مقدمه
کلام حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام برتر از همۀ کلمات مخلوقین است. قرآن خط سیر کلی زندگی را برای ما تبیین میکند؛ اما جزئیات آن را باید در نهجالبلاغه جستجو کنیم.
دانستیم که طول عمر انسان بینهایت است، به همین دلیل موجودیها و داراییهای ما هم باید زوال ناپذیر باشند تا علاوه بر این عالم، در برزخ و قیامت هم از آنها بهرهمند شویم. به همین دلیل مایلیم رفتار، گفتار، اعتقادات و اخلاقیات ما به نحوی باشند که منافع و رحمات حاصل از آنها در زندگیمان مقطعی و موقت نباشند و در همۀ عوالم از برکات آن بهرهمند شویم.
مشورت با خردمندان؛ راز ماندگاری خِرد
«مَنْ شَاوَرَ اَلرِّجَالَ شَارَكَهَا فِي عُقُولِهَا»[1]
«و هر که با مردم مشورت کرد، خود را در عقل آنها شریک ساخته است.»
گاهی اوقات برای داشتن دیدگاه، عملکرد یا تصمیمات صحیح، خردِ خودمان به تنهایی کافی نیست و نیاز به بهرهگیری از خردِ خردمندان داریم که اسلام به این کار، مشاوره میگوید. حضرت فرمود چنانچه کسی از نظرات دیگران بهرهمند شود، در واقع خرد خویش را افزون کرده است. این افزایش خِرد موجب مصون ماندن انسان از انحراف، گمراهی و تصمیمات نامناسب میشود.
خردورزی در اسلام
اسلام هرگز نمیپذیرد ما از نظر فکری در سطحی پایین باقی بمانیم. اگر همواره از دیگران نظرخواهی کنیم، بدون آنکه توانِ داوریِ خویش را پرورش دهیم، بهتدریج اندیشههای اصیلِ خود را از دست میدهیم. در ما نوعی وابستگیِ ناسالم به رأیِ دیگران شکل میگیرد که باعث میشود از خردِ خویش بیگانه و گویی دچار نقصانِ عقلانی شویم.
کاربردِ واژۀ «شاوِر» (مشورت) دقیقاً به همین نکته اشاره دارد؛ نخست آنکه چنان در خرد ورزیده شویم که دیگران برای راهنمایی به ما مراجعه کنند، و دوم آنکه هرگز دچار استبدادِ رأی نشویم و از اندیشههای دیگران بهرهمند شویم. مشورت، نه نشانۀ ضعف، که نشانۀ بلوغِ فکری است؛ توأمانِ اتکا به خردِ خویش و گشودگی بر آراِی دیگران.
مشاوره؛ پرورش خرد
مشاوره به معنای تعطیل کردن اندیشههای شخصی نیست. انسانِ خردورز باید چنان در تعقل ورزیده باشد که دیگران رأی او را صائب و کارآمد بدانند؛ و در عین حال، به دلیل پرهیز از خودکامگیِ فکری و استبداد به رأی، خود را ملزم بداند که نظراتِ استوار و صحیحِ دیگران را نیز جویا شود.
بنابر آنچه گفته شد، مشاوره نه برای ایجادِ وابستگیِ فکری که برای بهینهسازی و شکوفاییِ خردِ خویشتن است. مشاورِ کارآمد، درست مانند معلمی است که ماهیگیری میآموزد، نه صیادی که هر روز صیدِ آماده را به دیگران تحویل دهد. او توانِ اندیشیدن را منتقل میکند، نه پاسخهای آماده را.
اعتمادِ بیچونوچرا، مانعِ درکِ عمیقِ مشورت
روزی مرحوم علی صفایی حائری به یک تازهداماد چند توصیهٔ عملی کرد؛ از جمله اینکه در مواجهه با خانوادهٔ همسر، برخوردی قاطع و تا حدودی تند داشته باشد و چند کار مشخص را انجام دهد. تازهداماد بدون هیچ پرسشی فقط گفت: «چشم.»
پس از پایان صحبت، آقای صفایی از او پرسید: «چرا دلیل این توصیهها را از من نمیپرسی؟» جوان پاسخ داد: «چون به شما اعتماد دارم.»
اما مرحوم صفایی این رفتار را نادرست دانست و فرمود: اگر دلیلِ توصیهها را نپرسی، هرگز نمیفهمی که این برخوردِ تند، مختص به همان شرایطِ اولیهٔ ازدواج بوده است. در نتیجه، آن نصایح را برای تمامِ عمر و در همهٔ موقعیتها به کار میگیری؛ در حالی که اگر دلیلش را بپرسی، درمییابی که چون تازه داماد شدهای، خانوادهٔ همسر برای نخستین بار ممکن است درخواستی نامتعارف یا نامشروع از تو داشته باشند. اگر در همان برخوردِ اول، پاسخی قاطع و محکم بدهی، گویا برای همیشه به همهٔ اطرافیانت یک درسِ روشن آموختهای. اما این به معنای آن نیست که در تمام مراحلِ زندگی، چنین رفتاری تکرار شود؛ بلکه هر موقعیت، حکمِ خاص خود را دارد و درکِ آن، جز با پرسش از «چرایی» توصیهها ممکن نیست.
اعتماد به مشاور، جایِ پرسش از منطقِ توصیه را نمیگیرد؛ زیرا تنها با فهمِ دلیل است که میتوان نصیحت را از حصارِ زمان و مکان خارج کرد و بهدرستی به کار بست.
ضرورت تبیینِ علت در مشاوره
برای روشنتر شدن مطلب، مثالی عینی بیان میکنیم: اگر از یک طلبهٔ جوان که سطح مالیِ پایینی دارد، بهترین تالارِ عروسیِ قم و گرانترین جواهرات را طلب کنند، او باید با برخوردی قاطع و صریح، واقعیتِ وضعیتِ خود را برای اطرافیان تشریح کند تا دیگران از همان ابتدا، انتظاری فراتر از توانِ او نداشته باشند.
مرحوم علی صفایی حائری در واقع به آن تازهداماد آموخت که در برابر هر توصیه و نصیحتی، باید پرسش از «چرایی» را در دستور کار قرار داد؛ تا بتوان در موقعیتهای مشابه، آن دستورالعمل را بهکار بست وگرنه، اجرایِ آن توصیه در شرایطِ دیگر مجاز نیست. مشاور نیز همواره بر اساس تمام شروط و قرائنِ موجود، راهکارِ خود را ارائه میدهد؛ بهگونهای که با تغییرِ هر یک از آن شروط، ممکن است راهکارِ متفاوتی ارائه شود.
بنابراین، در مکتبِ انسانسازِ نهجالبلاغه میآموزیم که دلیل و علّتِ مشاورهها باید برای مشاورهگیرنده تبیین شود تا مردم، ماهیگیری بیاموزند، نه اینکه صرفاً شکارِ آماده برای یک مقطعِ خاص از زندگی را دریافت کنند. این رویکرد، آنان را توانمند میسازد که حتی در خلوت و تنهایی، در مواجهه با موقعیتهای مشابه، بهترین تصمیم و رفتار را از خود بروز دهند.
در زبانِ علمیِ طلاب، به این روش «قیاس منصوصُالعلّه» گفته میشود که حجیّت دارد؛ بدین معنا که اگر شرایطِ موقعیتِ پیشین، کاملاً با شرایطِ کنونی مطابقت داشته باشد، میتوان همان راهکارِ پیشنهادیِ مشاور را مجدداً اجرا کرد؛ والّا، بهکارگیریِ توصیهها بدون درکِ علّت، نهتنها کارگشا نیست، چهبسا زیانبار نیز خواهد بود.
مشورتِ صحیح، نه تحمیلِ رأی است و نه تسلیمِ محض؛ بلکه گفتوگویی عقلانی است که در آن، هم مشاور، شرایط را میسنجد و هم مشاورهگیرنده، با پرسش از علّت، به درکی عمیق و کاربردی دست مییابد.
مشورتِ متقابل؛ نه وابستگی، نه استبداد
دانستیم که در فرآیندِ مشورت، دو وظیفهٔ اساسی بر عهدهٔ ماست:
۱. هنگامی که دیگران از ما نظرخواهی میکنند، باید دلایل و علتِ نظراتِ خود را بهدرستی تبیین کنیم تا آنان صرفاً با یک پاسخِ آماده مواجه نشوند، بلکه بتوانند منطقِ پشتِ آن را درک کنند.
۲. هنگامی که خود از دیگران مشاوره میگیریم، وظیفه داریم دلیلِ نصایحِ آنان را جویا شویم تا از سطحیّتِ تقلید فراتر رویم و به درکی عمیق و کاربردی دست یابیم.
اسلام هرگز نمیپذیرد که ما از نظرِ فکری به کسی وابسته شویم و عقلِ خود را تعطیل کنیم؛ از سوی دیگر، استبداد به رأی و خودکامگیِ فکری نیز در این مکتب جایی ندارد. بلکه هدف آن است که خردِ ما همواره تقویت و شکوفا شود و این امر، جز از راهِ بهرهگیریِ سالم از اندیشهها و تجاربِ دیگران ممکن نمیشود.
در حقیقت، مشورتِ صحیح، پلی است میانِ استقلالِ فکری و تواضعِ عقلانی؛ نه وابستگیِ کور و نه تکرویِ مغرورانه، بلکه تعاملی پویا برای دستیابی به بهترین تصمیم.
خردِ سالم، هرگز از پرسیدن نمیهراسد و هرگز به پاسخِ آماده قناعت نمیکند؛ بلکه با پرسش از چراییها، خویش را در مسیرِ تعالیِ فکری قرار میدهد.
مشورت با صاحبان عقل؛ مدیریت احساس در سایۀ خردورزی
نکتۀ دیگری که از این حکمتِ گرانبها میآموزیم، این است که برای مشاوره باید به سراغ کسانی برویم که نخست، اهل هوای نفس نباشند و دوم، نظراتی ارائه دهند که تا قیامت، آبادگرِ زندگی ما باشد. امام علی علیهالسلام در عبارتِ «شارَكَهَا فِي عُقُولِهَا» به همین حقیقت اشاره دارد؛ اینکه مشاورانِ واقعی نباید گرفتارِ احساساتِ زودگذر باشند، زیرا احساس، تنها چند روز از این دنیا را پاسخ میدهد، اما عقل، برای ابدیتِ ما برنامهریزی میکند. از این رو، باید به کسانی مراجعه کنیم که بر احساساتِ خود، مدیریت و تسلط دارند.
در شرح حالِ مرحوم علی صفایی حائری نقل شده است که روزی شاگردان، ایشان را در حالتِ خشم و عصبانیت دیدند و چنان ترسیدند که تصمیم گرفتند چند روزی به ایشان نزدیک نشوند. اما یکی از شاگردان که پرسشی مهم داشت، جرئت کرد و جلو رفت. به محض اینکه آقای صفایی متوجه او شد، با گرمی و مهربانی تمام احوالپرسی کرد و برخوردی کاملاً محبتآمیز داشت. آن شاگرد، موضوعِ خشمِ پیشین و ترسِ دیگران را مطرح کرد و علتِ این تغییرِ ناگهانیِ رفتار را جویا شد.
ایشان در پاسخ فرمود: «ما باید امیرِ بحران باشیم و آن را مدیریت کنیم. در آن موقعیت، با آن فرد خاص، باید عصبانی میبودم؛ اما خشم در ارتباط با شما، هیچ دلیلی ندارد.» این سخن نشان میدهد که با چنین فردی میتوان مشورت کرد، زیرا او گرفتارِ احساسِ خویش نیست؛ بلکه پشتِ خشمِ او در آن لحظه نیز عقل نشسته بود و به همین دلیل توانست بهسرعت، نحوۀ برخورد را تغییر دهد.
بنابراین اگر خواهانِ دستاوردهای ماندگار هستیم، باید با صاحبانِ عقل مشورت کنیم. هدف از مشورت، افزونیِ خردِ خودِ ماست، نه وابستگیِ فکری به دیگران. هرچه بیشتر از عقلِ صاحبانِ عقل بهره ببریم، خود نیز توانمندتر میشویم تا مرجعی برای مشاورۀ دیگران باشیم؛ زیرا مشورت، امری دوطرفه است که در آن هم ما از عقلِ دیگران استفاده میکنیم و هم دیگران از عقلِ ما بهرهمند میشوند؛ و اینچنین است که خردِ جمعی، فرد را به تعالی میرساند و فردِ خردورز، جامعه را به بالندگی.
مشورت با کسی ارزشمند است که احساساتش را مدیریت میکند و خشم و خشنودیِ او، تابعِ عقل و مصلحت است؛ نه تابعِ هوس و انفعال.
ترک گناه؛ سرمایهگذاری برای جاودانگی
«تَرْكُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ»[2]
«ترک گناه، آسانتر از طلب توبه است.»
برای روشنتر شدن این حکمت، به دو مثال توجه کنیم:
مثال نخست: آرایشگری که رنگ موی مشتری را خراب میکند و سپس با اطمینان میگوید: «نگران نباش، من برای اصلاح این اشتباه راهکار آموزش دیدهام.» چنین شخصی از ابتدا بنا را بر خرابکاری و اشتباه گذاشته و به همین دلیل، روشهای اصلاحی را نیز آموخته است.
مثال دوم: آشپزی که برای نخستین بار، غذایی را برای مهمانان میپزد. او با این پیشزمینۀ ذهنی که اگر دقیقاً مطابق دستورالعمل عمل کند، نتیجه حتماً عالی و دلچسب خواهد بود، هیچ ترسی از خراب شدن ندارد. نیازی نمیبیند که ابتدا برای خودش آزمایش کند؛ زیرا از آغاز خود را برای انجامِ درست و بینقص کارها تربیت کرده است. چنین کسی نه اتلافِ زمانی دارد و نه حسرتِ دوبارهکاری.
پس در برابر انسان، دو گزینه قرار دارد:
- با دیدگاهِ «یک شب، هزار شب نمیشود»، تصور کند که امروز گناه کند و فردا توبه نماید! این نگرش، او را در گردابِ اشتباهاتِ مکرر و توبههای سطحی گرفتار میسازد.
- بنابر فرمایشِ حضرت امیر، آسانترین و عاقلانهترین کار، ترکِ گناه از همان ابتداست. در نهجالبلاغه، مدام اشتباه کردن و سپس توبه و عذرخواهیِ مکرر، از صفاتِ منافقان شمرده شده است. البتّه اگر انسان با وجودِ دقت و مراقبتِ فراوان، باز هم مرتکبِ خطا شود، باید عذرخواهی کند؛ امّا این با کسی که بنا را بر خرابکاری و سپس معذرتخواهیِ آسان میگذارد، تفاوتی اساسی دارد.
بنابراین یکی از راههای جاودانگیِ سرمایههای وجودیِ ما، از جمله نیّات پاک و افعالِ صحیح، ترکِ امور نامناسب و گناهان است. توبه، درمانِ پس از سقوط است؛ امّا ترکِ گناه، مصونیتِ پیش از سقوط. و چه زیباست که انسان، پیش از آنکه نیاز به درمان پیدا کند، خود را در پناهِ پرهیز و خردورزی حفظ نماید.
ارزش انسان به تواناییِ جبرانِ اشتباهات نیست، بلکه به قدرتِ پرهیز از آنهاست. آنکه از ابتدا، مرزهایِ خطا را میشناسد و از آنها عبور نمیکند، سرمایههایِ عمرِ خود را برای جاودانگی ذخیره کرده است.
گناه، آتشی لحظهای با ویرانیِ ماندگار
یکی از مهمترین عواملی که برخی را بهسهولت مرتکبِ گناه میکند، این است که باور ندارند گناهان، دنبالهدار و پایدارند و در همان لحظهٔ وقوع به پایان نمیرسند. برای نمونه، یک جملهٔ نابجا ممکن است ماهها دلِ دیگری را آزرده کند، یا یک رفتارِ ناشایست، سالها به شخصیت و اعتمادِ دیگران آسیب بزند.
پس باید بپذیریم که هر فعلِ ما، دورهای فراتر از لحظهٔ وقوع دارد؛ هم زشتیِ معصیت و هم برکتِ طاعت، در همان آنِ واحد تمام نمیشوند و آثارشان تا مدتها ادامه مییابد. این باورِ عمیق، موجب میشود که هر سخنی را به زبان نیاوریم و هر رفتاری را بهسادگی از خود نشان ندهیم.
جالب اینجاست که وقتی مردم از عالمانِ بزرگ درخواستِ ذکر و دعا میکنند، اکثرِ آنان، نخستین و مهمترین توصیهشان، «ترکِ گناهان» است. زیرا ترکِ معصیت، سببِ ماندگاریِ سرمایههایِ معنوی و درآمدهایِ الهیِ ما میشود؛ در حالی که مسامحه و بیتوجهی به گناهانِ بهظاهر کوچک — مانندِ بیاهمیت شمردنِ دروغ، سوءظن، غیبت و … همانندِ خُرد شدنِ تدریجیِ دارایی، موجبِ نابودیِ توشههایِ روحی و اخلاقیِ ما میشود.
گویا یک گناه، همچون لحظهای آتش افروختن است که در کسری از ثانیه، میتواند یک کارخانهٔ عظیم را خاکستر کند؛ هرچند کوتاه، امّا ویرانیاش جبرانناپذیر است. پس چه خردمندانه است که پیش از آنکه شعلهها گسترش یابند، از نزدیک شدن به آتش بپرهیزیم.
سرمایهٔ حقیقیِ انسان، نه در ثروت که در پاکیِ عمل و ماندگاریِ نیّات اوست. گناه، این سرمایه را در یک چشمبرهمزدن میسوزاند؛ پس هوشیاری و پرهیز، کلیدِ حفظِ آن است.
نگاهی به شرطِ ماندگاریِ سرمایههای معنوی
دانستیم که هرچند بسیاری از ما به این حقیقت توجهِ کافی نداریم، امّا ترکِ معاصی، از بنیادیترین گامها برای دستیابی به حیاتِ طیبه و دستاوردهایِ ماندگار است. چه بسا گناهانی همچون بداخلاقی، خود مانعی بزرگ برای نزولِ روزی و برکاتِ الهی بهشمار میروند؛ و همین که این موانع برداشته شوند، فیوضات و رحمتهایِ حق، در زندگیِ انسان جاری و لبریز میشود.
پس برای کسبِ نتایجِ پایدار، نخست باید موانع را از سرِ راه برداشت. قرارِ ما نباید بر گناه و سپس توبه و پاکسازیِ مکرّر باشد؛ بلکه باید از همان آغاز، بر ترکِ گناه عزم کنیم. حتّی از اعمالِ نیکِ خود نیز باید توبه کنیم، زیرا خیراتِ ما نیز به دلیلِ آمیختگی با نقائصِ گوناگون، در خورِ بارگاهِ کبریاییِ حق نیستند. تفاوتِ کسی که گناه کرده و توبه نموده با کسی که هرگز آلوده نشده، همانندِ تفاوتِ فرشی است که لکهگیری شده با فرشی است که هرگز لک برنداشته است.
مرحوم حداد نقل میکند: روزی کنارِ ضریحِ مطهر ایستاده بودم و دیدم که هر کس برای دعا میآید، تنها میگوید: «بده، بده»؛ امّا هیچکس نمیگوید: «بگیر»؛ یعنی هیچکس از خدا درخواستِ زدودنِ عیوبِ خود را ندارد. در حالی که حقیقتِ دعا، باید با خواستنِ رفعِ نقصهایی همچون اهمالکاری، بداخلاقی، تکبر، ریا و عجب آغاز شود. اگر انسان از این آفتها پاک نشود، هر چه بگیرد، در معرضِ تلف شدن است.
سرمایههایِ وجودیِ ما؛ افعالِ خالصانه و اعمالِ صالحمان بهخودیخود قابلیتِ دوام و بقا دارند، امّا تنها به شرطی که موشی در خرمن نباشد تا یکشبه حاصلِ عمر را نابود کند. همانگونه که مولانا فرموده است:
اول ای جان دفع شرِّ موش کن
وانگهان در جمعِ گندم کوش کن
پس زیربنایِ هر موفقیتِ معنوی، پاکسازیِ درون از آلودگیهاست، نه انباشتنِ اعمال بر رویِ عیوبِ پنهان.
ریشهکنیِ شر از دلِ؛ راه جاودانگی محبت دیگران
«اُحْصُدِ اَلشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَيْرِكَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِكَ»[3]
«درو کن شر را از سینۀ دیگران با ریشهکن کردن شر از سینه خودت».
در دعایِ شریفِ قرآنی میخوانیم:
«رَبَّنَا … لَا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِینَ آمَنُوا»[4]
«پروردگارا، در دلهایِ ما کینهای نسبت به مؤمنان قرار مده.»
چرا که کینۀ مؤمنان، آدمی را در بندِ خود میکشد و گرفتارِ زنجیرهایِ درونی میسازد؛ تا جایی که حالِ دعا و عبادت را از او میگیرد. جالب آنکه واژۀ «غِلّ» (کینه) و «غُلّ» (زنجیر)، هر دو از یک ریشهاند و نشان میدهند که کینه، خود زنجیری است بر دست و پایِ روحِ انسان.
ما همواره تمایل داریم که در سینۀ دیگران، بدخواهی و کینهای نسبت به ما وجود نداشته باشد؛ اما راهِ رسیدن به این مقصود، اصلاحِ دیگران نیست، زیرا اصلاحِ دیگران در اختیارِ ما نیست. آنچه همواره ممکن و در دسترس است، اصلاحِ خودِ ماست. اگر بدی را در سینۀ خویش ریشهکن کنیم، ناخودآگاه، بدی از سینۀ دیگران نیز نسبت به ما رخت برمیبندد. چنانکه اگر دوست داریم در رفتار و گفتارِ دیگران، بدی نبینیم، باید باطنِ خویش را پاک و منوّر سازیم.
پس بنیادِ هر اصلاحِ اجتماعی، در گروِ اصلاحِ فردی است؛ و راهِ دگرگونیِ پیرامون، از درونِ خودِ ما میگذرد. هرچه باطنِ ما پاکتر، آیینۀ دلِ دیگران نیز صیقلیتر.
کینه، زنجیرِ روح است و پاکی، کلیدِ رهایی. آنکه از کینۀ دیگران میهراسد، پیش از هر چیز باید دلِ خود را از کینه بشوید؛ زیرا دلها چون آینهاند، هرچه درونِ ما روشنتر، بازتابش در دیگران روشنتر.
ریشهٔ بدیهای دیگران در دلِ خودِ ماست
حضرت امیرالمؤمنین حقیقتی عمیق را آشکار میفرماید که ریشهٔ تمام بدیهایی که در سینۀ دیگران نسبت به ما وجود دارد، در سینۀ خودِ ماست. به بیان روشنتر، آنچه از دیگران میبینیم، اغلب بازتابی است از آنچه در درونِ خود داریم.
برای نمونه، پدر یا مادری که از بیادبی یا بیاحترامیِ فرزندش گله دارد، اگر بهدرستی به درونِ خویش سفر کند و با واکاویِ باطنی، قلبِ خود را بررسی نماید، درخواهد یافت که در اعماقِ وجودش، برای فرزندش احترامِ حقیقی قائل نبوده و همواره با نگاهی تحقیرآمیز یا از سرِ برتری به او مینگریسته است. چه بسا با تأمّلی عمیقتر، به این حقیقتِ تلخ نیز دست یابد که خیرخواهیِ واقعی برای فرزندش نداشته؛ بلکه انگیزهاش چیزی جز اثباتِ خودرأیی، غلبه بر دیگری و پیروی از هوای نفس نبوده است.
پس هر آنچه از دیگران به ما میرسد، آیینهای است از آنچه در دلِ خودِ ما جریان دارد. اگر رفتاری ناپسند از دیگران میبینیم، پیش از هرگونه قضاوت یا تلاش برای تغییرِ آنان، باید به قلبِ خویش بازگردیم و آن را از زنگارِ کبر، کینه، تحقیر و خودخواهی پاک سازیم. با این نگرش، نهتنها از اصلاحِ دیگران بینیاز میشویم، بلکه به غفلتزدایی از خویشتن میرسیم و میتوانیم رابطهای سالمتر و انسانیتر با اطرافیان برقرار کنیم.
ماندگاریِ سرمایهها در گروِ پاکیِ دل و اصلاحِ تعاملات
چنانچه دلِ خود را نسبت به کسی اصلاح کنیم، رابطۀ وی با ما نیز درست میشود. هرچند باورِ این حقیقت در روابطِ اجتماعی گاهی دشوار مینماید؛ ممکن است برخی معتقد باشند که همواره به اطرافیان خیررسانی کردهاند، امّا باز هم در تعاملات، جفا و ناسپاسی دیدهاند. در چنین مواردی، بنابر فرمایشِ حضرت امیرالمؤمنین، انسان باید در اعماقِ قلب و وجودِ خویش واکاوی کند. چه بسا در این بررسی درمییابد که در عمقِ وجودش، این باور را داشته که دیگران بهخاطرِ زحمات و خدماتِ وی، وظیفۀ بازگرداندنِ خیرات را دارند؛ و همین توقعِ پنهان، ریشۀ بسیاری از ناراحتیها بوده است.
کلیدِ ماندگاریِ سرمایهها
ریشههای شرّ در سینۀ خودِ انسان است، امّا شاخههای آن در سینۀ اطرافیان و مخاطبانش مشاهده میشود. تا وقتی بدخواهیها، تعاملاتِ نادرستِ اجتماعی، بداخلاقیها، تکبّر و تحقیر در دلِ ما باقی است، اعتقادات، اعمال و نیّاتِ ما نمیتوانند تا عالمِ دیگر باقی بمانند و سرمایهای برای آن جهان محسوب شوند.
برابریِ نقشِ اعتقادات و اخلاقیات
میزان، دو کفه دارد: یک کفه را «لاالهالّاالله» پر میکند و کفۀ دیگر را «حُسنِ خُلق». این یعنی نقشِ اخلاقیات و اعتقادات در ترازویِ ارزشهایِ انسانی، برابر است. به همین دلیل، چهبسا بداخلاقیها تمامِ سرمایههایی را که گمان میکنیم برای آخرتمان فرستادهایم، یکجا نابود سازند. بنابراین باید بیاموزیم که حتّی در برابرِ برخوردهایِ بد و نادرستِ دیگران نیز بداخلاقی نکنیم. اگر خواهانِ حفظِ حرمت و تعاملاتِ صحیحِ اجتماعی هستیم، باید در قلبمان، ریشۀ هیچ شرّی نسبت به دیگران باقی نماند.
پاکسازیِ کاملِ سینه از کینه
گاهی وقتی سینۀ کسی را از بافتهایِ بیمار پاکسازی میکنند، پزشک تمامِ اطرافِ آن را نیز میتراشد تا اثری از ریشهها باقی نمانَد. پاکسازیِ دل از کینه و کدورت نیز دقیقاً به همین شیوه است؛ باید ریشهها را یکسره بخشکانیم.
مهمترین کار در زندگی، احترام گذاشتنِ نخست به خود و سپس به دیگران است:
احترام به خود؛ یعنی ترکِ گناه، انجامِ طاعات، هدر ندادنِ وقت و پرهیز از منّتگذاری بر دیگران. این نوعِ احترام، انسان را از آلودگیهایِ درونی بازمیدارد، او را به لباسِ تقوا میآراید و فضائلِ اخلاقی را در وجودش نهادینه میسازد.
احترام به دیگران، یعنی حفظِ حریمِ خصوصیِ آنان، بدرفتاری نکردن، نسبتهای ناروا ندادن، علاقۀ قلبی داشتن و عزتِ آنها را پاس داشتن.
بسیاری از ناهنجاریهایِ اجتماعی، ریشه در همین دو کمبود دارد: احترام نگذاشتن به خویشتن و احترام نگذاشتن به دیگران. کسی که به خود احترام نمیگذارد، بهراحتی مرتکبِ گناه میشود، طاعات را ترک میکند و در امورِ زندگی غفلت میورزد.
ماندگاریِ سرمایههایِ وجودیِ ما، نه در انباشتنِ اعمال، که در خالصسازیِ دل و اصلاحِ تعاملاتِ اجتماعی است. تا درون، پاک نشود، برون، آرام نمیگیرد و تا به خود و دیگران احترام نگذاریم، نه به کمال میرسیم و نه به ابدیّت.
واکاویِ کینه؛ جستوجو در عمقِ دل، نه سطحِ آن
گاهی برخی میگویند: «ما هرچه واکاوی میکنیم، کینهای نسبت به فلان کس در دلمان نمییابیم. پس چرا با ما برخوردِ خوبی ندارد؟!» این ادعا ممکن است در ظاهر درست باشد، امّا با بررسیِ عمیقتر و فراوانتر، گاه آشکار میشود که کینۀ فردِ دیگری در قلبِ ما جای دارد و عکسالعملِ آن، در برخوردِ شخصِ موردِ نظر با ما مشاهده میشود. به بیان دیگر، زنگارِ دل، همواره در آیینۀ روابطِ ما بازتاب مییابد؛ هرچند که منشأ آن را اشتباه تشخیص دهیم.
پیوستگیِ اعضایِ بنیآدم و ارتباطِ همۀ امورِ عالم
از آنجا که «بنیآدم اعضای یکدیگرند»، ممکن است ما به فردِ شمارۀ یک هیچ بدی روا نداشته باشیم، امّا با فردِ شمارۀ دو بد کردهایم و خداوند، عکسالعملِ آن را از طریقِ فردِ شمارۀ یک به ما برگردانده است. این حقیقت، در روایتی از امام جواد علیهالسلام در ذیل آیۀ شریفۀ «لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذَى»[5] «صدقاتتان را با منتگذاری و اذیت کردن باطل نکنید.» به زیبایی تبیین شده است.
شخصی خدمتِ حضرت رسید و گفت: «من به فلانی اذیت نکردم و منت هم نگذاشتم؛ پس چرا صدقهای که به او دادم، باطل شده است؟» حضرت در پاسخ فرمود: «کجایِ آیه گفته است که صدقه تنها با منتگذاری و اذیتِ همان شخصِ صدقهگیرنده باطل میشود؟»[6]
این پاسخِ کوتاه، پرده از رازِ بزرگی برمیدارد: همۀ امورِ عالم به یکدیگر مربوط است. این اصلِ فراگیر، تنها محدود به روابطِ انسانی نیست؛ بلکه در همۀ عرصههایِ زندگی جاری است: اعمالِ روز، در توفیقِ نمازِ شب مؤثرند. عصبانیتِ پیش از ظهر، در حالِ عبادتِ نمازِ ظهر تأثیر میگذارد. بداخلاقی با یک فرد، میتواند برکاتِ عملِ نیکی را که با فردِ دیگری انجام دادهایم، از بین ببرد. پس نباید تصور کنیم که هر چیز تنها در همان موردِ خاص اثر میگذارد؛ بلکه باید شعاعِ دیدِ خود را وسیعتر کنیم و به پیوستگیِ همهچیز در نظامِ هستی ایمان آوریم. این بینش، ما را از جزئینگریِ سطحی به کلاننگریِ عمیق رهنمون میسازد.
تنها راهِ ماندگاریِ سرمایهها؛ اصلاحِ خویش، نه سرزنشِ دیگران
اگر خواهانِ جاودانگیِ سرمایهها و دستاوردهایِ ماندگاریم، باید هرگز دیگران را مقصر ندانیم و از اطرافیانمان انتظارِ اصلاحشدن نداشته باشیم. تنها کسی که باید اصلاح شود، خودِ ماست. سینۀ ما باید از کینۀ دیگران پاک شود، چه آنان زنده باشند و چه از دنیا رفته باشند.
حتی گاهی ممکن است کینۀ کسی را که سالها پیش از دنیا رفته است، همچنان در دل داشته باشیم؛ چون معتقدیم در جوانی با ما چنان کردند و ناروا داشتند. امّا بدانیم که کینۀ مردگان در سینۀ ما، عاملِ کینۀ زندگان نسبت به ماست. تا این زنگارها در دلِ ما باقی است، دلها از ما روی میگردانند؛ امّا وقتی سینه را از هرگونه کینه و کدورت پاکسازی کنیم، از شدتِ علاقه و محبّتِ دیگران نسبت به خودمان شگفتزده خواهیم شد.
نظامِ هستی، یکپارچه و بههمپیوسته است؛ نهتنها افعالِ ما، بلکه نیّات و کینههایِ پنهانِ ما نیز در سراسرِ این نظام بازتاب مییابد. تنها راهِ دستیابی به روابطی سرشار از محبّت و ماندگاریِ سرمایههایِ معنوی، پاکسازیِ پیوسته و صادقانۀ درون است. وقتی دل، صیقل یابد، آیینۀ زندگی نیز زلال میشود.
پاکسازیِ دل، با چه ابزاری ممکن است؟
خون و نجاست با خون پاک نمیشوند، با پول و ثروت نیز تطهیر نمیشوند. نجاسات، تنها با آب زلال و پاکیزه، شسته میشوند. کینۀ دل نیز چنین است؛ با کینه و دشمنیِ تازه پاک نمیشود، با عوض کردنِ موضوع یا فراموشیِ سطحی هم از میان نمیرود. بلکه باید خوبیهایِ آن فرد را به خاطر بیاوریم، خوبیهایی که روزی از او دیدهایم یا حتی خوبیهایی که ذاتاً در او وجود دارد. این یادآوری، مانند آبِ حیاتبخشی است که زنگارِ کینه را از دل میشوید و آن را صیقل میدهد.
استمداد از معصومان برای رفعِ موانع
همانگونه که برای تطهیرِ ظاهر، به آب نیاز داریم، برای تطهیرِ باطن نیز باید از حضرات معصومین استمداد بطلبیم و به آنان توسل جوئیم. ایشان واسطههایِ فیضِ الهیاند و میتوانند موانعی را که بر اثرِ کینۀ دیگران در دلِ ما پدید آمده و مانعِ دریافتِ الطافِ خداوند و محبّتِ مردمان شده است، برطرف سازند. این موانع، همچون پردههایی تاریک، راهِ نزولِ برکات را بر ما میبندند.
پس اگر خواهانِ پایداریِ خوبیهایمان تا قیامت هستیم، نباید اجازه دهیم کینۀ کسی در سینه باقی بماند. چهبسا ما گمان کنیم که کینه، حقِ ماست یا ابزاری برای دفاع از خود؛ امّا این پندار، همچون کسی است که موشی را در انبارِ گندمِ خود رها کند و باور داشته باشد که این زندانی بودن در انبار، حقِ موش است! غافل از اینکه تنها کسی که متضرّر میشود، خودِ اوست و تمامِ سرمایهاش یکشبه به تاراج میرود.
راهکارهای عملی برای پاکسازیِ دل
برای رهایی از کینه، راهکارهایِ عملیِ زیبایی در سیرۀ اهلبیت وجود دارد:
- گنجاندنِ اذیتکنندگان در سفرهٔ دعا: کسانی که به ما ظلم کرده یا ما را آزردهاند، نباید از دعاهایِ ما حذف شوند. بلکه در مکه، یک طواف به نیابت از همۀ آنها انجام دهیم؛ در مشاهدِ مشرّفه، زیارتی به نیابتشان بهجا آوریم. این کار، نهتنها دل را صیقل میدهد، بلکه انسان را به سبکیِ روحیِ شگفتانگیزی میرساند.
2 . یادکردِ آنها در قنوتِ نماز شب: میتوانیم این افراد را در لیستِ چهل نفرۀ دعایِ قنوتِ نمازِ شبِ خود قرار دهیم و برایشان طلبِ آمرزش و هدایت کنیم. حتّی اگر آنان انسانهایی باایمان ولی بداخلاق باشند، باز هم مؤمناند و دعا برای مؤمنان، خود از برترینِ اعمال است.
وقتی دل را با این شیوهها از کینه پاک میکنیم، گویی نوری تازه در وجودمان میتابد؛ روابطمان دگرگون و برکاتِ زندگیمان آشکار میشود؛ آنگاه درمییابیم که پاکیِ دل، نه یک فضیلتِ اخلاقیِ صرف، که کلیدِ گشایشِ تمامِ بستههایِ زندگی است.
تاریخ جلسه: 1403/9/12 ـ جلسه 11
«برگرفته از بیانات استاده زهره بروجردی»
[1]. نهجالبلاغه، حکمت 152
[2]. نهجالبلاغه، حکمت 161.
[3]. نهجالبلاغه، حکمت 169
[4]. سوره حشر، ایه 10.
[5]. سوره بقره، آیه 264.
[6]. بحارالانوار، ج 65، ص 159.