شرح دعای کمیل ـ بخش بیست و نهم

«غَلَبَ قَهْرُكَ»

«خدایا، سیطره و سلطۀ تو پیروز و غالب است.»

زیر سایۀ قهّار

 

پروردگار بر همۀ بندگانش سلطه دارد:

«هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ»[1]

«اوست که بر بندگان خود تسلط دارد.»

 

کسی که در پناه ولایت الهی قرار گیرد، هرگز تحت تسلط دیگران واقع نخواهد شد. به حکم قانون الهی، انسان باید عقیده و اخلاق خویش را تحت فرمان خداوند قرار دهد تا در ذیل اسم «قهّار» جای گیرد؛ در این صورت می‌تواند بر هواهای نفسانی خود مسلط شود و در آبادانی و سازندگی سرزمین وجودی خود نقش‌آفرین باشد.

 

پناه ولایت

 

بی‌تردید مخلصان، چون خود را تحت قهاریت خداوند قرار می‌دهند، شیطان، توانایی نفوذ در آنان را نخواهد داشت؛ آنان تجلّیِ اسم قهّار شده‌اند.

«إِنَّ عِبَادِی لَیسَ لَكَ عَلَیهِمْ سُلْطَانٌ»[2]

«مسلما تو را نسبت به بندگان من  هیچ تسلطی نیست.»

 

کسانی که نام قهّار خدای سبحان بر آنان تجلی کرده است از ویژگی‌های زیر برخوردارند:

۱. شیطان و نفس اماره توان به بند کشیدن آنان را ندارد؛

۲. شیاطین بیرونی نیز قادر به اسیر کردن وی نیستند؛

۳. آنان به عنوان فردی غالب شناخته می‌شوند، زیرا استدلال‌های نیرومندی در اختیارشان قرار می‌گیرد؛ یعنی با تمسک به اسم قهّار، منطقی استوار به انسان عطا می‌شود که دشمن را به زانو درمی‌آورد؛ علاوه بر این، خود شخص به قوّتی درونی دست می‌یابد که این قدرت در قالب استدلال و گفتاری استوار و نفوذناپذیر ظهور می‌کند.

 

«جَرَتْ قُدْرَتُكَ»

«قدرت تو در همه جا جریان دارد.»

 

رودِ جاریِ ازل تا ابد

 

قدرت الهی دائماً در همه عوالم جاری است؛ همچون رودی همیشه روان که هیچ مانعی از جریان ندارد. انسان به عنوان «مجرا» و «ظرف ظهور» این قدرت است. اطاعت و عبودیت، همان رها شدن از قدرت خودی و منیت و «پُر شدن» از جریان قدرت الهی است. حضرت عیسی علیه‌السلام نمونهٔ تمام‌عیار این مجرا بودن به‌شمار می‌رود.

«فَتَنْفُخُ فِیهَا فَتَكُونُ طَیرًا بِإِذْنِی»[3]

«در آن می‌دمیدی به اذن من پرنده‌ای می‌شد.»

 

فتح خیبر به دست علی علیه‌السلام تنها با «یدالله» ممکن شد؛ چراکه دست امیرالمؤمنین، مجرای ید بی‌منتهای حق بود. عارف نیز چون آیینه‌ای صیقل‌خورده، تنها منعکس‌کنندهٔ قدرت حق است؛ ازاین‌رو فرد سنگدل به‌برکت همان جریان قدرت الهی که از او می‌گذرد، اگر نزد او حضور یابد، نرم می‌شود.

 

از او گریز نیست، جز به سوی او

 

از حکومت  خدای سبحان نمی‌توان گریخت؛ زیرا قدرت  او همه‌جا جاری است؛ اما همین جریان قدرت، پناهگاه نیز هست: «به تو می‌توان گریخت». آیۀ «إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا…»[4] «اگر توانستید از فواصل دور اسمان و زمین نفوذ کنید.»  تأکید می‌کند که هر «نفود» و گذری نیز تنها به با قدرت الهی ممکن است.

 

مجرای قدرت؛ شرطِ تحققِ شریعت

 

داعی در این فراز از خدای سبحان می‌خواهد: «خداوندا، مرا نیز مجرای جریان قدرتِ بی‌پایانِ خویش قرار ده،

تا به یاریِ همان قدرت، فرمانهایت را اطاعت کنم. پوشیدنِ جامۀ شریعت در ظاهر و باطن، میسّر نمی‌شود،

مگر آنکه توانِ اجرای آن را از فیضِ جاریِ قدرتِ تو دریابم.»

ابن عربی می‌فرماید: «انسان هرچه بیشتر خود را «نیازمند» این جریان و قدرت الهی بداند، بیشتر در معرض امدادهای غیبی قرار می‌گیرد.»

 

«و لاَ یمْكِنُ الْفِرَارُ مِنْ حُكُومَتِكَ»

«گریز از قلمرو حکومت و فرمانروایی تو ممکن نیست.»

 

عظمتِ احاطه، درماندگیِ بنده

 

این سخن، هم بیان‌کنندۀ عظمت الهی است و هم تذکری به انسان که هیچ پناه و ملجأی جز درگاه او وجود ندارد. این مفهوم در ادعیۀ دیگر اهل بیت علیهم‌السلام نیز با جلوه‌های گوناگون تکرار شده است:

در صحیفۀ سجادیه می‌خوانیم:

«اللَّهُمَّ إِنَّكَ مُدْرِكِی إِنْ فَرَرْتُ»[5]

«خدایا، اگر بگریزم، تو مرا درمی‌یابی.»

 

این فراز نشان می‌دهد که فرار از خدا ممکن نیست؛ اما راه نجاتی هست که در پناه اوست.

«إِلَیكَ مَفَرُّ الْمُسیءِ» [6]

«پناهگاه انسان خطاکار، تنها به‌سوی توست.»

 

پس راه فرار باید به سوی خدا باشد، نه از او.

«وَ اجْعَلْ فِرَارِی إلَیكَ»[7]

«خدایا، گریز مرا به سوی خویش قرار ده.»

 

این درخواست، نهایت بینش بنده است که حتی کیفیت و جهت فرار خود را نیز به خدا می‌سپارد.

 

مراحل و مراتب «فرار»

 

مرحوم خواجه عبدالله انصاری در «منازل السائرین»، «فِرار» را یکی از منازل مهم سلوک الی الله می‌داند و اشاره می‌کند که این فرار، دارای مراتب و درجات است و فرار عوام، خواص و اخص الخواص با یکدیگر متفاوت است.

این سیر تکاملی فرار را می‌توان اینگونه ترسیم کرد:

۱. فرار از جهل به سوی علم (آغاز حرکت):

انسان سلیم‌الفطره ابتدا باید از تاریکی جهل به سوی روشنایی علم و معرفت بگریزد. در «آموزشگاه علوی»، اولین درس همین است: حرکت مستمر از جهل به سوی دانش. البته این فرار نیازمند راهنمایی طبیب حاذق (عالم ربانی) است تا راهنمایی شود و از یک جهل به جهلی دیگر گرفتار نیاید. در این مرحله، تبعیت از علائم راه (علما) ضروری است تا انسان از فضای تنگ نادانی، به فضایی گسترده‌تر رهنمون شود. قرآن کریم به این وسعت پس از هجرت (که خود نوعی فرار است) اشاره می‌کند:

«وَ مَنْ یهاجِرْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یجِدْ فِی الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِیراً وَ سَعَةً»[8]

«و هر که در راه خدا هجرت کند، در زمین [برای او] پناهگاه‌های فراوان و گشایشی [وسیع] می‌یابد.»

 

۲. فرار از گناه به سوی طاعت (تزکیۀ نفس):

پس از کسب معرفت اولیه، انسان به خطرات گناه و هوای نفس آگاه می‌شود. بنابراین، باید از آلودگی‌های معصیت به سوی پاکی‌های طاعت و بندگی فرار کند. این همان فراری است که در دعای ۵۱ صحیفه به آن اشاره شد.

۳. فرار از غیر خدا به سوی خدا (مرتبۀ عشق):

در مراحل بالاتر، سالک حتی از وابستگی‌های حلال و زینت‌های دنیا نیز می‌گریزد، زیرا آنها را غبارهایی بر آینۀ دل می‌بیند که مانع تجلی محض حق می‌شوند. فرار او اینک، از هر آنچه غیر خداست، به سوی خدای یگانه است. این فرار، فرار عاشقانه است.

۴. فرار از خود (فنا در حق):

در نهایت، اخص الخواص حتی از خود نیز می‌گریزند. از تعلقات نفسانی، از منیّت و از هر چه حجاب میان او و معبود است. این فرار، به معنای فنا شدن اراده و وجود انسان در اراده و وجود حضرت حق است.

 

گستردگیِ وجود و افقِ بی‌حجابی

 

حضرت احدیت پیوسته اخبار غیبی را بر دل سالک فرو می‌ریزد؛ اخباری که او را از مرحله شنیدن خبر، به مقام مشاهدۀ حقیقت سوق می‌دهد. در این مسیر، پرده‌ها یکی پس از دیگری کنار می‌رود و حجاب‌های زمان‌های گوناگون از میان برداشته می‌شود. حتی در میان اولیای الهی نیز گاه هیچ حجابی حکمفرما نیست.

اگر قالب وجودی انسان وسعت یابد و گسترده شود، همۀ زمان‌ها می‌گذرد و آینده زیر نگاه نافذ او قرار می‌گیرد؛ آنچه را باید ببیند می‌بیند و آنچه را باید بشنود، می‌شنود. چه بسا عالم الهی بیان می‌کند که فلان بنده، از جمله افرادی است که در زمان ظهور، در محضر حضرت حجت حاضر خواهد شد! این زمان‌های به ظاهر «معدوم» (گذشتۀ سپری‌شده و آیندۀ نیامده)، برای ولیّ خدا آشکار و حاضر است.

 

فرارِ پویا؛ از خودبینی تا خدابینی

 

انسانی که به سوی خدا پناه می‌برد، جز یک آرزو ندارد: به مقام شهود برسد؛ یعنی وجودش چنان گسترش یابد که افزون بر شنیدن اخبار غیبی، حقایق را با چشم دل بنگرد. گریز از خودبینی به سوی خدابینی، والاترین منزلگاهِ سلوک است؛ فراری که در آن، انسان از خویشتن می‌گسلد؛ اما جهتگیری‌اش اصلاح و به سمتِ حقیقت معطوف می‌شود.

نکتهٔ بنیادین آن است که سالک باید پیوسته در حالِ فرار باشد تا رکود و توقف دامنش را نگیرد؛ تا لحظه‌به‌لحظه، در متنِ این حرکتِ پویا، از خودبینی رها شود و به مرحله‌ای فراتر گام نهد.

آنچه این فراز را متمایز می‌کند، تأکید بر «پویاییِ همیشگی» است. سالک نه در یک «فرارِ مقطعی»، بلکه در «فرارِ مستمر» به‌سر می‌برد؛ چراکه خودبینی، حجابی است که هر لحظه ممکن است بازگردد و انسان را در توقفگاهِ «منِ خویشتن» محبوس کند. این همان رازِ حرکتی بی‌پایان در متنِ قدرتِ الهی است، که هر توقفی در آن، نوعی بازگشت به حجاب است.

در حقیقت، او باید تنها فنای در حق را پیش چشم داشته باشد و باوری عمیق را در دل خود پرورش دهد که هجرتی دائم از فنا به سوی بقای الهی در جریان است؛ همان هجرتی که قرآن کریم بدان اشاره فرموده است:

«الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ…»[9]

«آنان که ایمان آوردند و هجرت کردند و در راه خدا جهاد کردند…»

 

این هجرت، همان سیر پیوسته از خود به سوی اوست.

 

کوچی از جهل تا فنای در حق

 

فرار از هر حکومتی جز حکومت تو میسّر است و البته این هجرت، در کوچِ وجودی معنا می‌یابد؛ یعنی پیوسته در پروازی بی‌وقفه به مرحله‌ای بالاتر:

۱. فرار از جهل به علم؛ اما نه علمی که خود حجاب شود، بلکه علمی که در آن فقط حکومت الهی حاکم باشد؛

۲. فرار از شنیدن به شهود؛ اما نه‌تنها مشاهدهٔ نعمت، بلکه تابشِ نورِ منعم. نه فقط دیدنِ نشانه‌های تو، بلکه رویتِ خودِ تو؛

۳. فرار از خودبینی به خدابینی  که در آن، مقام فنای در خداست و همواره در حال کوچ به‌سوی بقای در اوست.

به عبارت دیگر سالک از خداوند «قدرت فرار» را درخواست می‌کند، اما در هر مرحله از این فرار، خواستار آن است که زیر سیطره و فرمانروایی خدا قرار داشته باشد؛ یعنی آموختن دانش‌ را تحت نظارت او می‌خواهد، و مشاهداتی را که در آن خود را تحت حکومت او می‌داند. در حقیقت، همهٔ حرکت و گریزش را زیر نظر او می‌طلبد، و دائماً با خود نجوا دارد که «می‌خواهم فرارم همواره زیر نظر تو باشد.»

آیا کسی که به شهود رسیده، ممکن است که به سوی خدا فرار نکند و بالعکس از خداوند فرار کند؟

در جواب بیان می‌شود: مصداق آشکار آن سامری است که بنا بر تعبیر قرآن با عالم ملکوت ارتباط داشت و آثار فرشتهٔ وحی را می‌دید:

«فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِّنْ أَثَرِ الرَّسُولِ»[10]

«پس مشتی (خاک) از زیر سم مرکب آن فرستاده (جبرئیل) برداشتم.»

 

به این مرحله از ادراک و شهود هم رسیده بود؛ اما خود را از زیر حکومت خدا بیرون نگاه داشت. تأکید این مطلب در صحیفهٔ سجادیه بیان می‌شود:

«وَاجْعَلْ فِرَارِی إِلَیكَ»[11]

«خدایا، فرار مرا تنها به سوی خودت قرار ده.»

 

از گریزِ بندگی تا خدمتِ عاشقانه در میان خلق

 

ناگفته نماند که این «فرار» به معنای رهبانیت و کناره‌گیری از خلق نیست؛ بلکه هنگامی که از سوی خلق به سوی خالق می‌گریزد، در حقیقت خداوند او را به سوی خودِ خلق برمی‌گرداند؛ یعنی در میان خلق فقط چشم به معبود دوخته و در مرحلهٔ بعد خلق را نظاره‌گر است.

در این بازگشت، انسان به مقام «خدمت» واقعی و «عشق» حقیقی به همهٔ مخلوقات از مجرای عشق به خداوند می‌رسد و با دیدهٔ احترام و تکریم به مخلوقات می‌نگرد.

 

تاریخ جلسه: جلسه 29

«برگرفته از بیانات استاده زهره بروجردی»

 


[1].  سوره انعام، آیه 18.

[2].  سوره اسرا، آیه 65.

[3] سوره مائده ،آیه 110

[4] سوره الرحمن ، آیه 33

[5] دعای 50 صحیفه سجادیه

[6] دعای 51 صحیفه سجادیه

[7] دعای 21 صحیفه سجادیه

[8].  سوره نسا ،آیه .100

[9][9] سوره توبه ،آیه 20

[10] سوره طه، آیه 96.

[11] دعای بیست و یکم صحیفه سجادیه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *