مقدمه
انسان به واسطه اعتقادات، اعمال و احوالِ خود میتواند دنیا و برزخ خود را به بهشت تبدیل کند و در قیامت در بهشت وصل معصومین قرار گیرد. از آنجاکه در تنها درخواست واجبمان، روزانه از خدا طلب داریم؛ «صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ[1]» «خداوندا! ما را به راه كسانى كه آنها را مشمول نعمت خود ساختى، هدایت كن»، بنابراین میتوان دریافت که مسیر لذت بردن از این عالم دنیوی میسر است. به این معنا که، ما میخواهیم راه کسانی را طی کنیم که خدا به آنها نعمت داده است و فردی که نعمت را حقیقتاً دریافت کند، در همین عالم در لذت است و لذت او به عالم دیگر موکول نمیشود.
من که امروزم بهشت وصل حاصل میشود وعدۀ فردای زاهد را چرا باور کنم[2]
ذوقِ عطا و شوقِ دریافت؛ سیرۀ بهشتیان
«یتَنَازَعُونَ فِیهَا كَأْسًا لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلَا تَأْثِیمٌ»[3]
«آنان در بهشت، جامى پرشراب را (دوستانه از هم مىگیرند و) دست به دست دهند كه در (نوشیدن) آن نه بیهودهگویى است و نه گنهكارى.»
یکی از ویژگیهای بهشتیان این است که با ذوق، شوق و رغبت، به دیگران خیر میرسانند و نیز خیری را که دیگری میخواهد در اختیارشان بگذارد، با اشتیاق و علاقه دریافت میکنند.
گاهی ما فقط خیرات را دریافت میکنیم، بدون آنکه عطاکننده باشیم؛ در این صورت، عزت نفس خود را زیر سؤال بردهایم. برعکس، گاهی فقط عطاکنندهایم و دریافتکننده نیستیم؛ این امر موجب عُجب میشود، زیرا تصور میکنیم همیشه ما منشأ خیر هستیم نه دیگران. اما گاهی هم خیرات را دریافت و هم عطا میکنیم که نشانۀ سلامت روان ماست.
در زندگی دنیوی، گاهی به کسی خیر میرسانیم، اما نه با ذوق و رغبت، بلکه با کراهت و اجبار، و خود را در آن کار دخیل نمیکنیم. بسیاری از اوقات، فرد لطف میکند؛ اما بدون احساس، در حالی که احساس، کار را بسیار آسان میسازد.
بهشتیان در پرداخت، ذوق و شوق دارند و با میل و رغبتی شدید، هم پرداختکنندهاند و هم دریافتکننده. در عبارت «یتَنَازَعُونَ فِیهَا»، واژهٔ «نزع» به معنای کندن است. یعنی بهشتی آنقدر با رغبت از دیگری دریافت میکند که گویا میخواهد از دست او بِکَنَد، و آنقدر با اشتیاق به دیگری میبخشد که گویا از خود میکَنَد. پس عطای او با یک دنیا احساس، ذوق و شوق همراه است. نکتهٔ کلیدی این آیه، همان ذوق و شوق حاکم بر این رفتار است.
عقلانیت بهشتی؛ گرفتن و دادن با اشتیاق
در روایتی آمده است:
«لاَ یَرُدُّ اَلْكَرَامَةَ إِلاَّ حِمَارٌ»[4]
«فقط حمار است که عطیهای که به او میدهید رد میکند.»
همۀ حیوانات، عطیه را میپذیرند؛ اما تنها حمار است که عطیه را رد میکند. ردّ عطیه، نماد نافهمی است.
بهشتی چون در مسیر عقلانیت زندگی کرده است؛ با کمال رغبت و اشتیاق هم از دیگری میپذیرد و هم به دیگری میبخشد. بهشتی در عین دارایی، خود را محتاج الطاف دیگران میداند؛ به این معنا که در کمالِ برخورداری، میداند آنچه از دیگری دریافت میکند، چیزی نو و تازه است. همچنین در عین احتیاج، خود را دارا میبیند؛ بدان معنا که آنقدر غنا در خود احساس میکند که میتواند به دیگری ببخشد.
جام معرفت و تنهاخوری نکردن
نعمتهای فراوانی در اختیار بهشتیان قرار دارد. «یتَنَازَعُونَ فِیهَا كَأْسًا»؛ جامی از معرفت، محبت و حقیقت است. بهشتیان این جام را با رغبت میگیرند و تنهاخوری ندارند. یعنی پس از آنکه خود از لذتِ این معرفت نوشیدند، آن را با شوق و رغبت به دیگران نیز مینوشانند و در اختیارشان میگذارند. همچنین اگر دیگری معرفتی در اختیارشان بگذارد، نمیگویند «این معرفت را که پیشتر داشتیم و صرف شد!»؛ زیرا میدانند وادی معرفت بسیار گسترده است و هنوز معرفتهای دستنایافتۀ بسیاری وجود دارد؛ به همین جهت با رغبت کامل پذیرای آن هستند.
بدمستی و یاوهگویی در کار نیست
«یتَنَازَعُونَ فِیهَا كَأْسًا لَا لَغْوٌ فِیهَا»
هنگامی که بهشتیان شرابِ معرفت را به یکدیگر عرضه میکنند، هیچ گفتار بیهودهای بر زبانشان جاری نمیشود. پس خبری از بدمستی، طغیان، یاوهگویی و جملات ناشایست نیست.
نسبت گناه ندادن به دیگری
«وَ لَا تَأْثِیمٌ»
بهشتیان به دیگری نسبت گناه نمیدهند و فرافکنی ندارند. در حالی که معمولاً شراب دادن و گرفتنِ ساقی، مستیآفرین است و در گفتار و رفتار انسان تأثیر میگذارد؛ گفتار به یاوه بدل میشود و دیگر سخن حکیمانهای از او شنیده نمیشود. رفتار نیز ناسالم میشود؛ مثلاً فرد هرگز خود را مقصر نمیبیند.
ملامت نکردن، سرزنش نکردن
«لَا تَأْثِیمٌ»
قرارِ بهشتیان بر ملامتِ یکدیگر نیست. وقتی به کسی نسبت گناه میدهیم، او را زیر سؤال میبریم و ملامتش میکنیم و در نتیجه او را متهمِ ردیف اول میدانیم. اما بهشتیان هرگز اطرافیان خود را سرزنش نمیکنند و دیگران را زیر سؤال نمیبرند.
آنان هیچگاه اعلام منیّت و اعلام وجود نمیکنند. ما باور داریم که اگر مشکل، کمی و کاستی وجود دارد، از خود ماست: «رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی»[5]، «رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا»[6]. به جای آنکه همنشینان خود را متهم کنیم که «اصلاً چشم دیدن ما را ندارند» یا «با ما بد هستند» یا «با ما مخالفت دارند»، بهتر است خود را زیر سؤال ببریم که ما چه کردیم که آنان چنین موضعی در برابر ما گرفتهاند.
ظهور معارف در گفتار و رفتار بهشتیان
«لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لَا تَأْثِیمٌ»
در گفتار و رفتار بهشتیان، معارف ظهور دارد. یعنی در کلامشان منیّت، تحقیر و آزار دیگران نیست و حرف بیهوده نمیزنند. گاهی ما اهل معرفتیم، اما کلاممان بویی از معرفت نمیدهد. «تأثیم» یعنی نسبت گناه به دیگری دادن. بهشتیان تهمت نمیزنند، غیبت ندارند، در گفتارشان دروغ، سرزنش، ناسزا و عبارات تحقیرآمیز یافت نمیشود. پس تنها زمانی میتوانیم رفتار اجتماعیِ مستمر و پایداری با یکدیگر داشته باشیم که در روابطمان به دیگران نسبت گناه ندهیم. اینکه بهشتیان پیوسته با یکدیگر در ارتباطاند و از این ارتباط خسته نمیشوند، به همین دلیل است که در روابطشان فخرفروشی، ملامت و تحقیر یکدیگر وجود ندارد.
نداشتن ادعا و یکسان دیدن دیگران
«لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لَا تَأْثِیمٌ»
در گفتار بهشتیان هیچ ادعایی دیده نمیشود. آنان ادعا ندارند که از دیگران بیشتر میدانند. بهشتیان نمیگویند «مطلبی که ما میدانیم، هیچکس دیگر نمیفهمد»؛ زیرا این خود نوعی «تأثیم» یعنی نسبت گناه و نقص دادن به دیگری است. آنان بر این باورند که هر چه میگیرند و میدهند، نوبر است. بهشتیان برای یکدیگر سطحی یکسان قائلاند و هیچکس خود را از دیگری بالاتر نمیداند.
جام معرفت؛ از رغبتِ گرفتن تا سرعتِ بخشیدن
«لغو» و «تأثیم» هر دو نکره هستند و پیش از آنها «لا»ی نفی آمده است. نکره در سیاق نفی، افادۀ عموم میکند. پس در گفتار و رفتار بهشتیان هیچگونه لغو و نسبتِ گناهی وجود ندارد؛ زیرا منشأِ نسبتِ گناه دادن، بیمعرفتی است. حال آنکه انسان اگر معرفت داشته باشد، نه تنها دیگری را ناقص نمیبیند، بلکه خود را ناقص میبیند. ما اگر معرفت داشته باشیم، اطرافیانمان را خوب و کامل میبینیم و میدانیم اگر آنان مشکلی دارند، از عملکردِ بدِ ما بوده است. اطرافیان مشکلدار نبودند، بلکه با مشکلداریِ ما مشکلدار شدند.
با معرفتافزایی است که میتوانیم شکرِ مقامات معنویای را که خدا نصیبمان کرده است، به جای آوریم. یکی از معانی «یتَنَازَعُونَ» به معنای بدهبستان همراه با شوق و ذوق است. معنای دیگر آن، «سرعت» میباشد. بهشتیان با سرعت، دریافتکننده و پرداختکنندۀ معرفت هستند.
بدهبستان بهشتی
بهشتیان بدهبستان دارند؛ به این معنا که از یک زندگی اجتماعی سالم برخوردارند. گاهی اوقات ما آدمهای بسیار خوبی هستیم، اما نه تحمل کسی را داریم و نه دیگران تحمل ما را. آستانهٔ تحملمان به شدت پایین است و به همه میگوییم: «به تو از دور سلام!» در حالی که این طرز فکر اشتباه است؛ زیرا وقتی میخواهیم با یکدیگر داد و ستد داشته باشیم، یعنی ارتباطی نزدیک برقرار میکنیم، نه ارتباطی از دور.
افزایش سرمایهٔ معرفتی در سایهٔ ارتباط با یکدیگر
زاویهٔ دید بهشتیان نسبت به یکدیگر، زاویهای مناسب و سالم است که باعث میشود بهراحتی با هم ارتباط برقرار کنند. اگر ما بدانیم بودن با کسی باعث کاهش معرفتمان میشود، پرواضح است که بودن با او را انتخاب نمیکنیم. آن فرد نیز اگر بداند بودن با ما عمرش را تلف میکند، هرگز ما را برنخواهد گزید. ما زمانی همدیگر را انتخاب میکنیم که باور داشته باشیم درصددِ افزایش سرمایه و افزایش موجودی هستیم؛ به این معنا که گرچه همهٔ غنا و بینیازی ما از خدای سبحان است؛ اما میدانیم خداوند تأمین نیاز معرفتیمان را از طریق یکدیگر قرار داده است. به همین جهت، بهشتیان در گرفتن و پرداختِ معرفت، هیچگونه امتناع و خودداری ندارند.
بهشتیان در اوج قدرت، در اوج تواضع
«الْوِلَایاتُ مَضَامِیرُ الرِّجَال»[7]
«حكمرانیها میدان آزمایش مردان است.»
انسان وقتی به قدرت میرسد، باطنش ظهور میکند. مثلاً معلوم میشود که میخواهد تاختوتاز کند یا عشق خدمت دارد. روشن میشود که حقیقتاً عادل بوده یا کارش دزدی از کار و ناقص انجام دادن بوده است. ما در اوج قدرت که قرار میگیریم، کُنهِمان آشکار میشود که چگونه هستیم.
این در حالی است که بهشتیان چنین نیستند. از آنان هیچ گفتار ناسالم و رفتار نادرستی دیده نمیشود. در عین اینکه به واسطهٔ توانمندیشان میتوانند پرداخت داشته باشند، در وجود خود احساس فقر میکنند. به طور مثال، شاید خدا معرفتی را از طریق فردی برای ما حواله کرده باشد. آن فرد هرگز خود را از خلق بینیاز نمیبیند و در عین اینکه میداند محتاج حق است، میداند که حق، پرداختهایش را از طریق خلق انجام میدهد.
گاهی اوقات با بالارفتن قدرتمان، گرفتار غرور، کبر و طغیان میشویم. برای نمونه، گاهی به فردی ارث میرسد، مدرکش بالا میرود، یا مقامش اضافه میشود و طغیان میکند. در حالی که بهشتیان در جایگاه بندگیشان طغیان ندارند. آنان باور دارند هیچیک از نعماتی که خدا به آنان داده، مال خودشان نیست و فقط در اختیارشان امانت است. بهشتیان یقین دارند خدا میخواهد ببیند آیا نعمت برایشان غرور و بدمستی میآورد یا موجب تواضعشان در برابر اطرافیان میشود.
برای مثال، همسرِ مرحومهٔ خانم امین، فقط سواد خواندن داشت، در حالی که خودِ خانم امین، مجتهده بود. وقتی کتاب «اربعین الهاشمیه» ایشان چاپ شد، اصلاً همسرشان متوجه نشدند. روزی همسرشان نزد استاندار اصفهان رفته بود، استاندار به ایشان گفت: «همسر شما کتاب نوشته است.»
گفتمان معرفتی؛ لذتی بیپایان در سایهٔ بیکرانگی معارف
بهشتیان با یکدیگر مذاکرات علمی دارند و گفتمانشان، گفتمانی معرفتی است و از این مذاکراتِ معرفتی، لذت میبرند. برای مثال، اگر ما بخواهیم دربارهٔ طلا یا لباس سخن بگوییم، به دلیل محدود بودن این موضوعات، خسته میشویم و این گفتمان نمیتواند برای ما تداوم داشته باشد. اما اگر ساعتها دربارهٔ معارف با هم گفتوگو کنیم، هرگز خسته نمیشویم؛ زیرا معارف، وادی بینهایت است. عرصهٔ معارف همگانی است و هیچ محدودیتی ندارد.
احترامِ همراه با سرعت؛ ریشۀ دنیویِ سیرۀ بهشتی
بهشتیان در روابط اجتماعی خود برای یکدیگر احترام قائلاند؛ چنانکه هم باسرعت خیر را به دیگری میرسانند و هم باسرعت خیر را از دیگری دریافت میکنند. از آنجا که بهشت، ادامۀ روابط دنیای ماست و در آنجا پردهها کنار میرود، این نگاه احترامآمیز که بهشتیان به یکدیگر دارند نیز در بهشت ایجاد نشده است، بلکه از دنیا با خود آوردهاند.
امیرالمؤمنین فرمود: کار خیر را باید با عجله انجام داد. خیری که با تأخیر و سهلانگاری پرداخت یا دریافت شود، دیگر گوارا نیست؛ زیرا زمانش گذشته است.
در واژۀ «یتَنَازَعُونَ» سرعت نیز نهفته است؛ یعنی با سرعت در حق دیگران لطف میکنند و با سرعت، پرداخت دیگران را میپذیرند. برای مثال، وقتی کاری را با تأخیر انجام میدهیم، نشان میدهد که چندان برای فرد مقابل احترام قائل نیستیم. همچنین هنگامی که دریافتِ خیر از کسی را با تأخیر میپذیریم، این نیز نشاندهندهی کماحترامی به اوست.
خدمۀ اهل بهشت؛ خدمتگزارانی مشتاق چون مرواریدِ درخشان
«وَ یطُوفُ عَلَیهِمْ غِلْمَانٌ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ»[8]
«و پیوسته (براى خدمت آنان)، نوجوانانى همچون مروارید در صدف، بر گرد آنان مىچرخند.»
غلمان، همان خادمان اهل بهشت هستند. همهٔ بهشتیان دارای غلماناند. خادمانی گرد بهشتیان طواف میکنند که از شدت سپیدی، همچون مرواریدی درخشاناند. بهشتیان دنبال خادم نمیگردند، بلکه خادم در خدمت آنان است.
عبارت «وَ یطُوفُ عَلَیهِمْ» به معنای چرخیدن و گرد آمدن است. غلمان گِرد بهشتی میچرخد؛ بنابراین بهشتیان برای هیچ خدمتی معطل نمیمانند؛ زیرا خدمه همواره حاضرند. این تعبیر همچنین اشاره به اشتیاق و علاقهمندی غلمان دارد. گاهی کسی که به شما خدمت میکند، شوق خدمت دارد و گاهی با کراهت خدمت میکند.
این که غلمان گرد بهشتیان میچرخند، بدان معناست که خدمت به بهشتی را کسرِ شأن خود نمیدانند، بلکه با کمال لذت و شوق خدمت میکنند و آن را افتخار و امتیازی برای خود میشمارند؛ مانند زمانی که ما در هر رتبهای که هستیم، با ذوق و شوق برای معصومین خدمت میکنیم.
درباره مرحوم آیتالله کمپانی آمده است: هر وقت روضه داشت، چایریزی را به هیچکس نمیسپرد و خودش چای میریخت. آقای قاضی نیز برای کسانی که میآمدند، کفش جفت میکرد. این خدمت به معصومین، برای آنان مایهٔ افتخار بود.
بهرهمندی بهشتی از خادم مشتاقِ
بهشتیان همواره خادمانی مشتاق دارند، به همین دلیل هیچگاه کاری بر زمین نمیماند. این موضوع در زندگی دنیوی نیز صدق میکند. گاهی خادمِ دنیوی، ذکر است.
نقل شده است که حضرت زهرا سلاماللهعلیها نزد پیامبر اکرم رفت تا کنیزی برای خانهشان بگیرد. پیامبر فرمود: «من این تسبیحات را به تو میدهم؛ هرکس از آن استفاده کند، کارِ خدمتکار را انجام داده است.» هرگاه به تسبیحات حضرت زهرا سلاماللهعلیها مقید باشیم، هیچ جای زندگیمان لنگ نمیماند و همه چیز مرتب است. گویی خادمی دائم و نامرئی در خدمت ماست، بیآنکه بدانیم کارهایمان چگونه انجام میشود.
غلمان، تجسم خلقیات زیبای خودِ بهشتیان
تفاسیر معرفتی میگویند این غلامان، صورتِ خلقیاتِ زیبای خودِ بهشتیان هستند که به شکل غلام درآمدهاند. خوشاخلاقیهای آنان به صورت غلامانی در اطرافشان تجسم یافته که زندگیشان را اداره میکند.
گاهی فردی بسیار پولدار است؛ اما به دلیل برخوردهای نامناسبش، هیچ کارگری در خانهاش نمیماند. از سوی دیگر، پیش میآید فردی چندان پولدار نیست؛ اما کارگر به خاطر برخوردهای خوب او، از آمدن به خانهاش لذت میبرد. بنابراین، این خدمتکار در حقیقت مخلوقِ اخلاقیات خودِ انسان است.
برای مثال، وقتی حال ما خوب است، به آشپزخانه میرویم و میبینیم کارها چقدر زود انجام میشود. برعکس، وقتی بداخلاقیم، کارها نظم ندارند و برایمان سخت میشود. در این شرایط میگوییم «بدشانسی آوردیم!» در حالی که چون ما با همه چیز درگیریم، کار دشوار میشود. اشیاء شعور دارند؛ وقتی با آنها درگیر باشیم، میفهمند و به ما خدمت نمیکنند. اما اگر کمی خوشاخلاق باشیم و درگیر نباشیم، همه کارها درست میشود و اشیاء خدمات لازم را به ما ارائه میدهند.
صفای باطنِ بهشتی و تجلی آن در غلمان
«كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ»
همچون مرواریدی درخشان؛ یعنی کدورتها مانند کدورتِ منیّت و کدورتِ هوا و هوس بر بهشتیان ننشسته است. خلق شما درخشان بوده است نه مکدّر. باطنتان صیقلی و زلال بوده است و آن صفای باطن در آن غلامان و خدمههایی که گرداگرد شما را گرفتهاند، ظهور کرده و جلوهگر شده است.
یکی از مفسران میگوید: این غلمان، نعمتِ افزودهای است که خدا نصیب بهشتیان کرده است. اینکه آمده است غلمان همواره امورات بهشتیان را به نیکوترین وجه میچرخانند؛ بدین معناست که این خادمانی که در اختیارشان قرار داده شده است، در حقیقت نعمتی اضافی از جانب خداوند هستند.
بکر بودن اخلاق بهشتی و نمایشِ خداوند
«كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ»
یعنی همچون مرواریدی درون صدف. نگفت «لُؤْلُؤ» (مرواریدِ صِرف)، بلکه فرمود مرواریدِ در صدف. بین مرواریدِ معمولی و مرواریدِ درون صدف تفاوتی بسیار است. مرواریدِ در صدف، بکر و دستنخورده است.
این اخلاق را که شما اکنون آشکار میکنید، گویی صدفی است که میگشایید؛ این مروارید در اولین مرحلۀ جلوهگری خود قرار دارد. یعنی خلقیاتِ بهشتی مکنون و پنهان است؛ خودِ بهشتیان خلقیاتشان را به نمایش نمیگذارند، بلکه خداوند است که نمایشگر خوبیهای آنهاست.
در حقیقت، خداوند صفاتِ خود را به نمایش میگذارد؛ صفاتی از خودش را که از طریق ما ظهور کرده است.
مصونیتِ صفای باطن از تأثیرات ناپسند دیگران
یکی از مفسران دربارهٔ «مکنون» بودنِ این لؤلؤ میفرماید: صفای باطن بهشتیان تحت تأثیر هیچ امر نامناسبی قرار نمیگیرد و صفای باطنشان به قوّت خود باقی است.
گاهی ما صفای باطنی داریم، اما مثلاً کنار کسی مینشینیم که عصبانی است و کدورتِ عصبانیت او بر ما مینشیند. یا کنار فردی بددهن مینشینیم و کدورتِ بیادبی او بر جانمان مینشیند؛ یعنی ناخودآگاه تحت تأثیر قرار میگیریم. اما بهشتیان در این عالم، تحت تأثیر افکار ناشایست یا رفتار و عادات نامناسب اطرافیان واقع نمیشوند. از بدی دیگران تأثیر نمیپذیرند و غباری بر آنان نمینشیند؛ چراکه مروارید وجودشان درون صدفی جای دارد تا خوبیشان محفوظ بماند.
علوم موهبتی؛ خادمان دنیویِ گردِ قلب مؤمن
پیوسته گردِ قلب مؤمن، علوم موهبتیِ خدا و هدیههای معرفتیِ او میچرخد. مثلاً برایمان مشکلی پیش میآید و ما مطالب و روایاتی را که آموختهایم، در حلِّ آن مشکل، بهکار میگیریم. آن یادگیری، به موقع در آن بحران به میدان میآید، برایمان امنیت ایجاد میکند و نگاهمان را به همه چیز دگرگون میسازد.
اینها خادمان دنیویِ ما هستند که در انتخابها و واکنشها، فوری به کمکمان میشتابند تا درمانده و عاجز نشویم. هر زمان معرفتی تازه بر ما وارد شود و آن علوم موهبتی که خدای سبحان در همین دنیا گردِ دل ما میچرخاند، اینها در زندگی فعلیِ ما نقش خدمه را بر عهده دارند.
خدمات بهشتیان به یکدیگر
«وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ یتَسَاءَلُون»[9]
«و بعضى بهشتیان رو به دیگرى نموده و از یكدیگر سؤال مىكنند كه رمز این همه كامیابى در اینجا چیست؟»
جذب حداکثری بهشتیان در برابر دفع حداقلی
بهشتیان یکدیگر را قبول دارند. «أَقْبَلَ» به این معناست که راه را در کمالات، معارف و خوبیها برای یکدیگر باز کنیم. در واقع به طرف مقابل اقبال داریم، او را پذیرفتهایم و هر کاری برای رشدش از دستمان برآید، انجام میدهیم.
گاهی ما نیمخیز میشویم و به کسی جا میدهیم و با رفتارمان آنقدر او را به خود نزدیک میکنیم که جذب شود. «أَقْبَلَ» یعنی جذب حداکثری و دفع حداقلی.
حتی هنگامی که در حرمها مشرف میشویم، از ملائکهٔ آن حرم اجازه میگیریم تا به ما راه دهند؛ یعنی آنها باید ما را بپذیرند تا بتوانیم از آن حرم فیض ببریم. اما اگر آنها نسبت به ما اعراض داشته باشند، نمیتوانیم فیضی ببریم.
احوالپرسی بهشتی؛ دغدغهای برای خدمت، نه تجسس
«یتَسَاءَلُون»
بهشتیان اهل احوالپرسی از یکدیگرند. پس واضح است که در زندگی دنیوی نیز دغدغهٔ اطرافیانشان را داشتهاند، تا در آن جهان نیز نسبت به اطرافیان دغدغهمند باشند. این دغدغه به معنای تجسس و کنجکاوی نیست، بلکه بهشتی میخواهد به اطرافیانش خدمتی کرده باشد؛ مانند احوالپرسیها و گرمی روابط میان مسجدیها با یکدیگر، که اگر خدمتی نیاز داشته باشند، به هم مراجعه میکنند.
«إِذَا قِیلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا یفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ»[10]
«هرگاه به شما گفته شود در مجالس برای دیگران جا باز کنید، پس جا باز کنید تا خدا نیز برای شما گشایش دهد.»
یعنی به تازهوارد جا بدهید، راهش دهید. منظور از جا دادن، همان جذب کردن است؛ یعنی ما در ارتباطِ ظاهری، پذیرای یکدیگر باشیم.
پرسش و پاسخی دوطرفه با حفظ حریم
در اینجا «یتَسَاءَلُونَ» به این معناست که از یکدیگر میپرسند. ما در حدی از طرف مقابل سؤال میکنیم که او نیز مجاز باشد در همان حد از ما بپرسد. در این صورت، هر دو طرف تنظیم و متعادل هستند؛ هر دو هم پرسشگرند و هم پاسخگو، نه اینکه تنها پرسشگر یا تنها پاسخگو باشند.
«یتَسَاءَلُونَ» چون ارتباطی دوطرفه است، به همین دلیل برای یکدیگر حد و حریم نگه میداریم. این نوع رابطه به دلیل اینکه در این دنیا برقرار است، در آن جهان نیز ادامه مییابد. بهشتیان در این عالم به مناطق ممنوعهٔ زندگی یکدیگر ورود نمیکنند؛ زیرا نمیخواهند دیگری نیز به منطقهٔ ممنوعهٔ زندگیشان وارد شود. آنان میدانند باب ارتباط با دیگران را چگونه بگشایند تا به حریم خصوصی افراد آسیبی نرسد.
ما تجاوز به حریم خصوصی را حرام میدانیم، چون از جنس آزار مؤمن (إیذاء المؤمن) است و مؤمن با آن اذیت میشود. پس مجاز نیستیم از چیزی که مؤمن را آزار میدهد، دربارهاش سؤال کنیم؛ تنها از چیزی میپرسیم که او خود اندکی دربارهاش با ما سخن گفته است.
محبت همراه با دغدغه، کلید ورود به بهشت
«إِنَّا كُنَّا قَبْلُ فِی أَهْلِنَا مُشْفِقِینَ»[11]
«گویند: ما پیش از این (در دنیا) نسبت به خانواده خویش خیرخواه بودیم و آنان را از عذاب الهى هشدار مىدادیم.»
در روابط میان بهشتیان، انصاف حاکم است؛ یعنی چیزی را میپرسند که خود حاضر به پاسخگویی بدان هستند. به همین جهت حریم یکدیگر را حفظ میکنند.
هنگامی که از یکدیگر میپرسند «چه شد که به اینجا رسیدید؟»، در پاسخ نمیگویند: «ما نماز خواندیم! ذکر گفتیم! ریاضت کشیدیم! انفاق داشتیم! برای اباعبدالله روضه برقرار میکردیم!» بلکه میگویند: «ما در خانوادهمان دلسوز بودیم و همواره دغدغهٔ خانواده را داشتیم.»
محبتِ همراه با دغدغه، نه بیخیالی و نه افراط
«مُشْفِقِینَ»
«إشفاق» به معنای محبتِ همراه با نگرانی و دغدغه است و همین محبتِ همراه با دغدغه است که ما را وادار به ارائهٔ خدمات میکند. عنصر اصلی «اشفاق»، محبت است؛ اما محبتی همراه با دغدغه. دغدغهمندی ما در خانواده، امری همیشگی بوده است. به این معنا که هرگز نسبت به خانواده بیخیال نبودهایم و دلمان میخواسته گامهایمان را چنان برداریم که همه با هم سیر و حرکت داشته باشیم. پس نباید افراط و تفریط در کار باشد؛ باید تعادلی وجود داشته باشد تا آن جذبه در خانواده حفظ شود.
بهشتیان در روابط معنوی خود نیز هم محبتی فراوان دارند و هم دغدغۀ اینکه مبادا خودشان در روابط اجتماعی کوتاهی کرده باشند.
دغدغهمندی درون، با لطف خداوند
برخی تفاسیر عرفانی در ذیل این آیه میگویند: اعضای بدن ما، همان «اهلِ ما» هستند. چشم، گوش، دست، زبان، پا و همۀ اعضای وجودی ما، اهلِ ما به شمار میروند و ما نسبت به آنان دغدغهمند بودهایم؛ حواسمان بوده است که بد خرج نشوند. ما مراقبهای ویژه نسبت به درون خود داشتهایم و این خود علت بهشتی شدن ماست.
در آیۀ بعدی میفرماید: البته اگر اینجا هستیم، فقط لطف خداست. ما مراقبه داشتیم، اما منت خدا بوده که ما را در این جایگاه قرار داده است. بسیاری از اوقات ما نسبت به خانواده دغدغه داریم و گمان میکنیم همین دغدغهمندی حتماً ما را بهشتی میکند. در حالی که خودِ دغدغهمندی نیز توفیقی بوده که از ناحیۀ خدای سبحان نصیب بنده شده است.
دغدغهمندی و فعلِ ما به خودیِ خود، ما را بهشتی نمیکند. تنها لطف خداست: «مَنَّ اللَّهُ عَلَینَا»[12] که باید ضمیمهٔ فعل ما شود تا «وَ وَقَانَا عَذَابَ السَّمُومِ»؛ یعنی از عذابِ سوزان محفوظ بمانیم.
تاریخ جلسه: 1404/5/5 – جلسه سوم
«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»
[1] سوره فاتحه ، آیه 7.
[2] حافظ
[3] سوره طور ، آیات 23.
[4] قرب الإسناد (ط – الحديثة)، النص، ص 92.
[5]. سوره قصص،آیه 16
[6]. سوره اعراف، آیه 23
[7] نهج البلاغه، حکمت 432
[8]. سوره طور، آیه .24
[9] سوره طور، آیه 25
[10]. سوره مجادله، آیه 11.
[11] سورۀ مبارکه طور، آیه 26
[12]. سورۀ طور، آیه 27