زندگی ابدی ـ بخش دوم

مقدمه

 

انسان مظهر نام «حَیّ» خداست. خدای سبحان، همیشه زنده است و انسان را که برترین مخلوق در میان مخلوقات است، همیشه زنده خلق کرده است. سِیری هم که انسان از بدو تولد در این عالم دارد، به‌سوی زندگانی دائم است. خدای سبحان در سوره مبارکه جُمُعه، به یهودیان خطاب می‌کند:

«قُلْ یأَیهُّا الَّذِینَ هَادُواْ إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِیاءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُاْ المْوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِینَ.وَ لَا یتَمَنَّوْنَهُ أَبَدَا بِمَا قَدَّمَتْ أَیدِیهِمْ  وَ اللَّهُ عَلِیمُ  بِالظَّالِمِینَ.»[1]

«بگو اى یهودیان! اگر پندارید كه شما دوستان خدایید نه مردم دیگر پس اگر راست مى‏ گویید درخواست مرگ كنید. و[لى] هرگز آن را به سبب آنچه از پیش به دست ‏خویش كرده‏ اند آرزو نخواهند كرد و خدا به [حال] ستمگران داناست»

 

محبوبیت مرگ

 

در این آیه خدا یهودیان را مورد خطاب قرار می‌دهد و می‌فرماید اگر تصور می‌کنید شما دوستان خدا و در این ادعا، راستگو هستید، تقاضای مرگ کنید؛ یعنی مرگ برای دوست خدا امری خوشایند است و هرگز ناخوشایند نیست. در آیۀ بعد می‌فرماید:

«وَ لَا یتَمَنَّوْنَهُ أَبَدَا بِمَا قَدَّمَتْ أَیدِیهِمْ»

«این‌ها هرگز تمنای مرگ نمی‌کنند؛ زیرا عملی که لازمۀ انتقال از این عالم به عالم دیگر است، انجام ندادند.»

در ادامه و آخر آیه فرموده است:

«وَاللَّهُ عَلِیمُ  بِالظَّالِمِینَ»

«خدا از ظالمین اطلاع کامل دارد.»

مقصود آیه چیست؟ بحث ظالم چه ربطی به بحث مرگ دارد ؟! فارغ از بحث تفسیری، در این دو آیه به چند نکته اشاره می‌شود:

  1. مرگ برای ولیِّ خدا محبوب است نه منفور؛
  2. آنچه که مرگ را برای انسان آسان می‌کند، عملکرد او در طول دورۀ زندگی دنیوی است.
  3. اگر کسی با عالَم دیگر و با مرگ بیگانه است به خود ظلم کرده و خود را در جایگاه نادرست قرار داده‌است. جایگاه صحیح انسانیت آن مرتبه‌ای است که در ادامۀ این زندگی دنیوی، زندگی دیگری را علی‌الدوام مشاهده می‌کند.

پیشتر عنوان شد که اگر سِیر انسان در این عالَم به گونه‌ای است که «مُوت» را اختیار می‌کند، پس مرگ برای‌ او صرفاً یک انتقال یا تبدیل به اَحسن است و بسیار لذیذ و گوارا. اگر آدمی در طول دورۀ زندگی از مرگ گریز دارد، از آن روست که عالَم دیگر را باور ندارد؛ به همین جهت این انتقال، شروع دردمندی‌های اساسی اوست.

 

چیستیِ مرگ

 

حضرت موسی‌بن‌جعفر علیه‌السلام بر فردی وارد شد که در سَکَرات مرگ بود؛ اما حاضر به تسلیم جان نبود و همۀ تلاشش را به کار می‌گرفت که جان ندهد. اطرافیان حضرت به‌محض دیدار با ایشان،گفتند:

«یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَدِدْنَا لَوْ عَرَفْنَا كَیفَ الْمَوْتُ وَ كَیفَ حَالُ صَاحِبِنَا»[2]

« دوست داریم کاش می‌فهمیدیم مرگ چیست و وضعیت این رفیق ما چگونه است.»

حضرت فرمود: «برای مؤمن و کافر فرق می‌کند.» نمی‌توانیم یک تعریف کلی داشته‌باشیم.

«الْمَوْتُ هُوَ الْمِصْفَاة»

«مرگ تصفیه‌کننده‌است یا زمان تصفیه است.»

 

تفاوت مرگ مؤمن و مرگ کافر

 

طبق فرمودۀ امام کاظم علیه‌السلام، مرگ مؤمن و کافر با هم متفاوت است. مرگ، مؤمنین را از گناهان تصفیه می‌کند و آخرین دردی است که بر آنان وارد می‌شود و آخرین کفاره‌ای است که برای باقیماندۀ گناهان در دنیا پرداخت می‌کند:

«تُصَفِّی الْمُؤْمِنِینَ مِنْ ذُنُوبِهِم‏ فَیكُونُ آخَرُ أَلَمٍ یصِیبُهُم‏ و كَفَّارَةَ آخِرِ وِزْرٍ بَقِی عَلَیهِم»

بنابراین،مؤمن با مرگ از گناه تصفیه شده، آخرین دردی که متحمل می شود، مُردن است؛ اما همین مرگ برای کُفار هم، زمان تصفیه است. آنها را از حسنات‌شان جدا می‌کند و آخرین لذت یا آخرین راحت زندگی اوست.

«وَ تُصَفِّی الْكَافِرِینَ مِنْ حَسَنَاتِهِم فَیكُونُ آخِرُ لَذَّةٍ أَوْ رَاحَةٍ تَلْحَقُهُم»

 

غربال مرگ

 

گویا حضرت به اطرافیان فرد در حال احتضار می‌گویند: این فرد در حال غربال شدن است؛ یعنی آخرین فشارها به او وارد می‌شود و در نهایت  مانند کسی که  آلودگی از بدنش دور می‌شود، او هم از این بدن جدا می‌شود و وارد عالَم دیگر می‌شود.

زحمتی که اکنون متحمل می‌شود به جهت آن است که در آن عالم، صلاحیت معاشرت با حضرات معصومین را پیدا کند.

گاهی اوقات سَکَرات موت برای کسی سخت است و برای ما که دلیل آن را نمی‌دانیم، جای سوال است که چرا مؤمنی به این سختی جان می‌دهد!؟ گویا برای نیل به مقامات خاص در آن عالم، آخرین تلاش‌ها را انجام می‌دهد تا امتیازات لازم را کسب کند.

با این نگاه، مرگ،هنگام و موعد تصفیه از همه ناراحتی‌هاست؛ بنابراین مرگ، برای مومن، بهترین زمان است؛ زیرا بعد از این، هیچ ناراحتی وجود ندارد.

 

توشۀ مردگان

 

پیغمبراکرم می‌فرماید:

«فَوَ الَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیدِهِ لَوْ یرَوْنَ مَكَانَهُ وَ یسْمَعُونَ كَلَامَهُ لَذَهَلُوا عَنْ مَیتِهِمْ وَ لَبَكَوْا عَلَى نُفُوسِهِم‏»[3]

«قسم به آن کسی که جان من در دست اوست اگر افراد جایگاه مِیّتی را می‌دیدند و صدای او را می‌شنیدند اصلاً از آن مِیِّت غافل می‌شدند و فقط به حال خود گریه می‌کردند.»

در ادامه می فرماید: «زیرا اکنون مِیِّت در تشییع جنازۀ خود در حال سخن گفتن است و با صدای بلند خطاب به خانواده و فرزندانش می‌گوید:

«یا أَهْلِی وَ یا وُلْدِی لَا تَلْعَبَنَّ بِكُمُ الدُّنْیا كَمَا لَعِبَتْ بِی»

«ای خاندان و فرزندان من! دنیا شما را به بازی نگیرد کما اینکه من را به بازی گرفت!»

من مال را از حلال و حرام جمع کردم؛ اما همه را در این دنیا گذاشتم. حذر کنید از اینکه مثل من بشوید. دنیا، شما را به بازی نگیرد.

 

مرگ، مسیر زندگی

 

در تبیین روایت مذکور می‌توان اذعان داشت که مِیِّت، شرایط مناسبی نداشته و سِیری که شروع کرده، برای مردن نبوده است. انسان باید از زمان سن تکلیف، به گونه‌ای زندگی کند که مرگ را در خاتمۀ آن لحاظ داشته‌باشد تا هنگام مرگ،خود را بازیچۀ دنیا نیابد. همچون مسافری که می‌داند برای حمل و وزن چمدان، محدودیت دارد و با توجه به آن محدودیت، وسایل را می‌خرد و در چمدان قرار می‌دهد. اگر آدمی از آغاز بندگی اعمالی را بشناسد که قابل انتقال به آن عالم است، همان را انجام می‌دهد و چنانچه بداند که قابل انتقال نیست، هرچند بسیار زیبا و آراسته باشد، در زندگی خود جایی برای آن قائل نمی‌شود. آن مِیِّتی که حضرت فرمود اگر خود را می‌دیدید او را رها می‌کردید و برای خودتان گریه می‌کردید؛ به آن جهت بود که وی طالب مرگ نبود، بلکه طالب دنیا بود.

 

زندگی برای مرگ

 

حضرت علی علیه‌السلام می‌فرماید:

«لِدُوا لِلْمَوْت»‏[4]

«بزائید برای مردن.»

مرگ، سِیر است. بخواهید یا نخواهید، پیش روی شما قرار دارد. به عبارت دیگر، از ابتدای تولد بچه، باید او را با این نگاه بپرورانید که در آن عالم، جایگاه و اعمالی قابل عَرضه داشته‌باشد.  در سِیر این‌چنینی جای نگرانی وجود ندارد.

در روایتی دیگر از پیامبر اکرم نقل شده است؛ وقتی ملک‌الموت می‌بیند که مرگ برای مؤمن سخت است، از او سوال می‌کند که چرا این همه اضطراب داری؟ وی پاسخ می‌دهد: «به دلیل اینکه تو من را از آرزوهایم جدا می‌کنی.» ملک‌الموت می‌گوید: «اگر کسی پول تقلبی را از دست بدهد و در مقابلش هزاران هزار برابر پول اصلی دریافت کند، آیا محزون می‌شود؟» پاسخ می‌دهد: «نه.» ملک‌الموت می‌گوید: «بالای سرت را نگاه کن، اینها جایگاه تو و باطن اعمال توست. نه‌تنها تو، بلکه ذرّیۀ تو هم اگر قابلیت الحاق را داشته‌باشند در چنین جایگاهی قرار می‌گیرند.»[5]

شایان ذکر است که در هنگامۀ مرگ، مؤمن، تنها باطن خود را می‌بیند و نه چیز دیگری. در ادامه روایت، توضیحات دیگری نیز در باب دیدن پیغمبر اکرم و امیرالمومنین هم آمده است.

 

کمالات و راحتی مرگ

 

با این دیدگاه، وقتی عملکرد یک فرد، صحیح و در راستای ساخت و تحصیل کمالات باشد، در واقع سِیرِ او به گونه‌ای است که گویی، بهشت را در این عالَم ساخته‌است؛ بنابراین انتقال از این عالم برای او، عملاً دردناک نیست.

 

فشار قبر چیست؟

 

در روایتی از معصوم سوال می‌شود: «فشار قبر چیست؟ اگر می‌گویید با مرگ همۀ سختی‌ها و مصیبت‌ها تمام می‌شود، پس فشار قبر چیست؟» جواب می‌دهند:

«هَیهَاتَ مَا عَلَى الْمُؤْمِنِینَ مِنْهَا شَی‏ء»[6]

«مؤمن فشار قبر ندارد»

در ادامه می‌فرماید: «وقتی مؤمن در این عالم بود، در هر مکانی که راه می‌رفت، زمین به قدم او افتخار می‌کرد. اکنون که در بطن زمین (قبر) قرار گرفته است، زمینی که مؤمن را در درون خود سُکنا داده‌است، به زمین‌های اطرافش افتخار می‌کند و به مؤمن می‌گوید: «وقتی که روی من راه می‌رفتی، دوستت داشتم، حال که در دل من جای گرفتی، بیشتر به تو علاقمندم»

«لَقَدْ كُنْتُ‏ أُحِبُّكَ وَ أَنْتَ تَمْشِی عَلَى ظَهْرِی فَأَمَّا إِذَا وُلِّیتُكَ فَسَتَعْلَمُ مَا أَصْنَعُ بِك»‏

«من همیشه دوستت داشتم وقتی تو پشت من[روی منِ زمین] راه می‌رفتی؛ اما حالا که من تو را در پناه خودم قرار دادم به زودی به تو نشان می‌دهم برایت چه می‌کنم!»

تا آنجا که قدرت دیدِ مؤمن کار می‌کند، قبر، توسعه می‌یابد.

 

فشارباطن در قبر

 

ملاحظه شد که مؤمن، هنگام ورود به عالم دیگر، هیچ فشاری متحمل نمی‌شود؛ زیرا فشار قبر، فشار باطن انسان است. وقتی انسان از درون گرفتار تردید یا سوءظن یا بی‌اعتمادی به خدا باشد، در فشار است؛ اما زمانی که به خدا اعتماد و حُسن‌ظنّ داشته‌باشد؛ یعنی به ربوبیت او یقین دارد؛ در نتیجه فشاری هم متحمل نمی‌شود.

نقل است که طلبه‌ای از دنیا رفت و در قبر، نکیر و منکَر سراغش آمدند و از او پرسیدند: «مَنْ‏ رَبُّكَ‏؟»«خدای تو کیست؟» پاسخ داد: «خانه‌ام عوض شده، صاحب‌خانه که عوض نشده است!» در واقع، هنگام مرگ فقط خانه تغییر می‌کند و بزرگتر می‌شود و صاحب‌خانه همان است.

مرگ،حاکی از شروع یک زندگی بسیار زیبایی است که هیچ فشاری در آن نیست. لازم به یادآوری است که اصل قضیه، همان عبارت «لِدوا لِلمُوت» است؛ مؤمن [از بدو تولد] می‌دانسته که می‌میرد و دوست دارد که بمیرد و هیچ هراسی از این انتقال ندارد.

 

مرگ؛ هنگامۀ شادمانی

 

پیغمبر اکرم به امیرالمومنین می‌فرماید: «سه زمان،هنگامۀ شاد بودن محبّین توست:

«عِنْدَ خُرُوجِ‏ أَنْفُسِهِمْ‏ وَ أَنْتَ‏ هُنَاكَ‏ تَشْهَدُهُمْ وَ عِنْدَ الْمُسَائَلَةِ فِی الْقُبُورِ وَ أَنْتَ هُنَاكَ تُلَقِّنُهُمْ وَ عِنْدَ الْعَرْضِ عَلَى اللَّهِ وَ أَنْتَ هُنَاكَ تَعْرِفُهُمْ‏»‏ [7]

«هنگام خروج جان از بدن ‏شان، در حالی که تو شاهد بر آنان هستی، هنگام سؤال و جواب در قبر، در حالی که تو در آنجا در حال تلقین به ایشان هستی و هنگام عرضۀ اعمال‏ در برابر خداوند متعال، در حالی که تو در آنجا آنها را می‌شناسی.»

تصویری که از مرگ برای ما ترسیم می‌شود، زمان فرح و شادمانی_البته_ در حضور آن حضرت است.

اگر برای یک مؤمن تمهیداتی فراهم آورند و پیشنهاد دهند که ظرف نیم ساعت به زیارت حضرت امیرالمومنین برود، بسیار مشعوف خواهد شد. در ابعاد بزرگتر این تمهیدات در هنگام مرگ برای مؤمن فراهم می‌شود؛ مؤمنی که تمام عمرش را خواستار حضور در کنار اولیاء بوده است، وقتی هنگام مرگ مشاهده می‌کند که این امکان فراهم شده‌است، بسیار شادمان می‌شود. در هنگام مرگ حجاب جسم کنار می‌رود و مؤمن می‌تواند به‌راحتی حضور اولیای الهی را حس کند؛ به همین جهت به‌سهولت جان را تسلیم ملک‌الموت می‌کند.

 

مرگ، خوشی خاص

 

نکته جالب در روایت، تأکید بر خوشی خاص است. عجیب آن است که زمانِ جان دادن را، یکی از سه خوشی، عنوان داشته‌اند؛ زیرا جان دادن را جدایی از تعلقات نمی‌بینند؛ چرا که قرار مؤمن دل‌بستن به این تعلقات نبوده‌است که اینک، جدا شدن از تعلقات برای او، دردآور باشد. قرار بر این بوده که موقتاً به وظایفی که بر عهده داشته‌است عمل کند و جان و مال خود را بدون تعلق به آن‌ها در انجام بندگی به کار گیرد.

 

« وَ الَّذینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه‏ »[8]

«آنها که اهل ایمانند کمال محبّت و دوستی را فقط به خدا دارند.»

 

شعف دیدارحضرت علی  علیه‌السلام

 

در ادامۀ روایت ،دومین زمان شاد بودن را زمان سوال در قبر عنوان کرده‌اند:

« وَ عِنْدَ الْمُسَاءَلَةِ فِی الْقُبُورِ وَ أَنْتَ هُنَاكَ تُلَقِّنُهُمْ»[9]

«وقت سوال در قبر و تو آنجا به آنها تلقین می‌دهی.»

در قبر از انسان سوال می‌شود: «مَنْ رَبُّكَ؟ مَنْ نَبِیكَ؟ مَا دِینُكَ؟ مَنْ إمَامُكَ؟ مَا قِبلَتُک؟»کسی که درسش را به‌خوبی خوانده است، به‌راحتی پاسخ می‌دهد و می‌داند اگر هم فراموش کند، کسی هست که به او یاد دهد.

صورت ظاهری قضیه در روایت مذکور این است که پس از مرگ، کسی بالای سر، تلقین می‌دهد و می‌گوید اگر از تو پرسیدند، اینها را بگو؛ اما صورت باطنی این عمل و تأکید برگفتن آن پاسخ‌ها، این است که در همان زمان، امیرالمومنین، بر سر جنازه حاضر است؛ به همین جهت ذکر «یاعلی» هنگام تشییع و دفن میت گفته می‌شود. پیامبر اکرم خطاب به امیرالمؤمنین می‌فرماید: «هنگامی که  مؤمنین مشاهده می‌کنند که تو در حال یاد دادن و تلقین به جنازه هستی و به آنها می‌گویی: بگو: «رَبِّی‏ اللَّه» بگو:«الْإِسْلَامُ‏ دِینِی»‏، این اقدامِ شعف برانگیزِ تو، یکی از خوشی‌های خاص زندگی دوستداران توست.

 

 انتساب مومن به امیرالمؤمنین

 

خوشی سوم مؤمن هنگامی است که اعمال او بر خدای سبحان عرضه می‌شود؛ در این هنگام امیرالمومنین به خدای سبحان می‌فرماید: «خدایا! این محب من است!» این انتساب موجب شادمانی مؤمن می‌شود؛ زیرا می‌یابد که امیرالمؤمنین او را به‌عنوان محب خود پذیرفته است.

 

ضیافت در قبر مؤمن

 

امام موسی‌بن‌جعفر علیه‌السلام از پدر بزرگوارشان نقل می‌کند[10] که حتما در تشییع هر مؤمن و مُحبّی، هفتادهزار مَلَک حاضر هستند. مؤمن، یعنی کسی که ولایت امیرالمومنین را قبول دارد. به‌محض ورود مؤمن به قبر، هفتاد هزار مَلَک طعام بهشتی و نیز روح و ریحان در اختیار او قرار می‌دهند و در چنین فضایی، مورد سؤال قرار می گیرد. ،حضور هفتادهزار مَلَک در تشییع مؤمن، شکوه و اعتباری فوق تصور است.

برای تقریب به ذهن، می‌توان مریضی را مثال زد که به اتاق عمل رفته است، در حالی‌که همراهان، بیرون از اتاق عمل، به‌شدت نگران او هستند؛ ولی در اتاق عمل از او پذیرایی فوق‌العاده‌ای صورت می‌گیرد و در گرماگرم توجهات، عمل جراحی نیز پایان می‌پذیرد و به همراهان، خبر اِتمام عمل با سلامتی داده می‌شود.

قبر مؤمن، وسعت می‌یابد، طعام بهشتی و روح و ریحان و راحتی و نسیمی خوش به آن وارد می‌شود و مُلَقِّنی با نام امیرالمؤمنین به او تلقین می‌کند. در چنین فضایی،از مؤمن سوال می‌شود؛ بنابراین پاسخگویی، امر سختی نیست.

 

دیدار مِیّت با خانواده

 

در روایتی دیگر نقل می‌شود که شخصی به حضرت موسی‌بن‌جعفر علیه‌السلام عرض کرد:«یزُورُ الْمُؤْمِنُ أَهْلَهُ»[11]«آیا مؤمنی که از دنیا رفته است، به دیدار خانواده‌اش می‌آید؟» حضرت فرمود: «بله.» آن شخص پرسید: «میِّت چه مقدار به دیدن خانواده‌اش می‌آید؟» حضرت فرمود:

«عَلَى قَدْرِ فَضَائِلِهِمْ مِنْهُمْ مَنْ یزُورُ فِی كُلِّ یوْمٍ وَ مِنْهُمْ مَنْ یزُورُ فِی كُلِّ یوْمَینِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یزُورُ فِی كُلِّ ثَلَاثَةِ أَیام قَالَ ثُمَّ رَأَیتُ فِی مَجْرَى كَلاَمِهِ أَنَّهُ یقُولُ أَدْنَاهُمْ مَنْزِلَةً یزُورُ كُلَّ جُمْعَةٍ قَالَ قُلْتُ فِی أَی سَاعَةٍ قَالَ عِنْدَ زَوَالِ اَلشَّمْسِ وَ مِثْلِ ذَلِكَ . »‏[12]

«به مقدار مقام و منزلتش. بعضى هر روز به دیدار مى‌آیند و كسانى هستند كه هر دو روز یك بار و بعضى دیگر هر سه روز یك بار. اسحاق گوید: من از طرز گفتار آن حضرت چنین فهمیدم كه مى‌فرماید: پایین‌ترین فرد از نظر منزلت، هفته‌اى یك بار خویشان خود را زیارت مى‌كند .گفتم: در چه ساعتى به زیارت مى‌آیند؟ فرمود: هنگام زوال خورشید و مانند آن.»

این روایت، از منظری دیگر ارتباط انسان با دنیا را پس از مرگ، ترسیم می‌کند. در واقع، پس از انتقال به آن عالَم، خانه بزرگ شده است و ارتباط با این عالَم، قطع نمی‌شود، بلکه به اندازۀ امتیازات، ارتباط فرد با اهل این دنیا رقم می‌خورد. برخی اموات، بعضی روزها، برخی، دو و برخی، سه روز یکبار، می‌توانند به دیدار خانوادۀ خود بیایند. کمترین مقدار و مرتبۀ مؤمنینی که از دنیا رفته‌اند، جمعه‌ها _سر ظهر، کمی پس و پیش از آن_ به زیارت خانواده می‌آیند.

 

زیارت رفتگان از سالکان

 

به کار بردن کلمه «زیارت» در روایت این معنا را به ذهن متبادر می‌کند که فرد زیارت شونده، قداست یا حرمت دارد. مؤمن، در آن عالم، می‌بیند که کسانی در این عالم، سِیرداشته‌اند، سلوک‌کنندگانی با حرمت در این دنیا هستند. به‌عبارتی، آن‌ها، علاقه‌ای به دیدار با کسانی که دارای باطن ناشایست هستند، ندارند. با رفتن به آن دنیا اساسا فاصلۀ بین اهل دنیا و آن دنیا نیز از بین می‌رود. مؤمن، از آن عالَم، برای زیارت کسی که به او وابستگی فکری داشته و برای او مقدس است، می‌آید. جالب است که هر قدر امتیازش بیشتر باشد، امکان مراجعه‌اش به این دنیا بیشتر می‌شود. ممکن است سوال شود، مومن که اشتیاق به رفتن داشت، حال که به آن دیار رفته است، چرا مشتاق زیارت اهل این عالم است؟

دو پاسخ برای این سوال متصور است:

  1. از یک نگاه، هرکسی که از این عالم می‌رود، هر مرتبه‌ای که داشته باشد، هنوز احساس می‌کند که کم دارد. با زیارت کسانی که در راه‌اند، کسب فیض می‌کند. به‌عبارتی دیگر، انسان‌های زنده، دارای حرمت هستند؛ زیرا هنوز توفیق بندگی دارند؛ ولی برای مردگان، این مسیر قطع شده و به خط پایان تکلیفش رسیده‌است؛ به همین جهت زیارت کسانی که مشغول انجام وظیفه هستند، برای مردگان، موجب کسب فیض است.
  2. پاسخ دیگر به پرسش فوق این است که میِّت از آن عالم به این عالم می‌آید تا از کسی که به زیارتش آمده‌است دستگیری کند و مسیر رفتن را برای او آسان کند. نَفَس قدسی‌اش را وارد زندگی اهل این عالم کند تا مسیر را با‌سهولت طی کنند.

در نظام عالم، تعامل حاکم است؛ یعنی معامله‌ای که دو طرف دارد و هر دو طرف به یکدیگر فیض می‌رسانند. به عبارت دیگر، کسی که در مسیر است و هنوز به خط پایان نرسیده‌است، قداست دارد. معمولا به کسی که کارش پایان یافته‌است، می‌گویند: «خوش به حالت، وظیفه‌ات را به درستی انجام دادی و رفتی.» اما کسی که کماکان لباس کار بر تن دارد، همچنان قداست دارد. به اندازه‌ای دارای قداست است که افراد مرده از آن عالم، به سراغش می‌آیند. این معنا، از کلمه «زیارت» استفاده می‌شود. اگر قرار بود که فقط زنده از مُرده، فیض بگیرد و مُرده، از زنده، بهره‌ای نداشته‌باشد، در روایت مذکور از واژۀ «زیارت» استفاده نمی‌شد.

به کارگیری این کلمه، نشان‌دهندۀ آن است که زندگانی که مسیر صحیح را در عرصۀ بندگی طی می‌کنند،حرمت خاصی دارند. گاهی در برخی اماکن همچون کلاس درس یا مراسم روضۀ اهل بیت، حضور مردگان میان زنده‌ها، احساس می‌شود. در واقع،آنان به این کسب فیض در کنار زنده‌ها نیاز دارند. البته باید مجدد یادآور شد که روندگان راه سلوک که از این عالم مسیر را درست انتخاب کرده‌اند، مقدس هستند.

 

انقطاع مُرده از نااهل

 

ممکن است این پرسش مطرح شود: این که در روایت فرموده‌است به دیدن اهلش می‌آید، شاید همۀ «اهل» (خانواده) سربه راه نباشند! پاسخ آن است که اگر «اهل» سر به راه نباشند، به‌مجرد وقوع مرگ، انقطاع حاصل می‌شود. چنانکه درجریان حضرت نوح، این اتفاق رخ داد:

« إِنَّهُ لَیسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صالِح‏ »[13]

« او در حقیقت از كسان تو نیست او [داراى] كردارى ناشایسته است.»

 

سرور مردگان از اهل خود

 

شاید سوال شود که مؤمن مرده، هنگامی که به این عالم می‌آید، چه می‌بیند؟ در پاسخ باید اذعان داشت: خدا نمی‌گذارد که به او بد بگذرد. هرچه می‌بیند، موجب خوشی اوست. از جمله عمل صالح، کمالات مکتسبه، عنایاتی که نصیب اهلش شده است؛ زیرا قبلا اثبات شد که مرگ آخرین زمان دردمندی مؤمن است. اگر قرار باشد بعد از مرگ هم دائم در آزردگی باشد، مرگ برایش آخرین زمان دردمندی نخواهدبود.

در روایت گفته شده‌است: فقط چیزی را می‌بیند که با آن خوشحال شود؛ یعنی همراهی و هماهنگی اهلش را با خودش می‌بیند و نیز، کمالاتی که از او به ارث برده شده‌است. مشاهده می‌کند که اهلش در مسیر هدف او گام برداشته‌اند و سِیرِشان سرعت دارد.

 

رفاقت با ملک‌الموت

 

آیا ورود ملک‌الموت بر مؤمن سخت نیست؟ در حالی که معمولا انسان‌ها از نام او ترس دارند و نام عزرائیل را بر افراد منفور می‌نهند! این تفکر نابجا است و باید با او (عزرائیل) مأنوس شد. در اذکار، سلام روزانه به حضرت عزرائیل داریم؛ زیرا بخواهیم یا نخواهیم روزی پنج بار در وعده‌های نماز به خانۀ ما وارد می‌شود. پس بهتر است با او ارتباط برقرار و نگاه خود را به او تصحیح کنیم.

 

اذن قبض روح از مؤمن

 

از حضرت رسول سوال شد: «ملک‌الموت، چگونه روح مؤمن را قبض می‌کند؟ پاسخ فرمود:

«إِنَّ مَلَكَ الْمَوْتِ لَیقِفُ مِنَ الْمُؤْمِنِ عِنْدَ مَوْتِهِ مَوْقِفَ الْعَبْدِ الذَّلِیلِ مِنَ الْمَوْلَى فَیقُومُ هُوَ وَ أَصْحَابُهُ لَا یدْنُو مِنْهُ حَتَّى یبْدَأَ بِالتَّسْلِیمِ وَ یبَشِّرَهُ بِالْجَنَّةِ »‏ [14]

«هنگام جان دادن مؤمن، ملك‌الموت در برابر او، مانند بندۀ ذلیل در برابر ارباب است. او با یارانش مى‌ایستد و به وى نزدیك نمى‌شود، تا اینكه سلامش گوید و نوید بهشت به او دهد.»

همانگونه که عبد، بدون اشارۀ مولا، خودسرانه هیچ اقدامی نمی‌کند، عزرائیل هم منتظر فرمان محتضَر می‌ماند تا به او اذن بدهد تا جانش را بستاند.

عبارت «حَتَّى یبْدَأ» را می‌توان دوگونه معنا کرد:

  1. محتضَر، خودش، خود را به ملک‌الموت، تسلیم کند؛
  2. ملک‌الموت،ابتدائاً، عبد است و دور از محتضر، منتظر اشاره ایستاده است. هنگامی که می‌خواهد نزدیک شود، ابتدا درود خدا را به محتضر ابلاغ می‌کند، بشارت بهشت را به او می‌دهد؛ یعنی آمادگی لازم را برای او ایجاد می‌کند، سپس مأموریت را به درخواست محتضر انجام می‌دهد. ملک‌الموت نزع ندارد و به‌اجبار جان مؤمن را نمی‌گیرد. نزاعی بین ملک‌الموت و مؤمن نیست؛ بلکه این جان دادن به‌آرامی و رفاقت صورت می‌گیرد.

 

مرگ؛ نمایش صورت واقعی انسان

 

مولوی، نگاهی بسیار زیبا از مرگ ارائه می‌دهد. او معتقد است مرگ زمانی است که  فرد، به خودِ واقعی خود پی می‌برد.

مرگِ هر یک ای پسر همرنگِ اوست

پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست[15]

پیشِ تُرک، آیینه را خوش رنگی است

پیشِ زنگی، آینه هم،  زنگی  است

آنکه می‌ترسی زِ مرگ اندر  فرار

آن ز خود ترسانی ای جان، هوش دار

روی زشتِ توست نه رُخسارِ  مرگ

جان تو همچون درخت و مرگ، بَرگ

کسی که ظاهر خوش آب‌و‌رنگ دارد، هنگامی که  مقابل آیینه بایستد، تصویری خوش آب‌و‌رنگ می‌بیند. کسی که ظاهرش سیاه است نیز، تصویر خود را در آیینه سیاه خواهد دید؛ بنابراین شما از مرگ نمی‌ترسید، اگر ترس دارید، د رواقع از خودتان می‌ترسید. به عبارتی مرگ، چهرۀ انسان را به خودش، می‌نمایاند؛ زیرا  در زمان مرگ، سَریره‌اش در حال آشکار شدن است. اگر یک عمر در این عالم، سلوک داشته است، باطنش در لحظۀ مرگ آشکار می‌شود.

برای مثال گاهی انسان‌ها برای پنهان کردن تصاویر ناپسند خود که در فضای مجازی منتشر شده‌است، تلاش می‌کنند و عکس‌ها را معدوم می‌کنند، درحالی که پس از انتشار، تلاش‌شان بی‌ثمر است. به همین ترتیب اگر چهرۀ درونی و واقعی انسان نازیبا باشد، در لحظۀ مرگ، دیگر امکان تغییر وجود ندارد؛ به همین جهت از این عجز، ناراحت و در هنگام مرگ ناخوش است؛ اما اگر صورت زیبایی داشته و همه چیز تنظیم و به‌جا بوده است، بسیار خرسند می‌شود. مولوی می‌گوید:«تو از مرگ فرار نمی‌کنی، بلکه از صورت نازیبای خود می‌گریزی.» صورت زیبا؛ یعنی عمل، صالح و عقیده، سالم است. این وضعیت، موجب فرار نمی‌شود. انسان، فطرتاً، طالب زیبایی و کمال است و هیچ گریزی از آن ندارد.

 

تاریخ جلسه: ۹۳/۵/21 – جلسه 2

«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»


 

[1] . سوره جُمُعه آیات 6 و 7.

[2] . بحار الانوار، ج 6 ،ص 155.

[3] . بحارالانوار، ج6، ص 161.

[4] . نهج البلاغه، حکمت .127

[5] . بحارالانوار (ط –بیروت)ج 6، ص 176.

[6] . بحارالانوار ج 6، ص 197.

[7] . بحارالانوار ج 6، ص 200.

[8] . سوره بقره آیه 165.

[9] . بحارالانوار، ج 6، ص 200.

[10] . بحارالانوار، ج 6، ص 222.

[11] . بحارالانوار، ج 6، ص 257.

[12] -بحارالانوار ج 6 ص 257

[13] . سوره هود، آیه 46.

[14] . بحارالانوار، ج 6، ص 167.

[15] . مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 3439.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *