بعثت؛ دعوت از کثرت به وحدت

بعثت؛ دعوت از کثرت به وحدت

 

«لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ.»[1]

خدای سبحان را سپاسگزاریم که توفیق رسیدن به ایام نورانی مبعث را نصیبمان فرمود. در این ایام، تجلّی اعظم خدای سبحان جلوه‌گر می‌شود؛ گسترده‌ترین و عظیم‌ترین جلوۀ الهی. طبیعی است که به واسطۀ این جلوه‌گریِ عظیم، نورانیت خاصی نصیب دل‌های قابل می‌شود. البته قابلیت، خود امری اکتسابی است و همواره عرض کرده‌ام که باید آن را گدایی کرد.

اجمالاً هنگامۀ بعثت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، هنگامه‌ای است بسیار گران‌قدر و در عین حال زیبا؛ زمانی که با هیچ‌یک از زمان‌های دیگر قابل قیاس نیست. پیامبر خدا به اذن حق، مبعوث به رسالت می‌شود و در جامعه‌ای که سراسر در شرک و جهل فرو رفته است، پیام توحید و علم را سر می‌دهد؛ پیامی که از آغاز تا انجام، یک حقیقت را فریاد می‌زند:

«قُولوا لا إلهَ إلاّ اللّه تُفلِحُوا»

اعلام می‌شود که پذیرش توحید، موجب رستگاری ابدی است و تنها از همین طریق است که انسان می‌تواند از خاکدان عالم مادّه رها شود. فلاح، موفقیت حقیقی و برون‌رفت از اسارت مادیات، صرفاً در گرو توجه به توحید است.

این پیام در جامعه‌ای مطرح می‌شود که اساساً قدرت ادراک چنین سخنی را ندارد. تاریخ گواه است که وقتی پیامبر اکرم این دعوت را آشکار می‌کنند، برخی با تعجب و انکار می‌گویند: یعنی ما سیصدوشصت بت را رها کنیم و تنها یک خدا را بپذیریم؟ مگر چنین چیزی ممکن است؟

و اینجاست که باید گفت بعثت، در زندگی ما نیز معنایی روشن دارد؛ حرکت از کثرت به سوی وحدت. بعثت یعنی رها کردن خدایان متعددِ ذهن و دل، و دل بستن به خدای یگانه. طبیعی است که چنین دعوتی، چه در آن جامعه و چه در هر زمان دیگری، با مقاومت و موضع‌گیری جدی مواجه شود؛ چرا که بریدن از کثرت، شجاعت می‌طلبد و دل‌سپردن به وحدت، ایمان.

 

کلمۀ توحید؛ وعدۀ اقتدار و تمسخر جاهلیت

 

مرحوم علامه مجلسی صحنه‌ای بسیار تأمل‌برانگیز از آغاز دعوت علنی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله را نقل می‌کند. آن‌گاه که رسول خدا بر سنگی ایستاد و با صدایی رسا، قریش و بندگان خدا را مخاطب قرار داد و فرمود:

«يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ، يَا مَعْشَرَ الْعِبَادِ، أَدْعُوكُمْ إِلَىٰ عِبَادَةِ اللَّهِ وَخَلْعِ الْأَنْدَادِ وَ الْأَصْنَامِ.»

«ای گروه قریش، ای بندگان [خدا]؛ شما را دعوت می‌کنم به بندگی خدا و کنار نهادنِ شریک‌ها و بت‌ها.»

سپس فرمود:

«أَدْعُوكُمْ إِلَىٰ شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ، وَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ، فَأَجِيبُونِي.»

«شما را دعوت می‌کنم به گواهی دادن بر این‌که معبودی جز خدای یکتا نیست و این‌که من فرستادۀ خدایم؛ پس دعوت مرا اجابت کنید.»

آنگاه پیامدهای پذیرش این حقیقت را چنین بیان فرمود:

«تَمْلِكُونَ بِهَا الْعَرَبَ، وَ تَدِينُ لَكُمْ بِهَا الْعَجَمُ، وَتَكُونُونَ مُلُوكًا.»

«به‌واسطۀ این کلمه، مالک و سرور عرب می‌شوید؛ و عجم به اطاعت شما درمی‌آید؛ و همگی به جایگاه اقتدار و سلطنت می‌رسید.»

شنیدن این پیام برای آنان شگفت‌انگیز و غیرقابل‌تحمل بود. نقل می‌کند:

«فَاسْتَهْزَؤُوا مِنْهُ وَضَحِكُوا، وَقَالُوا: جُنَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، وَآذَوْهُ بِأَلْسِنَتِهِمْ.»[2]

«پس او را به تمسخر گرفتند و خندیدند و گفتند: محمد بن عبدالله جن‌زده شده است! و با زبان‌های خود او را آزار دادند.»

این روایت به‌روشنی نشان می‌دهد که دعوت به توحید، تنها دعوتی معنوی و فردی نبود، بلکه حامل طرحی عظیم برای دگرگونی تمدنی و اقتدار حقیقی انسان بود؛ اقتداری که از بندگی خدا آغاز می‌شود، اما در نگاه اهل شرک، چیزی جز جنون و خیال‌پردازی به‌نظر نمی‌آمد.

 

بعثت؛ آزمون دل‌بستن به یک خدا

 

در همان روزگاری که قریش در برابر دعوت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله موضع‌گیری تند و آشکار داشت، برخی از اهل کتاب وقتی سخن رسول خدا را می‌شنیدند، بی‌درنگ آن را اجابت می‌کردند و می‌پذیرفتند. آنان نه دچار انکار می‌شدند و نه واکنش خصمانه نشان می‌دادند. همین امر موجب شد قریش به‌تدریج متوجه اثرگذاری عمیق این دعوت شوند. ازاین‌رو، سران قریش به سراغ ابوطالب رفتند و با او وارد مذاکره شدند و گفتند:

«كُفَّ عَنَّا ابْنَ أَخِيكَ»

«برادرزاده‌ات را از ما بازدار.»

سپس علل نارضایتی خود را چنین برشمردند:

«إِنَّهُ قَدْ سَفَّهَ أَحْلَامَنَا وَ سَبَّ آلِهَتَنَا وَ أَفْسَدَ شَبَابَنَا و َفَرَّقَ جَمَاعَتَنَا»

«او خردمندان ما را سفیه جلوه داده است. به معبودهای ما اهانت کرده است. جوانان ما را فاسد کرده است. و جمع ما را پراکنده ساخته است.»

مسئلۀ اصلی آنان این بود که هرکس از پیامبر می‌پرسید:«إِلَىٰ مَا تَدْعُو؟» «به چه چیزی دعوت می‌کنی؟»

پاسخ پیامبر روشن و تغییرناپذیر بود: دعوت به سوی خدای یگانه. و واکنش قریش نیز همواره یک جمله بود:

«نَدَعُ ثَلَاثَ مِائَةٍ وَسِتِّينَ إِلٰهًا، وَ نَعْبُدُ إِلٰهًا وَاحِدًا؟!»

«یعنی سیصد و شصت معبود را رها کنیم و فقط یک خدا را بپرستیم؟!»[3]

این پرسش، در حقیقت چکاپ بعثت است؛ معیار سنجش ایمان. بعثت یعنی رها کردن همۀ معبودهای ریز و درشت و دل بستن به یک حقیقت. یعنی اگر به انسان بگویند مال را رها کن، مدرک را تکیه‌گاه ندان، مقام را محور نکن، حتی عزیزترین تعلقاتت را معبود خود مساز و فقط روی خدا حساب کن! آیا دل، بی‌درنگ می‌پذیرد؟!

قرآن کریم این حیرت و انکار را به‌صراحت نقل می‌کند:

«أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلٰهًا وَاحِدًا إِنَّ هَٰذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ»[4]

«آیا همۀ معبودها را یک معبود قرار داده است؟! به‌راستی این چیز شگفت‌آوری است!»

جامعۀ جاهلی، گرفتار اعداد و ارقام بود؛ گرفتار کثرت معبودها و تنوع تکیه‌گاه‌ها. باور نداشت که یکی می‌تواند کفایت همۀ امور انسان را بکند. باور نداشت معنای این اسم الهی را:

«يَا كَافِيًا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ»

«ای آن‌که از هر چیزی کفایت می‌کنی.»

و بعثت، درست از همین نقطه آغاز می‌شود: شکستن توهم کثرت، و ایمان آوردن به کفایت مطلق خدای واحد.

 

توحید؛ معامله‌ای فراتر از مال دنیا

 

سران قریش پس از آن‌که دیدند ابوطالب در برابر فشارهای آنان کوتاه نمی‌آید، بار دیگر نزد حضرت ابوطالب علیه‌السلام آمدند و گفتند: پسر برادر تو این شعار را آشکارا سر می‌دهد؛ او را از این کار بازدار. اما وقتی دریافتند ابوطالب در این زمینه اقدامی نخواهد کرد، برای بار دوم به او مراجعه کردند و پیشنهاد تازه‌ای دادند. گفتند:

«إِنْ كَانَ ابْنُ أَخِيكَ يَحْمِلُهُ عَلَىٰ هٰذَا الْأَمْرِ قِلَّةُ الْمَالِ، جَمَعْنَا لَهُ مَالًا، فَيَكُونُ أَكْثَرَ قُرَيْشٍ مَالًا.»

«اگر آنچه پسر برادرت را به این دعوت واداشته، نداشتن مال است، ما برای او مالی از همۀ قریش جمع می‌کنیم تا ثروتمندترینِ قریش شود.»

آنان گمان می‌کردند که دعوت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، ریشه در فقر مادی دارد و می‌توان این حرکت را با ثروت خاموش کرد. پاسخ پیامبر اما، پرده از حقیقت بعثت برداشت. آن حضرت فرمود:

«مَا لِيَ حَاجَةٌ فِي الْمَالِ، فَأَجِيبُونِي، تَكُونُوا مُلُوكًا فِي الدُّنْيَا، وَمُلُوكًا فِي الْآخِرَةِ.»[5]

«من نیازی به مال ندارم؛ دعوت مرا بپذیرید تا در دنیا پادشاه باشید و در آخرت نیز پادشاه.»

این پاسخ، نکته‌ای بنیادین را روشن می‌کند: پیامبر مردم را به راهی مبهم و نامعلوم دعوت نمی‌کند که بگوید «بروید، شاید به جایی برسید». از همان آغاز، تکلیف را شفاف بیان می‌کند؛ می‌فرماید اگر عبد خدا شوید، هم در دنیا به اقتدار می‌رسید و هم در آخرت.

گویی پیامبر به آنان می‌فرماید: شما می‌خواهید به من مالی بدهید تا ثروتی زودگذر داشته باشم؟ من شما را به توحیدی دعوت می‌کنم که سلطنتِ دنیا و آخرت را برایتان رقم می‌زند.

در این‌جا بود که قریش پراکنده شدند؛ زیرا دریافتند پیامبر را نه با تهدید و نه با تطمیع مالی نمی‌توان از مسیر بعثت بازداشت.

 

توحید؛ خطّ فاصل حق و باطل

 

قریش پس از ناکامی در تطمیع و تهدید، بار دیگر به حضرت ابوطالب علیه‌السلام مراجعه کردند و این‌بار از موضعی به‌ظاهر احترام‌آمیز سخن گفتند::

«أَنْتَ سَيِّدٌ مِنْ سَادَاتِنَا، وَ إِنَّ ابْنَ أَخِيكَ فَرَّقَ جَمَاعَتَنَا.»

«تو بزرگ و سرورِ ما هستی؛ اما پسر برادرت جماعت ما را متفرّق ساخته است.»

یعنی با دعوت به توحید، خانواده‌ها را رودرروی هم قرار داده است. حقیقت هم همین است؛ هنگامی که توحید وارد می‌شود، مشرک تاب آن را ندارد. یکی موحّد می‌شود و دیگری در شرک می‌ماند؛ و از همین‌جا، تقابل آغاز می‌شود. توحید، خطّ فاصل حق و باطل است و ناگزیر، شکاف می‌آفریند.

سپس قریش پیشنهاد نهایی و آشکار خود را مطرح کردند؛ پیشنهادی که پرده از عمق دشمنی آنان برمی‌داشت. گفتند:

«نُعْطِيكَ أَجْمَلَ فَتَىٰ فِي قُرَيْشٍ، عَلَىٰ أَنْ تَكُفَّ عَنْ نَصْرِ ابْنِ أَخِيكَ، وَ تَدْفَعَ إِلَيْنَا مُحَمَّدًا لِنَقْتُلَهُ.»

«زیباترین جوان قریش را به تو می‌دهیم، به شرط آن‌که حمایتت را از پسر برادرت برداری و محمد را به ما بسپاری تا او را بکشیم.»

حضرت ابوطالب علیه‌السلام با صلابت و غیرت پاسخ داد:

«مَا أَنْصَفْتُمُونِي! تَسْأَلُونَنِي أَنْ أَدْفَعَ إِلَيْكُمْ ابْنِي لِتَقْتُلُوهُ، وَتَدْفَعُونَ إِلَيَّ ابْنَكُمْ لِأُرَبِّيَهُ لَكُمْ؟!»»

«در حقّ من انصاف به خرج ندادید! از من می‌خواهید پسرم را به شما بسپارم تا او را بکشید، و در عوض، پسرتان را به من بدهید تا برای شما بزرگش کنم؟!»

این پاسخ قاطعانه نشان داد که ابوطالب نه‌تنها حاضر به سازش نیست، بلکه جان خود را نیز سپر حمایت از پیامبر کرده است. قریش، وقتی از این مسیر نیز مأیوس شدند، دریافتند که دیگر نمی‌توانند از طریق ابوطالب برای مقابله با پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله وارد شوند، و ناچار این راه را رها کردند.

 

بعثت؛ چکاپ دل و دعوت به رشد

 

دعوت بعثت کاملاً صریح است؛ می‌گوید روی هیچ چیز حساب نکن، هیچ چیز. اگر صلاح دنیا و آخرت را می‌خواهی، اگر قدرت و سلطۀ دنیا و آخرت را می‌طلبی، راهش یکی است:

«قُولُوا لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ»

یعنی نباید هیچ چیز غیر از خدا در چشم و دل انسان بنشیند. این، به‌گمان من، یک چکاپ بسیار جدی برای همۀ ماست؛ چکاپی که هرکدام‌مان باید آن را انجام دهیم. باید بنشینیم و صادقانه بررسی کنیم: واقعاً روی چه چیزی حساب باز کرده‌ایم؟ از همین رو، قرآن کریم در آیه‌ای بسیار دقیق و معنا‌دار می‌فرماید:

«وَ اذْكُرُوا نِعْمَت اللَّهِ عَلَيْكُمْ»[6]

«و نعمتِ خدا را بر خود یاد کنید.»

نکتۀ لطیف این آیه آن است که نفرمود: وَ اذْكُرُوا نِعَمَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ (نعمت‌ها)، بلکه فرمود:

«وَ اذْكُرُوا نِعْمَت اللَّهِ عَلَيْكُمْ»

«یک نعمت را به یاد داشته باشید.»

یعنی اگر از میان همۀ نعمت‌ها، تنها به یک نعمت توجه حقیقی کنیم، مسیر زندگی‌مان تغییر می‌کند، زنگ حیات‌مان عوض می‌شود. سپس آیه ادامه می‌دهد:

«وَ مَا أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتَابِ وَ الْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ»[7]

«و آنچه از کتاب و حکمت بر شما نازل کرد، که شما را به‌وسیلۀ آن موعظه می‌کند.»

مرحوم علامه مجلسی رحمه‌الله در ذیل همین آیه تصریح می‌کند که خداوند عمداً تعبیر «نِعْمَة» را به‌صورت مفرد به کار برده است؛ و می‌فرماید مقصود از این نعمتِ واحد، بعثت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است[8]؛ نعمتی که اگر در زندگی انسان نباشد، سقوط حتمی است:

«إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»[9]

«آنان جز مانند چهارپایان نیستند، بلکه گمراه‌ترند.»

و اگر این نعمت در زندگی باشد، اوج و تعالی نصیب انسان می‌شود؛ چرا که ذات این نعمت، دعوت به صعود است. قرآن با همین نعمت می‌گوید:

«قُلْ تَعَالَوْا»[10]

«بگو: بالا بیایید.»

بعثت یعنی دعوت عمومی به بالا آمدن؛ یعنی در همان سطح نمانید، در همان وابستگی‌ها و معبودهای کوچک متوقف نشوید. مبعث پیامبر یعنی خطاب به همۀ انسان‌ها: بیایید بالا.

و نکتۀ مهم‌تر آن‌که بعد از «اذکروا»، نوبت به «اشکروا» می‌رسد؛ و پس از شکر، قیام به حقوق این نعمت. نه اینکه فقط در تاریک‌خانۀ ذهن، یادی گذرا از آن بکنیم؛ بلکه به یاد بیاوریم چه بودیم و چه شدیم، و بفهمیم اگر این نعمت نبود، کجا بودیم، و اگر به آن وفادار بمانیم، به کجا خواهیم رسید.

 

جاهلیت؛ تصویر امروز و فردای ما

 

قرآن کریم، زمانی که جامعۀ جاهلی را ترسیم می‌کند، تصویری روشن و تکان‌دهنده ارائه می‌دهد. اما نکته این است که این تصویر، صرفاً مربوط به گذشته نیست؛ باید به خودمان نگاه کنیم و بپرسیم: ما امروز در جاهلیت هستیم یا نه؟ آیه می‌گوید:

«إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً»[11]

«آنگاه که دشمن یکدیگر بودید.»

در جامعۀ جاهلی، محبت واقعی میان افراد وجود نداشت. افراد به بهانه‌های مختلف با هم درگیر بودند، نه فقط در ظاهر، بلکه در دل نیز خصومت داشتند. هیچ‌کس نمی‌توانست موفقیت، عزت، محبوبیت، یا کمال دیگری را تحمل کند. حتی اگر کسی به ظاهر دوست و همراه نشان داده می‌شد، در باطن، دشمنی و حسادت جریان داشت.

این تصویر، یک چکاپ اخلاقی برای امروز ما است: چه میزان از روابط ما با دیگران مبتنی بر محبت و همکاری است؟ چه میزان از دل‌هایمان هنوز گرفتار دشمنی و حسادت است؟

اگر حتی یک درصد از وجود ما درگیر این جاهلیت امروز است، قرآن به ما یادآوری می‌کند که باید تغییر کنیم و به سمت محبت، همدلی و همیاری حرکت کنیم. به عبارت دیگر، قرآن تصویر جاهلیت را نه به عنوان یک «تاریخ گذشته»، بلکه به عنوان آینه‌ای برای بررسی حال و آینده خودمان ارائه می‌دهد.

 

پیامبر؛ دگرگونی قلب‌ها و امنیت حقیقی

 

خدای سبحان به واسطۀ پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله این معجزه را به ظهور رساند:

«فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا»

«پس قلوب شما را به هم نزدیک کرد و به واسطۀ نعمتی که از او بود، شما برادر شدید.»

کار پیامبر در جامعه چنین بود که دشمنی‌ها را از میان برداشت و به جای آن، اخوت واقعی ایجاد شد. دشمنان یک‌باره به برادر تبدیل شدند. بنابراین، وقتی پیامبر در جامعه قیام کند، عداوت و خصومت در دل‌ها باقی نمی‌ماند و روابط مبتنی بر برادری و محبت جایگزین آن می‌شود. این یک چکاپ جدی برای امروز ماست: چقدر روابط ما هنوز بر عداوت است و چقدر بر اخوت؟

نمونه‌ای تاریخی از دیرینگی کینه‌ها: اوث و خزرج صد و بیست سال با هم جنگ داشتند؛ یک روز و دو روز نبود، بلکه صد و بیست سال خصومت و دشمنی ادامه داشت. اما با مبعث پیامبر، این دشمنی دیرینه تبدیل به برادری و اخوت شد. خدای سبحان دگرگونی و انقلاب ایجاد می‌کند، نه صرفاً در ساختار ظاهری جامعه، بلکه در قلوب مردم؛ و این دگرگونی قلبی، خود به تغییر روابط بیرونی منجر می‌شود. همچنین قرآن بیان می‌کند:

«كُنْتُمْ عَلَىٰ شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ»[12]

«شما لبۀ دره‌ای از آتش بودید.»

بدون حضور پیامبر، هر لحظه در معرض سقوط و هلاکت بودید. اما با وجود ایشان، سلامت، امنیت، آسایش و استقرار نصیب جامعه شد؛ اینها همه از رهاوردهای بعثت هستند.

نکتۀ مهم دیگر این است که خدای سبحان می‌فرماید پیامبر: «مِنْ أَنْفُسِكُمْ» «از خود شماست.»؛ یعنی او خودی است، نه غریب و بیگانه.

علامه مجلسی در جلد ۱۸ بحارالانوار، صفحه ۱۵۶، به نکته‌ای ظریف درباره این تعبیر اشاره می‌کند: «مِن أنفس» دو معنا دارد؛ یکی همین «خودی بودن» است، و دیگری «گران‌قدر بودن». برخی می‌گویند از مادۀ نفیس است، یعنی بسیار گران‌بها. به رغم این گران‌قدری، پیامبر برای ما وارد شد تا کار بزرگ خود را انجام دهد:

«يُزَكِّيهِم وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ»[13]

«آن‌ها را تزکیه و تعلیم می‌دهد؛ از هر زشتی اخلاقی، عملی و اعتقادی دورشان می‌کند و آموزش می‌دهد.»

علامه مجلسی توضیح می‌دهد که قبل از بعثت، مردم در ضلال مبین بودند:

«وَ إِنْ كَانُوا مِن قبلُ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ»[14]

یعنی مسیرشان معلوم نبود؛ گم بودند و هر تلاش و انرژی که خرج می‌کردند، به مقصد نمی‌رسید. وقتی گم می‌شویم، انرژی و زمان خود را هدر می‌دهیم و سرانجام به همان جای اول بازمی‌گردیم. بعثت پیامبر مسیر را روشن کرد و حرکت انسان را به سمت مقصد واقعی هدایت نمود.

 

پیامبر؛ عامل تزکیه و انسان‌سازی مطلق

 

نکته‌ای که بسیار جالب و اساسی است، کار پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله در زندگی ماست: اگر پیامبر وارد زندگی انسان شود، اجازه نمی‌دهد معیوب، ناقص یا آلوده باقی بمانیم. قرآن می‌گوید: «يُزَكِّيهِم»؛ یعنی او ما را تزکیه و تطهیر می‌کند. این تطهیر کاملاً قهری و حتمی است؛ به خواست ما کاری ندارد که بخواهیم یا نخواهیم. ورود پیامبر، ورود تحول است؛ ورود رشد و پاکسازی است. نمی‌گذارد بد بمانیم، ناقص بمانیم، زشت بمانیم یا نجس بمانیم. به زبان ساده، جنسمان را خوب می‌کند، اخلاق و رفتارمان را اصلاح می‌کند و هرگونه علف‌هرزه و آلودگی را از زندگی ما دور می‌سازد.

نمی‌توان جلوی این اثر را گرفت. یا پیامبر هنوز در زندگی ما وارد نشده است، یا اگر وارد شود، نمی‌توانیم آلوده یا بد باقی بمانیم؛ عمل، قول و خلق ما حتماً تغییر خواهد کرد.

علامه مجلسی رحمه‌الله نیز در جلد ۱۸ بحارالانوار می‌گوید: «مِن أنفُس»؛ پیامبر از خود ماست، نفیس‌ترین و شریف‌ترینِ ما. این یعنی ما با او شریف‌زاده‌ایم؛ با ورود او به زندگی‌مان، به ما کرامت و ارزش ذاتی داده می‌شود. پیامبر مانند «پدر » و راهنمای بزرگ است که انس و اصالت و فضیلت ما را به ما یادآوری می‌کند.

بنابراین، حضور پیامبر در زندگی، نه یک اثر اختیاری و ناپایدار، بلکه یک تغییر قهری و همیشگی است؛ او نمی‌گذارد زندگی ما آلوده، تاریک یا کم‌نور باقی بماند.

 

پیامبر و تولد دوباره انسان

 

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود:

«أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوا هَذِهِ الأُمَّةِ»

«من و علی، پدران این امت هستیم.»

کلمه‌ی «أب» در اینجا بسیار نفیس و عمیق است؛ یعنی پیامبر به عنوان پدر روحی و معنوی امت، مسئول تربیت، تزکیه و رشد تک‌تک افراد است. آیا امکان دارد فرزندان او؛ یعنی ما انسان‌ها، خسیس، پست، لئیم یا ضعیف باقی بمانیم؟ هرگز! اگر این سلسله و انتساب حفظ شود، آب و رنگ زندگی فرد به‌کلی تغییر می‌کند.

زندگی دیگر زندگی حیوانی و صرفاً زیستی نیست؛ بلکه تولد دوباره نصیب انسان می‌شود. یک بار که وارد این عالم شدیم، با وساطت پیامبر، چشم دل ما به عالم ملکوت باز می‌شود و دنیای واقعی را بهتر می‌بینیم. درک می‌کنیم که همه ظواهر زندگی، بواطنی دارند و هر رفتار و هر رخداد، ریشه‌ای معنوی و نورانی دارد.

به تعبیر دیگر، حضور پیامبر در زندگی، یک تحول بنیادین و روشنایی‌بخش است که انسان را از قید دنیا و زندگی صرفاً مادی آزاد می‌کند و او را به مسیر کمال و فضیلت هدایت می‌کند.

 

پیامبر و نور در دل‌های محبوس

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام زمانی که زمان جاهلیت را برای ما ترسیم می‌کند، می‌فرماید:

«ابْتُعِثَهُ وَ النَّاسُ یَضْرِبُونَ فِي غَمْرَةٍ وَ یَمُوجُونَ فِي حِیْرَةٍ»[15]

«پیامبر مبعوث شد  در حالی که مردم در غم و سرگردانی حرکت می‌کردند و در حیرت موج می‌زدند.»

کلمه‌ی یَضْرِبُون در اینجا به معنای حرکت و سفر است، همانند قرآن در آیه «إذا ضَرَبْتُم فِي الْأَرْضِ». مردم در زمان جاهلیت، نه در قله‌ها بودند، نه در تپه‌ها، بلکه در چال‌ها و گودال‌های مادیات و اسارت‌های نفسانی فرو رفته بودند؛ در سیاه‌چال جهان ماده محبوس و محدود.

آن‌ها نمی‌دانستند «من کیستم؟» و «کجا باید بروم؟» تمام زندگی‌شان سرگردانی و حیرت بود. نیم‌ساعت گم شدن ما در مسیر، اضطراب ایجاد می‌کند؛ حالا تصور کنید کسی تمام عمر سرگردان باشد.

«قَدْ قَامَتْهُمْ أَزْمَّةُ الهِینِ وَ اسْتَغْلِقَتْ عَلَى أَفْئِدَتِهِمْ أَقْفَالُ الرِّینِ»[16]

«هلاکت و نابودی بر آن‌ها غالب شده بود و دل‌هایشان مهر و قفل خورده و بسته بود.»

زمام هلاکت بر ایشان جلودار بود؛ مسیر زندگی‌شان به سوی فنا و گمراهی بود. بر قلبشان قفل چرک و مهر افتاده بود؛ دل‌ها مرده و تعطیل بود. مدت‌ها چیزی وارد دل نمی‌شد و صادر نمی‌شد؛ هیچ نور و رحمت الهی بر آن‌ها اثری نداشت.

در چنین جامعه‌ای، وقتی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله خطاب می‌کند، دل‌ها را هم مخاطب قرار می‌دهد. همه‌ی هویت و وجود انسان‌ها مورد خطاب قرار می‌گیرد:

«قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا»

«بگوئید: هیچ معبودی جز خدا نیست، رستگار می‌شوید.»

پیامبر آمد تا قفل‌ها را بگشاید، دل‌های مرده را زنده کند، و انسان‌ها را از سرگردانی و حیرت به سوی نور و هدایت بیاورد.

 

بعثت پیامبر؛ سوق دادن مردم از جاهلیت به علم و معرفت

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام دربارۀ بعثت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرماید:

«إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّدًا وَلَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَابًا وَلَا يَدَّعِي نُبُوَّةً فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّئَهُم مَحَلَّتَهُمْ»[17]

«خدای سبحان  هنگامی محمد را مبعوث کرد که  هیچ‌یک از عرب‌ها کتابی نمی‌خواند و ادعای نبوت نمی‌کرد، پس همه مردم را سوق داد تا جایگاه درستشان را قرار داد.»

جامعۀ جاهلی آن زمان عالم نبود؛ کتاب‌خوانی، ارزش علم و احترام به عالم وجود نداشت. حتی درخواست پیامبری و ظهور هدایتگر هم در میان مردم نبود. برخلاف زمان ما که نیاز به ظهور احساس می‌شود، آن‌ها در حسرت علم و هدایت بودند. پیامبر چه کرد؟

«فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّئَهُم مَحَلَّتَهُمْ»

او همه مردم را از جایگاه نادرستشان بیرون آورد و در جایگاه درستشان قرار داد. جایگاه درست یعنی علم، معرفت و آگاهی. علامه مجلسی رحمه‌الله در جلد ۱۸ بحارالأنوار توضیح می‌دهد: پیامبر مردم را به جایگاه نجات و رشد واقعی رساند؛ همه را در یک بلندای معرفت و هدایت قرار داد. حرکت پیامبر نیمه‌کاره نبود؛ مردم را به ارتفاعی رساند که قبل از بعثت هیچ‌یک از آن بهره نداشتند.

 

بعثت؛ انقلاب همه‌جانبه در زندگی انسان‌ها

 

واقعاً اگر بخواهیم چیزی را انقلاب بنامیم، این انقلاب بعثت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است. بعثت یک تحول کلی و همه‌جانبه ایجاد می‌کند:

  1. تحول در نگرش و روش زندگی
  2. تحول در اعتقادات و باورها
  3. تحول در ارتباطات و عبادات

پیامبر می‌آید و انسان‌ها را در جایگاه اصلی‌شان قرار می‌دهد. علامه مجلسی رحمه‌الله در ذیل این خطبه می‌گوید:

«أَسْكَنَهُمْ مَنْزِلَتَهُم الَّتِي خُلِقُوا لِأَجْلِهَا»[18]

«مردم را در جایگاهی قرار داد که به جهت آن خلق شده بودند.»

این جایگاه، به تعبیر علامه مجلسی، جایگاه اسلام، ایمان، علم و کسب کمالات مختلف است.

قبل از بعثت، زندگی مردم پر از اضطراب و موج سرگردانی بود. پیامبر، با بعثت خود، آن‌ها را به محل استقرار مطمئن و نفوس مطمئنه می‌رساند؛ جایی که کمبودها و مصیبت‌ها نمی‌توانند آرامش و آسایش روحی آن‌ها را مختل کنند.

به بیان دیگر، بعثت پیامبر، یک انقلاب حقیقی و کلی در سرنوشت و مسیر زندگی انسان‌هاست، که از حالت اضطراب و حیرت به حالت آرامش، امنیت و رشد معنوی منتقل می‌کند.

 

بعثت پیامبر؛ قرار دادن انسان در جایگاه اصلی و عالی خود

 

یکی از مهم‌ترین پیام‌های مبعث این است که پیامبر هر کسی را سر جای خودش جا می‌دهد. پیامبر مبعوث شد تا آدم‌ها را در جایگاه اصلی‌شان قرار دهد؛ جای انسان، جای انسان است، نه جای ملک و نه جای حیوان.

این جایگاه بالاتر از ملک و پست‌تر از حیوان نیست؛ انسانی است که همواره در حال اختیار و انتخاب است و قدرت انتخاب همه کمالات را دارد.

عبارت «حتی بَوَّئَهُم مَحَلَّتَهُم» یعنی پیامبر مردم را در بلندایی قرار داده که همه چیز زیر پای آن‌هاست؛ سلطه‌ای بر دوعالم، قدرت واقعی اختیار و مدیریت زندگی را به انسان‌ها می‌دهد. همان‌طور که در روایت آمده، کسانی که دعوت پیامبر را لبیک می‌گویند، ملوک دنیا و آخرت می‌شوند و در جایگاهی قرار می‌گیرند که خداوند برای آن‌ها آفریده است.

برای مثال، وقتی یکی از نزدیکان ما کاری مناسب و پُرسود برای فردی فراهم می‌کند، خوشحال می‌شویم؛ اما پیغمبر همه انسان‌ها را در بهترین جایگاه و کاری که شایسته شأن انسانی آن‌هاست قرار می‌دهد. کار پیامبر، کاری در شأن انسانیت و پُرسودترین کار برای رشد و تعالی فردی است.

به همین دلیل، کسانی که دعوت پیامبر را پذیرفته و سر جای خود قرار گرفته‌اند، طمأنینه و آرامش پیدا می‌کنند. وقتی سر جای واقعی خود قرار بگیریم، دیگر اضطراب و تکاپوی بی‌مورد نخواهیم داشت. جایگاه حقیقی انسان، محل آرامش، قدرت، اختیار و حرکت سریع در مسیر کمال است و هیچ مانعی برای پیشرفت و تعالی او وجود ندارد.

 

ناله شیطان در هنگام بعثت

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید:

«وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، مَا هذِهِ الرَّنَّةُ؟ قَالَ: هذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ، إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَتَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِالنَّبِيِّ، وَلَكِنَّكَ وَزِيرٌ، وَإِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ»[19]

«و من نالۀ شیطان را شنیدم در هنگامی که وحی بر او (پیامبر) نازل شد ، پس گفتم: ای رسول خدا! این ناله چیست؟ فرمود: این شیطان است که از عبادت شدن مأیوس شده است. تو آن‌چه را من می‌شنوم می‌شنوی و آن‌چه را من می‌بینم می‌بینی، [اما] تو پیامبر نیستی؛ بلکه وزیر من هستی، و تو بر مسیر خیر هستی.»

این روایت یک تصویر عمیق از تأثیر بعثت پیامبر را نشان می‌دهد: شیطان در لحظهٔ نزول وحی ناله می‌کند؛ نه به‌خاطر وحی، بلکه از ناامیدیِ کامل از این‌که دیگران او را بپرستند یا اطاعتش کنند. پیامبر به امیرالمؤمنین می‌گوید: «تو آن‌چه را او می‌شنود و می‌بیند می‌شنوی و می‌بینی، جز اینکه تو  پیامبر نیستی!»؛ یعنی چنان آگاهی و بصیرتی دارد که به‌طور طبیعی اثر بعثت را درک می‌کند.

این نالهٔ شیطان نماد عجز و نابودی او در برابر بعثتی است که انسان را از سیطرۀ او رها می‌کند. اگر بعثت پیامبر در زندگی هر یک از ما واقعاً تحقق یابد، یعنی پیامبر در دل و رفتار ما جاری شود،  دیگر شیطان نمی‌تواند نفوذی داشته باشد؛ او احساس عجز، ناامیدی و ناکارایی می‌کند، چون سلطۀ اصلی از او سلب شده است.

این روایت به‌وضوح پیام بعثت را در سطح شخصی و درونی انسان نشان می‌دهد: نه فقط هدایت اجتماعی، بلکه آزادی از سلطۀ شیطان، که نشان‌دهندۀ تحول روحی، قلبی و عملی است.

 

تصویر جاهلیت پیش از بعثت

 

امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره وضعیت مردم در زمان پیش از بعثت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله چنین می‌فرماید:

 

«أَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَىٰ شَرِّ دِينٍ وَ فِي شَرِّ دَارٍ، مُنِيهُونَ بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ وَ حَيَّاتٍ صُمٍّ، تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ وَ تَأْكُلُونَ الْجَشِبَ وَ تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَ تَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ…»

«شما گروه عرب در بدترین دین و در بدترین سرای هستید؛ در میان سنگ‌های سخت و مارهای کر زندگی می‌کنید، از آب کدر می‌نوشید، غذای خشن و ناخوشایند می‌خورید، خون‌هایتان را می‌ریزید و پیوندهای خویشاوندی‌تان را قطع می‌کنید…»

«عَلَىٰ شَرِّ دِينٍ»؛ «در بدترین دین بودید»؛ یعنی اعتقاد داشتید، اما در ضعیف‌ترین، نادرست‌ترین و بی‌ثمرترین باورها و آیین‌ها.

«فِي شَرِّ دَارٍ»؛«در بدترین سرا بودید.»؛ یعنی زندگی‌تان از نظر اجتماعی، فرهنگی و معنوی در بدترین وضعیت بود؛ فاقد تمدن، هویت، معنویت و امنیت واقعی.

«مُنِيهُونَ بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ وَ حَيَّاتٍ صُمٍّ»؛ «در میان سنگ‌های سخت و مارهای بی‌صدا»؛ یعنی زندگی‌تان مانند گذران وقت در محیطی بی‌ثبات، بی‌رحم و پرخطر بود. سنگ‌های سخت نماد سختی‌ها و بی‌محبتی‌ها و مارهای صُم نماد خطرات بی‌صدا و تهدیدهای پنهان.

«تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ»؛«آب کدر می‌نوشیدید»: آب در فرهنگ معنوی نماد معرفت و دانش است؛ آب کدر یعنی معرفتِ کدر و ناخالص.

«وَ تَأْكُلُونَ الْجَشِبَ»؛«و غذای خشن می‌خوردید»: طعامِ معنوی‌تان هم خشن، ناخوش و بی‌انگیزه بود؛ غذای کفاف‌بخش رشد و تعالی نداشتید.

«وَ تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ»؛«و خون‌های یکدیگر را می‌ریختید»: جامعه متلاطم، پرخشونت و بی‌رحم بود.

«وَ تَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ»؛«و رشته‌های خویشاوندی را قطع می‌کردید»: روابط انسانی فروپاشیده و اجتماع از هم گسیخته بود.

امیرالمؤمنین در این تصویر، وضعیت جامعۀ جاهلی را مانند «بدترین دین» و «بدترین دار» ترسیم می‌کند؛ یعنی جامعه‌ای که هم در اعتقاد و هم در زندگی اجتماعی و معنوی در بدترین وضعیت ممکن قرار دارد.

«آب و طعام کدر» نماد معرفت و معنویت آلوده یا ضعیف است.

«سنگ‌های سخت و مارهای صم» نماد زندگی پرخطر، بی‌رحم و بی‌امنیت است.

ریختن خون و قطع پیوندهای خویشاوندی نشان‌دهنده فقدان هم‌دلی، ارتباط و آرامش اجتماعی است.

این تصویر رسا نشان می‌دهد که پیش از بعثت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، انسان‌ها نه‌تنها در جهل ذاتی بودند، بلکه در عدم نظم اجتماعی، بی‌اعتقادی مؤثر و فروپاشیدگی اخلاقی نیز غوطه‌ور بودند؛ تصویری که در تحلیل‌های عرفانی و تربیتی نیز به‌عنوان نشانۀ سرگردانی انسان بدون هدایت الهی دیده می‌شود.

 

درخواست‌ها

 

درخواست جمال باطنی

 

در یکی از روایات مربوط به زمان مبعث پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله، نقل شده است که پیامبر تشنه بود و درخواست آب کرد. یک فرد برای ایشان آب آورد، اما در آب، یک موی کوچک وجود داشت، او آن مو را برداشت و آب را به پیامبر داد. پیامبر او را اینگونه دعا کرد:

«اللهُمَّ جَمَّله جَمّله»[20]

«خدایا او را زیبا کن، زیبا کن.»

طبق نقل برخی مورخان، این اثر بلافاصله رخ داد و آن فرد حتی در سن ۹۳ سالگی نیز یک دانه موی سپید نداشت. جمال او ماندگار شد  نه فقط در ظاهر، بلکه در باطن و جان.

گاهی آنچه ما عرضه می‌کنیم، مانند آبی که در آن مو است، ناقص و خالی از کمال به نظر می‌رسد، اما پیامبر با دعا و عنایت الهی، آن را کامل و زیبا می‌کند.

ما هم می‌توانیم در زمان مبعث و هر شب رمضان از پیامبر بخواهیم که جمال باطنی ما را زیبا کند. این جمال باطنی شامل پاکی از شرک، بدخلقی، منیت و اعمال نادرست است.

می‌توان دعای خود را چنین عرضه کرد:

«اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ بَهائِكَ بِأَبْهاهُ وَكُلُّ بَهائِكَ بَهِيٌّ»

« خدایا، از تو درخواست می‌کنم به‌حق زیباترین مرتبه از زیبایی‌ات و همه مراتب زیبایی‌ات زیباست.»

و سپس از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله بخواهیم: «اللهُمَّ جَمَّلها جَمَّلها»؛«خدایا آن [باطن ما] را زیبا کن، زیبا کن.»

این گدایی معنوی نه تنها مربوط به ظاهر و زیبایی جسمی نیست، بلکه نور باطنی و جمال روحانی است که در قیامت نیز روشن و آشکار خواهد بود:

«وَ شیعَتُکَ عَلى مَنابِرَ مِنْ نُورٍ، مُبْیَضَّهً وُجُوهُهُمْ حَوْلى فِى الْجَنَّهِ، وَ هُمْ جیرانى»[21]

«و شيعيان تو بر منبرهائى از نورند در حالى كه چهره ايشان سفيد و درخشان است اطراف من در بهشتند و آنان همسايگان من‌اند.»

 

درخواست دعا برای قوت و معرفت

 

روایت شده است: پیامبر درخواست آب کرد؛ اما جوانی به جای آب شیر آورد. پیامبر فرمود:

«اللهم امْتِعْهُ بشَبابِهِ»[22]

«خدایا، جوانی‌اش را برایش ماندگار کن.»

می‌گویند آن جوان مدت طولانی جوان ماند. در این نقل، جوانی نماد قدرت و نیرو است.

به پیامبر عرض می‌کنیم: یا رسول الله! از شما می‌خواهم برای توانمندی ما دعا کنید؛ توانِ انجام وظیفه، توانِ قیام به تکالیف، توانِ اخلاص، توانِ تخلق به اخلاق الهی و توانِ ثبات در محبت به علی علیه‌السلام.

 

طلب معرفت و نورانی شدن دل با قرآن و اهل‌بیت

 

یا رسول الله! عیدی دیگری می‌خواهیم: ای کاش ما را با قرآنی که آورده‌ای، مَحرم و آشنا کنی! ای کاش اجازه دهی نامه دوست را بخوانیم؛ هر بار که می‌خوانیم، حقیقتی تازه دریافت کنیم، هر بار که ورق می‌زنیم، دل ما نورانی‌تر شود، هر بار که تأمل می‌کنیم، ارتباط‌مان با خدا و پیامبر و اهل‌بیت بیشتر شود.

 

نتیجه

 

پیامبر برای اصلاح و تکامل انسان دعا می‌کند؛ پیامبر نه فقط برای نیازهای ظاهری، بلکه برای قوت در مسیر خدا، ثبات در محبت، اخلاص در عمل و آگاهی از کتاب دعا می‌کند. پیامبر می‌خواهد ما چهره درونی‌مان را نورانی، و دل‌مان را آماده فهم پیام کتاب الهی کند. پیامبر می‌خواهد ما فهم دقیق و عمیق پیام الهی را دریابیم و در عمل نشان دهیم.

درخواست توحید و معرفت، مثل گدایی‌ای است که پیامبر به آن پاسخ می‌دهد. او برای انسان جوانی، قوت، زیبایی درونی و معرفت قلبی را می‌خواهد؛ نه به این معنا که ظاهر امر مهم نیست، بلکه به این معنا که ظاهرِ بدون باطن، انسان را به مقصد نمی‌رساند.

هر شب، در دعای خود، جمال باطنی و قوت معنوی را بخواهیم. از پیامبر بخواهیم ما را با کتاب خدا و پیام او محرم کند. هر بار که قرآن را می‌خوانیم، لباس فهم بپوشیم و حقیقت‌جویانه بخوانیم. در مسیر عمل، از پیامبر و اهل‌بیت بخواهیم اثرِ واقعیِ هدایت را بر زندگی‌مان جاری کنند.

 

 

تاریخ جلسه: 1400.12.9

«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»

 


[1]. سوره توبه، آیه 128.

[2]. علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج ۱۸، ص ۱۸۵.

[3]. بحارالأنوار، ج 18، ص 185.

[4]. سوره ص، آیه 5

[5]. بحارالأنوار، ج ۱۸، ص ۱۸۶–۱۸۷.

[6] . سوره بقره، آیه 231

[7]. سوره بقره، آیه 231

[8]. بحارالأنوار، ج ۱۸، ذیل آیۀ «وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ».

[9]. سوره اعراف، آیه 179.

[10] . سوره انعام، آیه 151

[11]. سوره آل عمران، آیه 103.

[12]. سوره آل‌عمران، آیۀ ۱۰۳.

[13]. سوره جمعه، آیه 2.

[14]. سوره جمعه، آیه 2.

[15]. بحارالأنوار، ج۱۸، ص ۱۵۶–۱۵۷.

[16]. بحارالأنوار، ج۱۸، ص ۱۵۶–۱۵۷.

[17]. بحارالأنوار، ج ۱۸، ص ۱۵۶–۱۵۷.

[18]. بحارالأنوار، ج ۱۸، ص ۱۵۶–۱۵۷

[19]. این روایت در نهج‌البلاغه از قول امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبۀ ۱۹۲ (قاصعه) آمده است، که در نسخه‌های معتبر و شرح‌ها نیز نقل شده است.

[20]. مجابو الدعوة (قسم ‌‌دُعَاءُ الرَّسُولِ صلى الله عليه وسلم).

[21]. مفاتیح‌الجنان، دعای ندبه.

[22]. بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج‏ 18، ص 12.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فهرست مطالب

مطالب مرتبط