شرح دعای کمیل ـ بخش سی‌ و دوم

«ظَلَمْتُ نَفسِی»

در آینۀ خودبینی

 

ظلم و ظلمت، هر دو از یک ماده‌اند؛ از همان گلِ تیرۀ وجودِ من که سرشتِ اولیّن گناه را در خود دارد. داعی، اینک با زبانی که بوی اعتراف می‌دهد، پرده از رازِ خویش برمی‌دارد:

«خدایا، من خود بر پیکرِ جانم ستم روا داشتم و با دستِ خویش، تاریکی‌ای را رقم زدم که نهالِ آن را جز من ننِشانده‌ام و ثمرِ آن را جز من نچیده‌ام. در این سرایِ فانی، آن‌گاه که تو با من به عطوفت سخن گفتی و بازارِ مهر گشودی، من چشم از تو بربستم و در آینۀ خودبینی و دگربینی، گم شدم؛ آن‌گاه بود که کاستیِ خویش را در عمل یافتم و به کم‌کاریِ جانم پی بردم.»

و اینک داعی، با ذکرِ پاکِ «سُبْحانَ اللهِ»، هرگونه ظلم و تقصیر را از ساحتِ بی‌نقصِ تو می‌زداید و با خضوعی تمام، اقرار می‌کند که خطا، تنها از اوست، نه از آسمانِ عفوت.

 

جای خالیِ طمأنینه

 

ظلم به نفس، چیزی جز خروجِ جان از جایگاهِ حقیقیِ خویش نیست؛ زیرا ظلم، نقطۀ مقابلِ عدل است و عدل، جز قرار دادن هر چیز در موضعِ شایسته‌اش معنا ندارد. نفس، این جوهرِ یگانه، برای آن آفریده شده است که زیر چترِ عبودیت، آرام گیرد، نه آنکه از حریمِ بندگی بیرون زند و در بیابانِ خودسری، گم شود.

خدایا، این نفسِ من که گوهری بیش نیست، از همان سرشتِ نخستین، قابلیتِ صعود تا اوج‌ درجۀ بندگی را دارد؛ همان جایگاهی که تو در کتابِ خویش، از آن با نامِ «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ»[1] یاد کرده‌ای؛ مقامی که در آن، جان به آرامشِ حقیقی می‌رسد و از هر اضطرابی می‌رهد.

و داعی، اینک با دلی آکنده از افسوس، به ستمی که بر خویش روا داشته، اعتراف می‌کند؛ چون می‌داند که قادرِ مطلق، او را برای رسیدن به این مرتبه، نیرو و استعداد بخشیده بود؛ اما او با غفلت و گناه، رشتۀ این وصال را با دستِ خویش گسسته و راهِ بازمانده را به روی خود بسته است.

 

شعاعِ ستم

 

«ظَلَمْتُ نَفْسى»، هیچ‌گاه در حصارِ تنِ من محصور نمی‌ماند؛ بلکه عینِ همان «ظَلَمْتُ غَیرى» است. ظلم، همچون موجی که از دلِ سنگ برمی‌خیزد، دایره‌ای گسترده‌تر از خویشتن می‌طلبد و تشعشعاتِ آن، نخست جانِ فاعل را دربر می‌گیرد و سپس به پیرامون سرایت می‌کند و فرد را در تنگنایی وجودی، محبوس می‌سازد.

از آنجا که «بنی‌آدم اعضای یکدیگرند»، هیچ ستمی، تنها بر پیکرۀ یک تن نمی‌نشیند؛ هر ظلمی که بر وجود آدمی روا شود، پرتوی از آن، بر همنوع نیز می‌تابد و اثراتِ این کم‌کاری و ستم، همچون سایه‌ای بر جانِ دیگران سنگینی می‌کند و عرصه را بر آنان تنگ می‌سازد.

نیکی و خیراتِ فرد، فرح و سروری را در دلها می‌گستراند؛ همان‌گونه که ظلم و بدی، زهرِ خود را در جامِ جمع می‌ریزد و تاریکی را در فضای مشترکِ انسانیت، ریشه‌دار می‌کند. پس هرچه بر خویشتن می‌کنیم، بر جهانِ پیرامون نیز می‌کنیم و هرچه برای خود می‌خواهیم، برای دیگران نیز می‌خواهیم؛ یا نمی‌خواهیم.

 

قتلِ نفس

 

مرحوم شیخ بهایی به نقل از خواجه ربیع آورده است که آن بزرگوار، پیوسته در گریه و زاری بود؛ چندان که مادرش، با تعجب، پرسید: «فرزندم! مگر دستت به خونِ کسی آلوده شده که اینگونه بر خود می‌پیچی و از فرطِ اندوه، طاقت نمی‌آوری؟»

خواجه در پاسخ گفت: «آری مادر! قتلِ نفس کرده‌ام؛ نه قتلِ دیگران. من آن وجودی را کشته‌ام که استعدادِ وصال به اوج‌ مراتبِ بندگی را داشت؛ همان مقامی که در کتابِ خدا، «نَفْسِ مُطْمَئِنَّه» نامیده شده است. این نفس، گوهری بود که می‌توانست به آرامشِ حقیقی برسد، اما من پیوسته، با غفلت و گناه، حلقه‌های رشد و تعالیِ او را گسستم و او را در میانِ گردنه‌هایِ نفس‌پرستی، حبس کردم.»

 

عینیت یافتن ظلم به نفس

 

ظلم به نفس، چه زمانی عینیتِ خود را آشکار می‌سازد؟

آنگاه که انسان، با بصیرتی ژرف، درمی‌یابد که نفسِ خویش را در مسیرِ بندگی، به تمامِ گنجایشش به کار نگرفته و خود، مانعِ معراج و پروازِ جان شده است؛ چرا که اصالتِ وجودِ آدمی، جز در وصالِ به حضرتِ حق، معنا نمی‌یابد.

انسانِ الهی، به آن مرحله از بلوغِ فکری رسیده است که بداند بندگی‌اش همواره با کاستی همراه بوده و در این عرصه، همواره مقصری بیش نیست. این اوجِ آگاهی است که نه از سرِ فروتنیِ تصنعی، که از عمقِ معرفتِ به حقارتِ وجودیِ خویش در برابرِ عظمتِ حق، سرچشمه می‌گیرد.

حضرتِ امیرالمؤمنین علیه‌السلام، با آنکه در وادیِ بندگی، خالصانه‌ترین و بی‌نظیرترینِ بندگان بود، اما وجودِ خویش را در محضرِ حق، همواره ناقص می‌دید و این رازِ بزرگ را با فرازِ «ظَلَمْتُ نَفْسى» بر زبان جاری می‌ساخت؛ نه از آن رو که گناهی کرده بود، بلکه از آن رو که مقامِ بی‌نهایتِ حق، هرگونه بندگیِ متناهی را در برابرِ خود، ستمی بر خویشتن می‌نمایاند.

 

«تَجَرَّأتُ بِجَهْلى»

 

از جهل تا جسارت

 

همان‌گونه که انسان در وادیِ جهالت، روزگار می‌گذراند و معرفتِ خویش را فزونی نمی‌بخشد، عینیتِ «ظلمتِ نفسی» در وجودش تجلی می‌یابد؛ زیرا میانِ جهالت و ظلم به نفس، تلازمی ناگسستنی برقرار است و هرچه بر نادانی افزوده شود، بر تاریکیِ جان نیز افزوده می‌شود. پس راهِ رهایی از این حیطۀ ظلمانی، جز در کسبِ معرفت و خروج از سرزمینِ جهل، نمی‌گذرد.

در این فراز جسارتِ بنده بر آستانِ مولا اعلام می‌شود. بابِ تفعُّل، خود بارِ معناییِ تکلّف را به دوش می‌کشد؛ یعنی جرأت‌ورزی بر خداوند، در آغاز، دشوار و سنگین می‌نماید، اما اندک‌اندک، این دلیریِ نابجا بر دلِ انسان عادی می‌شود و پرده‌هایِ حیا را یک‌یک می‌درد.

در این جسارت، جهلِ بنده به روشنی هویداست؛ چرا که باء در «بِالْجَهْلِ»، باءِ سببیت است و نشان می‌دهد که جرأت بر گناه، زائیدۀ نادانیِ انسان است. بی‌گمان، هرچه میزانِ معرفت و علومِ الهی در وجودِ سالک فزونی یابد، جرأت و گستاخی در برابرِ مولا کاهش می‌یابد و از شمارِ خلاف‌ها کاسته می‌شود؛ زیرا معرفت، محبت را در دل می‌نشاند و محبت، خود، مانعی استوار در برابرِ گناه و نافرمانی می‌شود.

 

آرامشِ دانستن

 

به دیگر سخن، انسانِ الهی، هرگاه که خلافی بر وجودش عارض شود، بی‌درنگ در موجی از پشیمانی و ندامت فرو می‌رود؛ چنانکه چه بسا دیگر دل و جرأتِ ارتکابِ حتی ذره‌ای خلاف را در خود نمی‌یابد.

بی‌گمان، خلاف‌ورزی و جسارت در محضرِ مولا، با جهل و نادانیِ انسان تلازم دارد و ثمره‌اش جز اضطراب و ناامنی در فضای زندگی نخواهد بود؛ همان‌گونه که میانِ معرفت و عملِ صالح، پیوندی ناگسستنی برقرار است که ثمره‌اش، آرامشی عمیق و امنیتی جاودان در دلِ سالک می‌نشیند.

پس هرچه معرفت فزون‌تر، جسارت کمتر و آرامش بیشتر؛ و هرچه جهل افزون‌تر، گستاخی فزون‌تر و اضطراب، همنشینِ همیشگیِ جان می‌شود.

 

«سَكَنْتُ اِلى قَديمِ ذِكْرِكَ لِى»

 

یادِ قدیم، آرامشِ جدید

 

خدایا، با همان ذکرِ ازلی‌ات که از دیرباز در حقِّ من جاری بوده، به آرامش و سکونتی عمیق دست یافته‌ام؛ ذکری که پیش از آنکه من، تو را بخوانم، تو مرا خوانده بودی و پیش از آنکه من، به تو روی آورم، تو به من نظر داشته‌ای.

و اینک، پرسشی دل‌انگیز، ذهنِ داعی را به خود مشغول می‌دارد که: آیا ممکن است خدایی که از قدیم‌الایام، ذاکرِ بنده‌اش بوده، اکنون از او غافل شود و التفاتِ خود را از او بازگیرد؟!

نه، هرگز! خدایا، تنها چیزی که مرا از طوفانِ اضطراب به ساحلِ آرامش می‌رساند، همان ذکرِ قدیمیِ توست؛ ذکری که نه از سرِ فراموشی، که از سرِ مهرِ ازلی، در گنجینۀ علمِ تو رقم خورده است.

چه شعف‌انگیز است و چه سرورآفرین، برایِ بنده‌ای که در میادینِ گوناگونِ زندگی، دریابد که خداوند، همواره یادِ او را در دل داشته و نامِ او را بر لوحِ محبت، نگاشته است!

 

«وَ مَنِّكَ عَلَىَّ»

 

وسعتِ عطا، قطعِ تعلّق

 

«مَنّ»، به‌معنای احسانِ بی‌منّت است؛ همان که در نامِ زیبای «یا حَنّانُ یا مَنّانُ» تجلی یافته است. «مَنّانُ»، یعنی محسنِ مطلق؛ آنچنان که خداوند بر بنده‌اش نعمت می‌بارد تا چشمِ دلِ او را از هرچه غیرِ خود، بُبُرد و تعلّقِ او را از دیگران، گسسته سازد.

«مَنَّ» در اصل، به معنای «قَطَعَ» است؛ یعنی خداوند با وسعتِ نعمتِ خویش، راهِ بریدن از غیر را بر انسان هموار می‌کند و او را از هر قید و بندی، آزاد می‌سازد.

خدایا، همین منتِ گسترده و بی‌کرانِ توست که آرامش را در جانِ من جاری می‌سازد؛ آرامشی که نه از فراوانیِ عطا، که از قطعِ تعلّق به غیر، سرچشمه می‌گیرد.

 

شکر در مکتبِ علوی

 

انسان، هنگامی که در محضرِ امیرالمؤمنین علیه‌السلام قرار می‌گیرد، ناخودآگاه به وادیِ شکر گام می‌نهد. در آموزشگاهِ نورانیِ علوی، فعلِ «سَكَنْتُ إِلى قَديمِ ذِكْرِكَ لى»، در سیاقِ مفرد، کثرتِ نعماتِ شخصی را به روشنی به تصویر می‌کشد؛ آن‌گاه بنده، خودبه‌خود در برابرِ این همه الطاف، به شکرگزاری برمی‌خیزد که چگونه چنین جایگاهی در پیشگاهِ خداوند یافته است.

چه بسا دعای کمیل در شبِ جمعه، بسترِ صیقل دادنِ جانِ داعی را فراهم می‌آورد؛ زیرا در روزِ پنجشنبه، نامهٔ اعمالِ او به دستِ امامِ زمانش می‌رسد؛ نامه‌ای که آکنده از فراز و نشیب‌های غفلت و گناه است و آثارِ وضعیِ آن، بر جانِ بنده سنگینی می‌کند و ضعفی بر او عارض می‌شود. اما بلافاصله، با زمزمۀ دعای کمیل در شبِ جمعه، جبرانِ مافات صورت می‌گیرد و جان، بار دیگر طراوت می‌یابد.

حقیقتِ فرازِ «سَكَنْتُ إِلى قَديمِ ذِكْرِكَ لِى وَ مَنِّكَ عَلَىَّ»، در همین نکته نهفته است که بنده، الطافِ دائمی و بی‌انقطاعِ خداوند را از قدیم‌الایام دریافته است و این دریافت، چنان آرامش و امنیتی بر جانِ او حاکم می‌سازد که دیگر هیچ اضطرابی، یارای نزدیک شدن به او را ندارد.

 

تاریخ جلسه: جلسه 32

«برگرفته از بیانات استاده زهره بروجردی»

 


[1]. سوره فجر، آیه 27.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *