دنیاگرایی؛ عامل بازگشت به حیوانیت
«وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ»[1]
«قطعاً شما از (سرنوشت) كسانى از خودتان كه در روز شنبه، نافرمانى كردند (و به جاى تعطيل كردن كار در اين روز، دنبال كار رفتند) آگاهيد، ما (به خاطر اين نافرمانى) به آنان گفتيم: به شكل بوزينه باشيد در حالب كه مطرود هستيد.»
قرآن گروهی را معرفی میکند که عذابشان «میمون شدن» بود؛ یعنی پس از تخطی از دستورات الهی، ظاهراً به حیوانی نزدیک به انسان تبدیل شدند و بر آنها مهر ذلت زده شد. اما باطن قضیه عمیقتر است: میمون نمادی از تقلید نابجا و یادگیری بدون ادراک است. این افراد اعمال دیگران یا عاداتی را تکرار میکنند، بدون آن که شعور و آگاهی واقعی داشته باشند.
علل و عوامل بازگشت انسان به این وضعیت، در قرآن بهطور نمادین توضیح داده شده است:
- تجاوز از اوامر و نواهی الهی: این گروه از دستور خداوند سرپیچی کردند، همانند یهودیان که روز شنبه، که ماهیگیری ممنوع بود، به صید اقدام کردند. تخطی از قوانین الهی، زمینه ساز دور شدن از انسانیت است.
- وسوسه و توجه به دنیا در زمانهای ممنوع: خداوند گاهی زمانهایی را مقرر کرده تا انسان از دنیا رویگردان باشد؛ اما وقتی فرد در این زمانها جذب دنیا شود، این جذب نابجا باعث میشود که قوه ادراک او تضعیف شود و به تقلید بیمعنا روی آورد.
- تکرار اعمال بدون فهم: انسان در اثر بیتوجهی به شعور و ادراک، رفتارها و عاداتی را صرفاً تکرار میکند، بدون آن که آگاهی واقعی داشته باشد. این امر او را به وضعیت حیوانی نزدیک میکند.
به این ترتیب، تخطی از دستورات الهی، غفلت از محدودیتهای زمانی و توجه نابجا به دنیا، همراه با تقلید بیمعنا، عوامل اصلی بازگشت انسان به حیوانیت هستند.
بیتوجهی در نماز؛ علت مسخ در زندگی فردی
خدای نکرده چه زمانی ممکن است این جریان در زندگی شخصی ما هم جاری شود؟
نماز، خلوتی است که در این خلوت نباید دنیا حاضر باشد. نماز حجلۀ وصل میان من و حق است؛ جایی که با «الله اکبر» باید هر چه غیر از خداست پشت سر گذاشته شود.
زمان این خلوت، مثل یهودیان یک صبح تا شب نیست؛ چند دقیقه بیشتر نیست. اما همین چند دقیقه، محدودهای است که خداوند مجوز ورود غیر را در آن نداده است. اگر در همین خلوت کوتاه هم توجه خاص به دنیا داشته باشم، اگر در همان نماز اشتغال قلبیام متوجه امور غیرالهی باشد، خدای سبحان میفرماید: عقوبت این است که قوۀ ادراک و شیرینی مناجات را از تو میگیریم. در این حالت، انسان نماز میخواند، اما نماز او دیگر «معراج المؤمن» نیست؛ ظاهر نماز هست؛ اما روح وصل و قرب از بین رفته است.
وقتی در نماز توجه واقعی به خدا ندارم، در خارج از نماز هم قدرت ادراکم تضعیف میشود؛ قدرت اندیشیدن صحیح از من سلب و انسان کمکم به حیوانیت نزدیک میشود. به همین دلیل است که در زندگی روزمره میبینیم بعضی افراد نمیتوانند درست فکر کنند، تصمیمهای عاقلانه بگیرند یا مسیر آگاهانهای انتخاب کنند؛ بیشتر تقلید میکنند و رفتارشان بر اساس تحقیق و فهم نیست.
عامل اصلی این وضعیت آن است که انسان وارد محدودهای شده که خداوند گفته بود «ورود غیر ممنوع است»، اما او غیر را با خود یدک میکشد. خلوتی که باید فقط برای خدا باشد، به صحنه حضور دنیا تبدیل میشود.
اگر نماز را بدون حضور قلب بخوانم و اشتغالات مادی را به آن راه بدهم، مصداق همان آیه میشوم:
«قُلنا لَهُم کُونوا قِرَدَةً خاسِئین»
یعنی در باطن، قوه انسانیت و ادراک از من گرفته میشود. در خلوتهای ما با خدا قرار نیست گرفتاریهای دنیاییمان را حمل کنیم؛ قرار است همین خلوتها موجب افزایش انس، قرب و وصل شود. اما اگر خدای نکرده در این خلوتها هم عمده تمرکز و توجه من بر امور غیرالهی باشد، نتیجهاش عقوبت است؛ عقوبتی به نام مسخ باطنی: انسانی که نماز میخواند، اما دیگر نمیفهمد، نمیچشد و درست نمیاندیشد؛ و این همان معنای عمیق «کُونوا قِرَدَةً خاسِئین» در زندگی فردی ماست.
علت تقلید کور و فقدان قدرت تحلیل در انسان
عامل اینکه بعضی از افراد مقلدند و محقق نیستند این است که قوه تحلیل در آنها تضعیف شده است؛ قدرت استنباط، ادراک و تجزیه و تحلیل مسائل را ندارند. به همین دلیل، بهجای آنکه خودشان بفهمند و انتخاب کنند، صرفاً از دیگری تقلید میکنند.
چنین انسانی بهشدت وابسته به محیط و افراد پیرامون خود است؛ کافی است کسانی که جلوتر از او حرکت میکنند کمی دچار لغزش یا عدم تعادل شوند، او نیز فوراً تغییر مسیر میدهد، چون ستون فکری مستقلی ندارد.
ریشه این مسئله در جایی عمیقتر است: تجاوز به حریم الهی. انسان وارد محدودهای شده که خداوند فرموده بود «غیر راه ندارد»، اما او غریبه را با خود آورده است؛ یعنی در خلوتهایی که باید فقط محل حضور خدا باشد، دل را به غیر سپرده است.
نتیجه این تجاوز آن است که خدای سبحان بهتدریج قوه تشخیص و ادراک را از انسان میگیرد. فرد دیگر توان ایستادن بر فهم خود را ندارد، بلکه مدام به دیگران نگاه میکند تا ببیند چه میگویند و چه میکنند.
در حقیقت، کسی که حریمهای باطنی خود را حفظ نکند، به جای آنکه «انسانِ صاحب بصیرت» باشد، تبدیل میشود به موجودی که فقط واکنش نشان میدهد، نه اندیشه؛ تقلید میکند، نه تحقیق؛ و این همان مسیر خاموش مسخ باطنی انسان است.
دنیاطلبی عامل سقوط انسان به حیوانیت
چه میشود که یک انسان به حیوان تبدیل شود؟ ممکن است ظاهر این سقوط به صورت میمون، خوک، سگ یا حتی قورباغه باشد، اما باطن آن سقوط از انسانیت و ذلت است. انسان در این حالت از قدرت ادراک و شعور واقعی خود محروم و ذلیل و خوار میشود.
عامل اصلی این وضعیت، مبتلا شدن به دنیاطلبی و توجه افراطی به امور دنیوی است. وقتی تمام فکر و ذکر انسان متوجه دنیا باشد، حتی در مجالس معنوی – مانند روضه یا مسجد النبی – دل او مشغول دنیا میشود. این حالت دیگر یک بازی یا شوخی نیست؛ این عذاب حقیقی است: انسان از مسیر انسانیت خود بازمیگردد و در عین شرایط معنوی، همچنان طلب دنیا میکند.
در چنین حالتی، نماز، عبادت و حضور در محیطهای معنوی اگر با دل مشغول دنیا همراه باشد، دیگر اثر تربیتی و قربی ندارد. فرد از قوای عقل، تحلیل و ادراک خود فاصله میگیرد و به تقلید و رفتارهای بدون شعور روی میآورد. به بیان قرآن، این همان مسیر سقوطی است که باعث مسخ باطنی و ظاهر ذلتبار انسان میشود و نمونه آن در آیات مربوط به گروههایی است که «کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئین».
توجه به دنیا در فضای معنوی؛ علت نزول انسان
در زیارت عاشورا، از خدا طلب میکنیم:
«أَنْ یَجْعَلَنِي مَعَكُمْ وَ أَنْ یُثَبِّتَنِي الْقَدَمَ، الصِّدْقَ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ، وَ أَنْ يُبَلِّغَنِي الْمَقَامَ الْمَحْمُودَ»
اگر در همین فضای معنوی، یعنی وقتی در محضر خدا هستیم، لیست خواستههای مادی خود را تهیه کنیم و برایش دعا کنیم، واضح است که از افق انسانیت نزول کردهایم. حضور ما در فضای معنوی نباید صرفاً محلی برای رسیدن به دنیا باشد؛ تمام همّت و توجه ما نباید معطوف به امور دنیوی باشد.
چنین کاری باعث میشود که قوه ادراک و روح انسان دچار تضعیف و مسیر رشد معنوی متوقف شود. درست مانند همان کسانی که در قرآن، گرفتار دنیا و تقلید نابجا شدند و به میمون یا دیگر حیوانات مسخ شدند، وقتی انسان توجهش به دنیا غالب شود، از انسانیت خود فاصله میگیرد و در مسیر نزول باطنی و ذلت روحی قرار میگیرد.
ذبح نفس؛ عامل حیات حقیقی
«فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا كَذَلِكَ يُحْيِي اللّهُ الْمَوْتَى وَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»[2]
«پس گفتيم: قسمتى از گاو ذبح شده را به مقتول بزنيد (تا زنده شود و قاتل را معرّفى كند.) خداوند اينگونه مردگان را زنده مىكند و آيات خود را به شما نشان مىدهد، شايد تعقّل كنيد.»
در داستان گاو بنیاسرائیل، فردی کشته شده بود و میخواستند قاتل را شناسایی کنند. خداوند فرمان داد گاوی ذبح شود و دُم آن گاو به مقتول زده شود؛ به اذن الهی، مقتول زنده شد و قاتل خود را معرفی کرد.
این داستان فقط یک واقعۀ تاریخی نیست، بلکه یک قانون تربیتی و معرفتی را بیان میکند: خداوند چگونه مرده را زنده میکند؟ قلب مرده چگونه زنده میشود؟ انسانیت از دسترفته چگونه احیا میشود؟ عامل حیات چیست؟
قرآن به زبان نماد میگوید: وقتی گاو نفس ذبح میشود، انسان زنده میشود. یعنی اگر من با شمشیر مجاهده، حیوانیت درونم را ذبح کنم، اگر با نفس حیوانیام مبارزه و آن را مهار کنم، جهت انسانی من احیا میشود. هر چه بُعد حیوانی در انسان ضعیفتر شود، بُعد انسانی او قویتر و زندهتر میشود.
عامل احیای انسان این است که گاو نفس را ذبح کند؛ نه با افراط و نه با تفریط، بلکه با اعتدال. همانگونه که قرآن درباره گاو میفرماید:
«بَقَرَةٌ لاَّ ذَلُولٌ تُثِيرُ الأَرْضَ وَلاَ تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاَّ شِيَةَ»[3]
«گاوی نه رها و سرکش، و نه فرسوده و از کارافتاده»
یعنی نفس حیوانی نه باید رها شود تا انسان را زمین بزند، و نه باید نابود شود به گونهای که تعادل زندگی از بین برود؛ بلکه باید مهار و ذبح تربیتی شود.
وقتی گاو نفس با اعتدال ذبح شد، آنگاه قلب مرده زنده میشود، قوه ادراک بازمیگردد، و انسانیت دوباره جان میگیرد. این همان راز احیای حقیقی انسان در منطق قرآن است.
راه احیای قلب مرده؛ مبارزه معتدل با عادتهای غلط
منظور از ذبح نفس، از بین بردن بسیاری از عادتهای غلط و حیوانی ماست. عادت دارم فلان ساعت بخوابم، عادت دارم فلان مقدار و با فلان کیفیت غذا بخورم؛ اینها جلوههایی از حیوانیت ماست. البته هر عادتی بد نیست؛ مثلاً عادت به شبزندهداری برای عبادت یا عادت به کفّ نفس از گناه، عادتهای بسیار خوبی هستند. بحث بر سر آن دسته از عاداتی است که ریشۀ حیوانی دارند و با انسانیت ما سازگار نیستند. این عادتها را باید با آنها مبارزه کرد. هر چه این عادات نفسانی در انسان ذبح شود، در همان نسبت، قلب مرده زنده میشود، عقل مرده جان میگیرد و قدرت تشخیص و تحلیل احیا میشود.
عامل «احیاء الموتی» در زندگی ما همین است: نه با تازیانه قهر، که افراط است؛ و نه با نادیده گرفتن در اوج مهر، که تفریط است؛ بلکه با اعتدال؛ خیلی نرم، آرام و خزنده، عادتهای حیوانیای را که با مسیر انسانی سازگار نیستند، باید ذبح کرد.
مثلاً یکی از عادتهای رایج این است که هر چه چشم میبیند، دل در پی آن میرود؛ در امور مادی، انسان مدام دنبال تصاحب چیزهاست. این دقیقاً رفتار حیوان است؛ حیوان وقتی لقمهای را میبیند، آنقدر تعقیبش میکند تا به دستش بیاورد. اینجاست که باید با شمشیر قناعت وارد شد. وقتی انسان تمرین قناعت میکند، دلش زنده و عقلش شکوفا میشود و روحانیتش جلوه پیدا میکند. در حقیقت، هر جا که حیوانیت ذبح میشود، درست همانجا انسانیت متولد میشود.
در مسیر ذبح گاو نفس، نباید دچار تفریط هم بشویم؛ اینکه بگوییم «خودش درست میشود» یا «زمان همهچیز را حل میکند»، یک خطای جدی است. کمکاری و کوتاهی در اصلاح عادتهای غلط، بهمرور آثار سنگین خود را نشان میدهد. عادتی که در نوجوانی و جوانی اصلاح نشده، در میانسالی به شکل عمیقتر و ریشهدارتر بروز میکند.
البته راه درست این نیست که با قهر فراوان و خشونت افراطی به میدان بیاییم؛ اما رها کردن هم جایز نیست. باید در اوج اعتدال وارد شد:نه صرفاً با قهر، که انسان را فرسوده و دلزده میکند؛و نه صرفاً با مهر، که به سستی و توجیه میانجامد؛بلکه با مجاهدهای آرام، پیوسته و هوشمندانه.
هر اندازه که انسان بتواند در این مسیر مبارزه معتدل پیش برود، به همان اندازه مشمول این سنت الهی میشود:
«کَذٰلِکَ يُحْيِي اللّٰهُ الْمَوْتَى»
خداوند اینگونه قلب مرده، عقل مرده و جان خاموش را زنده میکند. احیای حقیقی انسان، نه در رهاسازی نفس است و نه در سرکوب خشن آن؛ بلکه در مهار تربیتی و اصلاح تدریجی عادتهاست. درست همانجایی که انسان با اختیار خود، حیوانیت را کمکم کنار میزند، حیات معنوی آغاز میشود.
عامل قساوت قلب؛ عادی شدن نعمتها و معجزات
«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاء وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»[4]
«سپس دلهاى شما بعد از اين جريان سخت شد، همچون سنگ يا سختتر! چرا كه از پارهاى سنگها، نهرها شكافته (وجارى) مىشود وپارهاى از آنها، شكاف برمىدارد و آب از آن تراوش مىكند، و بعضى از سنگها از خوف خدا (از فراز كوه) به زير مىافتد. (امّا دلهاى شما هيچ متأثّر نمىشود) و خداوند از اعمال شما غافل نيست.»
عامل قساوت قلب چیست؟ چرا بعضی انسانها قلبشان سنگین و سخت میشود و حقیقت را نمیپذیرند؟
قرآن میفرماید یکی از مهمترین عوامل قساوت قلب این است که معجزات، کرامات و الطاف الهی در زندگی ما عادی میشود. خداوند نشانههای بزرگی در مسیر ما قرار میدهد، اما ما آنها را ساده و معمولی تلقی میکنیم.
بنیاسرائیل نمونه روشن این حقیقتاند. آنان با چشم خود دیدند که دم گاو به انسانی مرده زده و او زنده شد؛ حادثهای که اگر برای هر انسانی رخ دهد باید تا پایان عمرش او را متحول کند. مرده زنده شدن مسئله کوچکی نیست؛ رخدادی است که باید بنیاد باور انسان را زیر و رو کند. اما واکنش آنها تعجبی کوتاه، حیرتی گذرا بود و بعد همهچیز تمام شد. این معجزه بزرگ، خیلی زود برایشان عادی شد و اثر تربیتی خود را از دست داد.
قساوت قلب دقیقاً از همینجا آغاز میشود:وقتی امور عظیم الهی برای انسان عادی شود؛ وقتی لطفها و نشانهها فقط چند لحظه احساس ایجاد کند و سپس به فراموشی سپرده شود؛ وقتی انسان شگفتیهای الهی را میبیند؛ اما دلش تکان نمیخورد.
در چنین حالتی، قلب بهتدریج سنگ میشود؛ نه با یک گناه بزرگ، بلکه با بیتفاوتی مداوم نسبت به نعمتها و آیات خدا. انسان دیگر تعجب نمیکند، شکر نمیکند، و متحول نمیشود؛ و این همان مسیر آرام و خاموش قساوت قلب است.
وقتی لطفهای خدا برای ما عادی میشود
اگر عنایتهایی که خدای سبحان در زندگی ما میکند، بهسرعت برایمان عادی شود؛ اگر یک لحظه به چشممان لطف خاص بیاید و بلافاصله همهچیز تمام شود و آن نعمت از یادمان برود، قرآن میفرماید نتیجهاش این است:«دلهای شما سخت و سنگین میشود».
یکی از ریشههای اصلی سنگ شدن دل این است که لطفهای خدا برای ما مهم نیست. نعمتها را میبینیم، اما در ما توقف ایجاد نمیکند؛ شگفتی نمیآورد، شکر نمیآورد، تحول نمیآورد!
در حالی که اگر کمی دقیق شویم، بسیاری از امور عادی زندگی ما خودشان معجزهاند. همین که من سالم هستم، میتوانم از پلهها پایین بیایم، نفس بکشم، حرکت کنم و در مجلس اباعبدالله علیهالسلام شرکت کنم، همه اینها معجزه است؛ فقط چون دائمی است، به چشم ما عادی آمده است.
قساوت قلب از جایی شروع میشود که انسان قدرت شگفتزده شدن از نعمتها را از دست میدهد. دیگر متعجب نمیشود، دیگر دلش نمیلرزد، دیگر شکر واقعی نمیکند. در این حالت، خدا نعمت را قطع نمیکند، بلکه دل را سنگ میکند؛ یعنی نعمت هست، اما اثر تربیتیاش از بین رفته است. و این خطرناکترین نوع محرومیت است: داشتن نعمت، بدون چشیدن معنا؛ دیدن لطف، بدون بیداری دل؛ و زندگی در میان معجزهها، با قلبی که دیگر تکان نمیخورد.
عادی شدن الطاف الهی؛ زمینهساز قساوت قلب
گاهی یک اتفاق کوچک، مثل وارد شدن یک سگ به حرمی، برای ما معجزه به نظر میآید؛ اما ما خودمان میتوانیم همواره در مجالس درست و معنوی شرکت کنیم، بدون آنکه کسی ما را از آن منع کند. قرآن میفرماید: «اُدخلُوها بِسلامٍ آمِنین»؛ یعنی ورود شما به این محیطهای مقدس آزاد است، در حالی که میدانیم با هر معصیت و خطا، ورود ما ممنوع میشود.
اگر این الطاف و عنایتها برای ما عادی شوند و ما از آنها به شکل طبیعی و روزمره عبور کنیم، دل ما دیگر تکان نمیخورد؛ همین که زندگی و زنده دلی و فرصت حضور در مجالس الهی را عادی ببینیم، «قَسَت قُلوبُک» اتفاق میافتد.
در واقع، قساوت قلب ناشی از عادی دیدن الطاف الهی و فقدان شگفتی و تقدیر واقعی از آنهاست. نعمت و زندگی و فرصت حضور، اگر برای انسان عادی شود، دیگر اثر تربیتی خود را از دست میدهد و دل را سنگ میکند؛ حتی اگر همه امور ظاهراً درست و بدون معصیت باشد، بیتفاوتی نسبت به زندگی زنده و فرصتهای الهی، مسیر سقوط قلب را هموار میکند.
دنیاطلبی؛ عامل دینفروشی
«فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللّهِ لِيَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا فَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا يَكْسِبُونَ»[5]
«پس واى بر كسانى كه مطالبى را با دست خود مىنويسند، سپس مىگويند: اين از طرف خداست، تا به آن بهاى اندكى بستانند، پس واى بر آنها از آنچه دستهايشان نوشت و واى بر آنها از آنچه (از اين راه) به دست مىآورند!»
در جامعه ما گاهی کسانی پیدا میشوند که دینفروشی میکنند: نظرات خود را مینویسند، اما مدعی میشوند «هذا من عندالله»؛ یعنی این حرف و نظر خداست. چنین رفتارهایی مانند علف هرزهای در جامعه دینی رشد میکند و موجب تحریف باورها و دینداری مردم میشود.
همیشه لازم است انسان مراقبه داشته باشد، معصیت نکند، طاعت و تقوا پیشه کند و خدا را حاضر و ناظر بر اعمال خود ببیند. برخی از امور افراطی که ما را در زندگی شخصی و خانوادگی درگیر میکند، مثل اختلاف در عمل به مناسک یا چلهها، نشاندهنده همین مشکل است.
اما سؤال اصلی این است: چرا بعضیها دین را میفروشند و نظرات شخصی خود را به عنوان نظرات دینی معرفی میکنند؟
- هدف واقعی آنها دنیاست، نه قرب یا رضای حق؛
- دنبال مقامات معنوی واقعی نیستند؛ بلکه میخواهند یک دنیای خاص برای خود بسازند، حتی اگر این دنیا تنها ذرهای منفعت مادی داشته باشد؛
- گاهی فکر میکنند با تحریف دین، محبوبیت و جذابیت اجتماعی کسب میکنند، اما واقعیت این است که حتی یک ذره از دنیایشان پایدار و واقعی نیست.
این افراد با تغییر و تحریف دین، کاری میکنند که مردم چیزی را که خدا نگفته، به عنوان دین بپذیرند و برعکس، آنچه که واقعی و جزء دین است، از دین خارج شود.
عامل این رفتار، طمع برای رسیدن به دنیا و منافع شخصی است: «لِيَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا» آنها میخواهند با دین، به دنیای محدود و ناچیز خود دست پیدا کنند، بیآنکه به حقیقت دین یا قرب الهی اهمیتی دهند.
در نتیجه، تحریف و دینفروشی همیشه محصول دنیاطلبی و طمع است، نه حقیقتجویی و تقرب به خدا، و این بزرگترین خطر برای جامعه دینی و رشد معنوی افراد است.
هدف و وسیله در مسیر دین
یک اصل اساسی در اخلاق و دین این است: هدف وسیله را توجیه نمیکند. کمونیستها در آغاز انقلاب میگفتند: «هدف مقدس است، بنابراین هر وسیلهای برای رسیدن به آن قابل توجیه است». اما در نگرش دینی و اخلاقی ما، چنین دیدگاهی جایگاهی ندارد. وقتی هدف مقدس است، همه وسائلی که برای رسیدن به آن استفاده میشود نیز باید مقدس و شرعی باشند. نمیتوان برای ارتقای دین و رشد معنوی، چند بدعت آورد، برخی احکام را حذف کرد و ادعا کرد که این کار دین را به هدف خود میرساند.
همانطور که هدف مقدس است، وسیله هم باید متناسب با تقدس آن باشد. اگر هدف مقدس باشد اما وسیله نامقدس یا خلاف شرع باشد، مسیر به خطا میرود و اثر تربیتی و معنوی خود را از دست میدهد.
در برخی موارد، هم هدف و هم وسیله نامقدس است؛ مثلاً هدف رسیدن به دنیا و وسیله تحریف دین. در چنین حالتی نه هدف پاک است و نه وسیله، و نتیجه جز فریب و سقوط معنوی نخواهد بود.
اصل مهم این است که در مسیر دین و معنویت، هم هدف و هم وسایل، هردو باید هماهنگ با حق و شرع باشند؛ هیچ توجیهی برای بهرهبرداری از دین برای منافع دنیوی وجود ندارد.
خواستن دنیا از خدا و پرهیز از تحریف دین
میتوان از خداوند دنیا را طلب کرد: قرآن میفرماید: «مِنکُم مَن یُریدُ الدُّنیا»؛ یعنی کسی که دنیا میخواهد، میتواند از خدا بخواهد. میتوان عزت مردمی، محبوبیت و موقعیت اجتماعی را از خدا طلب کرد؛ این اشکالی ندارد. اما نکته مهم این است که این طلب نباید به قیمت دروغ گفتن، تحریف یا تغییر دین باشد. کل هستی و همه چیز دست خداست، کافی است با دعا و توسل از او بخواهیم تا آنچه برایمان مقدر است به ما بدهد. نیازی نیست برای رسیدن به دنیا، دین یا حقیقت را تحریف کنیم.
نمونه عبرتآموز آن یهودیان است: آنها گمان میکردند برای رسیدن به مادیات و دنیا، لازم است دین را تحریف و تغییر دهند. نتیجه چه شد؟ هم تحریف انجام دادند و هم فقط اندکی از دنیا را به دست آوردند، و آن هم در اوج ذلت و هدررفت مصرف شد.
درس این است که دنیای مشروع و طلب دنیا از خدا، بدون هیچگونه تحریف یا کوتاهی در حق، میسر است؛ اما وقتی انسان با وسوسه تغییر حقیقت و دین، بخواهد دنیا را به دست آورد، نه دنیا درست میشود و نه شخصیت و انسانیت او حفظ میشود.
تاریخ جلسه: 1399/9/9 ـ جلسه 4
«برگرفته از بیانات استاده زهره بروجردی»
[1]. سوره بقره، آیه 65.
[2]. سوره بقره، آیه 73.
[3]. سوره بقره، آیه 71.
[4]. سوره بقره، آیه 74.
[5]. سوره بقره، آیه 79.