مهر و قهر الهی – جلسه سیزدهم

نشانه‌شناسی قهر الهی در نسبت‌دادن ناپسندها به خداوند

 

«وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ مَا يَكْرَهُونَ وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْكَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنَى لَا جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ النَّارَ وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ»[1]

 «و آنچه را [چون دختر] خوش ندارند، برای خدا قرار می‌دهند، و زبانهایشان دروغ‌پردازی می‌کند که [سرانجامِ] نیکوتر ویژه آنان است. ثابت ویقینی است که آتش برای آنان است و یقیناً پیشگامان [به سوی] آتش‌اند.»

در این آیه، به یکی از نمادهای رایج قهر الهی اشاره شده است؛ نمادی که در نگاه نخست، چهره‌ای از قهر ندارد. از منظر قرآن، گروهی هر امر ناخوشایند و ناپسندی را به خداوند نسبت می‌دهند. برای نمونه، دختران را خوش نداشتند و می‌گفتند فرشتگان، دختران خدایند؛ یا به دروغ ادعا می‌کردند که نزد خدا جایگاهی والا دارند و او بهترین‌ها را برایشان رقم زده است. این گروه، در حقیقت در عذاب قهر الهی به سر می‌برند.

انسان هنگامی که هر چه را در زندگی نمی‌پسندد، به خدا نسبت دهد، در فضای قهر قرار گرفته است. برای نمونه، بی‌توفیقی امری بسیار ناخوشایند است و عموم مردم آن را نمی‌پسندند؛ اما گروهی به‌جای آنکه بی‌توفیقی را به خود نسبت دهند، می‌گویند: «خدا توفیق نداد!» یا بیماری را دوست ندارند، اما نمی‌گویند «بیمار شدم»؛ می‌گویند: «خدا مرض داد.» فقر را برنمی‌تابند و به‌جای آنکه آن را ناشی از عملکرد خویش بدانند، می‌گویند: «خدا مرا فقیر کرد.» ذلت را نمی‌پسندند و به‌جای پذیرش نقش اعمال خود در آن، می‌گویند: «خدا مرا ذلیل ساخت و عزت و اعتباری به من نبخشید.» این گونه سخنان، نشان می‌دهد که رابطه‌ٔ انسان با خداوند، رابطه‌ای سنجیده و میزان نیست.

 

نشانه‌شناسی قهر و مهر الهی در نسبتِ نقائص به خدا یا به خود

 

هنگامی که رابطه‌ٔ انسان با خدا میزان باشد، نه تنها هرگز امور ناپسند را به او نسبت نمی‌دهد، بلکه با کسانی نیز که نادرست‌ها را به خداوند اسناد می‌دهند، مخالفت می‌کند و ریشهٔ خطاها را در عملکرد خود انسان می‌داند. آن‌که خدا را می‌پسندد، پیامدهای ناگوار زندگی را برآمده از عملکرد خویش می‌بیند؛ اما آن‌که رابطه‌اش با خدا دچار گسست است، هر رخداد ناگواری را به او نسبت می‌دهد. این خود، نشانه‌ای آشکار از قهر الهی است. انسان در فضای مهر بر این باور است که خداوند همواره خواهان لطف به بنده است و بلاها، دستاورد خود انسان‌اند.

به عبارت دیگر، اگر کسی در زمره‌ٔ گروهی باشد که کاستی‌های زندگی را به خدا نسبت می‌دهد، در فضای قهر به سر می‌برد؛ مثلاً باور دارد که خدا نخواسته او عالم، سالم یا موفق باشد. اما اگر از کسانی باشد که نقایص را به خود نسبت می‌دهد، رابطه‌ای نیکو و تنگاتنگ با خدا دارد. تأکید بر ذکر «سُبْحَانَ اللَّهِ» از آن روست که در این تسبیح، هرگونه نقص و ناکمالی از ساحت خداوند زدوده می‌شود؛ و در ذکر «الْحَمْدُ لِلَّهِ»، تمام کمالات به او منسوب می‌گردد.

 

ادعای جایگاه والا در کنار نسبتِ نقص به خدا؛ نشانهٔ قهر الهی

 

«وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ مَا يَكْرَهُونَ وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْكَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنَى لَا جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ النَّارَ وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ»[2]

 

«و آنچه را [چون دختر] خوش ندارند، برای خدا قرار می‌دهند، و زبانهایشان دروغ‌پردازی می‌کند که [سرانجامِ] نیکوتر ویژه آنان است. ثابت ویقینی است که آتش برای آنان است و یقیناً پیشگامان [به سوی] آتش‌اند.»

نماد قهر در این آیه آن است که انسان، همزمان با نسبت دادن هرگونه نقص به خدا، مدعی است که خدا او را دوست دارد، دعایش مستجاب است و بی‌گمان جایگاهی والا نزد او دارد. چنین افرادی به سبب دروغ‌گویی، در عذاب قهر الهی گرفتار آمده‌اند.

برای مثال، خانمی که همواره با همسر خود برخوردی نامناسب دارد، سپس به همه می‌گوید همسرش خانه، ماشین و ویلا به نام او کرده است! این طرز تفکر، بسیار بدآموز است. همچنین اگر فردی پیوسته معصیت می‌کند و در عین حال ادعا می‌کند خداوند مقامات والا و اعتباری فراوان برای او قائل شده، بی‌گمان در دامان قهر خدا قرار دارد.

بنده‌ای که در سایهٔ مهر الهی است، با وجود تمام بندگی‌اش، از وضعیت خود نزد خدا آگاهی ندارد و نسبت به اعمال خویش اطمینان کامل ندارد. کدام بنده‌ای است که نیکو کار کند و یقین داشته باشد عاقبت او صد در صد به خیر خواهد بود؟ اگر انسان از عاقبتِ به خیریِ خود چنین یقینی داشت، این همه دعا از زبان معصومان برای حسن‌عاقبت دیده نمی‌شد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در دعای کمیل می‌فرماید: «خدایا، اگر مرا در جهنم بیندازی، چه کنم؟»

انسانِ در فضای مهر، هرگز ادعا نمی‌کند که خداوند مقامات، الطاف و کمالات ویژه‌ای به او عنایت کرده است. چنین فردی هیچ امتیازی نزد خدا برای خود قائل نیست؛ زیرا در اصل، خود را در انجام بندگی مقصر و کوتاه‌دست می‌بیند. پس، نشانهٔ کسانی که در قهر خدا قرار گرفته‌اند، این است که زبانشان پیوسته به دروغ اعلام می‌کند که نزد خدا موقعیت چنان و چنان دارند.

 

معرفت الهی؛ مهر حق

 

«وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَائِغًا لِلشَّارِبِينَ»[3]

 

«و بی تردید برای شما در دام ها عبرتی است، [عبرت در اینکه] از درون شکم آنان از میان علف های هضم شده و خون، شیری خالص و گوارا به شما می نوشانیم که برای نوشندگان گواراست.»

«فرث»، همان سرگین چهارپایان است و دَم، خون آنها. خداوند از میان شکم حیوان که آکنده از آلودگیِ نجاستِ خون و سرگین است، شیری خالص و گوارا برای نوشیدن انسان بیرون می‌کشد. این تمثیل زیبا، نشان می‌دهد که خداوند از میان دنیای آکنده از غفلت، معصیت، جهالت و آلودگی‌های گوناگون، معرفتی ناب نصیب انسان می‌کند که برای او گوارا و روح‌بخش است. در این دنیای وانفسایی که همگان برای رسیدن به پول، قدرت، موقعیت، پست و مقام با یکدیگر به رقابت پرداخته‌اند، خدا ساقی انسان می‌شود و معرفتی زلال و ناب را که به شدت بدان محتاج است، در کام او می‌ریزد.

هنگامی که خدا ساقی انسان شد، توانایی جذب و دریافت این معرفت را نیز به او عطا می‌کند. شیر، خوراکی است که انسان در تمام دوران زندگی، از کودکی تا پیری، به آن نیاز دارد و با هر مزاجی سازگار است؛ هضم آن بر هیچ مزاجی سنگین نمی‌افتد. معرفت الهی نیز چنین است؛ نوری است که در تمام طول عمر، مشتاقانه بدان نیازمندیم و هرگز از آن بی‌نیاز نمی‌شویم.

 

شیر خالص معرفت؛ امری بین دو امر

 

«وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَائِغًا لِلشَّارِبِينَ»[4]

 

«و بی‌تردید برای شما در دام‌ها عبرتی است، [عبرت در اینکه] از درون شکم آنان از میان علف‌های هضم شده و خون، شیری خالص و گوارا به شما می‌نوشانیم که برای نوشندگان گواراست.»

گروهی به نام اشاعره، جبری‌مسلک هستند و همۀ امور را به خدا نسبت می‌دهند. در مقابل، گروهی دیگر قائل به تفویض‌اند و انسان را فاعلی مطلق می‌دانند و برای خداوند نقشی در افعال انسان قائل نیستند؛ اما شیعه بر این باور است که: «لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ، وَ لَكِنْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن»؛ نه جبر محض و نه تفویض محض، که هر دو نوعی انحراف و نجاست فکری‌اند.

خداوند از میان این دو مسلک افراطی، معرفتی زلال و ناب را در اختیار گروهی قرار داده است که نه جبریِ محض‌اند و نه تفویضیِ محض. این گروه هم می‌پذیرند که همۀ امور در قدرت خداست و هم معتقدند که خداوند به انسان اختیار عطا کرده و در بسیاری از مسائل، قدرت بهره‌برداری از این اختیار را به خود انسان واگذار نموده است.

«لَبَنًا خَالِصًا» (شیری خالص) در اینجا همان «أمرٌ بین الأمرین» است؛ یعنی انسانی که نه جبری‌مسلک است و نه تفویضی‌مسلک، بلکه در میانه‌ای معتدل و منطقی قرار دارد و از شیر گوارای معرفتِ الهی در این مسیر بهره‌مند می‌شود.

 

مهرالهی؛ تعادل میان ظاهر و باطن

 

«وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَائِغًا لِلشَّارِبِينَ»[5]

 

«و بی‌تردید برای شما در دام‌ها عبرتی است، [عبرت در اینکه] از درون شکم آنان از میان علف‌های هضم شده و خون، شیری خالص و گوارا به شما می‌نوشانیم که برای نوشندگان گواراست.»

در این عالم، برخی از افراد درگیرِ ظاهر امورند. برای مثال، از صبح تا شب دغدغۀ تلفظِ صحیحِ «وَ لَا الضَّالِّينَ» را دارند. در مقابل، گروهی دیگر بر ظاهر خط قرمز کشیده‌اند و احکام شرع را رها کرده‌اند و تنها بر اصلاح باطن و دل تأکید می‌ورزند. اما ملکوتِ هر دو گروه، ناپاک و آلوده است.

دین اسلام، عبادت ظاهری را دارای آداب و اسراری می‌داند. حضور قلب در نماز لازم است و نباید تمام وقت را صرفِ تلفظِ «وَالضَّالِّينَ» کرد. جای هیچ تردیدی نیست که قرائت در نماز واجب است و همۀ شرایط و احکام آن باید رعایت شود، اما اینها کافی نیستند؛ بلکه باید آداب و اسرار نماز در محضر مولا را نیز باور داشت و به کار بست.

 

جمعِ شریعت و حقیقت در سایهٔ مهر خدا

 

در دنیایی که برخی تنها درگیرِ ظاهر و احکام‌اند و برخی دیگر تنها به اصلاح نیت و قلب مشغول، خداوند به گروهی توفیق می‌دهد که در احکام متوقف نشوند و از طریق احکام به آداب و اسرار، و از راه شریعت به حقیقت برسند. احکام، هدف نیستند؛ بلکه وسیله‌ای برای قرب الی‌الله‌اند. هدفِ بندگی، وصول و وصال به خداست و این وصال از طریق اجرای احکام تحقق می‌یابد. در اجرای احکام الهی، به اصطلاح «روشنفکربازی» جایز نیست و بدون چون‌وچرا باید احکام را جاری ساخت، اما هرگز نباید اجرای احکام را هدف نهایی پنداشت.

نماد مهر خدا آن است که انسان نه چنان درگیر احکام ظاهری شود که از معانی و حقایق جدا افتد، و نه چنان متوجه حقیقت باشد که از ظاهر دور بماند. برای نمونه، در مناسک حج، همۀ حاجیان مقیدند که بدون انحراف از شانه، هفت شوط گرد خانه خدا طواف کنند و به میل و دلخواه خود تعداد طواف را کم و زیاد نمی‌کنند تا مبادا به اصطلاح «به دلشان بچسبد»؛ و نیز مراقبت می‌کنند که به دیگر حاجیان آسیبی نرسانند تا موجب اختلال در اجرای احکام نشوند. در عین حال، به سرِّ اعمال حج نیز می‌اندیشند. همزمان با طواف ظاهر، طوافِ قلب را نیز به جای می‌آورند؛ همان‌گونه که جسم به دور کعبۀ گِلی می‌چرخد، دل نیز به گرد کعبهٔ ولایت طواف می‌کند.

 

لبن فطرت؛ نشانهٔ مهر خدا در جمعِ ظاهر و باطن

 

در «لَبَنًا خَالِصًا»، واژۀ «لبن» اشاره به فطرت دارد. انسانی که بر فطرت خویش باقی مانده، همزمان به ظاهر و باطن توجه می‌کند. پرداختن به ظاهر، مانع از حضور در محضرِ حاضر نیست و حضور در محضرِ حاضر نیز مانع از پرداختن به ظاهر نمی‌شود.

برای نمونه، هنگامی که انسان نماز را با حضور قلب و همراه با اشک و ناله می‌خواند، تعداد رکعات نماز نیز برای او اهمیت دارد و اگر در شمارِ رکعات دچار شک شود، آن نمازِ با حضور را نیز اعاده می‌کند؛ زیرا هم آداب ظاهری و هم باطن برای او مهم است تا بندگی‌ای کامل به جای آورد. چنین انسانی نه از ظاهر می‌گسلد و نه از باطن غافل می‌ماند؛ بلکه در عین پایبندی به احکام، دل را به سوی معنا روانه می‌کند.

این شیوهٔ بندگی، نتیجهٔ مهر خدا بر انسان است؛ لطفی که خداوند به بندگان خاص خود ارزانی می‌دارد. اما بسیاری از افراد، خود را از این لطف بزرگ محروم می‌سازند؛ زیرا یا در ظاهرِ صرف متوقف می‌شوند و یا از باطنِ بی‌قید و شرط، راهی به خطا می‌پویند.

 

جذبۀ الهی، نتیجه بندگی

 

گروهی معتقدند که مهم، جذبهٔ الهی است و ارادهٔ انسان در انجام اعمال، بی‌تأثیر است. در مقابل، گروهی دیگر بر این باورند که انسان باید آنقدر اعمال صالح به جای آورد تا سرانجام جذب شود. اما «أمرٌ بین الأمرین» در این مسئله آن است که خداوند، انسان را در مسیر انجام وظیفه، جذب می‌کند؛ یعنی جذبه، از سوی خداست، اما در بسترِ عملِ بنده شکل می‌گیرد.

چنانکه گفته‌اند:

اصل خود جذبه است لیک ای خواجه تاش

کار کن در بند آن جذبه مباش

اصل بر این است که خداوند انسان را بپسندد، اما انسان نیز باید به حول‌و‌قوۀ حق آنقدر کار کند که بالاخره مورد پسند واقع شود. نمی‌تواند صبر کند تا روزی قرعهٔ فال به نام او زده شود؛ بلکه باید بندگی کند و در همان حال، چشم به الطاف خدا داشته باشد. نه اینکه منتظر بماند تا خدای سبحان تور را به سوی او بیندازد و سپس او شروع به بندگی کند؛ بلکه بندگیِ پیش‌دستانه، خود زمینه‌سازِ جذبهٔ الهی است.

 

لذت از انجام اعمال شرعی؛ مهر الهی

 

«و َمِنْ ثَمَرَاتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنَابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا و َرِزْقًا حَسَنًا إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»[6]

 

«و از محصولات درختان خرما و انگور [گاهی بر خلاف خواسته خدا] نوشابه‌ای مست کننده و [زمانی دیگر] رزقی پاکیزه و نیکو می‌گیرید؛ در این [حقیقت] نشانه‌ای [بر توحید، ربوبیّت و قدرت خدا] ست برای گروهی که تعقّل می‌کنند.»

 

ساقیِ حقیقی، خداست

 

اگر انسان خود بخواهد از این نوشیدنی مصرف کند، آن را به صورت مستی‌آور مصرف می‌کند. اما هنگامی که خداوند به او بنوشاند، آن نوشیدنی، برای او «رزق حسن» می‌شود. خداوند، ساقی بندگان است.

دقت شود که در آیه سخن از مایع است؛ یعنی خوراکی که خدا به انسان می‌دهد، جویدنی نیست تا نیاز به دندان داشته باشد. به عبارت دیگر، بهره‌مندی از آن سهل و آسان است. خداوند چیزهایی به انسان عطا می‌کند که برای جذبشان هیچ زحمتی متحمل نمی‌شود؛ حتی انسان درخواستی هم ندارد و در پی آن نیست؛ خدا خود، آن را در کام او می‌ریزد.

 

نخلِ شریعت و انگورِ حقیقت

 

این خوردنی، شامل خرما و انگور است. نخل، درخت شریعت است و نماد مقاومت؛ و انگور، نماد حقیقت است که برای انسان مستی‌آور است. اگر فردی خود از آن بخورد، مست می‌شود؛ اما اگر خداوند بنوشاند، مستیِ مذموم ندارد. برای نمونه، گاهی فردی با خود می‌اندیشد که چقدر تدبیر و تلاش کرده است تا موانع حضور در مجالس معصومین علیهم‌السلام برای او مرتفع و موفق به زیارت شود. این نوع تفکر، عُجب و غرور به همراه دارد. اما گاهی فردی معتقد است که این توفیق، از جانب خداست. این طرز تفکر، نه‌تنها موجب بدمستی و طغیان نمی‌شود، بلکه شکر را به ارمغان می‌آورد.

این شرابی است که به جای سُکرِ مذموم و عُجب و تکبر، سُکرِ شکر به همراه دارد. چنین فردی شاکر است که خداوند اجازۀ انجام دستورات شریعت را به او داده است تا به حقیقت برسد. وقتی خدای سبحان به انسان اجازه می‌دهد از شرابِ شریعت لذت ببرد، جای شکر دارد.

 

لذتِ بندگی، شرطِ ماندگاری

 

انسان چاره‌ای جز لذت بردن از بندگی ندارد. اگر لذت نبرد، موفق نخواهد بود:

«وَ مَن يُوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ ٱلمُفلِحُونَ»[7]

 

«و کسانی که خود را از بخل و حرص بازدارند آنان رستگارند.»

به طور کلی، اگر انسان از انجام عملی لذت نبرد، دیر یا زود آن را ترک خواهد کرد. انسان باید از اجرای قوانین شریعت لذت ببرد تا در آخرین لحظات زندگی، با آنها بمیرد. اگر لذت نبرد، مطمئناً سرانجام آن را کنار می‌گذارد. هر کاری که انسان با سختی و تکلّف انجام دهد، در نهایت از آن دست می‌کشد. اما اگر آن عمل را دوست بدارد و از انجام آن لذت ببرد، تا پایان با آن می‌ماند.

 

تقیّدات شرعی؛ شیرینیِ مهر خدا

 

تقیّدات شرعی و احکامی که انسان با لذت انجام می‌دهد، همان «نخیل» است. بسیاری از افراد از این لذت محروم هستند. برای مثال، در سفرهای زیارتی، عده‌ای شتابان نماز می‌گزارند و از آن لذت نمی‌برند؛ و چون لذت نمی‌برند، می‌خواهند هر چه زودتر آن را به پایان برسانند. اما گروهی که این نوع لذات را درک می‌کنند، تحت مهر خدا هستند. لذت از انجام اعمال شرعی، نتیجهٔ مهر الهی است.

 

تواضع در برابر همسر؛ مصداقی از لذتِ بندگی

 

در مثال دیگر، یکی از صفات خانم‌ها در ارتباط با همسر، «قانتات» است؛ یعنی باید در برابر همسر، خضوع و قنوت داشته باشند. اما برخی از خانم‌ها این دستور شرعی را برنمی‌تابند و از آن ناراضی‌اند. در مقابل، گروهی دیگر از اجرای این دستور لذت می‌برند و شاکرند که خداوند خمیرۀ تواضع در برابر همسر را در وجودشان قرار داده است. آنان خود را مجری دستور خدا می‌بینند و از انجام آن لذت می‌برند و خود را ذلیل احساس نمی‌کنند، هرچند دیگران آنان را سرزنش کنند. این، همان مهر خداست. سقایت الهی موجب شده تا از انجام بندگی لذت ببرند و شیرینی آن را احساس کنند.

 

مستیِ معرفت؛ شربِ مدام

 

خدا ساقی می‌شود تا انسان مستِ معرفت شود. مستِ معرفت، شربِ مدام دارد و دائم‌الخمر است. هر چه بیشتر می‌نوشد، تشنۀ معرفتی تازه‌تر می‌شود و صدای «رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا» از او بلند است.

چه مستی است ندانم که روبه ما آورد

که بود ساقی واین باده ازکجا آورد[8]

 

مستیِ معرفت، ادب در اوجِ سکر

 

درخواست معرفتِ نو، خود لطفی است از سوی خدا. جالب آنکه چنین فردی در اوجِ مستی، هرگز دچار بدمستی نمی‌شود و تقیّدات و آداب را کاملاً رعایت می‌کند. در اوج مستی، مؤدب به آداب است. مستِ مستِ معرفت است، اما هنگامی که منادی «حَیَّ عَلَی الصَّلَاةِ» سر می‌دهد، نمی‌گوید: «الان مستِ معرفتم و حالِ نماز ندارم.» در اوج مستی، ادب را به جدّ رعایت می‌کند. این حالات، نتیجهٔ لطف خدا بر بنده است.

برای نمونه، در زیارتِ معصومین علیهم‌السلام یا در سفر حج، مرسوم است که در پایان زیارت، دعای وداع خوانده شود و از خدا درخواستِ زیارتِ مجدد کنند:

«رَزَقَنِی اللَّهُ الْعَوْدَ، ثُمَّ الْعَوْدَ، ثُمَّ الْعَوْدَ»

و نیز بگویند:

«آئِبُونَ تَائِبُونَ عَابِدُونَ لِرَبِّنَا حَامِدُونَ، إِلَی رَبِّنَا رَاغِبُونَ، إِلَی اللَّهِ رَاجِعُونَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ»[9]

 

«بازگشت كننده‌ايم، توبه كننده‌ايم، عبادت كننده‌ايم، ستايشگر پروردگارمان هستيم، مشتاق پروردگارمان مى‌باشيم، اگر خدا بخواهد، به سوى خدا بازمى‌گرديم.»

یعنی هرگز از این مستی خسته نمی‌شوند. هر نماز را به امید نمازِ بعدی سلام می‌دهند و هرگز به دنبال مرخصی از بندگی نیستند. در حالی که در امور مادی، تکرار ملال‌آور است؛ حتی بهترین خوراک، پوشاک و … اگر هر روز تکرار شود، انسان را دلزده می‌کند. اما ساقی، خداوند است که با مهر و لطف خویش، این مستی را نصیب انسان می‌کند. چه بسیارند افرادی که این‌گونه نیستند؛ حتی حوصلهٔ ده دقیقه مستی ندارند، نه مست می‌شوند، نه لذت می‌برند، نه پیوسته در حریم بندگی قرار می‌گیرند و نه طالبِ دوامِ این مستی‌اند.

 

جایگاه رفیع انسانیت؛ مهر الهی

 

«وَ أَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ. ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»[10]

 

«و پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد که از کوه‌ها و درختان و آنچه [از دار بست‌هایی] که [مردم] بر می‌افرازند، برای خود خانه‌هایی برگیر. آن گاه از همه محصولات و میوه‌ها بخور، پس در راه‌های پروردگارت که برای تو هموار شده [به سوی کندو] برو؛ از شکم آنها [شهدی] نوشیدنی با رنگ‌های گوناگون بیرون می‌آید که در آن درمانی برای مردم است. قطعاً در این [حقیقت] نشانه‌ای [بر قدرت، لطف و رحمت خدا] ست برای مردمی که می‌اندیشند.»

شاید یکی از دلایل نام‌گذاری این سوره به «نحل» (زنبور عسل)، مهرهای فراوانی باشد که در آیات آن موج می‌زند و آیهٔ مورد بحث، مصداقی برجسته از این مهر است. خداوند به زنبور عسل وحی کرد: «خانه‌ات را هم‌کف مساز، بلکه در مکان رفیع، بالای کوه‌ها و روی درختان خانه بساز.»

«عرش» به معنای تخت و اریکه است، نه کف زمین. خداوند به زنبور می‌فرماید: اکنون از انواع میوه‌ها بخور و در راه‌هایی که خدا در اوج نرمی برای تو گشوده، سلوک کن. خودبه‌خود با این خطِّ سیر، از بطن زنبور عسل نوشیدنی‌ای رنگارنگ خارج می‌شود که خاصیت تمام رنگ‌هایش یکسان است و انواع بیماری‌های مردم به واسطهٔ آن درمان می‌شود.

 

جایگاهِ دل؛ نه در پایین، که در اوج

 

خدای سبحان با مهر خویش به بنده می‌گوید: در پایینِ دنیا خانه مساز، خانه‌ات را بالا بساز. اجازه نده خانهٔ قلبت در پَست‌ترین جایگاه ساخته شود. خودت را زیر دست و پا نینداز. حتی در تعاملات اجتماعی، هرگاه انسان بخواهد کسی را احترام کند و به اصطلاح «تحویل بگیرد»، او را در جایگاهی بالا می‌نشاند. خداوند نیز زنبور عسل را «تحویل می‌گیرد» و می‌فرماید: «حیف است که تو در پایین قرار گیری و دلت گرفتار و اسیر دنیا شود.» با مهر خداست که به دل انسان الهام می‌شود که با حبّ دنیا به هیچ جا نمی‌رسد و دل، جایگاهِ حبّ خداست.

 

پاکیزگیِ مسیر؛ تغذیه از میوه، نه زباله

 

به زنبور گفته شد: در محل‌های پاکیزه پرواز و از زباله دوری کن. خداوند نیز به دل انسان الهام می‌کند که در فضاهای معصیت رفت‌وآمد نکند، از خار تغذیه نکند و به سراغ میوه برود. زنبور عسل، پاکیزه‌خوار است و مانند مگس، اطراف زباله و امور ناپسند نمی‌چرخد. رفت‌وآمد مکرر و بی‌هدف ندارد که عاقبت بر سرش کوبیده شود. ضرب‌المثلی است که اگر مانند مگس دور و بر کسی بچرخی و مدام از او تعریف کنی، سرانجام مورد خشم او قرار می‌گیری و بر سرت کوبیده می‌شود. وقتی دوستی و گرایش قلب انسان برای غیر خدا باشد، در نهایت خوار و زبون می‌شود.

اما خداوند انسان را شبیه زنبور قرار داده است تا اطراف طاعت‌ها بچرخد. چنین انسانی میان حسد، دروغ، تهمت، تکبر، بخل و… نمی‌چرخد؛ بلکه می‌داند با خوش‌خلقی و بندگی به همه جا خواهد رسید. هیچ‌کس با بداخلاقی و گردش و تغذیه از زباله‌ها سعادتمند نشده است.

ذکر یک نکته، بر شیرینی این مطلب می‌افزاید: امیرالمؤمنین علیه‌السلام «یَعْسُوبُ الدِّین» است؛ یعنی ملکهٔ زنبورهای عسل. شیعیان و محبّان او، زنبوران عسل‌اند.

وقتی خداوند به دل انسان الهام می‌کند که از انواع منابع استفاده کند، یعنی انواع بندگی‌ها را به جای آورد؛ مانند شکر، صبر، و دیگر طاعات. اگر روزگار به کام اوست، شاکر باشد و در سختی و گرفتاری، صبر پیشه کند. در این نوع بندگی، ناتوانی و کسالت جایی ندارد؛ بلکه باید انواع طاعت‌ها را چه در رابطه با خدا و چه در رابطه با خلق او به جای آورد.

 

شکر در داده و نداده

 

لطف خدا بر بنده آن است که اقتصادِ تک‌محصولی ندارد؛ یعنی فقط در زمان نعمت خوش‌حال نیست، بلکه در گرفتاری نیز جزع و فزع نمی‌کند و با صبوری، شکر می‌گوید. او در داده‌ها و نداده‌های الهی، شاکر است؛ چه عطا کند و چه منع، چه بدهد و چه ندهد، زبانش به حمد و قلبش به رضاست.

 

تاریخ جلسه: 1390/1/26 – جلسه سیزدهم

«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»

 


[1] – سوره نحل آیه 62

[2].  سوره نحل، آیه 62

[3].  سوره نحل، آیه 66.

[4].  سوره نحل، آیه 66.

[5] – سوره نحل، آیه 66

[6] – سوره نحل، آیه 67

[7]. سوره حشر، آیه 19.

[8] – دیوان حافظ، غزل شماره145

[9]. الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏4، ص: 531.

[10]. سوره نحل، آیه 69 و 68.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *