علل و عوامل ـ بخش پنجم

اخراج از سرزمین بندگی؛ عامل ذلت

 

«ثُمَّ أَنتُمْ هَؤُلاء تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِّنكُم مِّن دِيَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِم بِالإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَإِن يَأتُوكُمْ أُسَارَى تُفَادُوهُمْ وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاء مَن يَفْعَلُ ذَلِكَ مِنكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»[1]

«امّا اين شما هستيد كه يكديگر را به قتل مىرسانيد و جمعى از خودتان را از سرزمينشان (آواره و) بيرون مىكنيد و بر عليه آنان، به گناه وتجاوز همديگر را پشتيبانى مىكنيد. ولى اگر همانان به صورت اسيران نزد شما آيند، بازخريدشان مىكنيد (تا آزادشان سازيد) در حالى كه (نه تنها كشتن، بلكه) بيرون راندن آنها (نيز) بر شما حرام بود. آيا به بعضى از دستورات كتاب آسمانى ايمان مىآوريد وبه برخى ديگر كافر مىشويد؟ پس جزاى هر كس از شما كه اين عمل را انجام دهد، جز رسوايى در اين جهان، چيزى نخواهد بود و روز قيامت به سختترين عذاب بازبرده شوند و خداوند از آنچه انجام مىدهيد، غافل نيست.»

«تُخرِجونَهُم مِن دِیارِهِم»: ظاهراً شما گروهی از خودتان را از خانه‌هایشان بیرون می‌کنید. شاید بگوییم ما چنین کاری نمی‌کنیم؛ ما که کسی را مجبور به ترک وطن و خانه و زندگی‌اش نکرده‌ایم. اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، وطن حقیقی همه ما وطن بندگی و جایگاه عبودیت است؛ سرزمینی که در آن خداوند حاکم است.

اگر من با رفتار یا گفتارم زمینه‌ای فراهم کنم که کسی از سرزمین بندگی خارج شود، در حقیقت او را از موطن اصلی‌اش بیرون کرده‌ام. برای مثال، جوانی حکمی از من می‌پرسد و من در پاسخ می‌گویم: «هر کاری دلت می‌خواهد بکن؛ دین آن‌قدرها هم سخت نمی‌گیرد.» در این لحظه، من عامل شده‌ام که او خود را حاکم بداند، نه بنده. در حالی که اگر به باطنش مراجعه کند، درمی‌یابد که برای بندگی آفریده شده است. پس ممکن است بی‌آنکه متوجه باشیم، دیگران را از جایگاه عبودیت خارج کنیم.

حتی در برخی تفاسیر آمده است که انسان‌ها یکدیگر را بر معصیت تحریک می‌کنند؛ نه لزوماً با دعوت آشکار به گناه، بلکه با کوچک جلوه دادن آن. کسی کاری خلاف انجام می‌دهد و از من می‌پرسد: «اشکال دارد؟» و من پاسخ می‌دهم: «نه، آن‌قدرها هم مهم نیست.» یا گاهی خودم گناهی را چنان آشکار و بی‌پروا انجام می‌دهم که در دیگران انگیزه معصیت ایجاد می‌شود. این هم نوعی پشتیبانی از گناه است. اگر پشتیبان گناه و گنهکار باشم، نباید انتظار عزت داشته باشم. حمایت از ظلم و خلاف، نتیجه‌ای جز ذلت ندارد.

عامل عزت، ایستادن در سرزمین بندگی و دعوت دیگران به آن است؛ و عامل ذلت، پشتیبانی از گناه و بیرون راندن انسان‌ها از موطن عبودیت.

 

ایمان گزینشی؛ زمینه‌ساز ذلت

 

«أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ»

آیا به بخشی از کتاب ایمان میآورید و به بخشی دیگر کفر میورزید؟

یکی دیگر از عوامل ذلت، این است که انسان همۀ دین را نپذیرد؛ بخشی را قبول داشته باشد و بخشی را کنار بگذارد. برخی اعتقادات را بپذیرد و برخی را کتمان کند. این نگاه گزینشی به دین، زمینه‌ساز خواری و بی‌اعتباری است.

اگر دین را مطابق میل خود تقسیم‌بندی کنم ـ آنچه را با سلیقه و خواسته‌ام سازگار است بپذیرم و آنچه را مطابق میلم نیست رد کنم ـ در حقیقت خود را حاکم بر دین دانسته‌ام، نه تابع آن. این رویکرد، انسان را دچار ذلت می‌کند؛ زیرا بندگیِ کامل را کنار گذاشته و دین را تابع خواست خود ساخته است.

اگر می‌خواهم عزیز بمانم، باید دین را به صورت جامع بپذیرم؛ هم آنچه مطابق میلم است و هم آنچه با خواسته‌هایم سازگار نیست. تقسیم دین به «دلخواه» و «نادلخواه»، آغاز سقوط معنوی انسان است.

 

عوامل ذلت دنیوی

 

گاهی این پرسش مطرح می‌شود که چرا برخی افراد در دنیا بی‌ارزش و بی‌مقدار می‌شوند و از عزت و توانمندی بهره‌مند نیستند؟ از جمله عوامل آن می‌تواند این باشد: خود انسان اهل معصیت است یا دیگران را به معصیت سوق می‌دهد. افراد را از بندگی خارج می‌کند و روحیه خودسری در آنان ایجاد می‌کند.

برای نمونه، پدر، مادر، معلم یا راهنما به جای آنکه حکم شرع را تبیین کند، نظر شخصی خود را مطرح می‌کند. در حالی که شریعت چارچوب و جزئیات مسائل را بیان کرده است. اگر من نظر خود را جایگزین حکم شرع کنم، ذلیل می‌شوم؛ اما اگر نظر شریعت را بیان کنم، عزیز می‌شوم.

 

دین جامع؛ راه عزت

 

دین‌باوریِ ناقص ـ اینکه فقط در مسائل عبادی پایبند باشم؛ اما در اخلاق، اجتماع یا سیاست نسخه دین را نپذیرم ـ همان ایمانِ به «بعض» و ترک «بعض» است. برخی بخش‌ها را پذیرفته‌ام و برخی دیگر را رها کرده‌ام.

طبق این آیه، راه عزت در جامع‌نگری دینی است؛ دینی که سیاست، روابط اجتماعی، اخلاق و عبادت آن همگی بر اساس شریعت تنظیم شده باشد. چنین دینداریِ همه‌جانبه‌ای، خودبه‌خود انسان را به عزت می‌رساند؛ زیرا او را در موضع بندگی کامل و تبعیت از حق قرار می‌دهد.

 

تقسیم دین؛ ریشه پنهان ذلت

 

یکی از عوامل ذلت برخی افراد، تقسیم‌بندی در دینداری است؛ یعنی انسان بخشی از دین را بپذیرد و بخشی دیگر را نادیده بگیرد.

گاهی کسی اهل نماز شب و عبادت است؛ ظاهرش آراسته به بندگی است، اما در مسائل اجتماعی دین در رفتارش نقش‌آفرین نیست، در اخلاق حرفه‌ای و تعاملاتش مطابق شریعت عمل نمی‌کند و در تربیت فرزند یا شاگرد، به جای معیارهای دینی، صرفاً بر اساس نظریه و سلیقه شخصی خود پرورش می‌دهد. چنین فردی گرچه در بُعد عبادی فعال است، اما چون دین را به صورت جامع نپذیرفته، عزت کامل را تجربه نمی‌کند.

در مقابل، ممکن است فردی بسیار خوش‌اخلاق و خوش‌برخورد باشد. اخلاق نیکو معمولاً محبوبیت اجتماعی می‌آورد؛ اما اگر در مسائل عبادی سستی کند و به رابطه خود با خدا بها ندهد، باز هم عزت حقیقی نصیبش نخواهد شد. او بخش اخلاقی دین را پذیرفته؛ اما نسبت به عبادات بی‌اعتناست.

دین یک منظومه به‌هم‌پیوسته است؛ عبادت، اخلاق، اجتماع، سیاست و تربیت اجزای جدا از هم نیستند که بتوان یکی را گرفت و دیگری را رها کرد. هر جا بخشی از دین کنار گذاشته شود، تعادل از بین می‌رود و نتیجۀ آن نوعی خلأ و در نهایت ذلت است.

عزت حقیقی زمانی شکل می‌گیرد که انسان در همه ساحت‌ها، خود را بنده بداند؛ هم در محراب عبادت، هم در میدان اجتماع، هم در عرصۀ اخلاق و تربیت.

دینداریِ گزینشی شاید ظاهرهایی از موفقیت ایجاد کند، اما عزت پایدار و عمیق، تنها با پذیرش جامع دین حاصل می‌شود.

 

میل به نفس، عامل تکذیب حق

 

«وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَقَفَّيْنَا مِن بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَ أَيَّدْنَاهُ بِرُوحِالْقُدُسِ أَفَكُلَّمَا جَاءكُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقًا كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ»[2]

«و همانا ما به موسى كتاب (تورات) داديم و از پس او پيامبرانى پشت سر يكديگر فرستاديم و به عيسىبن مريم (معجزات و) دلايل روشن بخشيديم و او را با روح القدس، تأئيد ويارى نموديم. پس چرا هرگاه پيامبرى چيزى (از احكام و دستورات) بر خلاف هواى نفس شما آورد، در برابر او تكبّر ورزيديد. (و به جاى ايمان آوردن به او) جمعى را تكذيب و جمعى را به قتل رسانديد؟!»

پرسش اساسی این است: چرا بعضی افراد با اینکه می‌دانند حق، حق است، آن را انکار می‌کنند؟ چرا با وجود آگاهی از حقانیت، باز هم تکذیب می‌کنند؟

پاسخ اصلی را باید در تعارض میان حق و میل نفس جست‌وجو کرد. دینِ مطابق میل یا دینِ مطابق حق؟ بسیاری از بی‌دینی‌ها نه از سر ناآگاهی، بلکه از آن روست که دین مطابق سلیقه افراد نیست.

اگر دینی عرضه شود که در آن عبادات تعطیل باشد، حلال و حرامی در کار نباشد، باید و نبایدی وجود نداشته باشد، هرکس هرچه دلش خواست انجام دهد، چنین دینی چقدر مشتری خواهد داشت؟ طبیعی است که طرفداران فراوانی پیدا می‌کند.

گاهی نسخه‌هایی عرضه می‌شود که ذکرِ مختصری در هفته دارد، اما نماز و حجاب و حدود شرعی را کنار می‌گذارد؛ کلاس‌های معنوی فراوان دارد؛ اما الزام عملی ندارد. چنین مدلی برای بسیاری جذاب است، چون هزینه‌ای از انسان نمی‌گیرد. پس مشکل اصلی، کم‌جاذبه بودن حق نیست؛ مشکل آنجاست که حق، همیشه مطابق میل انسان نیست.

 

چرا در زمان پیامبران هم دین اقلیت بود؟

 

تاریخ نشان می‌دهد حتی در دوران پیامبران الهی نیز اکثریت مردم دیندار نبودند. با اینکه بنا بر نقل‌ها حدود 124 هزار پیامبر برای هدایت بشر آمدند، هیچ دوره‌ای را نمی‌توان نشان داد که اکثریت مردم، دین الهی را به طور کامل پذیرفته باشند.

آیا مجریان دین مشکل داشتند؟ در زمان پیامبران، مجری دین خودِ پیامبر بود؛ با این حال باز هم دین در اقلیت قرار داشت. قرآن کریم به ریشه این مسئله اشاره می‌کند:

«لَا تَهْوَى أَنفُسُكُمْ»

«نفسهای شما میل نداشت.»

مشکل در نخواستنِ دل‌ها بود، نه در ضعف پیام الهی.

 

بیماری و غذای لذیذ

 

فرض کنید غذایی سالم، مقوی و بسیار لذیذ آماده شده است. اگر بیماری شدیدی داشته باشید، میلی به آن غذا نخواهید داشت. آیا غذا مشکل دارد؟ خیر هم ماده اولیه سالم است و هم طبخ آن عالی؛ اما بیماری، اشتها را از بین برده است.

دین نیز چنین است. حق، سالم و گواراست؛ اما بیماریِ دنیاگرایی و هوس‌محوری، میل انسان را نسبت به آن کم می‌کند.

 

هوس؛ مانع پذیرش حقیقت

 

یکی از مهم‌ترین عوامل تکذیب حقیقت، گرفتار بودن در هوس‌هاست، انسان می‌داند که حق چیست؛ اما چون پذیرش آن مستلزم کنترل نفس، محدود شدن برخی تمایلات و چشم‌پوشی از بعضی لذت‌هاست، به انکار یا توجیه روی می‌آورد.

اگر انسان از هوس‌های خود صرف‌نظر کند، علاقه‌اش به دین به‌طور شگفت‌انگیزی افزایش می‌یابد. زیرا فطرت انسان با حق سازگار است؛ این میل‌های افسارگسیخته‌اند که میان او و حقیقت فاصله می‌اندازند.

حق، کم‌جاذبه نیست. مشکل، ناسازگاری حق با برخی خواسته‌های نفسانی است. هرجا هوس بر عقل و فطرت غلبه کند، تکذیب آغاز می‌شود و هرجا انسان از نفس عبور کند، حقیقت برایش شیرین و دوست‌داشتنی می‌شود.

پس عامل اصلی تکذیب، جهلِ صرف نیست؛ بسیاری اوقات، دلبستگی به نفس و دنیاست.

 

محدود کردنِ دل؛ عامل ضعف ایمان

 

«وَ قَالُواْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ بَل لَّعَنَهُمُ اللَّه بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلًا مَّا يُؤْمِنُونَ»[3]

«و آنها (به پيامبران) گفتند: دلهاى ما در غلاف است (و ما از گفتههاى شما چيزى نمىفهميم.) چنين نيست، بلكه خداوند به سبب كفرشان از رحمت خود دور ساخته (و به همين دليل چيزى درك نمىكنند)، پس اندكى ايمان مىآورند.»

ایمان برخی اندک و کم‌مایه است. پرسش این است: عامل این کمی ایمان چیست؟ چرا بعضی افراد در ایمان توفیق بیشتری دارند و ایمانشان در گذر عمر رشد می‌کند، اما برخی دیگر ایمانشان ضعیف می‌ماند و حتی افزوده نمی‌شود؟

گاهی تصور می‌شود انسان ظرفیت پذیرش همه اعتقادات حق را ندارد؛ باید پله‌پله و جداگانه برخی را بپذیرد و برخی را کنار بگذارد. در حالی که قلب انسان وسعتی شگفت دارد. وقتی کسی به سن تکلیف می‌رسد، نمی‌گوییم امسال فقط بخشی از دین را بپذیر و سال بعد بخش دیگر را. ظرفیت روح انسان به‌گونه‌ای است که می‌تواند مجموعه اعتقادات حقه را یکجا در خود جای دهد. پس مشکل از «ناتوانی قلب» نیست؛ مشکل از «نخواستن» است.

بعضی افراد بخشی از دین را می‌پذیرند و بخشی را نه؛ نه به این دلیل که قدرت فهم یا پذیرش ندارند، بلکه چون نمی‌خواهند همه‌جانبه تسلیم حقیقت شوند. انسان گاهی به خودش مرخصی می‌دهد؛ می‌گوید این قسمت را می‌پذیرم، اما آن بخش برایم سنگین است. این محدود کردنِ اختیاریِ قلب، یکی از عوامل اصلی ضعف ایمان است. اگر انسان باور کند که دلش ظرفیت پذیرش همه حقیقت را دارد، دیگر دلیلی برای ایمان ناقص باقی نمی‌ماند.

قرآن، هدایت را ویژه کسانی می‌داند که «یؤمنون بالغیب» هستند؛ یعنی تنها به محسوسات و ظواهر بسنده نمی‌کنند. کسی که فقط به امور ظاهری تکیه دارد، افق ایمانش محدود می‌شود. اما اگر بپذیرد که حقیقت فراتر از دیده‌هاست، راه رشد ایمان برایش باز می‌شود.

ضعف ایمان، غالباً از توقف در سطح ظاهر و نخواستنِ عبور به لایه‌های عمیق‌تر ناشی می‌شود.

 

ایمان یعنی باور به امکانِ تعالی

 

ما وقتی از خدا می‌خواهیم زندگیمان رنگ و بوی زندگی پیامبر داشته باشد، نشان می‌دهد باور داریم شدنی است. اگر ایمان نداشتیم، چنین درخواستی نمی‌کردیم. ما معتقدیم الگوی ما پیامبر اکرم و اهل‌بیت او هستند؛ چون ایمان داریم می‌توان به آن مسیر نزدیک شد.

اگر کسی باور نداشته باشد که رشد و تعالی ممکن است، اساساً طلبی هم نخواهد داشت. پس درخواست‌های متعالی ما نشانۀ ایمان به امکان رشد است.

 

عاشورا؛ نمایش قدرت انتخاب در ایمان

 

صحنۀ عاشورا یکی از روشن‌ترین جلوه‌های این حقیقت است. در تاریخ آمده است که برخی افراد تا صبح عاشورا به یقین کامل نرسیده بودند؛ اما همان صبح تصمیم گرفتند در کنار حسین‌بن‌علی بایستند. همین تصمیم، سرنوشتشان را دگرگون کرد؛ به‌گونه‌ای که نامشان تا ابد در شمار یاران امام ثبت شد.

این یعنی درِ ایمان گسترده است. اگر انسان بخواهد، حتی در آخرین لحظه می‌تواند جهشی سرنوشت‌ساز داشته باشد.

عامل اصلی ضعف ایمان، کمبود ظرفیت نیست؛ محدود کردنِ اختیاریِ دل است.

قلب انسان آن‌قدر وسیع است که می‌تواند همه اعتقادات حقه را در خود جای دهد. اگر ایمان ما ناقص است، بیش از آن‌که نشانه ناتوانی باشد، نشانه نخواستنِ کامل است.

اگر بخواهیم، راه در دسترس است. و اگر تصمیم بگیریم، حتی یک انتخاب می‌تواند سرنوشت ابدی ما را تغییر دهد.

 

ضعف اعتقادی؛ کمبود ظرفیت یا تلقین ناتوانی؟

 

اگر انسان دچار ضعف اعتقادی است، آیا واقعاً زمینه رشد برای او فراهم نیست؟ یا مسئله در جای دیگری است؟

حقیقت این است که همه شرایط برای تقویت ایمان مهیاست: هدایت‌های روشن قرآن کریم، سیره و تعالیم حضرات معصومین علیهم‌السلام، و نیز آیات آفاقی و انفسی؛ کافی است نگاهی به درون خود و به جهان بیرون بیندازیم تا نشانه‌های هدایت را ببینیم. عالم سرشار از پیام‌هایی در جهت رسیدن به حقیقت است. پس مشکل این نیست که «نمی‌شود»، بلکه غالباً این است که «نمی‌خواهم بشود».

 

کشش فطری انسان به کمال

 

در درون هر انسانی میل به کمال، رشد و تعالی قرار داده شده است. هیچ‌کس ذاتاً طالب سقوط و رکود نیست. اگر گاهی می‌گوییم «نمی‌کشم»، «ظرفیتش را ندارم» یا «ایمان قوی برای من نیست»، در واقع به خودمان القا می‌کنیم که توان پیشرفت نداریم.

در حالی که اگر به ناخودآگاه خود برنامه بدهیم ـ که می‌توانی اوج بگیری، می‌توانی در مصیبت‌ها صبور باشی، می‌توانی اهل عمل صالح باشی ـ کم‌کم باور درونی ما تغییر می‌کند و ایمان نیز تقویت می‌شود.

 

تلقینِ محدودیت؛ عامل پنهان ضعف ایمان

 

بسیاری از ضعف‌های اعتقادی، ریشه در تصویری دارد که فرد از خودش ساخته است. وقتی انسان باور کند کشش او فقط در حدّی محدود است، همان اندازه رشد می‌کند؛ اما این محدودیت واقعی نیست؛ ساخته ذهن و تلقین‌های مکرر است.

اگر تلقین مثبت و ایمان به ظرفیت درونی جایگزین شود، افق جدیدی گشوده می‌شود. انسان آرام‌آرام می‌فهمد کششی بسیار فراتر از آنچه تصور می‌کرد، داشته است.

تقویت ایمان یک فرآیند تدریجی است. اگر کسی مراقبه داشته باشد، اندیشه‌های منفی را اصلاح کند و به جای «نمی‌توانم» بگوید «می‌توانم رشد کنم»، به‌تدریج آثارش را در باورها و رفتار خود می‌بیند.

دل انسان گسترده است؛ ظرفیت ایمان عمیق و اعتقادات کامل را دارد. ضعف ایمان بیش از آن‌که ناشی از کمبود ظرفیت باشد، ناشی از خودکم‌بینی معنوی است.

همه ابزارهای هدایت در دسترس ماست. پیام‌های الهی در کتاب آسمانی، در اولیای الهی، در درون جان ما و در پهنه هستی جاری است. اگر ایمان ما ضعیف است، باید نگاه‌مان را به خود اصلاح کنیم. باور کنیم که می‌توانیم. باور کنیم که کشش کمال در ما نهاده شده است. و بدانیم بسیاری از مرزهایی که برای ایمان خود ترسیم کرده‌ایم، واقعی نیستند؛ بلکه ساخته ذهن ما هستند.

 

توجه به افکار منفی؛ عامل عقب‌گرد معنوی

 

«وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُواْ مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ وَاسْمَعُواْ قَالُواْ سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا وَأُشْرِبُواْ فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمَا يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمَانُكُمْ إِن كُنتُمْ مُّؤْمِنِينَ»[4]

 

تاریخ نشان می‌دهد حتی کسانی که مدت‌ها متدین و اهل معنویات بوده‌اند، گاه دچار عقب‌گرد معنوی می‌شوند. مثال روشن آن قوم موسی‌بن‌عمران است که پس از رهایی از سلطۀ فرعون، دچار گوساله‌پرستی شدند.

همان‌طور که یک بذر بدون آب در خاک نمی‌روید، هر عقیده‌ای نیاز به «تغذیه» دارد تا رشد کند. اگر انسانی گاه به گاه به اندیشه‌ای منفی توجه کند، حتی اگر ابتدا در دلش کوچک باشد، آرام‌آرام رشد می‌کند. قوم موسی وقتی گوساله‌ای دیدند، ابتدا علاقه‌شان کوچک بود؛ اما آن را به کلی از دل‌شان محو نکردند. گوشه‌ای از قلب‌شان این فکر باقی ماند و چند دهه بعد، در غیبت موسی، به گوساله‌پرستی روی آوردند.

عقب‌گرد معنوی غالباً ناشی از «نگهداری و آب‌دهی به افکار منفی» در دل است. وقتی توجه و انرژی به آن داده می‌شود، به تدریج جایگزین ارزش‌های حق می‌گردد.

 

نداشتن استغفار عامل رشد فکر منفی

 

یکی از عوامل رشد فکر منفی، نداشتن استغفار و خودبازبینی است. قوم موسی نه خود را سرزنش کردند و نه به دنبال پاک‌سازی فکر بودند. وقتی گوشه‌ای از ذهن به دنیا تعلق پیدا کند و آن را رد یا نفی نکنیم، زمینۀ رشد پیدا می‌کند.

مثلاً فردی که گهگاه فکر می‌کند: «کی گفته همه هم و غم انسان باید معنوی باشد؟» و آن فکر را رد نمی‌کند، عملاً به آن اجازه می‌دهد که آرام‌آرام در ذهنش جا بگیرد و رشد کند.

 

مراقبه و توجه؛ کلید جلوگیری از عقب‌گرد

 

برای جلوگیری از عقب‌گرد معنوی، انسان باید افکار منفی و حب دنیا را شناسایی کند و به آن‌ها «آب ندهد». مراقبه و تمرین ذهنی، یعنی مرتب توجه کردن به خود و بازبینی افکار، راهی است برای جلوگیری از رشد باورهای ناسالم.

اگر به جای آنکه فکر منفی در ذهن گوشه‌گیر شود، آن را شناسایی و با استغفار، خودبازبینی و عمل صالح اصلاح کنیم، جلوی عقب‌گرد گرفته می‌شود.

عقب‌گرد معنوی ناشی از نگهداری و تغذیه اندیشه‌های منفی در دل است، نه ضعف ذاتی یا نیروهای بیرونی. فکر و توجه ما به دنیا و زخرف، اگر کنترل نشود، رشد می‌کند و جایگزین ارزش‌های معنوی می‌شود.

مراقبه، بازبینی ذهن و استغفار ابزارهایی هستند که می‌توانند زمینه رشد افکار مثبت و حفظ ایمان را فراهم کنند.

تاریخ و قرآن نشان می‌دهد که حتی افرادی با سال‌ها تجربه معنوی، اگر گوشه‌ای از ذهنشان به دنیا و اندیشه‌های منفی تعلق گیرد، می‌توانند دچار عقب‌گرد شوند.

با این نگاه، انسان درمی‌یابد که مسئولیت رشد و نگهداری ایمان، بیش از نیروهای بیرونی، بر عهده خود اوست.

 

ریشه گرایش شدید به دنیا در دل انسان

 

تجربه تاریخی و قرآنی نشان می‌دهد حتی افرادی که سال‌ها در مسیر معنویت بوده‌اند، گاه دچار گرایش شدید به مادیات یا «گوساله‌پرستی» می‌شوند. چرا این اتفاق می‌افتد؟

دل انسان بسیار وسیع و پذیرنده است. هر بذری که در آن گذاشته شود، حتی کوچک و کم‌ارزش، اگر «آب» داده شود، رشد می‌کند. این بذر می‌تواند محبت دنیا، زخارف یا حتی فکرهای ناپسند باشد. وقتی گوشه‌ای از دل، هرچند کوچک، برای غیر خدا یا ارزش‌های ناسالم جا باز کند، در طول زمان بزرگ می‌شود و جریان زندگی را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

گاهی انسان صورت‌های ناپسند یا ضد ارزش‌ها را در ذهن و دلش نگه می‌دارد و هیچ کاری برای حذف آن‌ها نمی‌کند. پیامکی که نمی‌پسندیم، حرفی که ناخوشایند است، یا تفکری که ناپسند می‌دانیم، اگر از دل خارج نشود و پردازش نشود، زمینه رشد پیدا می‌کند. حتی وقتی به دیگری هم می‌گوییم: «این را پیشرفت بده، خدا خیرت بده» و به نوعی به مادیات توجه می‌کنیم، ممکن است ندانسته عشق و انرژی دل به دنیا تغذیه شود.

 

رشد آرام محبت غیرخدا

 

قرآن درباره قوم موسی می‌فرماید: گوشه‌ای از دل‌شان به گوساله تعلق داشت و «آبیاری» می‌شد. محبت غیر خدا، اگر در دل باقی بماند و به آن توجه شود، در درازمدت بزرگ می‌شود و انسان را به سمت مادیات و غیر خدا سوق می‌دهد، حتی اگر قبلاً اهل معنویت بوده باشد.

گرایش شدید به مادیات و گوساله‌پرستی، نتیجه نگهداری و تغذیه آرام و مداوم افکار و محبت‌های غیرخدایی در دل است. دل بزرگ است؛ هرچه در آن بریزیم، رشد می‌کند. بنابراین پیشگیری از عقب‌گرد معنوی و گرایش به دنیا، نیازمند مراقبت، پالایش ذهن و دل، و حذف محبت‌های ناسالم است.

پیام روشن است: دل خود را از بذور ضد ارزش پاک نگه داریم و محبت و توجه‌مان را به خدا متمرکز کنیم، وگرنه حتی سال‌ها معنویت هم مانع رشد غیرخدا در دل نمی‌شود.

 

اخراج از سرزمین بندگی؛ عامل ذلت

 

«ثُمَّ أَنتُمْ هَؤُلاء تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِّنكُم مِّن دِيَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِم بِالإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَإِن يَأتُوكُمْ أُسَارَى تُفَادُوهُمْ وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاء مَن يَفْعَلُ ذَلِكَ مِنكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»[5]

«امّا اين شما هستيد كه يكديگر را به قتل مىرسانيد و جمعى از خودتان را از سرزمينشان (آواره و) بيرون مىكنيد و بر عليه آنان، به گناه وتجاوز همديگر را پشتيبانى مىكنيد. ولى اگر همانان به صورت اسيران نزد شما آيند، بازخريدشان مىكنيد (تا آزادشان سازيد) در حالى كه (نه تنها كشتن، بلكه) بيرون راندن آنها (نيز) بر شما حرام بود. آيا به بعضى از دستورات كتاب آسمانى ايمان مىآوريد وبه برخى ديگر كافر مىشويد؟ پس جزاى هر كس از شما كه اين عمل را انجام دهد، جز رسوايى در اين جهان، چيزى نخواهد بود و روز قيامت به سختترين عذاب بازبرده شوند و خداوند از آنچه انجام مىدهيد، غافل نيست.»

«تُخرِجونَهُم مِن دِیارِهِم»: ظاهراً شما گروهی از خودتان را از خانه‌هایشان بیرون می‌کنید. شاید بگوییم ما چنین کاری نمی‌کنیم؛ ما که کسی را مجبور به ترک وطن و خانه و زندگی‌اش نکرده‌ایم. اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، وطن حقیقی همه ما وطن بندگی و جایگاه عبودیت است؛ سرزمینی که در آن خداوند حاکم است.

اگر من با رفتار یا گفتارم زمینه‌ای فراهم کنم که کسی از سرزمین بندگی خارج شود، در حقیقت او را از موطن اصلی‌اش بیرون کرده‌ام. برای مثال، جوانی حکمی از من می‌پرسد و من در پاسخ می‌گویم: «هر کاری دلت می‌خواهد بکن؛ دین آن‌قدرها هم سخت نمی‌گیرد.» در این لحظه، من عامل شده‌ام که او خود را حاکم بداند، نه بنده. در حالی که اگر به باطنش مراجعه کند، درمی‌یابد که برای بندگی آفریده شده است. پس ممکن است بی‌آنکه متوجه باشیم، دیگران را از جایگاه عبودیت خارج کنیم.

حتی در برخی تفاسیر آمده است که انسان‌ها یکدیگر را بر معصیت تحریک می‌کنند؛ نه لزوماً با دعوت آشکار به گناه، بلکه با کوچک جلوه دادن آن. کسی کاری خلاف انجام می‌دهد و از من می‌پرسد: «اشکال دارد؟» و من پاسخ می‌دهم: «نه، آن‌قدرها هم مهم نیست.» یا گاهی خودم گناهی را چنان آشکار و بی‌پروا انجام می‌دهم که در دیگران انگیزه معصیت ایجاد می‌شود. این هم نوعی پشتیبانی از گناه است. اگر پشتیبان گناه و گنهکار باشم، نباید انتظار عزت داشته باشم. حمایت از ظلم و خلاف، نتیجه‌ای جز ذلت ندارد.

عامل عزت، ایستادن در سرزمین بندگی و دعوت دیگران به آن است؛ و عامل ذلت، پشتیبانی از گناه و بیرون راندن انسان‌ها از موطن عبودیت.

 

ایمان گزینشی؛ زمینه‌ساز ذلت

 

«أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ»

آیا به بخشی از کتاب ایمان میآورید و به بخشی دیگر کفر میورزید؟

یکی دیگر از عوامل ذلت، این است که انسان همۀ دین را نپذیرد؛ بخشی را قبول داشته باشد و بخشی را کنار بگذارد. برخی اعتقادات را بپذیرد و برخی را کتمان کند. این نگاه گزینشی به دین، زمینه‌ساز خواری و بی‌اعتباری است.

اگر دین را مطابق میل خود تقسیم‌بندی کنم ـ آنچه را با سلیقه و خواسته‌ام سازگار است بپذیرم و آنچه را مطابق میلم نیست رد کنم ـ در حقیقت خود را حاکم بر دین دانسته‌ام، نه تابع آن. این رویکرد، انسان را دچار ذلت می‌کند؛ زیرا بندگیِ کامل را کنار گذاشته و دین را تابع خواست خود ساخته است.

اگر می‌خواهم عزیز بمانم، باید دین را به صورت جامع بپذیرم؛ هم آنچه مطابق میلم است و هم آنچه با خواسته‌هایم سازگار نیست. تقسیم دین به «دلخواه» و «نادلخواه»، آغاز سقوط معنوی انسان است.

 

عوامل ذلت دنیوی

 

گاهی این پرسش مطرح می‌شود که چرا برخی افراد در دنیا بی‌ارزش و بی‌مقدار می‌شوند و از عزت و توانمندی بهره‌مند نیستند؟ از جمله عوامل آن می‌تواند این باشد: خود انسان اهل معصیت است یا دیگران را به معصیت سوق می‌دهد. افراد را از بندگی خارج می‌کند و روحیه خودسری در آنان ایجاد می‌کند.

برای نمونه، پدر، مادر، معلم یا راهنما به جای آنکه حکم شرع را تبیین کند، نظر شخصی خود را مطرح می‌کند. در حالی که شریعت چارچوب و جزئیات مسائل را بیان کرده است. اگر من نظر خود را جایگزین حکم شرع کنم، ذلیل می‌شوم؛ اما اگر نظر شریعت را بیان کنم، عزیز می‌شوم.

 

دین جامع؛ راه عزت

 

دین‌باوریِ ناقص ـ اینکه فقط در مسائل عبادی پایبند باشم؛ اما در اخلاق، اجتماع یا سیاست نسخه دین را نپذیرم ـ همان ایمانِ به «بعض» و ترک «بعض» است. برخی بخش‌ها را پذیرفته‌ام و برخی دیگر را رها کرده‌ام.

طبق این آیه، راه عزت در جامع‌نگری دینی است؛ دینی که سیاست، روابط اجتماعی، اخلاق و عبادت آن همگی بر اساس شریعت تنظیم شده باشد. چنین دینداریِ همه‌جانبه‌ای، خودبه‌خود انسان را به عزت می‌رساند؛ زیرا او را در موضع بندگی کامل و تبعیت از حق قرار می‌دهد.

 

تقسیم دین؛ ریشه پنهان ذلت

 

یکی از عوامل ذلت برخی افراد، تقسیم‌بندی در دینداری است؛ یعنی انسان بخشی از دین را بپذیرد و بخشی دیگر را نادیده بگیرد.

گاهی کسی اهل نماز شب و عبادت است؛ ظاهرش آراسته به بندگی است، اما در مسائل اجتماعی دین در رفتارش نقش‌آفرین نیست، در اخلاق حرفه‌ای و تعاملاتش مطابق شریعت عمل نمی‌کند و در تربیت فرزند یا شاگرد، به جای معیارهای دینی، صرفاً بر اساس نظریه و سلیقه شخصی خود پرورش می‌دهد. چنین فردی گرچه در بُعد عبادی فعال است، اما چون دین را به صورت جامع نپذیرفته، عزت کامل را تجربه نمی‌کند.

در مقابل، ممکن است فردی بسیار خوش‌اخلاق و خوش‌برخورد باشد. اخلاق نیکو معمولاً محبوبیت اجتماعی می‌آورد؛ اما اگر در مسائل عبادی سستی کند و به رابطه خود با خدا بها ندهد، باز هم عزت حقیقی نصیبش نخواهد شد. او بخش اخلاقی دین را پذیرفته؛ اما نسبت به عبادات بی‌اعتناست.

دین یک منظومه به‌هم‌پیوسته است؛ عبادت، اخلاق، اجتماع، سیاست و تربیت اجزای جدا از هم نیستند که بتوان یکی را گرفت و دیگری را رها کرد. هر جا بخشی از دین کنار گذاشته شود، تعادل از بین می‌رود و نتیجۀ آن نوعی خلأ و در نهایت ذلت است.

عزت حقیقی زمانی شکل می‌گیرد که انسان در همه ساحت‌ها، خود را بنده بداند؛ هم در محراب عبادت، هم در میدان اجتماع، هم در عرصۀ اخلاق و تربیت.

دینداریِ گزینشی شاید ظاهرهایی از موفقیت ایجاد کند، اما عزت پایدار و عمیق، تنها با پذیرش جامع دین حاصل می‌شود.

 

میل به نفس، عامل تکذیب حق

 

«وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَقَفَّيْنَا مِن بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَ أَيَّدْنَاهُ بِرُوحِالْقُدُسِ أَفَكُلَّمَا جَاءكُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقًا كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ»[6]

«و همانا ما به موسى كتاب (تورات) داديم و از پس او پيامبرانى پشت سر يكديگر فرستاديم و به عيسىبن مريم (معجزات و) دلايل روشن بخشيديم و او را با روح القدس، تأئيد ويارى نموديم. پس چرا هرگاه پيامبرى چيزى (از احكام و دستورات) بر خلاف هواى نفس شما آورد، در برابر او تكبّر ورزيديد. (و به جاى ايمان آوردن به او) جمعى را تكذيب و جمعى را به قتل رسانديد؟!»

پرسش اساسی این است: چرا بعضی افراد با اینکه می‌دانند حق، حق است، آن را انکار می‌کنند؟ چرا با وجود آگاهی از حقانیت، باز هم تکذیب می‌کنند؟

پاسخ اصلی را باید در تعارض میان حق و میل نفس جست‌وجو کرد. دینِ مطابق میل یا دینِ مطابق حق؟ بسیاری از بی‌دینی‌ها نه از سر ناآگاهی، بلکه از آن روست که دین مطابق سلیقه افراد نیست.

اگر دینی عرضه شود که در آن عبادات تعطیل باشد، حلال و حرامی در کار نباشد، باید و نبایدی وجود نداشته باشد، هرکس هرچه دلش خواست انجام دهد، چنین دینی چقدر مشتری خواهد داشت؟ طبیعی است که طرفداران فراوانی پیدا می‌کند.

گاهی نسخه‌هایی عرضه می‌شود که ذکرِ مختصری در هفته دارد، اما نماز و حجاب و حدود شرعی را کنار می‌گذارد؛ کلاس‌های معنوی فراوان دارد؛ اما الزام عملی ندارد. چنین مدلی برای بسیاری جذاب است، چون هزینه‌ای از انسان نمی‌گیرد. پس مشکل اصلی، کم‌جاذبه بودن حق نیست؛ مشکل آنجاست که حق، همیشه مطابق میل انسان نیست.

 

چرا در زمان پیامبران هم دین اقلیت بود؟

 

تاریخ نشان می‌دهد حتی در دوران پیامبران الهی نیز اکثریت مردم دیندار نبودند. با اینکه بنا بر نقل‌ها حدود 124 هزار پیامبر برای هدایت بشر آمدند، هیچ دوره‌ای را نمی‌توان نشان داد که اکثریت مردم، دین الهی را به طور کامل پذیرفته باشند.

آیا مجریان دین مشکل داشتند؟ در زمان پیامبران، مجری دین خودِ پیامبر بود؛ با این حال باز هم دین در اقلیت قرار داشت. قرآن کریم به ریشه این مسئله اشاره می‌کند:

«لَا تَهْوَى أَنفُسُكُمْ»

«نفسهای شما میل نداشت.»

مشکل در نخواستنِ دل‌ها بود، نه در ضعف پیام الهی.

 

بیماری و غذای لذیذ

 

فرض کنید غذایی سالم، مقوی و بسیار لذیذ آماده شده است. اگر بیماری شدیدی داشته باشید، میلی به آن غذا نخواهید داشت. آیا غذا مشکل دارد؟ خیر هم ماده اولیه سالم است و هم طبخ آن عالی؛ اما بیماری، اشتها را از بین برده است.

دین نیز چنین است. حق، سالم و گواراست؛ اما بیماریِ دنیاگرایی و هوس‌محوری، میل انسان را نسبت به آن کم می‌کند.

 

هوس؛ مانع پذیرش حقیقت

 

یکی از مهم‌ترین عوامل تکذیب حقیقت، گرفتار بودن در هوس‌هاست، انسان می‌داند که حق چیست؛ اما چون پذیرش آن مستلزم کنترل نفس، محدود شدن برخی تمایلات و چشم‌پوشی از بعضی لذت‌هاست، به انکار یا توجیه روی می‌آورد.

اگر انسان از هوس‌های خود صرف‌نظر کند، علاقه‌اش به دین به‌طور شگفت‌انگیزی افزایش می‌یابد. زیرا فطرت انسان با حق سازگار است؛ این میل‌های افسارگسیخته‌اند که میان او و حقیقت فاصله می‌اندازند.

حق، کم‌جاذبه نیست. مشکل، ناسازگاری حق با برخی خواسته‌های نفسانی است. هرجا هوس بر عقل و فطرت غلبه کند، تکذیب آغاز می‌شود و هرجا انسان از نفس عبور کند، حقیقت برایش شیرین و دوست‌داشتنی می‌شود.

پس عامل اصلی تکذیب، جهلِ صرف نیست؛ بسیاری اوقات، دلبستگی به نفس و دنیاست.

 

محدود کردنِ دل؛ عامل ضعف ایمان

 

«وَ قَالُواْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ بَل لَّعَنَهُمُ اللَّه بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلًا مَّا يُؤْمِنُونَ»[7]

«و آنها (به پيامبران) گفتند: دلهاى ما در غلاف است (و ما از گفتههاى شما چيزى نمىفهميم.) چنين نيست، بلكه خداوند به سبب كفرشان از رحمت خود دور ساخته (و به همين دليل چيزى درك نمىكنند)، پس اندكى ايمان مىآورند.»

ایمان برخی اندک و کم‌مایه است. پرسش این است: عامل این کمی ایمان چیست؟ چرا بعضی افراد در ایمان توفیق بیشتری دارند و ایمانشان در گذر عمر رشد می‌کند، اما برخی دیگر ایمانشان ضعیف می‌ماند و حتی افزوده نمی‌شود؟

گاهی تصور می‌شود انسان ظرفیت پذیرش همه اعتقادات حق را ندارد؛ باید پله‌پله و جداگانه برخی را بپذیرد و برخی را کنار بگذارد. در حالی که قلب انسان وسعتی شگفت دارد. وقتی کسی به سن تکلیف می‌رسد، نمی‌گوییم امسال فقط بخشی از دین را بپذیر و سال بعد بخش دیگر را. ظرفیت روح انسان به‌گونه‌ای است که می‌تواند مجموعه اعتقادات حقه را یکجا در خود جای دهد. پس مشکل از «ناتوانی قلب» نیست؛ مشکل از «نخواستن» است.

بعضی افراد بخشی از دین را می‌پذیرند و بخشی را نه؛ نه به این دلیل که قدرت فهم یا پذیرش ندارند، بلکه چون نمی‌خواهند همه‌جانبه تسلیم حقیقت شوند. انسان گاهی به خودش مرخصی می‌دهد؛ می‌گوید این قسمت را می‌پذیرم، اما آن بخش برایم سنگین است. این محدود کردنِ اختیاریِ قلب، یکی از عوامل اصلی ضعف ایمان است. اگر انسان باور کند که دلش ظرفیت پذیرش همه حقیقت را دارد، دیگر دلیلی برای ایمان ناقص باقی نمی‌ماند.

قرآن، هدایت را ویژه کسانی می‌داند که «یؤمنون بالغیب» هستند؛ یعنی تنها به محسوسات و ظواهر بسنده نمی‌کنند. کسی که فقط به امور ظاهری تکیه دارد، افق ایمانش محدود می‌شود. اما اگر بپذیرد که حقیقت فراتر از دیده‌هاست، راه رشد ایمان برایش باز می‌شود.

ضعف ایمان، غالباً از توقف در سطح ظاهر و نخواستنِ عبور به لایه‌های عمیق‌تر ناشی می‌شود.

 

ایمان یعنی باور به امکانِ تعالی

 

ما وقتی از خدا می‌خواهیم زندگیمان رنگ و بوی زندگی پیامبر داشته باشد، نشان می‌دهد باور داریم شدنی است. اگر ایمان نداشتیم، چنین درخواستی نمی‌کردیم. ما معتقدیم الگوی ما پیامبر اکرم و اهل‌بیت او هستند؛ چون ایمان داریم می‌توان به آن مسیر نزدیک شد.

اگر کسی باور نداشته باشد که رشد و تعالی ممکن است، اساساً طلبی هم نخواهد داشت. پس درخواست‌های متعالی ما نشانۀ ایمان به امکان رشد است.

 

عاشورا؛ نمایش قدرت انتخاب در ایمان

 

صحنۀ عاشورا یکی از روشن‌ترین جلوه‌های این حقیقت است. در تاریخ آمده است که برخی افراد تا صبح عاشورا به یقین کامل نرسیده بودند؛ اما همان صبح تصمیم گرفتند در کنار حسین‌بن‌علی بایستند. همین تصمیم، سرنوشتشان را دگرگون کرد؛ به‌گونه‌ای که نامشان تا ابد در شمار یاران امام ثبت شد.

این یعنی درِ ایمان گسترده است. اگر انسان بخواهد، حتی در آخرین لحظه می‌تواند جهشی سرنوشت‌ساز داشته باشد.

عامل اصلی ضعف ایمان، کمبود ظرفیت نیست؛ محدود کردنِ اختیاریِ دل است.

قلب انسان آن‌قدر وسیع است که می‌تواند همه اعتقادات حقه را در خود جای دهد. اگر ایمان ما ناقص است، بیش از آن‌که نشانه ناتوانی باشد، نشانه نخواستنِ کامل است.

اگر بخواهیم، راه در دسترس است. و اگر تصمیم بگیریم، حتی یک انتخاب می‌تواند سرنوشت ابدی ما را تغییر دهد.

 

ضعف اعتقادی؛ کمبود ظرفیت یا تلقین ناتوانی؟

 

اگر انسان دچار ضعف اعتقادی است، آیا واقعاً زمینه رشد برای او فراهم نیست؟ یا مسئله در جای دیگری است؟

حقیقت این است که همه شرایط برای تقویت ایمان مهیاست: هدایت‌های روشن قرآن کریم، سیره و تعالیم حضرات معصومین علیهم‌السلام، و نیز آیات آفاقی و انفسی؛ کافی است نگاهی به درون خود و به جهان بیرون بیندازیم تا نشانه‌های هدایت را ببینیم. عالم سرشار از پیام‌هایی در جهت رسیدن به حقیقت است. پس مشکل این نیست که «نمی‌شود»، بلکه غالباً این است که «نمی‌خواهم بشود».

 

کشش فطری انسان به کمال

 

در درون هر انسانی میل به کمال، رشد و تعالی قرار داده شده است. هیچ‌کس ذاتاً طالب سقوط و رکود نیست. اگر گاهی می‌گوییم «نمی‌کشم»، «ظرفیتش را ندارم» یا «ایمان قوی برای من نیست»، در واقع به خودمان القا می‌کنیم که توان پیشرفت نداریم.

در حالی که اگر به ناخودآگاه خود برنامه بدهیم ـ که می‌توانی اوج بگیری، می‌توانی در مصیبت‌ها صبور باشی، می‌توانی اهل عمل صالح باشی ـ کم‌کم باور درونی ما تغییر می‌کند و ایمان نیز تقویت می‌شود.

 

تلقینِ محدودیت؛ عامل پنهان ضعف ایمان

 

بسیاری از ضعف‌های اعتقادی، ریشه در تصویری دارد که فرد از خودش ساخته است. وقتی انسان باور کند کشش او فقط در حدّی محدود است، همان اندازه رشد می‌کند؛ اما این محدودیت واقعی نیست؛ ساخته ذهن و تلقین‌های مکرر است.

اگر تلقین مثبت و ایمان به ظرفیت درونی جایگزین شود، افق جدیدی گشوده می‌شود. انسان آرام‌آرام می‌فهمد کششی بسیار فراتر از آنچه تصور می‌کرد، داشته است.

تقویت ایمان یک فرآیند تدریجی است. اگر کسی مراقبه داشته باشد، اندیشه‌های منفی را اصلاح کند و به جای «نمی‌توانم» بگوید «می‌توانم رشد کنم»، به‌تدریج آثارش را در باورها و رفتار خود می‌بیند.

دل انسان گسترده است؛ ظرفیت ایمان عمیق و اعتقادات کامل را دارد. ضعف ایمان بیش از آن‌که ناشی از کمبود ظرفیت باشد، ناشی از خودکم‌بینی معنوی است.

همه ابزارهای هدایت در دسترس ماست. پیام‌های الهی در کتاب آسمانی، در اولیای الهی، در درون جان ما و در پهنه هستی جاری است. اگر ایمان ما ضعیف است، باید نگاه‌مان را به خود اصلاح کنیم. باور کنیم که می‌توانیم. باور کنیم که کشش کمال در ما نهاده شده است. و بدانیم بسیاری از مرزهایی که برای ایمان خود ترسیم کرده‌ایم، واقعی نیستند؛ بلکه ساخته ذهن ما هستند.

 

توجه به افکار منفی؛ عامل عقب‌گرد معنوی

 

«وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُواْ مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ وَاسْمَعُواْ قَالُواْ سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا وَأُشْرِبُواْ فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمَا يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمَانُكُمْ إِن كُنتُمْ مُّؤْمِنِينَ»[8]

 

تاریخ نشان می‌دهد حتی کسانی که مدت‌ها متدین و اهل معنویات بوده‌اند، گاه دچار عقب‌گرد معنوی می‌شوند. مثال روشن آن قوم موسی‌بن‌عمران است که پس از رهایی از سلطۀ فرعون، دچار گوساله‌پرستی شدند.

همان‌طور که یک بذر بدون آب در خاک نمی‌روید، هر عقیده‌ای نیاز به «تغذیه» دارد تا رشد کند. اگر انسانی گاه به گاه به اندیشه‌ای منفی توجه کند، حتی اگر ابتدا در دلش کوچک باشد، آرام‌آرام رشد می‌کند. قوم موسی وقتی گوساله‌ای دیدند، ابتدا علاقه‌شان کوچک بود؛ اما آن را به کلی از دل‌شان محو نکردند. گوشه‌ای از قلب‌شان این فکر باقی ماند و چند دهه بعد، در غیبت موسی، به گوساله‌پرستی روی آوردند.

عقب‌گرد معنوی غالباً ناشی از «نگهداری و آب‌دهی به افکار منفی» در دل است. وقتی توجه و انرژی به آن داده می‌شود، به تدریج جایگزین ارزش‌های حق می‌گردد.

 

نداشتن استغفار عامل رشد فکر منفی

 

یکی از عوامل رشد فکر منفی، نداشتن استغفار و خودبازبینی است. قوم موسی نه خود را سرزنش کردند و نه به دنبال پاک‌سازی فکر بودند. وقتی گوشه‌ای از ذهن به دنیا تعلق پیدا کند و آن را رد یا نفی نکنیم، زمینۀ رشد پیدا می‌کند.

مثلاً فردی که گهگاه فکر می‌کند: «کی گفته همه هم و غم انسان باید معنوی باشد؟» و آن فکر را رد نمی‌کند، عملاً به آن اجازه می‌دهد که آرام‌آرام در ذهنش جا بگیرد و رشد کند.

 

مراقبه و توجه؛ کلید جلوگیری از عقب‌گرد

 

برای جلوگیری از عقب‌گرد معنوی، انسان باید افکار منفی و حب دنیا را شناسایی کند و به آن‌ها «آب ندهد». مراقبه و تمرین ذهنی، یعنی مرتب توجه کردن به خود و بازبینی افکار، راهی است برای جلوگیری از رشد باورهای ناسالم.

اگر به جای آنکه فکر منفی در ذهن گوشه‌گیر شود، آن را شناسایی و با استغفار، خودبازبینی و عمل صالح اصلاح کنیم، جلوی عقب‌گرد گرفته می‌شود.

عقب‌گرد معنوی ناشی از نگهداری و تغذیه اندیشه‌های منفی در دل است، نه ضعف ذاتی یا نیروهای بیرونی. فکر و توجه ما به دنیا و زخرف، اگر کنترل نشود، رشد می‌کند و جایگزین ارزش‌های معنوی می‌شود.

مراقبه، بازبینی ذهن و استغفار ابزارهایی هستند که می‌توانند زمینه رشد افکار مثبت و حفظ ایمان را فراهم کنند.

تاریخ و قرآن نشان می‌دهد که حتی افرادی با سال‌ها تجربه معنوی، اگر گوشه‌ای از ذهنشان به دنیا و اندیشه‌های منفی تعلق گیرد، می‌توانند دچار عقب‌گرد شوند.

با این نگاه، انسان درمی‌یابد که مسئولیت رشد و نگهداری ایمان، بیش از نیروهای بیرونی، بر عهده خود اوست.

 

ریشه گرایش شدید به دنیا در دل انسان

 

تجربه تاریخی و قرآنی نشان می‌دهد حتی افرادی که سال‌ها در مسیر معنویت بوده‌اند، گاه دچار گرایش شدید به مادیات یا «گوساله‌پرستی» می‌شوند. چرا این اتفاق می‌افتد؟

دل انسان بسیار وسیع و پذیرنده است. هر بذری که در آن گذاشته شود، حتی کوچک و کم‌ارزش، اگر «آب» داده شود، رشد می‌کند. این بذر می‌تواند محبت دنیا، زخارف یا حتی فکرهای ناپسند باشد. وقتی گوشه‌ای از دل، هرچند کوچک، برای غیر خدا یا ارزش‌های ناسالم جا باز کند، در طول زمان بزرگ می‌شود و جریان زندگی را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

گاهی انسان صورت‌های ناپسند یا ضد ارزش‌ها را در ذهن و دلش نگه می‌دارد و هیچ کاری برای حذف آن‌ها نمی‌کند. پیامکی که نمی‌پسندیم، حرفی که ناخوشایند است، یا تفکری که ناپسند می‌دانیم، اگر از دل خارج نشود و پردازش نشود، زمینه رشد پیدا می‌کند. حتی وقتی به دیگری هم می‌گوییم: «این را پیشرفت بده، خدا خیرت بده» و به نوعی به مادیات توجه می‌کنیم، ممکن است ندانسته عشق و انرژی دل به دنیا تغذیه شود.

 

رشد آرام محبت غیرخدا

 

قرآن درباره قوم موسی می‌فرماید: گوشه‌ای از دل‌شان به گوساله تعلق داشت و «آبیاری» می‌شد. محبت غیر خدا، اگر در دل باقی بماند و به آن توجه شود، در درازمدت بزرگ می‌شود و انسان را به سمت مادیات و غیر خدا سوق می‌دهد، حتی اگر قبلاً اهل معنویت بوده باشد.

گرایش شدید به مادیات و گوساله‌پرستی، نتیجه نگهداری و تغذیه آرام و مداوم افکار و محبت‌های غیرخدایی در دل است. دل بزرگ است؛ هرچه در آن بریزیم، رشد می‌کند. بنابراین پیشگیری از عقب‌گرد معنوی و گرایش به دنیا، نیازمند مراقبت، پالایش ذهن و دل، و حذف محبت‌های ناسالم است.

پیام روشن است: دل خود را از بذور ضد ارزش پاک نگه داریم و محبت و توجه‌مان را به خدا متمرکز کنیم، وگرنه حتی سال‌ها معنویت هم مانع رشد غیرخدا در دل نمی‌شود.

 

تاریخ جلسه: 1399/9/10 ـ جلسه 5

«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»

 


[1]. سوره بقره، آیه 85.

[2]. سوره بقره، آیه 87.

[3]. سوره بقره، آیه 88.

[4]. سوره بقره، آیه 93.

[5]. سوره بقره، آیه 85.

[6]. سوره بقره، آیه 87.

[7]. سوره بقره، آیه 88.

[8]. سوره بقره، آیه 93.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *