دعای کمیل ـ بخش سی و چهارم

«اَللّهُمَّ عَظُمَ بَلائى»

«خدایا! گرفتاری من بسی بزرگ است.»

 

فراق از خدای سبحان؛ بلای عظیم

 

واژه «عَظُم» گسترۀ بلایی را ترسیم می‌کند که تا ژرفای وجود بنده رخنه کرده است؛ گویی این اندوه نه تنها در ظاهر، بلکه همۀ تار و پود وجود او را فرا گرفته است. این بلای عظیم، چیزی نیست جز دوری از خدای سبحان؛ همان فراقی که هیچ بنده‌ای طاقت آن را ندارد. هر چه بنده به وصال حق نزدیک‌تر شود، عطش قرب بیشتر او را می‌سوزاند و بی‌قراری‌اش فزونی می‌یابد.

روایت شده است که عبدالله بن مسعود، صحابی پیامبر اسلام، در بستر بیماری بود. فردی بر او وارد شد و پرسید: «مَا تَشْتَكِي؟»؛«از چه می‌نالی و شکایت داری؟»

گفت: از گناهانم شکایت دارم. پرسید: چه میل داری؟

جواب داد: «رَحْمَةَ رَبّي»؛«رحمت پروردگارم را می‌خواهم.»

گفت: «أَفَلَا نَدْعُوا طَبِيبًا؟»؛«می‌خواهی طبیبی را بالای سرت بیاوریم؟»

گفت: «الطَّبِيبُ أَمْرَضَنِي» «طبیب خودش مرا بیمار کرده است!» عشق محبوب، مرا بیمار کرده است.[1]

 

فریاد عاشق از ژرفای فراق

 

این فراز بیانگر عشقی است که در وجود داعی شعله می‌کشد: «خدایا! تو خود می‌دانی که بنده‌ات چه اندازه گناه دارد و بیماری‌اش تا چه پایه پیش رفته؛ چنان‌که این بیماری همۀ وجود او را فرا گرفته است.»

ناگفته نماند که در این حالت، تمام هستی بنده رنگ بیماری به خود گرفته است و هیچ گوشه‌ای از وجودش از چنگ این درد رها نیست.

«وَ أَفْرَطَ بِي سُوءُ حَالِي»

«و به راستی که بدیِ حالِ من از حد درگذشته است.»

 

روایتِ درماندگی و پایان صبر

 

این فراز بر این مطلب دلالت دارد که سختی، تنگدستی، اندوه یا ناخوشی احوال داعی به نهایت خود رسیده است و پایان طاقت او را ترسیم می‌کند.

«أَفْرَطَ» برگرفته از ریشه «فَرَط» به معنای پیشی گرفتن، از حد گذشتن و زیاده‌روی است.

بدین‌سان، این عبارت بازگوکننده مرحله‌ای از درماندگی و شدت گرفتاری است که صبر را از انسان می‌ستاند و شکیبایی را محال می‌پندارد.

 

ارتباط افراط در اخلاقیات و بدحالی

 

میان افراط در اخلاقیات و بدحالی، تلازمی انکارناپذیر وجود دارد. هر اندازه چشم باطن آدمی فروبسته شود و از تماشای حقایق عالم محروم ماند، اخلاقیات آسیب می‌بیند. در مقابل، هرگاه چشم دل انسان گشوده شود و باصرۀ او حقایق را مشاهده کند، شامّۀ او خوش‌ترین بوها را استشمام می‌کند، سامعۀ او ندای «لبیک» خدا را می‌شنود و ذائقۀ او شیرینی مناجات با خدا را ادراک می‌کند. اما آنگاه که روزن‌های بصیرت انسان به واسطۀ گناه مسدود شود، مشکل از اخلاق برمی‌خیزد. در واقع، بداخلاقی در قلب و دل را می‌بندد و انسان را از درک این حقایق محروم می‌کند.

 

«قَصُرَتْ بی أَعْمَالِی»

«عملکرد من، کوتاه و ناچیز است.»

 

کفه‌ای خالی در برابر اقیانوس عمل

 

در ترازوی سنجش با اعمال امیرالمؤمنین علیه‌السلام، آنچه انسان می‌آورد، هیچ است؛ کفۀ اعمال در برابر اقیانوسِ عمل مولا، خالی و تهی است.

حضرت می‌فرماید: عملکرد آدمی با نعمت‌هایی که منعم ارزانی داشته است، سنجیده می‌شود؛ یعنی اعمال او توان مقابله با الطاف و نعمت‌های الهی را ندارد، چراکه قصور و کم‌کاری دارد.

مؤید این سخن در کلام الهی یافت می‌شود:

«وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ»[2]

«و او [یوسف] را به بهایی ناچیز – چند درهمِ اندک – فروختند.»

تفاوت «ثَمَن» و «قیمت» در این است که ثمن در زبان عربی، گرچه مفهوم قیمت را می‌رساند، اما معمولاً در جایی به کار می‌رود که بها با ارزش ذاتیِ کالا برابر نیست؛ خواه کمتر خواه بیشتر. اما اگر بها با ارزش حقیقی برابر باشد، عرب کمتر از واژهٔ «ثمن» استفاده می‌کند.  از این روست که خداوند می‌فرماید:

«و لَا تَشْتَرُوا بِآیَاتِی ثَمَنًا قَلِیلًا»[3]

«آیات مرا به بهای ناچیز نفروشید.»

آیات خدا تنها آن آیاتِ نوشتاری نیست؛ خودِ وجودِ هر انسانی آیه‌ای است از آیات او. چشم، گوش و زبان آدمی، آیه‌ای الهی است. دل او نشانه‌ای از خداست؛ پس انسان مقدّس است؛ زیرا که آیه‌ای از آیات الهی است. همان‌گونه که اگر صفحه‌ای از قرآن بر زمین افتد، به سرعت انسان آن را برمی‌گیرد و حرمت  می‌دارد؛ هیچ‌کس حق ندارد آدمی را تحقیر کند.

خدا می‌گوید: این نشانه‌های مرا به بهایی اندک نفروشید. نفس خود را ارزان نفروشید؛ ای انسان دارای قیمت و بهای الهی هستی خودت را کم نفروش.

انسان در ادبستان علوی می آموزد که یکی از دردهای بزرگ انسان سالک، بیماری کوتاهی عمل است.

 

«قَعَدَتْ بی أَغْلَالِی»

«خدایا غل ها و زنجیرهایی که بر وجودم بسته شده، مرا از پا نشانده است.»

 

جمود روحی انسان در اثر گناه

 

این تعبیر، تصویری از جمود و رخوت روحی انسان است که در اثر گناه بر اندام او عارض می‌شود. گویی دست و پای روح زنجیری شده است و هبوط انسانی را به همراه دارد و سکون و توقف بر او حاکم می‌شود. زنجیرهایی که نه از آهن و مس که زنجیرهایی از جنس تاریکی و غفلت و عصیان است.

گناه زنجیر است؛ اما نه بر دست و پای تن؛ بلکه بر بال روح انسانی؛ زنجیری که آدمی را از پرواز و اوج‌گرفتن در ملکوت شب و از مناجات با معشوق بازمی‌دارد.

 

زنجیر گناه؛ بند بر بال‌های روح

 

فردی خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام رسید و از محرومیت از شب‌زنده‌داری شکایت کرد. آن حضرت، ریشه را در گناه روز بیان کرد:

«إِنَّکَ رَجُلٌ قَدْ قَیَّدَتْکَ ذُنُوبُک»[4]

فرمود: سنگینی گناه، توان سبک‌بالی را از تو گرفته است؛ وگرنه، جای تو وصال بود، نه حضیض خاکدان ماده.

این زنجیرها، دشمن آدمی‌اند که در کمین نشسته‌اند تا انسان را از همت متعالی  و از تعالی بازدارند.

 

اسارت نفس اماره؛ زنجیری بر گردن روح

 

نفسِ مطمئنه که جایگاه «ارْجِعِي إِلى‌ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»[5] داشته، اسیر نفس اماره شده است. در واقع، وجودی که می‌بایست بر افلاک عزت سیر کند، در زمین ذلت زمین‌گیر شده است. گویی زمین و آسمان از سنگینی این قیود از او روی برمی‌تابند؛ اما با توبه، زنجیرها گشوده می‌شود و او را به صعود فرا می‌خواند.

آیا تا به حال بر تو گذشته است که در وادی ذهن خویش، زنجیرهایی را بر گردن خود ترسیم کنی؟ زنجیرهایی که بر تمام وجودت گره خورده و قامت اراده‌ات را از پای درآورده است؟

در آن هنگام، چه بسیار که آدمی سزاوار دلسوزی خویشتن خویش می‌شود. در آن لحظه که زنجیر اسارت بر وجود انسان حاکم شده است، رهایی را چون آرزویی دست‌نیافتنی می‌داند که از هر آزادی، التماس دعایی را می‌طلبد.

در کتاب منطق‌الطیر شیخ الرئیس ابن سینا حکایتی است: کبوتری موسوم به «مُطَوَّقه» در اوج پرواز، ناگاه به گروهی از کبوترانِ دربندِ دام می‌نگرد. مطوقه آن است که فرود می آید و بند از پای آنان  می‌گشاید و بالشان را به پرواز سوق می‌دهد.

در آداب الصلاة، حضرت امام خمینی (ره) این کبوتر مطوّقه را به ساحت مقدس رسول اکرم تشبیه کرده است؛ پیامبری که از افلاک، مأموریت یافته است. و در این سوی، در میان خاکیان، گروهی از «مِنْ أَنْفُسِهِمْ» از جنس خود او  در بند مانده‌اند. پیامبر از کنار این دربندان بی‌تفاوت گذر نمی‌کند.

چگونه ممکن است وجودی که عقل اول و خلق اول است و دلی به وسعت دریا دارد، افراد در بند را ببیند و آسوده از کنارشان بگذرد؟ او تمام همّ خود را به کار می‌گیرد تا بند از کار ما بگشاید.

چنان که خدای سبحان به او خطاب می‌کند:

«طه، مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَىٰ»

«ای طه، ما قرآن را بر تو فرو نفرستادیم تا این‌گونه خود را به رنج افکنی.»

 

  زنجیرهایی که خود بر پای خویش می‌بندیم

 

برخی از افراد، خود خواستار زندان‌اند. ای پیامبر! تو زنجیرها را می‌گشایی؛ اما آنان دوباره خود را در دام قرار می‌دهند.

انسان در ادبستان امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌آموزد که گناهان و تعلقات دنیوی، ما را زنجیری می‌کند. حتی برخی از امور مباح که در آن حرامی نیست، اگر افزون بر اندازه خود باشد، ما را در خود گرفتار می‌کند. بسیار سخن گفتن، بی‌آنکه غیبتی یا دروغی یا تهمتی در کار باشد، مصداق لغویات است. حرف‌های بی‌حاصل است که به «قَعَدَتْ بی أَغْلالی» تبدیل می‌شود و زنجیری می‌کند.

آن‌گاه است که به خویشتن می‌گوید: نمی‌دانم چرا در نماز که معراج مؤمن است، قدرت پرواز ندارم؟ «قَعَدَتْ بی أَغْلالی» پاسخ آن است. زنجیرها بر وجودم نشسته‌ و مانع پرواز می‌شود.

 

تاریخ جلسه: جلسه 34

«برگرفته از بیانات استاده زهره بروجردی»  

 


[1]. هزار حکایت صوفیان، ص 650.

[2]. سوره یوسف، آیه 20.

[3]. سوره بقره، آیه 41.

[4]. الکافی، ج ۳، ص ۴۵۰، باب صلاة النوافل، حدیث ۳۴.

[5]. سوره فجر، آیه 28.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *