نعمتها به شکلی آشکار و پیوسته بر آنان فرو میبارید. هرگاه در بیابان حرکت میکردند، ابر را بر فرازشان میگسترد تا از آزارِ تابشِ خورشید در امان باشند؛ و از سوی دیگر، در امرِ تغذیه نیز به تنگنا نمیافتادند، چراکه همواره رزقِ آسمانی به ایشان میرسید. پیامِ آیه روشن است: از این نعمتها بهره ببرید، «از پاکیزهها بخورید»، و آن را با حُسنِ استفاده و لذتِ شاکرانه مصرف کنید؛ اما آنان چنین نکردند.
قرآن در داوریِ نهایی میفرماید: «وَما ظَلَمونا»؛ آنان به خدا ستم نکردند، «وَلکِن کانوا أَنفُسَهُم یَظلِمون»؛ بلکه به خویشتن ستم ورزیدند. این جمله، یک قانونِ تربیتی را پیش چشم ما میگذارد: کفران و ناسپاسی، پیش از آنکه نسبت به خدا باشد، ضربهای است که انسان بر جان و سرنوشتِ خود فرود میآورد. و از همینجاست که مسئلهای مهم در زندگیِ معنویِ ما رخ مینماید: چه میشود که گاه برخی نعمتها؛ نعمتهایی که حتی بیدرخواست به ما رسیده بود، در گذر زمان از انسان گرفته میشود؟ چرا گاهی آدمی احساس میکند ایمانِ دیروز را ندارد، گرمای محبتِ اهلبیت علیهمالسلام که پیشتر در سینهاش شعله میکشید، فرو نشسته است، و شیرینی عبادت و مناجات کمرنگ شده است؟!
یکی از کلیدهای پاسخ، در همان فرمانِ قرآنی نهفته است: «کُلوا مِن طَیِّبات»؛ از پاکیزهها بخورید. این «خوردن» فقط خوردنِ نان نیست؛ یعنی نعمتها را درست مصرف کنید، از آنها تغذیه شوید، و با جانِ خویش بهره ببرید.
نعمتِ نادیده و ظلمِ پنهان
گاهی نعمتهای بزرگ به انسان داده شده است: ایمان، امکانِ بندگی، توفیقِ طاعت، انس با دعا، و محبتِ خاندانِ پیامبر. چه بسا انسان اینها را طلب نکرده و خدا از سرِ رحمت عطا کرده است. اما خطر آنجاست که این نعمتها در نظر آدمی «عادی» شود؛ دیگر در دل، حرارتی نیفکند؛ شوقی نیافریند؛ و انسان به جای آنکه از این سرمایههای الهی لذت ببرد و شکرشان را به جا آورد، مدام حسرتِ نعمتهای دیگران را بخورد؛ نعمتهایی که چه بسا بیریشهاند، یا با غفلت و بیتوحیدی آمیختهاند.
وقتی نعمتها عادی شد، نقطهٔ عطف رخ میدهد: به جای نور، تاریکی بر جان مینشیند؛ به جای آرامش، وحشت پدید میآید؛ به جای نشاطِ ایمانی، ناخوشی و سنگینی حاکم میشود؛ و به جای «استفادهٔ بهینه»، حرصِ دائم و گرسنگیِ سیریناپذیر نسبت به دنیا رخ مینماید. این همان ظلم به خویشتن است: انسان سرمایه دارد؛ اما از آن تغذیه نمیکند؛ گوهر در دست دارد؛ اما حسرتِ سنگریزههای دیگران را میخورد.
توفیقِ مناجات؛ مائدهای الهی
خداوند به بندگان میفرماید: اگر بندگی پیشه کنید، شما را زیر سایهٔ توکل میبرم؛ نگرانیِ بیجا را از جانتان میزدایم. اگر مرا وکیل بگیرید، برای شما کفایت میکنم: «فَهُوَ حَسبُه». از سوی دیگر، مائده میفرستم؛ و این مائده، تنها رزقِ مادی نیست. همین توفیقِ مناجات و نماز، مائدهای از غیب است.
شیرینیِ رکوع و سجود، رزقی است که بسیاری از انسانها از آن محروماند؛ چه بسیار کسانی که حتی حاضر نیستند در برابر خدا خم شوند؛ با هزار سخن نیز دلشان به یک سجده نرم نمیشود. پس اینکه انسان با میل و رغبت به نماز میایستد، یک نعمتِ عظیم است، نه امری عادی و بیاهمیت.
آفتِ عادت؛ قانونِ محرومیت
همینجا خطر آشکار میشود: اگر نعمتِ عبادت در نظر ما تکراری و عادی شود و از آن لذت نبریم، اگر ذکرهای الهی برایمان بیرنگ و کموزن شود، کمکم شیرینیِ این سفره را از ما میگیرند؛ چون قانونِ الهی چنین است: آنچه را قدر نمیدانید، از دست میدهید. این سلب، انتقام نیست؛ پیامدِ طبیعیِ «ظلم به نفس» است؛ یعنی انسان خودش زمینهٔ محرومیت را میسازد.
چه بسیار افراد در جهان، توفیقِ برخاستن از بستر را ندارند؛ چه بسیار کسانی که نیمهشب توانِ ایستادن، وضو گرفتن، و گفتوگوی آرام با خدا را از دست دادهاند. اگر انسان لحظهای به این حقیقت بیندیشد، میفهمد که همین بیدار شدن، همین توانِ حرکت، همین امکانِ نماز، خودْ عنایتی بزرگ است. اما وقتی همهٔ اینها «عادی» تلقی شد، و انسان شکر را با بیاعتنایی عوض کرد، تدریجاً از همان سفره محروم میشود.
شوقِ بندگی و بیمِ سلب
توفیقِ طاعت و ترکِ معصیت، به حول و قوهٔ الهی است: «بحَولِ الله و قوّتِه أقومُ و أقعُد». پس اگر توفیقی در بندگی هست، باید با جان لمس، با شوق همراه شود و با شکر پرورش یابد. «طیب» بودنِ نعمت، فقط پاکیِ ظاهری نیست؛ یعنی بهرهمندیِ پاک و درست، مصرفِ آمیخته به رغبت و زندگیِ مملوّ از شکر. نعمت اگر به عادت تبدیل و از شکر تهی شد، خطرِ سلب نزدیک میشود.
راه بیداری دل
در روایات راهِ بیدار ماندنِ دل نشان داده شده است. از امام موسی بن جعفر علیهالسلام نقل شده است:
«صلِّ صلاةَ مودِّع»[3]
«چنان نمازى بخوان كه گويى آخرين نماز عمر توست.»
این نگاه، عبادت را از تکرار میرهاند و آن را به حضورِ زنده تبدیل میکند. اگر انسان چنین کند، نماز برایش عادی نمیشود؛ و اگر نماز عادی نشود، شیرینیِ مناجات نیز در جان میماند. اما اگر عبادت به «عادت» تنزل کند، بیم آن میرود که خداوند همین شیرینیِ حضور را از دل بردارد؛ و آنگاه انسان میماند و صورتی از عبادت، بیروحِ لذت و بینورِ شکر.
پس پیامِ این آیات و این تربیت، یک جملهٔ روشن است: نعمت را ببین، از آن تغذیه کن، لذتِ شاکرانه ببر، و آن را عادی مکن؛ زیرا نعمتِ عادیشده، نخستین گامِ محرومیت است.
افزودنیِ نابجا؛ عاملِ کجفکری
«فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُواْ قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَنزَلْنَا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ رِجْزًا مِّنَ السَّمَاء بِمَا كَانُواْ يَفْسُقُونَ»[4]
«امّا ستمگران (آن سخن را) به سخن ديگرى غير از آنچه به ايشان گفته شده بود، تبديل كردند (وبه جاى حطّه، به عنوان مسخره گفتند: حنطه، يعنى گندم.) پس ما بر آن ستمكاران به سزاى گناهى كه مرتكب مىشدند، عذابى از آسمان فرو فرستاديم.»
گاهی در تعبیرهای دینی از «عذابِ آسمانی» سخن گفته میشود. اگر بخواهیم این معنا را به سطحی لطیفتر و تربیتیتر بیاوریم، میتوان گفت: یکی از مصادیقِ عذابِ آسمانی؛ به معنای هشداردهنده و عقوبتآمیز، ابتلای انسان به فکرِ نادرست است؛ چراکه فکر، از افقِ عقل در ما طلوع میکند، و اگر آلوده و منحرف شود، خودْ رنج و آتش میآفریند.
حالتِ طبیعیِ انسان، «فکرِ درست» است؛ افکاری که امید میدهند، مسیر را روشن میکنند، و انسان را به سوی حق میکشانند؛ اما اگر مجموعهای از اندیشههای تیره و ناامیدکننده بر دل چیره شود؛ مثل اینکه: خدا مرا رها کرده، عنایتی به من ندارد، توفیقات از من گرفته شده؛ فکرهای نادرست است. چنین فکرهایی میتواند نشانهٔ یک عقوبت باشد؛ عقوبتی که آدمی را از ادراکِ لطفِ حاضر محروم میکند، نه اینکه حقیقتاً لطفِ خدا قطع شده باشد. در واقع، مسئله غالباً این نیست که «خدا توفیق را گرفته»، بلکه این است که خودِ انسان با رفتار و گفتارِ خود، مسیرِ توفیق را بر خویش تنگ کرده است و نتیجهاش، هجومِ افکارِ تاریک و تضعیفِ امید است.
پرسش اصلی اینجاست: عامل ورودِ افکار نادرست چیست؟
یکی از پاسخهای مهم، در همان ماجرای قرآنیِ بنیاسرائیل قابل ردیابی است: آنان وارد قریه شدند و مأمور بودند با ادبِ توبه و استغفار بگویند: «قولوا حِطّة»؛ یعنی: پروردگارا! بارِ گناه را از ما فرو ریز. اما آنان، کلمهٔ مقرر را دگرگون کردند و در آن افزودنیِ نابجا وارد ساختند؛ به جای آن ذکرِ پاک، سخنی دیگر آوردند که بوی دنیا میداد و رگهٔ تمسخر و دنیاطلبی و خودنمایی در آن پیدا بود.
نزول «رجس» به جای «رزق»
اینجا یک قانون شکل میگیرد: وقتی در نقطهٔ حساسِ «ذکر و دعا و کلمه» دستکاری میشود، نتیجه تنها یک خطای لفظی نیست؛ گاهی پیامدش این است که به جای رزق، رجس نازل میشود. قرآن از یک سو میگوید: «و َفِی السَّماءِ رِزقُکُم»؛ روزی شما از آسمان است؛ یعنی شأنِ آسمان، رساندنِ رزق و گشایش است. پس اگر به جای رزق، چیزی فرود آید که تیره و آلوده و ویرانگر است، امرِ غریبی است؛ گویی مسیرِ رحمت مسدود شده و جای آن را غبار گرفته است.
از سوی دیگر، عملِ صالح باید «بالا برود»؛ باید قابلیتِ عروج داشته باشد؛ و این عروج، استانداردی دارد: اخلاص. اما گاهی انسان با افزودنِ چیزهایی از خود؛ در گفتار یا در رفتار، حائل میگذارد؛ نه رزقی که خدا نازل کرده به دل میرسد، و نه عملی که انجام میدهد بالا میرود. نتیجه، محرومیت است؛ محرومیت از لذتِ حضور، از شیرینیِ عبادت، و از فهمِ عنایتِ حق.
بدعتِ پنهان و سلبِ نورِ توفیق
این «افزودنیِ غیرمجاز» فقط یک نمونهٔ تاریخی نیست؛ میتواند در زیستِ دینیِ ما هم رخ دهد. گاهی انسان در شریعت، بیاجازه «اضافه» میکند؛ بدعتِ قولی یا بدعتِ فعلی. مسئله فقط این نیست که اضافه کردن، «زیاد کردنِ خیر» باشد؛ مشکل این است که در عبادت و ذکر، قرار نیست من خودم را مطرح کنم؛ قرار است خدا مطرح شود. آنچه لازم بوده، گفته شده است؛ و هر افزودنیِ خودخواسته، بالقوه میتواند مسیر را از ادب به خودنمایی، و از بندگی به سلیقهمحوری بکشاند.
نمونههای سادهاش روشن است؛ نمازِ واجب، حمد و سوره دارد. اگر کسی بگوید: حمد و سوره خواندم، دلم ننشست، یک «انا انزلناه» هم اضافه کنم، در نگاهِ عوام شاید «کارِ خوب» جلوه کند؛ اما در نگاهِ عقلِ دینی، این دستکاری در قالبِ عبادت است؛ یعنی عبادت از «تعبد» به «تصرفِ شخصی» نزدیک میشود. یا در تسبیحات حضرت زهرا سلاماللهعلیها، عددها حسابشده است؛ عدد هم بخشی از ادبِ این ذکر است. اینکه کسی بگوید: صدتا، صدتا بگویم مزهاش بیشتر است، ظاهرش زیباست، اما باطنش میتواند انتقال از «تسلیم» به «خودمحوری» باشد.
مردمپسندی یا خداپسندی
این حساسیت حتی در عرصههای عاطفیِ دین نیز جاری است. روضهٔ اباعبدالله علیهالسلام خود، چنان حقیقت و سوزی دارد که در جانها «شور» میافکند. اگر کسی برای گرمی مجلس، اموری را از خود اضافه کند؛ چیزهایی که ریشه در واقعیت و نقلِ معتبر ندارد؛ ممکن است به قیمتِ ایجاد هیجانِ زودگذر، هزینهای سنگین تحمیل کند؛ مانند کجفکری، محجوبیتِ قلب، و محرومیت از کمالات؛ زیرا آلودگی از همینجا آغاز میشود. «مردمپسندی» و «جوانپسندی» اگر به جای «خداپسندی» بنشیند، فکر را آلوده میکند. فکرِ طاهر، در نهایت طالبِ رضایتِ حق است، نه تشویق و خوشامد خلق.
گاهی «رجسِ نازلشده» نه سنگ و آتشِ بیرونی، که غبارِ فکر و تیرگیِ معناست؛ و یکی از ریشههای جدیِ آن، همین «افزودنیهای غیرمجاز» است؛ در کلمه، در ذکر، در سبکِ عبادت، و در مقصدِ نیت. اگر ادبِ شریعت حفظ شود، رزقِ آسمانی میرسد و عمل قابلیتِ عروج پیدا میکند؛ اما اگر دستکاریِ سلیقهای و دنیاگرایی وارد شود، بیم آن میرود که به جای نور، تاریکی بر جان بنشیند و انسان میان خود و خدا محجوب شود.
بیقناعتی؛ عامل سقوط معنوی
«وَ إِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نَّصْبِرَ عَلَىَ طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنبِتُ الأَرْضُ مِن بَقْلِهَا وَ قِثَّآئِهَا وَ فُومِهَا وَ عَدَسِهَا وَ بَصَلِهَا قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُواْ مِصْرًا فَإِنَّ لَكُم مَّا سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ بَآؤُوْاْ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُواْ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذَلِكَ بِمَا عَصَواْ وَّ كَانُواْ يَعْتَدُونَ»[5]
«و (نيز بخاطر آوريد) زمانى كه گفتيد: اى موسى! ما هرگز يك نوع غذا را تحمّل نمىكنيم، پس پروردگارت را بخوان تا از آنچه (به طور طبيعى از) زمين مىروياند، از سبزى و خيار و سير و عدس و پيازش، براى ما (نيز) بروياند.
موسى گفت: آيا (غذاى) پستتر را بجاى نعمت بهتر مىخواهيد؟ (اكنون كه چنين است بكوشيد از اين بيابان خارج شده و) وارد شهر شويد، كه هر چه خواستيد براى شما فراهم است. پس (مُهر) ذلّت و درماندگى، بر آنها زده شد و (مجدّداً) گرفتار غضب پروردگار شدند. اين بدان جهت بود كه آنها به آيات الهى كفر مىورزيدند و پيامبران را به ناحقّ مىكشتند، و اين به سبب آن بود كه آنان گنهكار و سركش و متجاوز بودند.»
چرا برخی انسانها پس از عزّت، به ذلّت میافتند؟ چرا بعد از صعود، هبوط دارند؛ پس از رشد، گرفتار نقیصهای فاحش میشوند؛ بالِ پرواز به آنان داده شده، اما ناگاه زمینگیر میگردند و از هر پروازی دور میمانند؟
قرآن ما را به یادِ صحنهای از بنیاسرائیل میاندازد: قومی که روزی با «مائدهٔ آسمانی» روزی میشدند، اما به موسی گفتند: این غذای آسمانی ما را راضی نمیکند؛ از پروردگارت بخواه تا برای ما از زمین، خوراکهای زمینی برویاند. یعنی از «رزقِ برتر» رو گرداندند و دل به «رزقِ فروتر» بستند؛ از لطافتِ عطای الهی، به کثرتِ خواهشهای خاکی میل کردند.
سقوطِ خودخواسته
گاه، بسیاری از بیچارگیهایی که به سراغ انسان میآید، از بیرون تحمیل نشده است؛ محصولِ خواستِ خودِ انسان است. انسان خودْ «زمینگیر شدن» را انتخاب میکند؛ خودْ دنیاطلبی و کثرتگرایی را مطالبه میکند؛ و در برابرِ بهترین امکاناتِ معنوی، یا بیاعتنا میماند یا آن را کمارزش میپندارد. گمان میبرد عدد و مال و نمایش، از ایمان و آرامش و معنا ارزشمندتر است؛ و همین جابهجاییِ معیار، نخستین پلهٔ سقوط است.
ذلّتِ غفلت از گنجِ درون
یکی از نمودهای تلخِ این جابهجایی، ذلّت و خوار شدنِ انسان است. انسان وقتی «نعمتِ معنوی» به چشمش نمیآید، احساس فقرِ دائمی میکند؛ حتی اگر ثروتِ حقیقی در دست او باشد. در روایت آمده است: فردی به محضرِ امام هادی علیهالسلام آمد؛ در دلش این بود که حاجتی مالی بگوید. حضرت، پیش از آنکه او چیزی بگوید، پرده از حقیقت برداشت و به او فهماند که تو گنجی در اختیار داری و از شدتِ غفلت، آن را «دارایی» به شمار نمیآوری. مضمونِ این تذکر روشن است: کسی که ولایت و پیوند با حق را دارد، در حقیقت ثروتمند است، حتی اگر خودش احساس تنگدستی کند. مشکلِ او نداشتن نیست؛ «ندیدن» است.
اگر انسان قیمتِ معنویات را بداند، هیچگاه آن را با هیچ متاعی معاوضه نمیکند. همانگونه که عاقل، اشکِ روضه و سرمایهٔ ایمان و شیرینیِ مناجات را به متاع دنیا نمیفروشد، حتی اگر بزرگ و چشمگیر باشد. آنان که سقوط میکنند، غالباً از آنرو سقوط میکنند که ارزشِ داراییهای معنوی را نمیشناسند؛ و وقتی قیمت را نشناختند، به آسانی آن را در معاملههای پنهانِ دنیا میبازند.
قناعت؛ لباسِ عزّت
ریشهٔ مشترکِ بسیاری از این سقوطها، یک نام دارد: بیقناعتی. قناعت، لباسِ عزّت است؛ کسی که قانع است، سبکبال میماند و زمینگیر نمیشود. اما وقتی قناعت از انسان گرفته شد، یا خودْ آن را از تن بیرون آورد، حرص آغاز میشود؛ درخواستهای پایانناپذیر مادی، چشم را تنگ میکند و دل را بردهٔ کمبودهای خیالی میسازد؛ نتیجه، ذلّت است. انسان هرچه بیشتر به دنیا چنگ بزند، بیشتر در خاک فرو میرود؛ و هرچه به معنا حرص بورزد، سبکتر میشود و امکانِ عروج مییابد.
پرواز یا زمینگیری
میتوان این قاعده را چنین خلاصه کرد: حرص به معنویات، پرواز میآورد؛ حرص به مادیات، زمینگیری. بیچارگیِ حقیقی آنجاست که نعمتهایی را که خدا نصیبمان کرده است، نظیر ایمان، ولایت، توفیقِ عبادت، نورِ فهم، و آرامشِ حضور را عادی ببینیم، به حساب نیاوریم و برایش اعتبارِ ویژه قائل نشویم. چنین کسی، اگرچه ممکن است به ظاهر برخوردار باشد، در باطن بیچاره است؛ زیرا سرمایه دارد و از آن تغذیه نمیکند، بال دارد و خودْ آن را بسته است.
پس اگر کسی پس از عزّت به ذلّت افتاد، پیش از هر چیز باید بپرسد: آیا «معنا» از چشمم افتاده است؟ آیا «قناعت» از دلِ من رفته است؟ آیا به جای صعود درون، به کثرتِ بیرون دل بستهام؟
پاسخِ صادقانه به همین پرسشها، بسیاری از رازهای هبوط پس از صعود را روشن میکند.
تاریخ جلسه: 90/9/8 ـ جلسه 3
«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»
[1] . سوره بقره ، آیه 55
[2]. سوره بقره، آیه 57.
[3]. بحار الأنوار، ج 78، ص 200.
[4]. سوره بقره، آیه 59.
[5]. سوره بقره، آیه 61.