نگاهی به سیره زندگی امام سجاد علیه السلام – بخش دوم

ولادت امام سجاد ع، موسسه علمیه السلطان علی بن موسی الرضا ع

مقدمه

 

خدای سبحان را سپاس که توفیق حضور در مجالس اهل‌بیت علیهم‌السلام نصیب ما شد. امید آن است که به برکتِ همراهی با ایشان، مُهرِ محبت بر وجودِ یکایکِ ما زده شود و این داغِ محبت تا قیامت ثبت گردد؛ زیرا محبت، مایهٔ معیّت و معرفتِ بیشتر است و زیستن در عوالمِ گوناگون، تحتِ محضرِ اهل‌بیت علیهم‌السلام را برای ما میسّر می‌کند.

بسیاری از لحظات زیبای زندگیِ خود را در سحرگاهانِ ماه مبارک رمضان با دعای ابوحمزۀ ثمالی از امام سجاد علیه‌السلام سپری می‌کنیم؛ و در زیباترین روزِ زندگی، یعنی روز عرفه، بخشی از دعای عرفه نیز از امام سجاد علیه‌السلام نقل شده است. همچنین دعای مکارم‌الاخلاق که در سفرهای زیارتی سفارش شده، و دعای عافیت در شب‌های قدر، همه به روایتِ سیدالساجدین علیه‌السلام است.

 

آشنایی با سیرۀ امام سجاد علیه‌السلام

 

لازم است با سیره اخلاقی حضرت امام آشنا شویم؛ سیره‌ای که در بعضی از موارد ما را متحیر می‌کند.

 

شیوۀ برخورد با غیبت‌کننده

 

به حضرت خبر رسید افرادی غیبت ایشان را می‌کنند، بی‌درنگ بر آنان وارد شد و فرمود:

«إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ فَغَفَرَ اللَّهُ لِی وَ إِنْ كُنْتُمْ كَاذِبِينَ فَغَفَرَ اللَّهُ لَكُمْ»[1]

«اگر راست می‌­گویید خدا مرا ببخشد واگر دروغ می­گویید خدا شما را ببخشد.»

فردی در محضر حضرت خیلی دشنام می­‌داد، حضرت فرمود:

«يَا فَتَى إِنَّ بَيْنَ أَيْدِينَا عَقَبَةً كَئُوداً فَإِنْ جُزْتُ مِنْهَا فَلَا أُبَالِي بِمَا تَقُولُ وَ إِنْ أَتَحَيَّرْ فِيهَا فَأَنَا شَرٌّ مِمَّا تَقُولُ»[2]

«پیش روی ما گردنه­های سختی وجود دارد؛ اگر من بتوانم از این گردنه‌ها عبور کنم؛ دیگر دشنام تو مهم نیست؛ زیرا آنقدر گذر از این گردنه‌ها برایم خوشی می‌آورد که اصلا گفتار تو بی‌ارزش است؛ اما اگر از گردنه‌ها نتوانم عبور کنم؛ هرچه تو ناسزا گویی من از آن بدترم.»

باز در روایت دیگری آمده است فردی به حضرت ناسزا گفت و وقتی با سکوت حضرت مواجه شد، ناسزای خود را تکرار کرد؛ اما حضرت در کمال آرامش به او پاسخ فرمود.

«وَ عَنْكَ أُغْضِي‏»[3]

«و من از تو چشم می‌پوشم.»

با کمی تأمل در روایات فوق درمی‌یابیم که با افرادی که با گفتار قصد آسیب به ما را دارند چه در قالب غیبت، چه در قالب ناسزاگویی، بایستی به نرمی برخورد کرد و با تذکری لطیف و آگاهی‌دهنده از کنار آنان گذشت.

 

اوج دلجویی و عدالت امام

 

حضرت می‌خواست ساختمانی بسازد. تمام کار را از آغاز تا انجام به یکی از غلامانِ خویش واگذار کرد؛ اما در پایانِ کار دریافت که او کار را به‌خوبی انجام نداده است. ازاین‌رو، غلام را با تازیانه‌ای تنبیه فرمود. سپس حضرت، اندوهگین و غصه‌دار به خانه آمد و دنبالِ غلام فرستاد.

غلام گمان کرد امام دوباره قصدِ تنبیه او را دارد. وقتی وارد شد، حضرت را بی‌عمامه دید، در حالی که تازیانه‌ای در برابر ایشان بود؛ ازاین‌رو ترسش بیشتر شد. حضرت تازیانه را به سوی غلام گرفت و فرمود: «من تو را تازیانه زدم؛ تو هم باید به من تازیانه بزنی.»

غلام گفت: «چگونه شما را قصاص کنم، در حالی که شما حق دارید مرا عقوبت کنید و من نیز سزاوار عقوبتم؛ زیرا در کار کوتاهی کردم! اگر یک سال هم منتظر بمانید، هرگز بر شما تازیانه بلند نمی‌کنم.»

حضرت چون امتناع غلام را دید، عطیه‌ای به او بخشید. در واقع امام با این رفتار، از غلامِ خود دلجویی کرد تا حتی به اندازه‌ای اندک، کسی از ایشان آزرده و متأثر نشود.[4]

 

پاسخِ حلم‌آمیزِ امام سجاد علیه‌السلام به بدگویی

 

فردی خدمت امام سجاد علیه‌السلام رسید و عرض کرد: «آقا! فلانی هرجا می‌نشیند، بسیار علیه شما می‌تازد.»

حضرت فرمود: «با هم نزد او برویم.»

وقتی آن شخص امام را دید، گمان کرد حضرت حتماً او را عقوبت خواهد کرد؛ اما امام علیه‌السلام چون بر او وارد شد، فرمود: «اگر آنچه دربارهٔ من گفته‌ای حق باشد، آری، من همانم؛ امیدوارم خدا مرا بیامرزد. و اگر آنچه گفته‌ای باطل باشد و من به آن اوصاف متّصف نباشم، دعا می‌کنم خدا تو را بیامرزد.»[5]

 

تکریمِ سائل

 

هر زمان سائلی به حضرت مراجعه می­کرد دو برخورد را در مقابله با او انجام می‌داد:

  1. می‌فرمود: «خوش آمدی ای کسی که توشۀ من را برای آخرت حمل می‌کنی.»[6]
  2. وقتی سائل خدمت حضرت می‌رسید، به خدمت‌گزاران می‌فرمود: «هرچه درخواست دارد به او بدهید و دست رد به سینه‌اش نزنید.»[7]

بنابراین حضرت هم خوش‌آمد و تکریم قولی به سائل داشت؛ و هم پرداخت فعلی و رفع نیازمندی‌ها.

 

حلمِ امام سجاد علیه‌السلام در برابر ناسزا

 

روزی فردی امام سجاد علیه‌السلام را دید و به ایشان دشنام داد. غلامانِ حضرت خواستند او را تأدیب کنند؛ اما حضرت فرمود: «دست نگه‌دارید و منصرف شوید.» سپس به او فرمود: «چون ما را نمی‌شناسی، حق داری چنین ناسزا بگویی؛ زیرا مطالب بسیاری از ما بر تو پوشیده مانده و بیش از آن است که می‌دانی. اگر گرفتاریِ خاصی داری، ما تو را یاری می‌کنیم.»

آن مرد بسیار شرمنده شد. حضرت خَمیصه (پارچۀ چهارگوشِ گلدوزی‌شده) را بر او انداخت تا کسی شرمندگیِ او را نبیند، و دستور داد هزار درهم نقره برایش بیاورند.

او گفت: «گواهی می‌دهم تو از فرزندانِ رسولان هستی.»[8]

 

صدقۀ پنهانی

 

صدقه‌دادنِ حضرت مخفیانه بود؛ حتی به خویشاوندان، و نمی‌گذاشت شناخته شود. گاه سائلان زمزمه می‌کردند: «رحمتِ خدا بر تو که کمک می‌کنی؛ امام سجاد علیه‌السلام که به ما چیزی نمی‌دهد!» حضرت این سخنان را می‌شنید، اما باز هم خود را معرفی نمی‌کرد.

امام چه زمانی شناخته شد؟

وقتی حضرت از دنیا رفت، کسانی که صدقۀ شبانه می‌گرفتند تازه فهمیدند که امام سجاد علیه‌السلام سال‌ها عهده‌دارِ صدقۀ شبانۀ آنان بوده است.

 

تدبیرِ امام سجاد علیه‌السلام در ادای قرض

 

وقتی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله در بستر بیماری بود، اُسامه را که ۲۳ سال داشت، فرماندهٔ سپاه قرار داد. اُسامه در زمان اباعبدالله علیه‌السلام از دنیا رفت. هنگام وفاتش، امام سجاد علیه‌السلام بر بالین او حاضر شد؛ در حالی که اُسامه گریه می‌کرد.

حضرت فرمود: «چه چیزی باعث شده این‌گونه گریه می‌کنی؟»

گفت: «قرضِ پانزده هزار مثقال طلا باعث گریهٔ من شده است؛ پانزده هزار مثقال، و هیچ چیزی ندارم.»

امام سجاد علیه‌السلام فرمود: «گریه نکن؛ قرضِ تو را به عهده می‌گیرم.»

در روایتی دیگر آمده است که حضرت فرمود: «یک‌سومِ قرض را عهده‌دار می‌شوم» و هنگامی که گریهٔ طرف مقابل را دید، فرمود: «همهٔ قرض را عهده‌دار می‌شوم.»

از حضرت پرسیدند: «چرا ابتدا فرمودید یک‌سومِ قرض را به عهده می‌گیرم و سپس همۀ قرض را عهده‌دار شدید؟»

حضرت فرمود: «گفتم اگر کسی خواست کارِ خیر کند، مانعِ خیر نباشم.‏»[9]

تا نگرید طفل کی نوشد لبن

تا نگرید ابر کی خندد چمن

تا نگرید کودک حلوا فروش

دیگ بخشایش نمی‌آید بجوش

 

خوشحال کردن خانواده؛ عبادتی محبوب‌تر از کارهای بزرگ

 

امام سجاد علیه‌السلام می‌فرمود:

این‌که مقداری پول همراهم باشد و به بازار بروم و با همین پولِ اندک، برای خانواده‌ام گوشت بخرم و آنان «قورمه» درست کنند؛ برای من محبوب‌تر از آزاد کردن برده است.»[10]

آیا آماده‌کردنِ غذا در آشپزخانه برای خانواده، کمتر از آزادکردنِ برده است؟!

آیا در مکتبِ اهل‌بیت علیهم‌السلام، شادکردنِ دلِ اطرافیان قیمتی ندارد؟! بی‌تردید بسیار گران‌قدر است و به همان نسبت، برکت در زندگی جاری می‌شود.

 

نگاهِ امام سجاد علیه‌السلام به رزقِ حلال

 

امام سجاد علیه‌السلام هر صبح که از خانه بیرون می‌آمد، از ایشان می‌پرسیدند: «کجا می‌روید؟»

حضرت می‌فرمود: «قصد دارم به خانواده‌ام صدقه بدهم.» به ایشان عرض می‌کردند: «صدقه می‌دهید؟»

حضرت می‌فرمود: «بله؛ هرکس در پیِ رزقِ حلال باشد، این نیز صدقه محسوب می‌شود. در حقیقت، انجامِ هر کارِ خیر، صدقه‌ای است که انسان از خداوند می‌گیرد و به خانواده‌اش می‌رساند.»[11]

«مطاوعه» یکی از معانی باب تفعّل است؛ یعنی امام، صدقه را از خدا می‌پذیرد و آن را به خانواده‌اش صدقه می‌دهد. به بیان دیگر، امام خود و خانواده‌اش را در پیشگاهِ خداوند در مقامِ سائل معرفی می‌کند؛ پس صدقه‌ای را که از خداوند گرفته، به خانواده تحویل می‌دهد و هیچ منّتی هم ندارد؛ زیرا شأنِ صدقه‌دهنده بالاتر از صدقه‌گیرنده است:

«اَلْیَدُ العُلْیا خَیْرٌ مِنَ الیَدِ السُّفْلی»[12]

و در عین حال، منتِ خداوند را بر خود می‌بیند که به او توفیق داده «دستِ دهنده» داشته باشد و به واسطهٔ همین توفیق، به مراتبِ بالاتر نائل شود.

 

دعای مستجابِ امام سجاد علیه‌السلام

 

فردی می‌گوید: با چند نفر از خواص، راهیِ مکه شدیم. مکه دچار بی‌آبی شده بود و عطشِ مردم آشکار و چشمگیر بود. چون مردم ما را می‌شناختند، از ما خواستند نماز استسقاء بخوانیم. آنان اصرار داشتند و ما نیز در خود شایستگی نمی‌دیدیم که به دعای ما باران نازل شود. با این حال، پس از طوافِ خانۀ کعبه دست به دعا برداشتیم و حاجت را گفتیم؛ اما خبری از باران نشد.

در همین هنگام، مردی با هیبت و وقار وارد بیت‌الله‌الحرام شد و ما را یک‌به‌یک با نام صدا زد. همگی به اتفاق عرض کردیم: «لبّیک و سعدیک». آن بزرگ فرمود: «آیا در میان شما کسی نیست که خدا او را دوست داشته باشد؟ در حالی که وظیفۀ انسان دعاگویی است و وظیفۀ خداوند اجابت‌کردن.»

سپس فرمود: «از خانۀ کعبه دور شوید؛ اگر در میان شما کسی بود که خدا او را دوست می‌داشت، حتماً خدا دعایش را به اجابت می‌رسانْد.»

آن‌گاه خود به سوی خانۀ کعبه آمد و به حالت سجده بر زمین افتاد. شنیدم که در سجده می‌گفت:

«مولای من! تو را قسم می‌دهم به اندازه‌ای که مرا دوست داری، بارانت را نازل کن.»

هنوز سر از سجده برنداشته بود که باران نازل شد.

کسی پرسید: «آقا! از کجا فهمیدی خدا تو را دوست دارد؟»

فرمود: «اگر مرا دوست نمی‌داشت، توفیقِ زیارتِ خانۀ خودش را عطا نمی‌کرد. هر زیارتی نشانۀ حبّ و دوست‌داشتنِ خداوند است؛ و چون مرا زائرِ خانۀ خود قرار داده، فهمیدم که دوستم دارد.»

راوی می‌گوید: از اهل مکه پرسیدم: «این آقا کیست که می‌گوید خدا مرا دوست دارد و از خدا می‌خواهد به اندازه‌ای که دوستم دارد باران نازل کند؟»

اهل مکه گفتند: «علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب.»[13]

و از شگفتی‌های این ماجرا آن است که مردم، امامِ زمانِ خود را نمی‌شناختند. نیز حضرت تنها به اصلِ دعا بسنده نکرد؛ بلکه خداوند را به اسمی و صفتی سوگند داد که اجابت در آن حتمی شود؛ و دعایی که مطرح بود، دعایی شخصی نبود، بلکه حاجتی جمعی و برای همگان بود.

 

مدیریتِ بحران در مکتبِ امام

 

نقل کرده‌اند امام در حال نماز بود که کودکی در چاه افتاد. مادرِ کودک (کنیز) فریاد و ناله سر داد، به سوی چاه دوید و از شدت اضطراب بر سر و صورت می‌زد. امام با همان زن به‌گونه‌ای برخورد کرد و با او سخن گفت که آن مادر، از شدتِ آشفتگی، برای لحظه‌ای از یاد برد کودک در چاه افتاده است.

در روایتی دیگر نیز آمده است: کودک کنارِ دهانۀ چاه نشسته بود و به سبب غفلتِ همان کنیز، در چاه افتاد. امام آغاز به سخن گفتن با آن کنیز کرد تا ذهن و دلِ او از حالتِ هجومِ اضطراب بیرون آید و به جای فرو رفتن در ناله و بی‌قراری، به خدا متوجه شود.

سرانجام کودک را از چاه بیرون آوردند و گفتند: «بگیر، ای ضعیف‌الیقین! گریه و زاری سودی ندارد؛ اگر عمرش به دنیا باشد، کودک را برایت می‌گیریم؛ و اگر عمرش به دنیا نباشد، مأموریت دیگری دارد و باید آن را انجام دهد.»

آن زن دوباره به گریه افتاد و عرض کرد: «مولاجان! می‌فرمایید: هاک یا ضعیفةالیقین؟»

حضرت فرمود: «امروز سرزنشی بر تو نیست.»[14]

چرا این رفتار «مدیریتِ بحران» نامیده می‌شود؟

چون انسان در برابر «جبار»ی قرار دارد که اگر لحظه‌ای از خدا روی برگرداند، خداوند نیز او را به خود وا می‌گذارد؛ یعنی یک لحظه منصرف شدن از خدا، محرومیتِ همان لحظه را به همراه دارد. در زمانِ غفلت، آیا رحم‌کننده‌ای باقی می‌ماند؟

پس انسان باید در لحظاتِ بحران، حواسِ خود را به خدا جمع کند و دل را از غفلت برگرداند. حتی حضورِ آن کنیز مانع نیست؛ بلکه امام مأمور است او را از غفلت منصرف کند و دلِ او را دوباره به سمتِ خدا برگرداند.

 

نسب، شفاعت و رحمت در ترازوی طاعت

 

طاووس یمانی ـ از اصحاب خاص امام صادق علیه‌السلام ـ می‌فرماید: در حال طواف، زیرِ ناودانِ طلا، شخصی را دیدم که ایستاده بود و بسیار گریه و تضرع می‌کرد و به دعا مشغول بود.

وقتی طوافم تمام شد، در پیِ او گشتم تا ببینم چه کسی بود که این‌گونه می‌گریست و ناله می‌کرد. ناگهان امام سجاد علیه‌السلام را دیدم.

به حضرت عرض کردم: «یا بن رسول‌الله! شما سه ویژگی دارید که دیگر نیازی به گریه و زاری ندارید:

۱. فرزند پیامبرید؛ ۲. شفاعتِ جدّتان شامل حال شماست؛ ۳. رحمتِ خداوند واسع است و قطعاً شما را در بر می‌گیرد؛ پس چرا این‌قدر گریه و ناله می‌کنید؟»

حضرت فرمود: «ای طاووس! این‌که فرزند پیامبر هستم، امنیت‌بخش نیست؛ زیرا بنی‌عباس هم سید بودند؛ فرزندانِ عباس ـ مانند هارون و مأمون ـ سید بودند و سیادت به هاشم می‌رسد.» سپس فرمود: «این‌که پسر پیامبرم، خیالِ مرا راحت نمی‌کند. سادات بسیار محترمند؛ اما نباید برای آنان مشتبه شود که همیشه مقدّس‌اند و مقامِ شفاعت دارند.»

بعد فرمود: «پسرِ پیامبر بودن برایم کافی نیست؛ مگر این آیه را نخوانده‌ای:« فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ»[15] در روز قیامت، نسب‌ها کارساز نیست، بلکه نسبت‌ها بر اساسِ طاعت است؟»

سپس دربارۀ سخنِ دوم فرمود: «این‌که گفتی شفاعتِ جدّم شامل من است نیز امنیت‌بخش نیست؛ چون شفاعت برای کسی است که خدا بپسندد؛ اگر خدا نپسندد، شفاعتی در کار نیست.»

و دربارۀ سخنِ سوم فرمود: «اما وسعتِ رحمتِ خداوند… خداوند می‌فرماید رحمتِ من همه را در بر نمی‌گیرد؛ بلکه رحمتِ من به محسنین نزدیک است و شامل آنان می‌شود.»[16]

 

 

تاریخ جلسه: 1404/10/9

«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»

 


[1]. بحارالانوار،  ج46،  ص96.

[2] بحار ج46 ص96

[3] بحارالانوار،  ج46، ص96.

[4] . بحارالانوار،  ج46، ص96.

«إِنَّ مَوْلًى لِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع يَتَوَلَّى عِمَارَةَ ضَيْعَةٍ لَهُ فَجَاءَ لِيَطَّلِعَهَا فَأَصَابَ فِيهَا فَسَاداً وَ تَضْيِيعاً كَثِيراً غَاضَهُ مِنْ ذَلِكَ مَا رَآهُ وَ غَمَّهُ فَقَرَعَ الْمَوْلَى بِسَوْطٍ كَانَ فِي يَدِهِ وَ نَدِمَ عَلَى ذَلِكَ فَلَمَّا انْصَرَفَ إِلَى مَنْزِلِهِ أَرْسَلَ فِي طَلَبِ الْمَوْلَى فَأَتَاهُ فَوَجَدَهُ عَارِياً وَ السَّوْطُ بَيْنَ يَدَيْهِ فَظَنَّ أَنَّهُ يُرِيدُ عُقُوبَتَهُ فَاشْتَدَّ خَوْفُهُ فَأَخَذَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ السَّوْطَ وَ مَدَّ يَدَهُ إِلَيْهِ وَ قَالَ يَا هَذَا قَدْ كَانَ مِنِّي إِلَيْكَ مَا لَمْ يَتَقَدَّمْ مِنِّي مِثْلُهُ وَ كَانَتْ هَفْوَةً وَ زَلَّةً فَدُونَكَ السَّوْطَ وَ اقْتَصَّ مِنِّي فَقَالَ الْمَوْلَى يَا مَوْلَايَ وَ اللَّهِ إِنْ ظَنَنْتُ إِلَّا أَنَّكَ تُرِيدُ عُقُوبَتِي وَ أَنَا مُسْتَحِقٌّ لِلْعُقُوبَةِ فَكَيْفَ أَقْتَصُّ مِنْكَ قَالَ وَيْحَكَ اقْتَصَّ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ أَنْتَ فِي حِلٍّ وَ سَعَةٍ فَكَرَّرَ ذَلِكَ عَلَيْهِ مِرَاراً وَ الْمَوْلَى كُلَّ ذَلِكَ يَتَعَاظَمُ قَوْلَهُ وَ يُجَلِّلُهُ فَلَمَّا لَمْ يَرَهُ يَقْتَصُّ قَالَ لَهُ أَمَّا إِذَا أَبَيْتَ فَالضَّيْعَةُ صَدَقَةٌ عَلَيْكَ وَ أَعْطَاهُ إِيَّاهَا وَ انْتَهَى.»

[5]. بحارالانوار، ج46، ص98.

«جَاءَ رَجُلٌ إِلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فَقَالَ إِنَّ فُلَاناً قَدْ وَقَعَ فِيكَ وَ آذَاكَ قَالَ فَانْطَلِقْ بِنَا إِلَيْهِ فَانْطَلَقَ مَعَهُ وَ هُوَ يَرَى أَنَّهُ سَيَنْصُرُ لِنَفْسِهِ فَلَمَّا أَتَاهُ قَالَ لَهُ يَا هَذَا إِنْ كَانَ مَا قُلْتَ فِيَّ حَقّاً فَإِنَّهُ تَعَالَى يَغْفِرُهُ لِي وَ إِنْ كَانَ مَا قُلْتَ فِيَّ بَاطِلًا فَاللَّهُ يَغْفِرُهُ لَكَ»

[6]. بحارالانوار، ج46، ص98. «وَ كَانَ إِذَا أَتَاهُ السَّائِلُ يَقُولُ مَرْحَباً بِمَنْ يَحْمِلُ زَادِي إِلَى الْآخِرَةِ».

[7].  بحارالانوار، ج 46، ص107. « فَإِذَا سَائِلٌ بِالْبَابِ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ أُعْطُوا السَّائِلَ وَ لَا تَرُدُّوا سَائِلًا»

[8]. بحارالانواار،  ج46،  ص99:

«وَ كَانَ ع يَوْماً خَارِجاً فَلَقِيَهُ رَجُلٌ فَسَبَّهُ فَثَارَتْ إِلَيْهِ الْعَبِيدُ وَ الْمَوَالِي فَقَالَ لَهُمْ عَلِيٌّ مَهْلًا كُفُّوا ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى ذَلِكَ الرَّجُلِ فَقَالَ مَا سُتِرَ عَنْكَ مِنْ أَمْرِنَا أَكْثَرُ أَ لَكَ حَاجَةٌ نُعِينُكَ عَلَيْهَا فَاسْتَحْيَا الرَّجُلُ فَأَلْقَى إِلَيْهِ عَلِيٌّ خَمِيصَةً كَانَتْ عَلَيْهِ وَ أَمَرَ لَهُ بِأَلْفِ دِرْهَمٍ فَكَانَ ذَلِكَ الرَّجُلُ بَعْدَ ذَلِكَ يَقُولُ أَشْهَدُ أَنَّكَ مِنْ أَوْلَادِ الرُّسُلِ.»

[9] بحار ج 46 ص 56.

«حَضَرَتْ زَيْدَ بْنَ أُسَامَةَ بْنِ زَيْدٍ الْوَفَاةُ فَجَعَلَ يَبْكِي فَقَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ مَا يُبْكِيكَ قَالَ يُبْكِينِي أَنَّ عَلَيَّ خَمْسَةَ عَشَرَ أَلْفَ دِينَارٍ وَ لَمْ أَتْرُكْ لَهَا وَفَاءً فَقَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ لَا تَبْكِ فَهِيَ عَلَيَّ وَ أَنْتَ بَرِي‏ءٌ مِنْهَا فَقَضَاهَا عَنْه»

[10].  بحارالانوار، ج46ص66.

«لَأَنْ أَدْخُلَ السُّوقَ وَ مَعِي دَرَاهِمُ أَبْتَاعُ بِهِ لِعِيَالِي لَحْماً وَ قَدْ قَرِمُوا إِلَيْهِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أُعْتِقَ نَسَمَةً».

[11]. بحارالانوار، ج46، ص ۶۷.

«كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ إِذَا أَصْبَحَ خَرَجَ غَادِياً فِي طَلَبِ الرِّزْقِ فَقِيلَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَيْنَ تَذْهَبُ فَقَالَ أَتَصَدَّقُ لِعِيَالِي قِيلَ لَهُ أَ تَتَصَدَّقُ قَالَ مَنْ طَلَبَ الْحَلَالَ فَهُوَ مِنَ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ صَدَقَةٌ عَلَيْهِ».

[12]. من لا يحضره الفقيه، ج ۴، ص ۳۷۶.

[13]. بحارالانوار، ج 46، ص 50و51.

«فَلَمَّا أَنْ دَخَلْنَا مَكَّةَ رَأَيْنَا الْمَاءَ ضَيْقاً وَ قَدِ اشْتَدَّ بِالنَّاسِ الْعَطَشُ لِقِلَّةِ الْغَيْثِ فَفَزِعَ إِلَيْنَا أَهْلُ مَكَّةَ وَ الْحُجَّاجُ يَسْأَلُونَّا أَنْ نَسْتَسْقِيَ لَهُمْ فَأَتَيْنَا الْكَعْبَةَ وَ طُفْنَا بِهَا- ثُمَّ سَأَلْنَا اللَّهَ خَاضِعِينَ مُتَضَرِّعِينَ بِهَا فَمُنِعْنَا الْإِجَابَةَ فَبَيْنَمَا نَحْنُ كَذَلِكَ إِذَا نَحْنُ بِفتًى قَدْ أَقْبَلَ قَدْ أَكْرَبَتْهُ أَحْزَانُهُ وَ أَقْلَقَتْهُ أَشْجَانُهُ فَطَافَ بِالْكَعْبَةِ أَشْوَاطاً ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْنَا فَقَالَ يَا مَالِكَ بْنَ دِينَارٍ وَ يَا ثَابِتُ الْبُنَانِيُّ وَ يَا أَيُّوبُ السِّجِسْتَانِيُّ وَ يَا صَالِحُ الْمُرِّيُّ وَ يَا عُتْبَةُ الْغُلَامُ وَ يَا حَبِيبُ الْفَارِسِيُّ وَ يَا سَعْدُ وَ يَا عُمَرُ وَ يَا صَالِحُ الْأَعْمَى وَ يَا رَابِعَةُ وَ يَا سَعْدَانَةُ وَ يَا جَعْفَرَ بْنَ سُلَيْمَانَ فَقُلْنَا لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْكَ يَا فَتَى فَقَالَ أَ مَا فِيكُمْ أَحَدٌ يُحِبُّهُ الرَّحْمَنُ فَقُلْنَا يَا فَتَى عَلَيْنَا الدُّعَاءُ وَ عَلَيْهِ الْإِجَابَةُ فَقَالَ أَبْعِدُوا مِنَ الْكَعْبَةِ فَلَوْ كَانَ فِيكُمْ أَحَدٌ يُحِبُّهُ الرَّحْمَنُ لَأَجَابَهُ ثُمَّ أَتَى الْكَعْبَةَ فَخَرَّ سَاجِداً فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ فِي سُجُودِهِ سَيِّدِي بِحُبِّكَ لِي إِلَّا سَقَيْتَهُمُ الْغَيْثَ قَالَ فَمَا اسْتَتَمَّ الْكَلَامَ حَتَّى أَتَاهُمُ الْغَيْثُ كَأَفْوَاهِ الْقِرَبِ فَقُلْتُ يَا فَتَى مِنْ أَيْنَ عَلِمْتَ أَنَّهُ يُحِبُّكَ قَالَ لَوْ لَمْ يُحِبَّنِي لَمْ يَسْتَزِرْنِي فَلَمَّا اسْتَزَارَنِي عَلِمْتُ أَنَّهُ يُحِبُّنِي فَسَأَلْتُهُ بِحُبِّهِ لِي فَأَجَابَنِي ثُمَّ وَلَّى عَنَّا وَ أَنْشَأَ يَقُولُ-

          مَنْ عَرَفَ الرَّبَّ فَلَمْ تُغْنِهِ-             مَعْرِفَةُ الرَّبِّ فَذَاكَ الشَّقِيُ‏

             مَا ضَرَّ فِي الطَّاعَةِ مَا نَالَهُ-             فِي طَاعَةِ اللَّهِ وَ مَا ذَا لَقِيَ‏

             مَا يَصْنَعُ الْعَبْدُ بِغَيْرِ التُّقَى-             وَ الْعِزُّ كُلُّ الْعِزِّ لِلْمُتَّقِي-

 فَقُلْتُ يَا أَهْلَ مَكَّةَ مَنْ هَذَا الْفَتَى قَالُوا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع بْنِ عَلِيِ‏بْنِ أَبِي طَالِبٍ»

[14]. بحارالانوار،  ج ،46 ص35.

«إِنَّهُ ع كَانَ قَائِماً يُصَلِّي حَتَّى وَقَفَ ابْنُهُ مُحَمَّدٌ ع وَ هُوَ طِفْلٌ إِلَى بِئْرٍ فِي دَارِهِ بِالْمَدِينَةِ بَعِيدَةِ الْقَعْرِ فَسَقَطَ فِيهَا فَنَظَرَتْ إِلَيْهِ أُمُّهُ فَصَرَخَتْ وَ أَقْبَلَتْ نَحْوَ الْبِئْرِ تَضْرِبُ بِنَفْسِهَا حِذَاءَ الْبِئْرِ وَ تَسْتَغِيثُ وَ تَقُولُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ غَرِقَ وَلَدُكَ مُحَمَّدٌ وَ هُوَ لَا يَنْثَنِي عَنْ صَلَاتِهِ وَ هُوَ يَسْمَعُ اضْطِرَابَ ابْنِهِ فِي قَعْرِ الْبِئْرِ فَلَمَّا طَالَ عَلَيْهَا ذَلِكَ قَالَتْ حُزْناً عَلَى وَلَدِهَا مَا أَقْسَى قُلُوبَكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ رَسُولِ اللَّهِ فَأَقْبَلَ عَلَى صَلَاتِهِ وَ لَمْ يَخْرُجْ عَنْهَا إِلَّا عَنْ كَمَالِهَا وَ إِتْمَامِهَا ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْهَا وَ جَلَسَ عَلَى أَرْجَاءِ الْبِئْرِ وَ مَدَّ يَدَهُ إِلَى قَعْرِهَا وَ كَانَتْ لَا تُنَالُ إِلَّا بِرِشَاءٍ «4» طَوِيلٍ فَأَخْرَجَ ابْنَهُ مُحَمَّداً ع عَلَى يَدَيْهِ يُنَاغِي وَ يَضْحَكُ لَمْ يَبْتَلَّ لَهُ ثَوْبٌ وَ لَا جَسَدٌ بِالْمَاءِ فَقَالَ هَاكِ يَا ضَعِيفَةَ الْيَقِينِ بِاللَّهِ فَضَحِكَتْ لِسَلَامَةِ وَلَدِهَا وَ بَكَتْ لِقَوْلِهِ ع‏يَا ضَعِيفَةَ الْيَقِينِ بِاللَّهِ فَقَالَ لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكِ الْيَوْمَ لَوْ عَلِمْتِ أَنِّي كُنْتُ بَيْنَ يَدَيْ جَبَّارٍ لَوْ مِلْتُ بِوَجْهِي عَنْهُ لَمَالَ بِوَجْهِهِ عَنِّي أَ فَمَنْ يُرَى رَاحِماً بَعْدَه»

[15]. سوره مؤمنون، آیه 101.

[16]. بحارالانوار، ج،46 ص 101.

«رَأَيْتُ رَجُلًا يُصَلِّي فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ تَحْتَ الْمِيزَابِ يَدْعُو وَ يَبْكِي فِي دُعَائِهِ فَجِئْتُهُ حِينَ فَرَغَ مِنَ الصَّلَاةِ فَإِذَا هُوَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ رَأَيْتُكَ عَلَى حَالَةِ كَذَا وَ لَكَ ثَلَاثَةٌ أَرْجُو أَنْ تُؤْمِنَكَ مِنَ الْخَوْفِ أَحَدُهَا أَنَّكَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ وَ الثَّانِي شَفَاعَةُ جَدِّكَ وَ الثَّالِثُ رَحْمَةُ اللَّهِ فَقَالَ يَا طَاوُسُ أَمَّا أَنِّي ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ ص فَلَا يُؤْمِنُنِي وَ قَدْ سَمِعْتُ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ- فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ وَ أَمَّا شَفَاعَةُ جَدِّي فَلَا تُؤْمِنُنِي لِأَنَّ اللَّهَ‏تَعَالَى يَقُولُ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى‏ وَ أَمَّا رَحْمَةُ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ إِنَّهَا قَرِيبَةٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ وَ لَا أَعْلَمُ أَنِّي مُحْسِنٌ».

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فهرست مطالب

مطالب مرتبط