مقدمه
در نگرش صحیح، درمییابیم که قرار است تا ابد ماندگار باشیم؛ پس آنچه به دست میآوریم باید در عوالم مختلف باقی بماند، رشد کند و آسیبی نبیند. همچنین میدانیم آنچه موجب ناخشنودی ما میشود و به وضعیت روحیمان آسیب میزند، دو دسته از کارهاست:
- عملی که ابتر و بیدستاورد باشد و هیچ ثمره و نتیجهای نداشته باشد؛
- عملی که ثمره و نتیجهای موقت داشته باشد، اما پایدار نماند.
آنچه ما را بانشاط و خوشحال میکند این است که به حول و قوۀ الهی، توفیقی نصیبمان شود تا عملکردمان ثمربخش باشد و نتایج و دستاوردهای آن زوالناپذیر بماند.
اگر باغِ کسی پس از چهل سال، در مقایسه با گذشتهاش کاهش محصولِ محسوسی داشته باشد، یا حتی خشک شده باشد، باغدار ناراحت میشود؛ اما اگر باغ او هر سال پربارتر از سال قبل باشد، بیتردید موجب نشاط و شادابیِ صاحبش خواهد شد. عمر ما نیز مانند باغ است؛ چنانچه اعمال ما در دوران سالمندی و پیری، ثمرات بیشتری داشته باشند، سبب خوشحالی ما خواهند بود:
«اللّهُمَّ اجْعَلْ أَوْسَعَ رِزْقِكَ عَلَيَّ إِذَا كَبِرْت»[1]
«خدایا! گستردهترین رزقِ خود را در دوران پیری نصیب من گردان.»
بنابراین، تمایل داریم دستاوردهای اعمال ما در دوران پیری، حتی از دوران جوانی نیز بیشتر باشد.
بیداری در سایۀ تشییع
«كَأَنَّ الْمَوْتَ فِيهَا عَلَى غَيْرِنَا كُتِبَ، وَ كَأَنَّ الْحَقَّ فِيهَا عَلَى غَيْرِنَا وَجَبَ، وَ كَأَنَّ الَّذِي نَرَى مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِيلٍ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ، نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ وَ نَأْكُلُ تُرَاثَهُمْ كَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ، ثُمَّ قَدْ نَسِينَا كُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ وَ رُمِينَا بِكُلِّ فَادِحٍ وَ جَائِحَةٍ طُوبَى لِمَنْ ذَلَّ فِي نَفْسِهِ، وَ طَابَ كَسْبُهُ، وَ صَلَحَتْ سَرِيرَتُهُ، وَ حَسُنَتْ خَلِيقَتُهُ، وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ، وَ أَمْسَكَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ، وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ، وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّةُ، وَ لَمْ يُنْسَبْ إلَى الْبِدْعَةِ»[2]
«گویا مرگ را برای غیر ما نوشتهاند و گویا حق بر کسانی غیر از ما واجب شده و گویی مردگانی که میبینیم، مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما بازمیگردند! آنها را در خانۀ قبرشان جای میدهیم، میراقشان را میخوریم و گویی که ما برای همیشه بعد از آنها زندهایم و بعد اندرز هر اندرزکننده را فراموش میکنیم و هدف قهر و بلا میشویم. خوشا به حال آن که نفس امارۀ خود را ذلیل کند و کسبی حلال و پاکیزه به دست آورد و نهادش را از ناپاکی به پاکی برگرداند و اخلاقش را نیکو ساخته و اضافۀ مالش را انفاق کرده و از گفتن سخنان اضافی و بیهوده امساک نماید و شر خود را به مردم نرساند و سنت برایش کافی باشد و گرایش به بدعت نداشته باشد.»
پیشزمینۀ این حکمت آن است که در یکی از تشییعجنازهها، حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام خندۀ فردی را دید. (در روزگاری که گاه رفتارهایی شبیه دستزدن و دفزدن نیز به نام «شادروانکردنِ» متوفّا رخ میدهد، تذکّر این حکمت روشنتر فهمیده میشود.)
در فراز دوم این حکمت، حضرت از «دستاوردِ ماندگار» سخن میگوید؛ دستاوردی برای سفرِ بیبازگشتِ آخرت.
«طوبی» به معنای زندگیِ گوارا و خوشایند است؛ اما روشن است که مقصودِ امیرالمؤمنین علیهالسلام لذّتِ موقّت و فانی نیست، بلکه لذّتِ پایدار است. در حقیقت، طوبی یعنی بهره و لذّتی که میماند و از میان نمیرود؛ اما این لذّتِ باقی ــ یا همان دستاوردِ همیشگی ــ چگونه به دست میآید؟ حضرت، همچون پدری دلسوز و مهربان، گامبهگام راهِ تحصیلِ این دستاوردِ ماندگار را به ما میآموزند.
شروط دستیابی به دستاوردهای ماندگار
1. منیّت نداشتن
«ذَلَّ فِي نَفْسِهِ» یعنی انسان در باطن خود، خویشتن را بزرگ نبیند.
«وَ إِذا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً أَ هذَا الَّذي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولا»[3]
«و هنگامی که تو را میبینند تنها به باد استهزایت میگیرند ( و میگویند:) آیا این همان کسی است که خدا او را بعنوان پیامبر برانگیخته است؟»
وقتی «اِن» و «الّا» همراه با هم بیایند، به این معناست که هر بار که کفار پیامبر را میدیدند، شروع به مسخره کردن میکردند.
بهطور طبیعی، استهزای مداوم ما را میآزارد. چند بار میتوانیم مسخرهشدن را تحمل کنیم؟ آن هم وقتی انسانی که بر قلّۀ انسانیت ایستاده، یا امری مقدّس، آماج تمسخر قرار گیرد. با این همه، حالِ امیرالمؤمنین ذرّهای دگرگون نمیشود؛ زیرا زاویۀ دید آن حضرت چنین است: اگر هزار بار هم مرا مسخره کنند، شاید بارِ هزار و یکم حقیقت را بپذیرند.
چند سال پیش به یکی از علمای بزرگ تهران گفتند که در روزنامهها مطالب زیادی علیه شما نوشته میشود. آن عالم پاسخ داده بود: «گویی به باد مشت میزنند؛ مگر باد درد را احساس میکند؟» این از آن روست که باد برای خود، «وجودی مستقل» قائل نیست.
پس شرطِ ماندگارشدنِ اعمال ما این است که هر اندازه خداوند به ما عزّت عطا کرد، در باطن، خود را ناچیز ببینیم و کارهایمان را بزرگ به حساب نیاوریم. حاصلِ چنین حالتی، زندگیِ طیّب و لذّتبخش است.
بنابراین میآموزیم که حیاتِ طیّبه، نصیبِ کسانی است که منیّت نداشته باشند و اعمالِ خیرِ خود را حاصلِ توفیقِ الهی بدانند. همچنین اگر تقصیری از آنان سر زد، مسئولیت آن را بپذیرند.
2. کسب طیّب
شرط دوم ماندگار شدن اعمال ما بر اساس حکمت مذکور، «طَابَ كَسْبُهُ» است. باید بدانیم که هم رزق حلال وجود دارد و هم رزق طیّب؛ این موضوع برای رزقهای مادی و معنوی صادق است. حلال در مقابل حرام قرار دارد. برای مثال برای رزق معنوی حلال میتوان به آبرویی اشاره کرد که خداوند به ما عطا کرده است؛ این رزق در صورتی حلال است که در نتیجۀ تخریب و نفی دیگران به دست نیامده باشد.
طیّب، بالاتر از حلال است. در دعاهای مربوطه، همیشه از خداوند طلب رزق و روزی حلال و طیّب میکنیم. طیّب به معنا لذتبخش است. هنگامی که در کارهایمان هیچ نقشی برای خودمان قائل نشویم و تمام الطاف موجود در زندگیمان را به خداوند نسبت دهیم، امور مختلف برایمان لذتبخش میشود. بدیهی است که وقتی کارمان را به آن وجود کامل بسپاریم، او فعل خود را به طور تمام و کمال انجام خواهد داد، بنابراین باعث نشاط و لذت ما خواهد بود؛ اما اگر بخشی از کارها را به خودمان نسبت دهیم، از آنجا که ما کامل نیستیم، عمل ناقص میماند و به صورت کامل انجام نمیشود؛ در نتیجه از آن لذت نمیبریم.
آنچه ما در زندگی کسب میکنیم، هنگامی دستاوردهای ماندگار به همراه خواهد داشت که هر رزق طیبی که وارد زندگیمان میشود را به خداوند نسبت دهیم و نتیجۀ زحمات خودمان ندانیم. کسی که در کارهایی که انجام میدهد و خدمترسانیهایی که به خلق دارد، خودش را فاعل ببیند، از تشکر و قدردانی نکردن دیگران ناراحت میشود. لیکن وقتی فاعلیت خداوند را ببینیم، باور میکنیم که او توفیق خدمترسانی به بندگانش را به ما عطا فرموده و خودش آن را به ثمر میرساند.
مثال این موضوع، باغبانی است که زمین، بذر، نحوۀ آبیاری و دیگر موارد را مالک باغ برای او فراهم کرده و به او آموخته است. مالک باغ این باغبان را برای باغبانی انتخاب کرده است و هر زمان که بخواهد میتواند فرد دیگری را جایگزین او کند.
اعمالی برای ما تا قیامت باقی میماند و باعث خوشحالی و نشاط ما خواهد شد که در آنها فاعلیت خودمان را نبینیم. علم هم یک رزق معنوی است که آن را کسب میکنیم؛ اگر دیدگاه ما این باشد که صبح تا شب برای کسب علم زحمت میکشیم و نتیجهای حاصل نمیشود، ناراحت خواهیم بود. اما اگر بدانیم که خداوند همۀ مقدمات را برای ما فراهم میکند و حتی توفیق انجام خالصانۀ اعمال را هم او به ما عطا میکند، دستاورد کارهایمان تا ابد ماندگار خواهد شد. پس باید در همه چیز به خداوند اعتماد داشته باشیم و روی تلاشهای خودمان حساب باز نکنیم.
3. خوشجنسبودنِ
سومین عاملی که باعث میشود اعمال ما دستاوردهای ماندگار داشته باشند، این است که در حقیقت و باطنِ وجودمان «خوشجنس» باشیم. برای مثال، از ازدواجِ فرزندِ دیگران، خانهخریدنِ آنان، رفتنشان به حج و مانند اینها، به همان اندازه که برای خودمان خوشحال میشویم، شادمان شویم؛ خدا را شکر کنیم و خیرِ دیگری را خیرِ خود بدانیم.
در واقع، گویی در شرایط عادیِ زندگی، باطنِ ما چندان آشکار نمیشود؛ اما در فراز و نشیبهاست که «خوشجنس بودن» یا «بدجنس بودن» باطنِ ما برای خودمان روشن میشود. باطن و حقیقتِ ما باید سالم باشد و فاسد نشود. اعمال، در ظاهر بهوسیلۀ اعضا و جوارح صادر میشوند؛ اما جوانحی مانند قلب، نیت و اراده نیز در آنها نقش بسیار جدّی دارند. گاهی کار خیری که در ظاهر بسیار پسندیده است، در باطن با نیتی نادرست، حتی با قصدِ تضییعِ دیگران انجام میشود.
نمونۀ روشنِ «صَلَحَتْ سَرِيرَتُهُ» این است که فرض کنیم بنا بود کار خیری را ما انجام دهیم، اما امکانش برایمان فراهم نشد. اگر دیگری آن کار را به سرانجام برساند، در عمقِ وجودمان ناراحت میشویم یا از اینکه آن کار ناتمام نمانده و پایان یافته است خوشحال میشویم؟!
گاهی میبینیم دولتها در پایانِ دورهشان پروژههای نیمهتمام را افتتاح میکنند؛ و در گذشته نیز پیش میآمد که دولتِ جدید پروژههای نیمهتمامِ دولتِ قبلی را به نامِ خود افتتاح کند. پرسشِ اصلی این است: آیا برای ما مهم است که «امضای کار» به نامِ ما باشد، یا «راه افتادنِ کارِ مردم» و انجامشدنِ خدمت اهمیت دارد؟!
طیفِ «صَلَحَتْ سَرِيرَتُهُ» بسیار گسترده است. باید از خداوند بخواهیم سریره و باطنِ ما را صالح و درست قرار دهد؛ زیرا حقیقتِ باطنِ ما را کسی جز خدا نمیداند. در اصطلاحِ عامیانه میگویند: «فلانی نانِ خوشجنسی و خوشقلبیاش را میخورد.»
ارتباط خوشجِنسی و ایمان به قدرتِ خدا
در دعای روزِ آخرِ ماه رمضان از خداوند میخواهیم که بیش از آنچه تا کنون به بندگانِ اهلِ عبادت عطا کرده است، به ما مرحمت فرماید. بنابراین، به جای بدجنسی میتوانیم از همین باور و از قدرتی که خدای سبحان به ما داده است بهره بگیریم. یکی از ریشههای بدجنسیِ انسانها، نشناختنِ خداوندی است که «علی کلِّ شیءٍ قدیر» است؛ یعنی باور نداریم همان خدایی که نعمتی را به دیگری داده، میتواند چند برابرِ آن را به ما نیز عطا کند.
با اینکه باطنِ بد را کسی نمیبیند، اما خودِ انسان را میآزارد و ناراحت میکند؛ مانند نامرتّب بودنِ داخلِ کشوها و کمدها که در ظاهر پیدا نیست، اما صاحب خانه را دلگیر میکند. در مقابل، کسی که اصطلاحاً «خوشجنس» است، هم در دنیا آبادانی دارد و هم در آخرت.
آزمونِ خوشجِنسی
نمونۀ دیگری برای سنجشِ خوشجنس بودن یا بدجنس بودنِ خود این است که بررسی کنیم: وقتی برای دیگران دعا میکنیم، آیا حقیقتاً آنان مقصودِ ما هستند؟ یا برای آنان دعا کردهایم تا دعای خودِ ما هم مستجاب شود؟ کسی که دعا برای دیگران را «طعمه» میکند تا دعای خودش به اجابت برسد، در باطن خوشجنس نیست. دعای ما زمانی حقیقی است که اگر هیچیک از دعاهایی که برای خودمان کردهایم مستجاب نشد، اما دیگران به برکت دعای ما به خواستههایشان رسیدند، در باطن، واقعاً خوشحال باشیم و خدای سبحان را شکر کنیم.
بنابراین یکی دیگر از شرطهای ماندگارشدنِ دستاوردهای اعمالمان، «صَلَحَتْ سَرِيرَتُهُ» است؛ شرطی که سبب میشود کارهایمان «طوبی» باشند و برای ما لذتِ پایدار و ابدی به همراه بیاورند. شاید این مسیر، دشوار به نظر برسد؛ اما سرمایهگذاری برای ابدیت آسان نیست. هر چه در این دنیا بکاریم، در دنیای دیگر همان را برداشت خواهیم کرد.
4. حُسنِ خُلق
چهارمین ویژگی که باعث ماندگارشدنِ دستاوردهای اعمال ما میشود، «حَسُنَتْ خَلِيقَتُهُ»؛ یعنی خوشاخلاقی است. حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام در این حکمت به ما میآموزد که باید همۀ لایههای شخصیتیِ خود را اصلاح کنیم و به درست بودنِ تنها یک بُعد از آنها بسنده نکنیم. حتی گویا ترتیبِ این مراحل نیز اهمیت دارد: نخست انسان باید منیّتِ خود را کنار بگذارد؛ سپس برای خویش، فاعلیتی مستقل قائل نباشد. سریره و باطنِ چنین فردی از بدخواهی و بدجویی نسبت به دیگران مبرّا میشود؛ زیرا همه چیز را از ناحیۀ خداوند میبیند و باور دارد که او «علی کلِّ شیءٍ قدیر»؛ «بر همه چیز تواناست». پس دیگر لازم نیست روزیِ دیگران کم یا قطع شود تا به او برسد.
از صلاحِ سریره تا حُسنِ خُلق
هنگامی که «صَلَحَتْ سَرِيرَتُهُ» تحقق یابد، انسان خوشاخلاق میشود؛ ازاینرو بسیاری از بداخلاقیهای ما ریشه در «بدجنسیِ باطن» دارد.
برای روشنتر شدنِ این معنا، به مثالی دیگر توجه کنیم: اگر انسانی باعرضه در کنار انسانی بیعرضه بنشیند، میتواند دو واکنش متفاوت داشته باشد. حالت نخست آن است که پیوسته خدا را شکر کند و از او توفیق بخواهد تا به سبب تواناییهایش بر کسی منّت نگذارد. حالت دوم آن است که مدام از بیعرضگیِ فردِ کنارِ خود حرص بخورد و در نتیجۀ این حرص، بداخلاق شود. انسانها با یکدیگر آزموده میشوند: باعرضهها بهواسطۀ بیعرضهها، صبورها بهوسیلۀ عجولها، شاکرها در مواجهه با ناشکرها و… .
پس آموختیم هرگاه در کنار کسی قرار گرفتیم که از ما پایینتر بود، باید شاکرِ خداوند باشیم و با او خوشاخلاقی کنیم؛ زیرا ممکن است در یک لحظه جای ما عوض شود. حتی خوشاخلاقی میتواند انسانِ بیعرضه را بهتدریج باعرضه کند. در حقیقت، پشتِ پردۀ «حَسُنَتْ خَلِيقَتُهُ»، همان «صَلَحَتْ سَرِيرَتُهُ» نهفته است. ریشۀ حرصخوردنِ ما از دیگران نیز این است که در دل، خود را برتر از او میپنداریم.
تفاوتها میدانِ ابتلاست
در فضای معلم و شاگردی، ممکن است یک شاگرد با همان توضیحِ نخست مطلب را بفهمد و شاگردی دیگر به ده بار توضیح نیاز داشته باشد. آیا معلم از شاگردِ دوم حرص میخورد، یا میداند که با یک حادثه، حتی یک ضربۀ مغزی، ممکن است در لحظه جای او و شاگردش عوض شود؛ پس خداوند را شکر میکند.
گاه در یک لحظه ممکن است همان حالتی که در اطرافیان میبینیم بر ما عارض شود و تا ابد با ما بماند. حتی کسی که احساس میکند تاب و تحملش تمام شده و در مرزِ جدایی و طلاق قرار گرفته است نیز بهنوعی بهواسطۀ همسرش در حال آزمودهشدن است.
از آغاز قرار نبوده همۀ انسانها یکسان باشند. پس هرگاه از کارِ کسانی که از ما پایینترند حرص میخوریم و در نتیجۀ آن تا شب بداخلاق میمانیم، بهتر است به این حقیقت نیز بیندیشیم که ما از صبح تا شب چقدر امام زمانمان را میآزاریم؛ اما آن حضرت با حلم و کرم با ما برخورد میکنند و هرگز بر ما منّت نمیگذارند.
حُسنِ خُلق، شرطِ بقا
بنابر آنچه گفته شد، دستاوردِ ماندگارِ اعمال، بدون خوشاخلاقی ناممکن است. خوشاخلاقی «نیمی از میزان» است. محال است انسان در ظاهر خوشاخلاق باشد؛ اما در باطن بدجنس؛ زیرا بدجنسیِ باطنی ناگزیر در اخلاقِ ظاهری اثر میگذارد. منیّت و توجه به فاعلیتِ خود نیز دیر یا زود در رفتار و خلقوخوی ما آشکار میشود.
پس دانستیم هرگاه رذایل اخلاقی مانند بددهانی، بدبینی، بخل، حسادت و… را در اطرافیان مشاهده کردیم، باید باور داشته باشیم که ممکن بود ما نیز به جای آنان گرفتار همین رذایل باشیم. بنابراین، شایسته است شاکرِ خدای سبحان باشیم که تا کنون ما را از این بیماریهای اخلاقی دور نگه داشته است؛ با این حال، از لحظۀ بعدِ خود خبر نداریم.
5. انفاق
یکی دیگر از اموری که سبب ماندگاریِ دستاوردهای اعمالِ ما میشود، «أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ» است. گاهی آنچه کارِ ما را بینتیجه و بیثمر میکند، این است که خود را «مالکِ حقیقی» میپنداریم. گویی بعضی افراد در سنینِ دو تا پنج سالگی متوقف ماندهاند؛ زیرا این بازه، سنِ شکلگیریِ حسِ مالکیتِ کودک است. کودک مدام میگوید: خانۀ من، اسباببازیِ من، کتابِ من و… . این حسِ مالکیت در آن دوره لازم است و والدین باید برای آن ارزش قائل باشند تا کودک مفهومِ مالکیت را درک کند؛ اما بزرگسالان باید از آن مرحله عبور کرده باشند. گاه بزرگسالی را مشاهده میکنیم که هنوز با احساساتِ کودکانه زندگی میکند، نسبت به هر چیز حسِ مالکیت دارد و حاضر به خرجکردن و انفاقِ آن نیست!
ضرورت انفاق بههنگام
تا زمانی که زندهایم، هرگاه خداوند به ما اجازه میدهد خلأهای اطرافیان را پر کنیم، باید در پیِ آن برآییم؛ البته بدون افراط و تفریط. دین هرگز از ما افراط و تفریط نمیخواهد. نقل کردهاند کسی آنقدر در انفاق پیش رفت که سرانجام او را به خانۀ سالمندان سپردند و حتی هزینۀ آنجا را نیز نداشت!
بسیاری از اموالِ ما پس از مرگمان به همین اطرافیان خواهد رسید و ما تنها دربارهٔ «ثلث» اموالمان میتوانیم وصیت کنیم. پس بهتر است تا زندهایم، اگر آسیبی به ما و آبرویمان وارد نمیشود و برایمان مشکلی پدید نمیآید، به ذویالقربی، مساکین و ابنالسبیل انفاق کنیم.
در زمان پیغمبر اکرم فردی وصیت کرده بود که بعد از مرگش از ثلث مالش از انبار خرما انفاق کنند. بعد از این که از دنیا رفت. در انبار را باز کردند و چند تُن خرما انفاق کردند. یک خرما که قیمت نداشت به انبار مانده بود. پیامبر خدا آن را برداشت و فرمود: «اگر این خرما را به دست خودش در زمان حیاتش انفاق میکرد، بالاتر از این انبار خرما بود که من بعد از مردن او به فقرا دادم.»[4]
انفاقِ حکیمانه
اگر میخواهیم اعمال ما برای ابدیتمان دستاوردی ماندگار داشته باشد، باید در مصرف و خرجِ اموالمان مدیریتِ صحیح داشته باشیم. البته در این زمینه، چون همیشه تخصص لازم و کافی را نداریم، ممکن است دچار خطاهای قانونی شویم یا ناخواسته موجب آزار و اذیت دیگران، حتی اعضای خانواده شویم؛ ازاینرو بهتر است با کارشناسانِ امین و درستکارِ این حوزه مشورت کنیم تا بتوانیم اموالمان را بهدرستی مصرف کنیم.
انشاءالله در قیامت چنان داراییهای ما فراوان باشد که بتوانیم برای یکدیگر خرج و دیگران را شفاعت کنیم.
تاریخ جلسه: 1403/8/14 ـ جلسه 7
«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»
[1]. صحیفه سجادیه، دعای مکارمالاخلاق.
[2]. نهجالبلاغه، حکمت 118
[3]. سورۀ فرقان، آیه 41
[4]. الأمالی للصدوق، ص ۲۸۱.