«ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ»
«آنچه از درخت خرما قطع كرديد يا آن را ايستاده بر پاى خود واگذاشتيد، همه به خواست و فرمان خداوند بود و (خداوند مىخواست) فاسقان را خوار گرداند.»
هنگامی که مسلمانها با سهولت قلعۀ یهودیها را فتح کردند، بریدن بعضی از نخلهای سرسبز و پرثمر و باقی گذاشتن برخی دیگر، حکم خاص و استثنایی بود که به اذن خدای حکیم انجام گرفت، تا اهداف خود را عملی سازد و دشمنان فاسق را خوار گرداند و روحیۀ آنها را در هم بشکند.
شرح لغات
« لِينَةٍ » در منابع لغوی به معانی زیر آمده است:
- درخت نخل؛
- درختی که خرمای فراوان دارد؛
- هر درخت نخلی که خرمای آن نرم و لطیف است که در مقابل آن «عجوه» خرمای خشک قرار دارد؛
- هر درخت نخلی غیر از عَجوه و بِرنی؛ چون «عَجوه» و « بِرنی » نوع بسیار خاصی از خرماست؛ «عَجوه» در روایت خرمایی است که اگر کسی بخورد سِحر در او اثر نمی کند؛ یعنی باطل السحر است و از بهترین خرماهای مدینه است که قیمت بالایی دارد و حتی گفته شده که عَجوه را خودِ پیغمبر کاشته است، اصل این خرما از بهشت است.
خلاصه تفسیر
کشتن حیوانات، آتش زدن زراعت و قطع درختان در جنگ معمولاً ممنوع بود؛ اما از آنجا که اوامر الهی جنبه تعبدی دارند، گاهی در صدر اسلام به صورت قضیهای شخصی و استثنایی، دستوری صادر میشد. برای نمونه، مسلمانان به اذن خداوند اجازه یافتند برای تضعیف روحیه بنینضیر و قطع ارتباط آنان با سرزمین مدینه، برخی از درختانشان را قطع کنند. یهود بنینضیر به باغات، درختان و اموال خود علاقه زیادی داشتند؛ ازاین رو بریدن درختان و تخریب خانهها باعث خواری و درماندگی آنان میشد و دیگر میلی به ماندن در آن منطقه نداشتند، در نتیجه فرمان اخراج (جلای وطن) زودتر اجرا میشد.
جایگاه تعبد و تسلیم در برابر اوامر الهی
بسیاری از اسرار الهی بر انسان نهفته است؛ از این رو نظرات شخصی در امور شرعی مطرح نیست؛ بلکه «الاسلام هو التسلیم». ایمان قلبی، تسلیم در برابر اوامر الهی را رقم میزند. هر ادعا و اعتراض باطنی، انسان را از عالم عرفان خارج میکند. قلب مؤمن از علتیابی و دلیلجویی مجرد است؛ بر این باور است که هر فعل حکیمانه خداوند بر مبنای حکمت و مصلحت است.
در قبول سلسله ولایت نیز هیچگونه اعتراض و چونوچرایی وجود ندارد؛ بلکه باید اعتماد کامل بر وجود انسان حاکم شود تا از عذاب الهی در امان بماند و در آرامش و امنیت، مسیر بندگی را طی کند. بیتردید در برخی از مواقف زندگی، فقط میزان تعبد و بندگی انسان باید نمایان شود؛ یعنی به دنبال علت و دلیل برای هر امری نباشد که اگر علتی یافت، امر الهی را بپذیرد وگرنه از قبول آن سر باز زند. قرار انسان بر عبودیت است، اعم از اینکه علتهای احکام شریعت تبیین شده باشد یا نه؛ پس انسان در مسیر بندگی فقط باید بر طبق اوامر و احکام شرع حرکت داشته باشد.
انقطاع تعلقات دنیوی؛ درسی از قطع نخلهای بنینضیر
مؤمنان مأمور به نابودی اموال و تعلقات یهودیان بودند. نخلستانهایی که در اطراف مدینه قرار داشت و از سرمایهها و تعلقات آنان بهشمار میرفت، خداوند سبحان دستور قطع این نخلها را صادر کرد تا آنان باور کنند دیگر امکان بازگشت به مدینه را ندارند. در واقع اگر انقطاع تعلقات برای انسان صورت نگیرد، خداوند با صفت قهاریت خود، تعلقات او را قطع میکند.
در وجود یهودیان حبّ دنیا کاشته شده بود و عاشق عالم کثرات بودند و این صفت در کاشت درختان نیز اثرگذار بود؛ از این رو خداوند امر به قطع درختان کرد؛ زیرا اگر مؤمن از این محصول استفاده کند، در گرایشات او تأثیر میگذارد. در واقع خوردن میوههای این درختان، حب دنیا را در وجود آدمی شعلهور میکند. بنابراین از طریق بعضی روییدنیها، شخصیتسازی برای افراد صورت میگیرد.
در قطع درختان نکته آموزشی دیگری نیز نهفته است: مؤمنان باید از تمامی تعلقات بینیاز باشند و اندکی میل و رغبت به اموال یهودی نداشته باشند و بینیازی خود را بیان کنند؛ چرا که مؤمنان دارای شرافت و عزت خاصی هستند.
مفسری میفرماید: «درخت خرما شباهت به انسان دارد؛ زیرا انسان بدون سر هیچ رویش و سِیری ندارد. همچنین در هنگام بریدن سر درختان، رشد و ثمره از آنها سلب میشود.»
تسلیم در برابر فرمان رسول
مفسری میفرماید: «مؤمنان کار تشکیلاتی دارند که تحت نظر پیامبر انجام میشود و هیچکدام خودسرانه اقدامی نمیکنند. اگر مأمور به قطع درخت خرما یا ابقای درختی هستند، به اذن الله است که از زبان رسول الهی صادر شده است. در واقع هنگام غلبه مؤمن بر کافر، هیچ اقدامی را به جهت تشفی خاطر (فرو نشاندن خشم شخصی) انجام نمیدهد؛ بلکه غضب او غضب الهی است و افعالش زیر نظر رسول انجام میشود.
مؤمنان زمان پیامبر، از اعراب جاهلیت بودند و بسیاری از آنان تازهمسلمان شده بودند؛ آنان آنقدر تسلیم فرمان پیامبر بودند که هیچ نظری از خود اِعمال نمیکردند.
دیدگاه شیعه در مورد اجتهاد و خطای مجتهد (با اشاره به آیه قطع نخلها)
بعضی از فرقههای کلامی قائل به اجتهاد در مقابل نص هستند که «ملعون دوم» مطرح کرد؛ یعنی در مقابل نص -اعم از روایت و آیه قرآن- نظر شخصی انسان اعتبار دارد و نظر افراد مُصاب (درست) است. بر همین اساس اهل تسنن نظر همۀ مجتهدان خود را صائب میدانند و میگویند: حکم هر مجتهدی، حکم الله است!
ناگفته نماند که شیعه معتقد به «مُخَطِّئَه» بودن است؛ یعنی نسبت خطا به مجتهدین میدهد. مجتهد در مرحله اول تمام وسع خود را از طریق قرآن و سنت به میدان میآورد تا استنباط دقیق داشته باشد؛ اما گاه حکمالله واقعی را استنباط میکند و گاهی دریافت نمیکند. اگر به حکم الله دست نیابد، خطای او گناه محسوب نمیشود و معاقَب نیست؛ چون او همه تلاش خود را کرده است و عقوبتی ندارد.
شیعه معتقد است: همه افعال مؤمنین تحت امر الهی است؛ پس اصلاً قانونی به نام «اجتهاد در مقابل نص» وجود ندارد؛ چون در زمان حضور پیامبر، تصمیمگیری به امت واگذار نمیشود.
عذاب دنیوی بنی نضیر
نکته قابل تامل در این است که خدای سبحان در همین دنیا یهود بنینضیر را خوار کرد:
- با گرفتن ثروت؛ چون هرکسی فقط به اندازۀ سه شتر میتوانست بار بزند و بقیۀ اموالش را باید باقی میگذاشت؛
- با ترک وطن از مدینه بسوی شام؛
- با از بین بردن محصولات و نخلستان که زحماتی را برای به ثمر نشاندن متحمل شده بودند که این بریدن درختان نوعی شکنجۀ روحی برای آنان بود؛
- نمایش استغناء مؤمنین از این خرماهای به ثمرنشسته تا یهود به این یقین دست یابد که مومنین به جهت کسب مال و اموال این اقدام را انجام ندادهاند؛
5.تمام امید یهود با قطع نخلستانها ویران شد.
از کفر تا فسق
یهودیان در آیه دوم همین سوره «الذین کَفَروا» نام گرفتند؛ اما در آیه پنجم، فاسق شدند؛ یعنی از دو زاویه این افراد قابل بررسی هستند:
۱. یهود حقانیت پیامبر را کتمان میکردند؛ از این رو «الَّذین کَفَروا» نامیده شدند؛
۲. عرب به خرمای تازه که از پوستش به یکباره خارج میشود «فَسَق» میگوید؛ چون این خرما آسیبپذیر میشود و هر غباری روی آن قرار گیرد، به راحتی جدا نمیشود. همچنین به انسان وقتی از پوسته انسانیت خود خارج شود «فاسق» گویند.
قرآن میفرماید: یهود از پوسته و لایه انسانیت خود خارج شدند؛ بنابراین غیرقابل ترحّم هستند؛ یعنی نه مورد رحم قرار گرفتند که در اطراف مدینه ماندگار شوند و نه نخلستانهایشان باقی ماند. در واقع یهود به یکباره از دین خود جدا شدند و به اعتقادات خود پایبند نبودند.
بیتردید اساس دین اسلام بر رحمانیت الهی است و این رحمانیت در ابتدای هر سوره قرآن با «بسم الله الرحمن الرحیم» نمایان است؛ اما گاهی غضب الهی به میدان میآید و با حدّت و شدت با کفار برخورد میشود و نابودی و جلای وطن را برای آنان رقم میزند.
مفسری میفرماید: «بعضی از اوقات باید حرکت مؤمنان «غیظاً للکفار» باشد؛ یعنی فقط برای اینکه خشم کفار شعلهور شود. از این رو بعضی درختان را سر پا نگه میدارند و بعضیها را از بین میبرند.
آیتالله جوادی آملی میفرماید: «مرحوم کاشفالغطاء در پی این روایت بود که آیا میشود کفار را با منجنیق (موشک) از بین برد یا نه؟ آیتالله جوادی آملی از قول مرحوم صاحب جواهر که فقیه بود میفرماید: من فقیهی به تیزهوشی کاشفالغطاء ندیدم و کاشفالغطاء مجوز از بین بردن کفار با منجنیق را میدهد.
یهود در مرحله اول نقشه قتل پیغمبر را کشیده بود؛ بنابراین عملیات مؤمنان جنبه دفاعی داشت. پیامبر مأموریت یافت تا با آنان برخورد تندوتیز داشته باشد. در معرض نگاه آنان، مؤمنان به اذن الهی سر درختهای خرما را قطع کردند تا برایشان درگیری فکری ایجاد شود.
نخل، نماد حب دنیا
مفسری میفرماید: «نخل نماد حب دنیاست. امر خداوند به پیامبر، امر به قطع حب دنیاست؛ چون نخل محبوب انسانهاست. پس از سرزمین وجودتان حب دنیا را دور کنید؛ خودتان این انقطاع را ایجاد کنید تا بهاجبار این جدایی و انقطاع ایجاد نشود.»
زدوده شدن حب دنیا، دریافت فیوضات الهی را میسر میکند. حب و عشق به دنیا با عشق به خداوند قابل جمع نیست: «ما جَعَلَ اللهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فی جَوْفِهِ»[1]. درخواست «اللهمَّ أخْرِجْ حُبَّ الدُّنْیا مِنْ قَلْبی»[2] بر این امر گواهی میدهد که در وجود بشر، شجرۀ حُبِّ دنیا وجود دارد که باید این درخت کاملاً قطع شود.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در حکمت ۲۹۱ نهجالبلاغه میفرماید: «افراد را بر دنیا ملامت نکنید؛ چون دنیا أُمِّ افراد است؛ و آنان مادرشان را دوست دارند.» اگر محبت دنیا تعارضی با حب خدا و رسولش نداشته باشد، مذموم نیست؛ ولی هر زمانی که حب دنیا در تقابل با حب و عشق خدا و رسول او قرار گرفت، باید قطع شود.
معیار در سیر بشری «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»[3] است؛ یعنی حب و عاشقی باید در حد اعلای خود باشد. آیه ۲۴ سورۀ مبارکۀ توبه میفرماید:
«قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَ أَبْنَاؤُكُمْ وَ إِخْوَانُكُمْ وَ أَزْوَاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا…»
«بگو: «اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما، و اموالی که به دست آوردهاید، و تجارتی که از کساد شدنش میترسید، و خانه هائی که به آن علاقه دارید، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند؛ و خداوند جمعیّت نافرمانبردار را هدایت نمیکند!»
نفس محبت دنیا اشکال ندارد؛ اما نه محبتی که در مقابل محبت خدا و رسولش باشد. به همین جهت، داعی در زیارت جامعه میگوید:
«بِأبى أَنْتُمْ وَ اُمّى وَ أهْلى وَ مالی و أُسرتي»
یعنی تمام سرمایه وجودی و دنیویام به فدای شما اهل بیت.
در حقیقت دنیا زمانی برای مؤمن ارزشمند است که در مسیر اهلبیت خرج و قربانی شود تا از این طریق به کمال قرب و وصال دست یابد.
مدیریت خشم و تسلیم
مؤمنان در اوج بحران، بر خشم خود غالب هستند؛ یعنی مهارت مدیریت خشم را دارند و تسلیم محض پیامبرند، حتی در انتخاب تکتک نخلها نظر پیامبر را جویا میشوند. نکته جالب و قابل تأمل این است که گاهی انسان در کارهای تشکیلاتی، یک نظر کلی را مدنظر قرار میدهد و در بقیه افعال، نظر شخصی خود را اِعمال میکند؛ اما مؤمنان، ضمن فراگیری احکام کلی شریعت، علاوه بر امور کلی، جزئیات را نیز تحت نظر پیامبر انجام میدهند و سلیقه فردی خود را به میدان نمیآورند. به همین جهت بعضی درختان را به اذن پیامبر باقی میگذارند و بعضیها را از بین میبرند و اجتهاد فردی ندارند.
جاودانگی رسوایی فاسقان
«لِیُخزِیَ» فعل مضارع است که «أن» در تقدیر دارد و فعل مضارع به همراهی «أن» تأویل به مصدر میرود. مصدر زمان ندارد، یعنی دائماً مؤمنان مجوز خوار کردن و رسوایی فاسقان را دارند. چراکه هر مقابلهای با قرآن و دین، عزت و رستگاری را از انسان دور میکند.
مسلماً افراد با حفظ دین و قرآن، عزت را برای خود رقم میزنند و مسیر سعادت را طی میکنند؛ اما افرادی که در مقابل پیامبر قرار گرفتند، برای همیشه سند رسوایی و بیاعتباری خود را امضا کردند و چون رسماً قصدشان نابودی پیامبر بود، حرمت آنان نیز حفظ نمیشود.
تاریخ جلسه: 1403/8/5 – جلسه پنجم
«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»
[1]. سوره احزاب، آیه 4
[2]. مفاتیحالجنان، دعای ابوحمزه ثمالی.
[3]. سوره بقره، آیه 165.