تفسیر آیه 41 سوره نحل

خداوند در آیه 41 سوره نحل می‌فرماید:

 

«وَ الَّذينَ هاجَرُوا فِي اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ»

 

«و كسانى كه براى خدا به « مدينه» هجرت كردند، پس از آن كه «در مكّه» مورد ظلم و ستم قرار گرفتند، در اين دنيا جايگاه و پايگاه خوبى بدانان مى‏دهيم، و پاداش اخروى «ايشان از پاداش دنيوى آنان»بزرگتر است اگر بدانند.»

 

هجرت؛ شرط زنده‌بودن ایمان و سلامتِ زندگی

 

در این آیه سخن از «هجرت» انسان است. هجرت، لازمۀ زندگی است؛ و زندگیِ بی‌هجرت، آرام‌آرام دچار پوسیدگی و فرسودگی می‌شود. هجرت در معنای ظاهری، ترک خانه و کاشانه است؛ اما در معنای عرفانی، دوری‌گزیدن از هر رذیله‌ی اخلاقی، خواه در نیت، خواه در قول و خواه در فعل و فاصله‌گرفتن از هر امری است که مزاحم کمال انسان می‌شود.

از این رو، هجرت تنها جابه‌جایی مکانی نیست؛ بلکه هجرت از افکار، عقاید، رفتارها، اخلاق و حالاتِ نادرست نیز هست. انسانی که می‌خواهد از زندگیِ سالم بهره‌مند شود، باید حرکت کند و از توقف بپرهیزد؛ و در هیچ کدورت یا رذیلۀ اخلاقی باقی نماند.

با این همه، هر هجرتی صاحبِ فایده نیست. هجرتی مفید است که در مسیر حق و در جهت رضای خدای سبحان انجام گیرد. برای مثال، اگر کسی حالِ نامناسب خود را صرفاً برای جلب توجه و رضایتِ خلق به «حال خوب» تبدیل کند، این هجرت «فی‌الله» نیست و ثمره‌ای پایدار و اثرگذار نخواهد داشت. در هجرتِ فی‌الله، هدف از هجرت، تنها و تنها جلب رضایتِ حق است و بس.

البته هجرت در دنیا نیز، به‌طور حتم، فواید و تأثیرات خاصّ خود را دارد؛ اما ارزشِ ماندگارِ هجرت، آن‌گاه آشکار می‌شود که جهت آن، «خدا» باشد و مقصدش، «قرب» و «کمال».

 

تضمین آیندۀ مهاجر در راه خدا

 

سؤال: چگونه می‌توان به این نکته پی برد که انسانی که در راه خدا هجرت می‌کند، در دنیا نیز از عزّت و محبوبیت بهره‌مند می‌شود؟

پاسخ: یکی از لطایف زبانیِ قرآن کریم آن است که گاه برای قطعیت‌بخشی به وقوع یک امر، در پایانِ فعل مضارع نونِ تأکید ثقیله می‌آورد. حضور این «نون» به‌خودیِ خود «زمانِ فعل» را صرفاً به آینده تبدیل نمی‌کند؛ بلکه بر تحقق قطعی و تخلّف‌ناپذیریِ مضمونِ فعل دلالت دارد؛ یعنی خبر را از حالت احتمال و وعدۀ مبهم، به سطحِ وعدۀ مُحکم و حتمی ارتقا می‌دهد.

از این‌رو، وقتی سخن از هجرتِ فی‌سبیل‌الله است، پیامِ نحوی و بلاغیِ این تأکید آن است که نتیجۀ این هجرت رهاشدگی و بی‌پناهی نیست؛ بلکه خداوند، بر اساس سنتِ صادقانۀ خویش، آیندۀ مهاجر را تأمین و تضمین می‌کند. آیندۀ کسی که در راه خدا هجرت کرده، در منطقِ وعدۀ الهی، با عزّت، توفیق، آبرو و محبوبیت گره خورده است؛ زیرا خدای سبحان صادقُ‌الوعد است و وعدۀ او تخلّف‌پذیر نیست.

 

«هجرتِ باطنی»؛ رهایی از نفس و گشایشِ عزّت

 

گاه هجرت، تنها جابه‌جاییِ ظاهری و ترکِ سرزمین نیست؛ بلکه انسان باید از هواهای نفسانی هجرت کند. هواهای نفس، آدمی را به سوی تعلّقاتِ عالمِ ماده می‌کشاند؛ به‌ویژه وقتی حضور و نظرِ مردم برای او پررنگ شود و معیارِ ارزیابیِ خویش را از «حق» به «خلق» منتقل کند.

برای نمونه، ممکن است کسی به مقامی برسد یا مقامی را از دست بدهد و مردم در این میان او را تأیید یا تکذیب کنند. اگر او از تأیید و تکذیبِ مردم هجرت نکرده باشد، شادی و غمش از اندازه می‌گذرد؛ زیرا در لابه‌لای نگاه‌ها و داوری‌های دیگران می‌ماند و دلش در رفت‌وآمدِ قضاوت‌ها سرگردان می‌شود. اما اگر از هوای نفس، برای رضای حق هجرت کند، خدای سبحان او را عزیز و محبوب می‌کند؛ چون عزّتِ حقیقی، محصولِ بریدن از «خود» و پیوستن به «خدا»ست، نه حاصلِ مقبولیت‌های زودگذر.

از همین سنخ است هجرت از نواهی و محرمات الهی: اگر کسی به قصد رضایت خداوند، از گناه و حریم‌شکنی فاصله بگیرد و این فاصله‌گرفتن را «هجرت» بداند، به او عزّت و منزلتی ویژه عطا می‌شود؛ زیرا ترکِ معصیت، در حقیقت ترکِ بندگیِ نفس و ورود به میدانِ بندگیِ حق است.

 

هجرت از میدانِ آزار؛ عبور از توقف و صعود به سوی امنیّت

 

نکتۀ مهمِ دیگری که می‌توان از آیه برداشت کرد، راهِ رهایی از آزار و اذیتِ اطرافیان است: گاه برای در امان ماندن از آسیب‌های دیگران باید هجرت کرد؛ یعنی نباید در نقطۀ «اذیت‌شدن» متوقف ماند. توقف در آزارِ دیگران مطلوبِ شریعت نیست؛ شریعت به ما می‌آموزد که در مواجهه با آسیب‌رسانی‌ها حرکت کنید و توقف نداشته باشید تا از تیرِ آزارِ مردم در امان بمانید.

اگر انسان رو به جلو حرکت کند؛ یعنی حرکتش رو به کمال باشد و صعود کند، از خلق‌ کم‌تر  آزار به او می‌رسد؛ زیرا بسیاری از تیرها، به ساحتِ کسانی می‌خورد که در میدانِ درگیری‌ها و کشمکش‌ها مانده‌اند، نه آنان که از آن عبور کرده‌اند. این قانون، نه فقط در زندگی روزمره و روابط اجتماعی کارآمد است، بلکه در سلوک معنوی نیز چنین است: هرگاه روح با کسبِ معارف پیشرفت کند و اوج بگیرد، جسم برای همراهی با او کمتر بهانه می‌گیرد و کمتر او را می‌آزارد؛ زیرا حرکتِ روح، بدن را نیز در مدارِ خود منظم‌تر و رام‌تر می‌سازد.

 

هجرت از هوا و نگاهِ مادی

 

برخی مفسّران، «هجرت» را به هجرت از هواها و امیال نفسانی تفسیر کرده‌اند و بر این باورند که گاه انسان، به‌جای ترکِ یک سرزمین، باید از درونِ خویش کوچ کند: از خواهش‌هایی که او را زمین‌گیر می‌کند و از تعلقاتی که افقِ او را کوتاه می‌سازد.

گاه انسان به خود ظلم می‌کند؛ به این معنا که تمام اندیشه و نگاهش مادّی می‌شود و همین «تقلیلِ افق»، آرام‌آرام به جانِ او آسیب می‌زند. اما پس از مدّتی، به خطای خویش پی می‌برد و از این تفکّر و سبکِ زندگی هجرت می‌کند؛ یعنی مسیر را عوض و معیارها را اصلاح می‌کند و دل را از اسارتِ خواهش‌ها بیرون می‌کشد.

قرآن کریم وعده می‌دهد که برای کسانی که پس از ظلم به خود، هجرت می‌کنند، پاداشی عظیم در نظر گرفته شده است؛ پاداشی که آثار و برکاتش تنها به آخرت منحصر نمی‌ماند و آنان از خیرات و ثمراتِ آن در دنیا نیز بهره‌مند می‌شوند. با این همه، حقیقتِ وعده آن است که پاداشِ اخرویِ ایشان به‌مراتب عظیم‌تر و گسترده‌تر از پاداشِ دنیوی است.

 

ثمراتِ دنیویِ هجرت؛ اصلاحِ اندیشه و آرامشِ زندگی

 

یکی از پندارهای نادرست آن است که گمان شود اثرِ هجرت از امورِ ناصحیح، تنها برای عالمِ آخرت سودمند است و برای زندگیِ دنیاییِ انسان فایده‌ای ندارد؛ در حالی‌که آثار و برکاتِ این هجرت، در متنِ زندگیِ روزمره نقش‌آفرین و تعیین‌کننده است. کسی که از گفتار و افکارِ غلطِ خود هجرت کند، در همین دنیا نیز از پیامدهای مبارکِ آن بهره‌مند می‌شود.

برای مثال، بدبینی آثارِ نامطلوبی بر جسم و روان انسان می‌گذارد. اگر کسی بکوشد از بدبینیِ خود هجرت کند و اندیشیدنِ درست را جایگزین سازد، سلامتِ جسم و آرامشِ روان او نیز استوارتر می‌شود. درست اندیشیدن، انسان را از التهاب‌های بیهوده و نگرانی‌های فرساینده رها می‌کند و در همین دنیا به او آرامش می‌بخشد.

 

 استقامت در خیر، میوۀ هجرت از نازیبایی

 

برخی مفسّران بر این باورند که «حَسَنه» تنها انجامِ یک کار خوب نیست، بلکه استقامت در کار خیر است. گاه انسان کار نیکی را آغاز می‌کند، اما در میانهٔ راه آن را رها می‌سازد؛ چنین کاری، با این نگاه، «حسنه» به معنای دقیق کلمه نیست.

در تعبیر اهل معرفت نیز «حسنه» با ثبات و پایداری پیوند خورده است: وقتی تصمیم به کار نیکی می‌گیریم و بر آن می‌ایستیم، و اراده‌مان در برابر خستگی‌ها و وسوسه‌ها نمی‌لغزد، آن‌گاه «حسنه» تحقق می‌یابد.

از همین منظر، خداوند به کسی که از نازیباییِ خود، یعنی از لغزش‌ها، هواهای نفس و مسیرهای ناروا، هجرت کرده است، وعده می‌دهد که در راهِ درست پایدار بماند و دچار تزلزل نشود؛ زیرا هجرتِ حقیقی، تنها ترکِ بدی نیست، بلکه ورود به میدانِ ثبات در نیکی است.

 

حیاتِ طیّبه در سایۀ هجرت و استقامت

 

برخی مفسّران گفته‌اند «حسنه» می‌تواند به معنای لذّت بردن از زندگی باشد؛ نه لذّتی سطحی و گذرا، بلکه لذّتی عمیق، سالم و معنا‌دار. بر این اساس، خدای سبحان به انسانی که از معایبِ خویش جدا می‌شود و از زشتی‌ها و لغزش‌ها هجرت می‌کند، وعدۀ زندگیِ طیّبه را در همین دنیا داده است.

زندگیِ طیّب یعنی زندگی‌ای که انسان در آن، از نعمت‌ها و توفیقاتی که نصیبش می‌شود لذّت می‌برد؛ لذّتی همراه با صفا، آرامش و روشناییِ دل. وعدۀ خداوند به بندگانی که در مسیرِ صحیح استقامت دارند، این است که از داشته‌های خود بهره‌مند شوند و آن‌ها را «تکراری» نیابند.

برای مثال، از نمازهایی که می‌خوانند لذّت می‌برند و این توفیق برایشان عادی و تکراری نیست. از توفیقِ خدمتی که نصیبشان شده لذّت می‌برند. از حضور در مجالسِ معصومین علیهم‌السلام لذت می‌برند. از ارتباط با خوبانِ عالم لذت می‌برند؛ و همین است که زندگی‌شان کسل‌کننده و خستگی‌آور نمی‌شود، زیرا جانِ آنان با معنا تغذیه می‌شود و روزمرّگی بر دلشان سایه نمی‌اندازد.

 

وعدۀ صادق و هجرتِ امیدوارانه

 

در دعای جوشن کبیر می‌خوانیم: «یَا مَن وَعدُهُ صِدق»؛ «ای خدایی که وعده‌های او صدق است». «صدق» در این‌جا به معنای قطعی، حتمی و تحقق‌پذیر است؛ یعنی آنچه خداوند به بندگان خود وعده می‌دهد، بی‌تردید محقق‌شدنی است و هرگز بر مدارِ وهم و گمان نمی‌گردد.

با این همه، تحققِ وعدۀ الهی پیش‌نیازی دارد: باید حرکت کرد. برای دستیابی به این وعده‌ها، لازم است انسان از نازیبایی‌ها جدا شود و از آن‌ها هجرت کند؛ زیرا وعده‌های بزرگ، با سکون و رکود هم‌نشین نمی‌شوند. در طلبِ معرفت، دست روی دست گذاشتن ممنوع است. باید از جهالت فاصله گرفت و از آن هجرت کرد. هجرت، یکی از روشن‌ترین مظاهر امیدواری است: اگر امید دارم از کسالت، ناامیدی، غفلت و مسامحه جدا شوم، راهش همین است که هجرت کنم؛ هجرتی از وضعِ موجود به سوی وضعِ مطلوب، از ماندن به سوی رفتن، از عادت به سوی اراده.

کسی که با نادیده گرفتنِ قابلیت‌های خویش به خود ظلم کند و از خود کم بگذارد، در حقیقت امیدوار نیست. برای نمونه، اگر کسی بگوید: «کسبِ این مقامِ معنوی در حدّ و جایگاهِ من نیست!»، به خود ظلم کرده است؛ زیرا خداوند این امکان را به ما داده که از او درخواست‌های والا کنیم و افقِ همتِ خویش را کوتاه نسازیم. امیدِ حقیقی آن است که انسان، ظرفیت‌های الهیِ خویش را جدّی بگیرد و با هجرت از سستی و خودکم‌بینی، در مسیرِ تحققِ وعده‌های صادقانهٔ خدا قدم بردارد.

«أَنْ‏ يَجْعَلَنِي‏ مَعَكُمْ‏ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَنْ يُثَبِّتَ لِي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَسْأَلُهُ أَنْ يُبَلِّغَنِي الْمَقَامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّه‏»[1]

با این درخواست‌ها قابلیت‌های ما به فعلیت می‌رسد. انسان امیدوار نه تنها آخرتی آباد دارد، دنیای او نیز آباد است. خداوند می‌فرماید: در دنیا به او عزت و قدرت و نشاط و رشد و انواع کمالات را می‌دهیم. امید روح زندگی است. خداوند به انسان امیدوار روح زندگی می بخشد.

 

حسنه؛ معرفت و ولایت

 

برخی مفسّران می‌فرمایند: معرفت، استقامت در دین، ولایتِ اهل‌بیت علیهم‌السلام و فزونیِ سیطرۀ ولایت، «حسنه‌ای» است که در دنیا به انسانِ امیدوار عطا می‌شود؛ از همین رو، امیدوار، از دنیایِ خوب و زیستِ روشن‌تری برخوردار است؛ زیرا امیدِ او بر مدارِ حق تنظیم شده و پشتوانۀ آن، اتصال به سرچشمۀ هدایت است.

ممکن است این پرسش پیش آید که چرا با وجودِ امیدواری، آنچه می‌خواستیم حاصل نشد؟

در پاسخ می‌گوییم: نخست آن‌که در مسیرِ سلوک، باید همواره هم درخواست کرد و هم تلاش نمود؛ دعا بدون حرکت، بهانه‌پذیر است و تلاش بدون درخواست، از توکل و اتصال تهی می‌ماند.

دوم آن‌که درخواست و تلاش باید در جهت رضایتِ خداوند باشد، نه در مدارِ هواهای نفسانی و انگیزه‌های غیرالهی؛ زیرا آنچه رنگِ خدا ندارد، هرچند به ظاهر مطلوب باشد، ظرفیتِ تبدیل شدن به «حسنۀ پایدار» را پیدا نمی‌کند.

از این‌رو، هنگامی که انسانِ امیدوار تصمیم به حرکت می‌گیرد و این حرکت را با نیتِ الهی پیوند می‌زند، در همین عالم نیز آینده‌ای زیبا برای او ترسیم می‌شود؛ آینده‌ای که گاه پیش از آن‌که در بیرون رخ دهد، نخست در درونِ او شکل می‌گیرد: با گشایشِ فهم، ثباتِ قدم، و استوار شدن در ولایت و دینداری.

 

«هجرتِ امیدوارانه»؛ از پاداشِ کبیر تا فضلِ اکبر

 

هجرت، یکی از مظاهر روشنِ امیدواری است. از آن‌جا که برای پاداشِ اخروی تعبیرِ «أَکْبَر» آمده، می‌توان دریافت که پاداشِ دنیوی در مرتبۀ «کبیر»، یعنی بزرگ، قرار می‌گیرد و پاداشِ اخروی در مرتبۀ «أکبر»؛ یعنی بزرگ‌تر و برتر است. این مقایسه، نشان می‌دهد که وعدۀ الهی در دنیا نیز کوچک نیست، اما افقِ آخرت، گسترده‌تر و عظیم‌تر از ظرفیتِ دنیا ترسیم شده است.

از سوی دیگر، پاداشِ «کبیر» به انسانِ «صغیر» داده نمی‌شود. اعطای پاداشِ بزرگ، خود گواهِ آن است که امید، انسان را بزرگ می‌کند؛ امید او را از فقیر و حقیر بودن بیرون می‌کشد و به قامتِ انسانی شایستگی ارتقا می‌دهد. امید، معرفتی به انسان می‌بخشد که به‌واسطۀ آن، به جای تکیه بر خلق، بر خدایِ خالق حساب باز می‌کند؛ و پشتوانۀ خویش را «موجودیِ بی‌پایانِ الهی» می‌بیند، نه حساب‌های محدودِ دیگران.

آن‌کس که لباسِ بندگی را پیوسته بر تن دارد و در عرصۀ بندگی، اهلِ تخلّف و سستی نیست، بر خود و عملِ خود تکیه نمی‌کند؛ بلکه اعتمادِ او بر لطف و فضلِ خداوند است؛ فضلی که بی‌نهایت است و لطفی که پایان ندارد. چنین بنده‌ای، با هجرتِ امیدوارانه از تکیه‌گاه‌های سست، به تکیه‌گاهِ استوار می‌رسد؛ و همین اتکا، او را هم در دنیا عزیز می‌کند و هم در آخرت، به پاداشِ «أکبر» می‌رساند.

 

پاداشی فراتر از اندازه و برآورد

 

نکته‌ای لطیف در آیه آن است که خداوند، تنها دربارهٔ بزرگ‌تر بودنِ اجرِ اخروی سخن می‌گوید؛ آن هم به‌صورت سربسته و با تعبیری نکره. یعنی می‌فرماید پاداشِ آخرت از پاداشِ دنیا بسیار بزرگ‌تر است، اما میزانِ این بزرگ‌تر بودن را تعیین نمی‌کند؛ گویی می‌خواهد افقِ فهمِ ما را از عدد و اندازه بیرون ببرد و نشان دهد که این «اکبر»، در ترازوی محاسباتِ معمول نمی‌گنجد.

تفاسیر عرفانی نیز بر همین معنا تکیه می‌کنند و می‌گویند: بزرگیِ پاداشِ امیدوار، قابلِ تخمین نیست؛ اجرِ اخرویِ او چنان عظیم است که هیچ چشمی آن را ندیده، هیچ گوشی آن را نشنیده و بر هیچ خاطری خطور نکرده است.

«مَا لَا عَيْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ»[2]

این‌جا سخن از پاداشی است که نه فقط «بیشتر» است، بلکه از جنسِ دیگری است؛ پاداشی که اندازه‌اش در ظرفِ دنیا جا نمی‌شود و از همین رو، با «اکبر» نکره آمده است.

اگر ناامیدان از وضعیت امیدواران مطلع شوند وضع مطلوبی خواهند داشت. از این مطلب در می یابیم زندگی امیدوار به اصطلاح باید مسرت‌بخش ودارای درخشش باشد.

 

نشاطِ امیدوار

 

نقل کرده‌اند که در ایّام قحطی، غلامی را دیدند که بسیار شادمان است. از او پرسیدند: «چگونه در روزگار قحطی، این‌چنین خوشی؟» گفت: «مولایم تغییر نکرده؛ انبارِ مولای من پُر است. پس چرا نگران باشم؟ او مرا تأمین می‌کند.»

از این حکایت درمی‌یابیم که نشاطِ امیدوار باید آشکار باشد. حساب و کتابِ امیدوار، حساب و کتابِ «دودوتا چهارتا» نیست؛ او بر محاسباتِ محدودِ زمین تکیه نمی‌کند، بلکه بر اعطا و مهر و لطفِ خداوند حساب باز می‌کند.

یکی از ظلم‌هایی که به خود می‌کنیم این است که خود را در عالمِ مادّه حبس می‌کنیم و تمام امیدمان را به اسبابِ مادی گره می‌زنیم؛ گویی اگر سبب‌ها کم شد، راه‌ها هم بسته می‌شود!در حالی که امیدوار، سبب‌ها را می‌بیند؛ اما دلش را به سبب‌ها نمی‌بندد.

نکتۀ دیگر این‌که گاهی دعا زیاد می‌خوانیم، اما درخواستِ جدّی نداریم؛ دعا بر زبان جاری است، اما «خواستن» در جان شکل نگرفته است. توصیه این است که برای بی‌نیازیِ حقیقی، یعنی غِنا از خلق، دل را از تکیه بر مردم برداریم و طلب را صادقانه و جدّی، رو به خداوند کنیم؛ همان‌که «مولایش تغییر نمی‌کند» و انبارِ فضلش پایان ندارد.

هر روز بعد از نماز صبح سه مرتبه آیۀ ۲ و ۳ سورۀ مبارکه طلاق را بخوانید که می‌فرماید:

‏«مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً  وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِه‏»

 

 

تاریخ جلسه : 1389.10.8 – جلسه چهل و یکم

برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی

 


[1] زیارت عاشورا

[2] کنز العمال

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *