ریشههای رویگردانی از حق
«ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُواْ لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّامًا مَّعْدُودَاتٍ وَ غَرَّهُمْ فِي دِينِهِم مَّا كَانُواْ يَفْتَرُونَ»[1]
«این رویگردانی به خاطر آن است که گفتند: هرگز آتش [دوزخ در روز قیامت] جز چند روزی به ما نمیرسد و آنچه همواره افترا و دروغ [به خدا] میبستند، آنان را در دینشان مغرور کرده است.»
قرآن کریم عوامل رویگردانی برخی از افراد از حق را تبیین میکند و این پرسش را مطرح میسازد که چرا گروهی از مردم، با وجود دعوت به سوی حقیقت، از آن اعراض میکنند و بر آن پایدار نمیمانند. در آیهٔ ۲۳ به این گروه اشاره شده است؛ اما علت این رویگردانی در آیهٔ ۲۴ به روشنی بیان میشود.
انسانِ مؤمن، همچون گل آفتابگردان است که همواره روی به سوی خورشید حقیقت دارد؛ دل او باید در مسیر نور الهی قرار گیرد. اما چه میشود که برخی، هرچند خورشید حقیقت در برابرشان آشکار است، پشت به آن میکنند؟ قرآن کریم برای رویگردانی برخی از افراد از حق، دو عامل اساسی را مطرح میکند که ریشه در نگرش نادرست آنان نسبت به کیفر و پاداش الهی دارد:
1. سبک شمردن عذاب الهی، عامل اعراض از حق
قرآن کریم برای رویگردانی برخی از افراد از حق، دو عامل اساسی را مطرح میکند که ریشه در نگرش نادرست آنان نسبت به کیفر و پاداش الهی دارد:
عامل نخست سبکشمردن عذاب الهی است. چنین افرادی گمان میبرند که دورهٔ کیفر خداوند، کوتاه و گذراست و تحمل آن، در برابر لذتهای زودگذر گناه، ارزشمند است. آنها میپندارند: «اگر مدتی در آتش باشیم، سرانجام نجات مییابیم؛ پس چه باک؟» این تفکر، همانند گفتار برخی که میگویند: «شیعیان و دوستداران امیرالمؤمنین هرچند مستحق عذاب باشند، سرانجام از آتش بیرون میآیند»، باعث سستی در التزام به ولایت و قطع ارتباط با اولیای معصوم میشود.
غافل از اینکه حتی یک ساعت محرومیت از ولایت و دوری از حقیقت، خسارتی بزرگتر از سالها سوختن در آتش است. پس چگونه میتوان سالها عذاب و گرفتاری را ناچیز شمرد؟ این نگرش سست، ریشهٔ اصلی اعراض از حق است که قرآن کریم با صراحت از آن نکوهش کرده و انسان را به جدی گرفتن عواقب رویگردانی فرامیخواند.
نگاه سطحی به عقوبت الهی؛ عامل اعراض از حق
عاملِ رویگردانیِ از حق، نگاهِ سطحی به عقوبتِ الهی است. این گروه میپندارند که عذابِ خداوند، تنها یک تماسِ ظاهری با جسمِ آنها دارد؛ یعنی گمان میکنند اگر چند روزی عقوبت شوند، فقط تنِ آنها آسیب میبیند و بعد از چند روزِ کوتاه، همهچیز تمام میشود.
ولی این، خطایِ بزرگی است؛ زیرا عقوبتِ خدا با ظاهرِ من کاری ندارد؛ بلکه چهرۀ باطنیِ مرا تخریب میکند. روح مرا میسوزاند، نورِ ایمانم را میگیرد و حقیقتِ وجودم را تیره میسازد. در قیامت، وقتی انسان در آتش میسوزد، یک لحظه برایش به اندازۀ قرنها طول میکشد. آیا این را درک میکنیم که اگر یک فردِ عزیز، تنها از صبح تا ظهر، به ما توجهِ خاص نداشته باشد، چقدر دلمان میسوزد و رنج میکشیم؟ پس چگونه است که از بیتوجهیِ خدا، که منبعِ همۀ مهر و حیات است، غافلیم و عذابِ او را ناچیز میشماریم؟
وقتی قلب، مهر و موم میشود
برخی میپندارند که عقوبت الهی حتماً باید در ظاهرِ زندگیِ آنها تأثیر بگذارد؛ مثلاً صورتی دگرگون شود، مالی از دست برود یا جانی آسیب بیند. غافل از اینکه عقوبتِ خدا با قلب و باطنِ انسان کار دارد، نه با قیافه و داراییِ او. حتی ممکن است کسی سالها گناه کند، ولی پوست و مو و جسمش سرجای خود باشد، مال و منالش افزون شود و عزت و اعتبارِ اجتماعیاش نیز سالم بماند. اما در باطن، چه خبر است؟
خداوند در قرآن میفرماید:
«نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ»[2]
«آتشِ افروختهی خدا که به دلها میرسد.»
این آتشِ باطنی، به پیکرِ زندگی کاری ندارد؛ بلکه بر «فؤاد» (همان نقطۀ مرکزیِ ادراک و عقل و دل) اثر میگذارد و آن را میسوزاند. وقتی من خیانت کردم، قلبم مهر و موم میشود، عقلِ من قدرتِ تشخیصِ حق از باطل را از دست میدهد و به جایی میرسم که دیگر نمیفهمم چه کاری انجام میدهم.
نگاهِ غلط به عقوبت؛ ریشۀ اصلیِ اعراض از حق
کسانی که از حق رویگردان میشوند، معمولاً دو خطای اساسی دارند:
- 1. کمپنداشتنِ زمان و مقدارِ عقوبت: میگویند «چند روزِ کوتاه» بیشتر نیست و قابل تحمل است.
۲. سطحینگری به اثرِ عقوبت: گمان میکنند اگر ظاهرِ زندگیشان دچار خدشه نشد، یعنی عقوبتی در کار نیست؛ پس به خلافِ خود ادامه میدهند. اما حقیقت این است که عقوبتِ الهی، به صورتِ یک محرومیتِ تدریجی از توفیق، و سپس تخریبِ شعورِ باطنی خود را نشان میدهد. انسان کمکم چنان کوردل میشود که کارِ زشت را زیبا، و کارِ زیبا را زشت میبیند.
داستانِ آن زنِ فهیم در کربلا؛ عبرتی برای همیشه
در واقعۀ کربلا، فردی از سپاهِ عمرِ سعد، همراه با همسرش آمده بود. از صبح تا عصر، شاهدِ کشتارِ بیامان بود؛ اما وقتی عصر رسید و دید که لشکریان، از گوشِ دخترانِ کوچک، گوشواره میکشند و از پایشان خلخال به در میآورند، ناگهان غیرتِ انسانی اش به جوش آمد. چوبِ خیمه را برداشت و به جانِ مردانِ قبیلۀ خودش افتاد.
اما همسرش که زنی فهیم و بیدار بود، جلو آمد و مانعش شد؛ نه از ترسِ جان، بلکه از سرِ فهمِ عمیقتر. او میدانست که عقوبتِ خدا، ابتدا شعورِ آدمی را میگیرد تا جایی که مردانِ آن لشکر، اصلاً نمیفهمیدند که کشیدنِ گوشواره از گوشِ دخترِ بچهایِ معصوم، چه جنایتِ عظیمی است. آنان با طبل و دهل و هلهله، پایکوبی میکردند و جلویِ مصیبتزدهها شادی راه میانداختند؛ غافل از اینکه تشخیصِ درست و غلط را از دست دادهاند.
چه عبرتی است این صحنه! یک زن فهمید که این کارها خراب است، اما بقیۀ مردانِ جنگاور، حتی قدرتِ درکِ این بدیهیترین خطا را هم نداشتند. چرا؟ چون عقوبتِ الهی، شعورشان را گرفته بود؛ همان عقوبتی که به ظاهرِ آنان هیچ آسیبی نزد، اما باطنشان را چنان تیره ساخت که دیگر فرقِ بینِ هلهله بر سرِ جنازه و گریه بر مصیبت را نمیدانستند.
2. غفلت از آثار محرومیت از توفیق الهی
این غفلت، تنها به آخرت محدود نمیشود؛ در همین دنیا نیز خداوند متعال، کیفرِ رویگردانی را به شکلِ سلب توفیق طاعت از انسان نشان میدهد. شخص وقتی میبیند که اتفاقِ آشکار و هولناکی نیفتاده، میپندارد: «چیزی نشده است!» اما غافل از آنکه همین یک طاعت که از او گرفته شده، چه پشتپردهای از معنویت و نورانیت را با خود برده است. او نمیداند که محروم شدن از یک نمازِ با حضور، یا یک لحظۀ انابه، چه خسارتِ عظیمی در باطن او ایجاد کرده که شاید هیچگاه قابل جبران نباشد.
پس رویگردانی از حق، نه از سرِ ناآگاهیِ محض، بلکه از سرِ سبکشمردن عذاب و نادیدنِ ارزش توفیقات الهی رخ میدهد؛ در حالی که هر لحظۀ دوری از حق، ضرری فراتر از آتشِ مادی دارد و هر توفیقی که از دست رود، گنجی است که جای خالیاش تا ابد در دل انسان میماند.
ارزشِ توفیق و باطنِ عقوبت
ما وقتی چیزی را از دست میدهیم، باید ارزش واقعیِ آن را با چشمِ دل ببینیم. نباید بگوییم: «توفیقی از دست رفت، اتفاقی نیفتاده، چیزی نشده!» بلکه باید بدانیم خیلی اتفاقات افتاده است. اینکه توفیقِ یک طاعت از من گرفته شد و در عوض، راحت مرتکبِ یک معصیت شدم، خودِ آن، بزرگترین حادثۀ درونی است. اگر کسی بگوید «چیزی نیست»، قدمبهقدم به سمتِ اعراض از حق پیش میرود.
برای روشن شدنِ این مطلب، خاطرهای از امام صادق علیهالسلام شنیدنی است:
کسی قصدِ سفری پرسود داشت و از حضرت اجازه خواست. امام فرمود: «مرو که این سفر برایت خسارت است.» اما آن شخص رفت و با سودِ کلانی بازگشت. نزد امام آمد و با تعجب گفت: «آقا! چه خسارتی؟ من که سودِ بزرگی بردم!» حضرت در پاسخ فرمود: «یک نماز صبحت قضا شد؛ و این سودِ کلان، ارزشِ آن یک نمازِ قضاشده را نداشت.» [3]
گاهی ما آنقدر به ظاهرِ سود و زیان عادت کردهایم که از کنارِ چنین خسارتِ عظیمی به سادگی میگذریم؛ در حالی که اگر انسان بیدار باشد، حتی برای جبرانِ همین یک نماز، میخواهد از همان طرفِ خط برگردد و خود را اصلاح کند.
تبعیت از پیامبر؛ رمز محبوبیتِ جاودانه
«قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ»[4]
«بگو: اگر خدا را دوست دارید، پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد، و گناهانتان را بیامرزد؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.»
گاهی مردم ما را چنان دوست دارند که گویی تا ابد با ما هستند، و گاهی همین مردم، با یک پاسخِ منفی، یا یک بیتوجهی، یا حتی سلام ندادن، از ما رویگردان و دشمنِ ما میشوند. یک روز ما را دوست دارند و روز دیگر از ما بیزارند. اما ما در پیِ محبوبیتی پایداریم؛ میخواهیم نزد کسی محبوب شویم و محبوب بمانیم. این خواستهای است که در ذاتِ ما نهفته است؛ همانگونه که در زیارتِ امینالله میخوانیم: «خدایا! مرا در زمین و آسمانت محبوب گردان.»
اما این محبوبیتِ جاودانه، پاسدارِ چه چیزی است؟ عاملِ ماندگاریِ آن کدام است؟ این پرسشی است که پاسخِ آن، راهِ سعادتِ حقیقی را به ما مینمایاند.
خداوند به پیامبرش میفرماید که به مردم بگو: «اگر راست میگویید که عشق به خدا دارید، باید از من پیامبر تبعیت کنید؛ در آن صورت، خداوند شما را دوست خواهد داشت.» این یعنی رمزِ محبوبیتِ حقیقی، همانا محبوبِ خدا شدن است. و وقتی کسی نزد خدا محبوب شد، این محبوبیت، دیگر زوالپذیر نیست؛ بلکه ماندگار و جاودانه میشود.
زیباییِ اینجا آن است که اگر ما نزد خدا محبوب شویم، خداوند به همۀ موجوداتِ عالم – چه در زمین و چه در آسمان – بخشنامه میکند که ما را دوست داشته باشند. ساکنانِ زمین ما را دوست دارند و ساکنانِ آسمانها نیز به ما محبت میکنند.
از نشانههای این محبوبیتِ فراگیر، همان است که در روایات آمده: «خداوند گوشتِ عالم را بر گرگها حرام کرده است.» یعنی هیچ گرگی نمیتواند گوشتِ عالم را بخورد؛ چون اگر امکانِ خوردنِ اجسادِ اولیاءالله بود، کینۀ دشمنانِ آنان پایانی نداشت و با پیکرهایشان هر کاری میکردند. اما خداوند، حتی گرگِ درنده را چنان شعوری داده است که برای پیکرِ عالم، حرمت و قداستی قائل است و گرچه درنده است، اما این بخشنامۀ الهی را در وجودش نهادینه کرده است.
تبعیت از پیامبر، کلید محبت الهی
اگر میخواهید محبوب شوید و محبوبیتتان همیشگی باشد، و اگر آرزو دارید که در رأسِ عشاقِ شما، خودِ خدای سبحان قرار گیرد، باید بدانید که رمزِ آن چیست. خداوند، دوستدارِ شماست و مؤمنان را نیز دوستدارِ شما قرار میدهد؛ اما شرطِ این محبت، چیزی جز تبعیت از پیامبر نیست.
این تبعیت، تنها به گفتار محدود نمیشود؛ بلکه باید در فعل و عمل نیز جاری باشد. هر آنچه ممکن است، باید در مقامِ عمل، تبعیت صورت گیرد. اگر چنین کنید، محبوبیتِ شما همیشگی خواهد بود و هیچگاه از آن جدا نمیشوید.
نکتۀ عمیقتر آنکه محبوبیتِ خداوند، سلسلهای است، اگر ما محبوبِ خدا شدیم، محال است محبوبِ پیامبر نشویم. اگر محبوبِ پیامبر شدیم، محال است محبوبِ امام زمانمان نشویم. اگر محبوبِ امام زمان شدیم، محال است محبوبِ سایر مؤمنان نشویم. پس محبوبیتِ الهی، در یک سلسلۀ طولی، همۀ طیفهای محبت را در بر میگیرد؛ از خدا تا پیامبر، از امام تا مؤمنان، و حتی تا همۀ موجودات عالم.
هرچه بیشتر تابع باشید، محبوبترید؛ و هرچه از تبعیت سرپیچی کنید، از این عاملِ محبوبیت فاصله گرفتهاید و خود را از آن جدا ساختهاید.
حبیبالله؛ محورِ محبتِ الهی و رمزِ محبوبیتِ جاودانه
از سوی دیگر، اگر کسی بخواهد محبوبِ خدای سبحان شود، لازمۀ این محبوب شدن، محبِ یک محبوب شدن است. زیرا در هستی، یک حبیبِ محوری وجود دارد و آن، پیامبر اکرم است. نمیتوانم به خدا بگویم: «خدایا! مرا دوست داشته باش»؛ زیرا خداوند از راهِ همان حبیبِ خود، محبتش را به ما میرساند. پیامبر میفرماید: «من یکی را دوست دارم؛ تو هرقدر آن را دوست بداری، من تو را دوست خواهم داشت.» یعنی من، محبِّ حبیبم هستم و هرقدر تو تابعِ حبیبم باشی، به همان میزان، محبوبِ من نیز خواهی شد.
پس عاملِ محبوبِ خدا شدن، این است که حبیبالله را که همان پیامبر است، بشناسم، اوامر و نواهیِ او را بهجا آورم و به اعتبارِ همان یک حبیب، محبوبِ خدا شوم. وگرنه در عالم، بیش از یک حبیبِ اصلی وجود ندارد؛ همۀ کسانی که محبوبِ خدا شدهاند، از راهِ ارتباط با همان حبیبالله به این مقام رسیدهاند.
برای روشنتر شدن، مثالی بیان میکنیم: من با کسی دوست هستم و آن دوست نیز با دیگری دوست است. وقتی مهمانی برگزار میشود، دوستِ دوستم را نیز دعوت میکنیم و او را نیز دوست میداریم. در عالمِ هستی نیز خداوند یک حبیبِ اصلی دارد؛ تمامِ ما به اندازهای که با آن حبیب ارتباط داریم، محبوبِ خدا میشویم و به اندازهای که از او فاصله میگیریم، از آن محبوبیت جدا میافتیم.
این ارتباط باید صادقانه باشد و با تبعیت همراه شود؛ به گونهای که سیرۀ آن حبیب و عملِ پیشنهادیِ او را بپذیرم و در زندگی پیاده کنم. اگر چنین شد، آنگاه است که «یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ» محقق میشود و در آن صورت، همۀ افراد، تابعِ محبوبِ حق میشوند و محبوبِ خداوند خواهند شد؛ چون آنان، تابعِ حبیبِ خدای سبحان بودهاند.
محبتِ خدا؛ اصلِ همۀ نشاطها و رمزِ جاودانگیِ دل
محبتِ نبی واجب است و تبعیت از پیامبر نیز واجب. اما فراتر از وجوبِ شرعی، این یک نیازِ فطری است که در نهادِ همۀ انسانها نهاده شده است. همۀ ما، در عمقِ وجودمان، تشنۀ این هستیم که خداوند ما را دوست داشته باشد. در واقع، دردمندیِ ما از آنجاست که احساس میکنیم خدا دوستمان ندارد؛ و هرچه خدا بیشتر ما را دوست بدارد، بیشتر کارِ مثبت انجام میدهیم و سرحالتر و بانشاطتر هستیم.
تفاوتِ بزرگی است میانِ کسی که راه میرود و مردم از او تعریف میکنند، و کسی که راه میرود و هیچکس از او یاد نمیکند. اما این تعریف، اگر برای خدا باشد، ارزشی دیگر مییابد. وقتی بندهای در شب، به عبادت میایستد، خداوند به ملائکه میفرماید: «نگاهش کنید!» و فرشتگان، حیرتزده به او مینگرند و در شگفت میمانند که این بنده چه کرده که چنین موردِ عنایتِ الهی قرار گرفته است.
بیایید تصور کنیم در تمامِ عالم، کسی ما را دوست نداشته باشد؛ چه حالی خواهیم داشت؟ بیشک، بیحال و بیانگیزه و افسرده میشویم. اما اصلِ همۀ این محبتها، خداوند است؛ او که «مُقَلِّبُ الْقُلُوبِ» است، دلها را میگرداند. اگر کسی نزدِ او محبوب باشد، او را در دلهای خوبانش جاسازی میکند و اگر کسی نزدِ او بیاعتبار شود، او را از قلبِ اولیائش جدا میسازد. دنیا پر از هدیه و تعریف و تمجید است، اما اگر خدا دوستمان نداشته باشد، هیچیک از اینها ما را محبوبِ حقیقی نمیکند.
پس محبوبیتِ پایدار، تنها با اوست؛ با تبعیت از ولیِّ او، و نه با هیچ چیزِ دیگر. این است رمزِ محبوب شدن و محبوب ماندن: ارتباطِ صادقانه با حبیبالله و تبعیت از او، که اگر چنین شد، خداوند ما را دوست میدارد و ما را در دلِ بندگانِ شایستهاش جای میدهد؛ و این، بالاترین و ارزشمندترین هدیهای است که هیچکس جز او نمیتواند عطا کند.
نیت، علتِ حفظِ عمل
«إِذْ قَالَتِ امْرَأَةُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مَا فِي بَطْنِي مُحَرَّرًا فَتَقَبَّلْ مِنِّي إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ. فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُهَا أُنثَى وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالأُنثَى وَإِنِّي سَمَّيْتُهَا مَرْيَمَ و إِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ وَ ذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا وَ كَفَّلَهَا زَكَرِيَّا كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًا قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ إنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ»[5]
«[یاد کنید] هنگامی که همسر عمران گفت: پروردگارا! برای تو نذر کردم که آنچه را در شکم خود دارم [برای خدمت خانه تو از ولایت و سرپرستی من] آزاد باشد، بنابراین از من بپذیر؛ یقیناً تو شنوا و دانایی. زمانی که او را زایید، گفت: پروردگارا! من او را دختر زاییدم. و خدا به آنچه او زایید داناتر بود؛ و آن پسر [که زاییدن او را آرزو داشت، در کرامت، عظمت، ارزش و شخصیت] مانند این دختر نیست؛ [پس در مقام نام گذاریش گفت:] البته من نامش را «مریم» نهادم، و او و فرزندانش را از خطرات مهلک و وسوسه های بنیان برانداز شیطان رانده شده به پناه تو میآورم. پس خدا او را به نیکویی پذیرفت و به تربیتی نیکو پرورش داد و زکریّا را برای کفالت و نگهبانی او برگماشت؛ هر وقت زکریّا به صومعه عبادت مریم میآمد نزد او رزق شگفت آوری مییافت، گفت که ای مریم، این روزی از کجا برای تو میرسد؟ پاسخ داد که این از جانب خداست، همانا خدا به هر کس خواهد روزی بیحساب دهد.»
اگر میخواهیم کاری که انجام میدهیم در درگاه خداوند مقبول افتد، باید از همان ابتدا بنای کار را درست بگذاریم. مادر مریم، وقتی باردار میشود، چنین نیتی را با خدا در میان میگذارد و میگوید: «رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مَا فِي بَطْنِي مُحَرَّرًا» ؛«پروردگارا، آنچه در شکم دارم، برای تو و خالصانه نذر کردهام.»
او از همان لحظهٔ نخست میخواهد که کارش درست از آب درآید. برخلاف بسیاری از ما که گاهی میگوییم: «مهم این است که کار را انجام دهیم، چه قبول شود، چه نشود!»؛ اما من میخواهم کارم مقبول بیفتد و استانداردهای لازم را داشته باشد.
در این آیه، دو نشانهٔ اصلی برای قبولی عمل وجود دارد:
نخست: کار، برای خدا باشد. «مافی بطنی لَک» یعنی آنچه درون جان من است، فقط از آنِ تو باشد؛ نیت، انگیزه و تمام هستیِ کار، به تو تعلق داشته باشد. وقتی از ابتدا، بنیاد کار بر این محور استوار باشد، دیگر پایانِ کار، هرچه باشد، برای خدا بیاشکال است. اما اگر در میانۀ راه تصمیم بگیریم که کار را به خدا هدیه کنیم، در حالی که از اول برای او نساختهایم، معلوم است که چنین هدیهای درخورِ پذیرش نیست. اگر میخواهم کاری برای خدا باشد، باید از نخستین گام، آن را چنان بهپختگی و کیفیت انجام دهم که جرئت کنم بگویم: «این کار، مال خداست.» از همان نیتِ ابتدای نماز تا پایان هر حرکت، باید این آگاهی را داشته باشم که کارم شایستهٔ عرضه به پیشگاهِ حق باشد.
دوم: از همان آغاز، درخواستِ قبولیِ آن را داشته باشم. متأسفانه بسیاری از ما، دعا برای قبولی را به پایان کار موکول میکنیم. گویی آخرِ هر کاری، تازه یادمان میافتد که بگوییم: «خدایا قبول کن!» در حالی که اگر برای خودم هم دعا میکنم، باید از ابتدا بگویم: «خدایا، منت بگذار که کاری از من سر بزند که مورد رضایت تو باشد.»
بنابر این آیه، عامل نخستِ قبولی، آن است که از آغاز به این مسئله توجه داشته باشم. عامل دوم، آن است که از همان اول، دعا کنم. دانه را که میکاریم، باید برایش دعا کنیم؛ نه آنکه وقتی درخت رشد کرد و بیثمر ماند، بپرسیم چرا میوه نمیدهد! دعای قبولیِ عمل، باید همراهِ اولین گامِ حرکت باشد.
وقتی از خانه بیرون میزنیم، بگوییم: «خدایا، به خاطر تو میروم و از تو میخواهم که این قدم را بپذیری.» نه آنکه در پایان راه، چنین دعایی را به زبان آوریم. وقتی کار را از آغاز به خدا میسپاریم، او هرگز نمیگذارد ضایع شود؛ بلکه حفظ و عنایتی ویژه، شاملِ عمل و اندیشهٔ ما خواهد شد. از این رو، برای قبولیِ افکار و اعمال، باید از همان ابتدا نگاه و توجهی خاص داشت.
تاریخ جلسه: 1399/9/17 ـ جلسه 12
«برگرفته از بیانات استاده زهره بروجردی»
[1]. سوره آل عمران، آیه 24.
[2]. سوره همزه، آیه 7.
[3]. نکته های ناب اخلاقی، ص 42.
[4]. سوره آل عمران، آیه 31.
[5]. سوره آل عمران، آیات 35 تا 37.