وظایف منتظران ـ بخش پانزدهم

غیبت امام، سکوی تعالی

 

به لطف حضرت حق، بر آن شدیم تا در روزگار غیبت، نه تنها بر پیمان وفاداری خود با امام خویش استوار بمانیم، بلکه با بازنگری در نگرش و تصحیح باورهایمان، طعم تلخ این دوران را به شیرینیِ بیداری و رشد، دگرگون سازیم. شایسته است که این عصر را نه دورهٔ حسرت و انتظارِ انفعالی، بلکه سکوی پرشی برای تعالیِ روحی و زمانی طلایی برای تکامل معنویِ منتظران بدانیم؛ مشروط بر آنکه منتظرِ آگاه، با مختصات این زمانه آشنا شود و وظایف خویش را در غیبت، با همان دقّت و جدّیتی به جای آورد که در عصر حضور انتظار می‌رفت.

 

ماه رجب؛ کلاسِ فشردهٔ امام‌شناسی به روایت خود امام

 

باید به خود و شما یادآوری کنم که هرچند وجود مقدس حضرت ولی عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه در تمامی زمان‌ها جلوه‌گر و درخشان است، امّا در ماه رجب، به برکت یکی از توقیعات نورانی ایشان، به معرفتی ژرف‌تر نسبت به معصومین علیهم‌السلام و به‌ویژه خود امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه دست می‌یابیم.

در دعاهای روزانهٔ این ماه، امام را نزدیکتر از همیشه حس می‌کنیم؛ چنانکه در اعمال ویژهٔ رجب، با این نیایشِ پرمعنا نجوا می‌کنیم:

«فَبِهِمْ مَلَأْتَ سَمَاءَک وَ أَرْضَک حَتَّى ظَهَرَ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ»[1]

«پس به‌واسطهٔ ایشان، آسمان و زمینت را لبالب از حضورشان ساختی، تا آشکار شود که معبودی جز تو نیست.»

 

این کلمات که از لسانِ مبارک خودِ امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه در قالب توقیعی به یکی از نواب خاص صادر شده است، به ما می‌آموزد که در هر سو که بنگریم، با حضور و تأثیرگذاری این انوار الهی روبه‌روییم. حقیقت این است که معرفتِ حضرت حق، بدون وساطت این خاندانِ پاک، نه ممکن است و نه متصوّر.

گویا ماه رجب، یک کلاسِ فشردهٔ امام‌شناسی است که توسط خودِ ولی عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه برپا شده تا در کوتاهترین فرصت، عالی‌ترین آموزه‌ها را به دلهای مشتاق ما ارزانی دارد؛ آموزه‌هایی که نه در کلام، که در جانِ منتظر نشسته و او را به قربِ حقیقی نزدیک می‌کند.

 

وقتی ظرفِ جان وسعت می‌یابد

 

در این کلاسِ معنوی که درسهایش پیوسته و روزانه جاری است، آموختن آسانتر می‌نماید، امّا مسئولیتِ ما سنگین‌تر می‌شود. یکی از درخواست‌های کلیدیِ ما در این ایام – که به تعلیمِ خودِ حضرت بر زبان جاری می‌کنیم – این فرازِ نورانی است:

«وَ أَجْزِلْ لَنَا فِيهِ الْقِسَمَ»

«و سهم و بهرۀ ما را در این ماه، فراوان و پُربار گردان.»

 

ما به بهانۀ امام‌شناسی، از خداوند می‌خواهیم که حظّ و نصیبمان را «جزیل» و بی‌اندازه کند. این طلبِ سهمی افزونتر، نشان از بزرگ شدنِ ظرفِ وجودی انسان دارد؛ چه آنگاه که روح، گشایش یابد و وسعت پذیرد، معرفت‌های پیشین در نظرمان ناچیز می‌نماید و جان، معنویتی والاتر و ژرف‌تر طلب می‌کند.

در این میان، یکی از ارزشمندترین ارزاقی که در ماه رجب طلب می‌کنیم، «رزقِ انتظار» است. آرزومندیم که در زمرۀ منتظرانی باشیم که انتظارشان – هم از نظر کمّیت و هم از نظر کیفیت – ممتاز باشد؛ انتظاری خالصانه، عارفانه، و سرشار از عشق؛ انتظاری که نه به دیدۀ تحمّلِ غیبت، که به چشمِ فرصتی برای بالندگی، می‌نگرد و هر دم، ما را به مطلوبِ نهایی نزدیکتر می‌سازد.

 

«حُسنِ نظر»؛ والاترین رزقِ ماه رجب

 

در فرازی دیگر از همین دعایِ نورانی، با زبانی سرشار از نیاز و خشوع، عرضه می‌داریم:

«وَ امْنُنْ عَلَيْنَا بِحُسْنِ نَظَرِک»

«و با نگاهِ زیبا و پرلطف خود، بر ما منت گذار.»

 

ما در این نیایش، در جستجوی رزقی هستیم که ما را از همگان منقطع سازد و چنان تأمین‌مان کند که به احدی جز او احساس نیاز نکنیم؛ و آن رزقِ حقیقی، چیزی نیست جز «حُسنِ نظر»؛ نگاهی عمیق، دقیق و سرشار از عنایتِ الهی که می‌تواند مسیرِ یک عمر را دگرگون سازد.

امّا پرسش اینجاست که چرا در ماه رجب، چنین نگاهِ ویژه‌ای را تمنا می‌کنیم؟ پاسخ در همان حال و هوایِ این ماهِ پرفیض نهفته است؛ وقتی انسان، به فضل و کرمِ حق، تفاوتی حقیقی در مسیر بندگیِ خود احساس کند، جرئت می‌یابد که با صراحتِ ادب، بگوید: «خداوندا، بر من منت بگذار و با نگاهِ خاص و زیبایت، به من نظر کن.» این نه التماسِ بندۀ ضعیف که اوجِ بلندهمتیِ عاشقی است که طعمِ قُرب را چشیده و حال، جز «حُسنِ نظر» از معشوق، هیچ نمی‌خواهد.

 

از «حُسنِ نظر» تا «انتظارِ راستین»

 

«نگاهِ خاصی» که ما در ماه رجب، هر روز از خداوند طلب می‌کنیم، در حقیقت همان معرفتی است که پنجرۀ دل را به سوی «انتظار» می‌گشاید. این انتظار، هرچه از نظر کیفیت و کمیت رشد یابد، انسان را از دیگران متمایز می‌سازد و او را به جایگاهی والاتر می‌برد.

«دوست داشتن»، «ثبات قدم» و «اعتماد»، زنجیرهای به هم پیوسته‌اند که اگر حلقه‌ای از آنها گسسته شود، به دیگر حلقه‌ها آسیب می‌رسد. این سه، در یک پیوستگیِ تکاملی به کمال می‌رسند: معرفت، بذرِ محبت را در دل می‌کارد؛  محبت، انسان را به ثبات قدم می‌رساند و ثبات قدم است که بنده را به آنجا می‌رساند که امامش را در تمام شئون زندگی خود «وکیل» بگیرد و با قلبی آسوده به او تکیه کند.

اما افسوس که گاهی غرق شدن در عالم ماده و دلبستگی‌های دنیوی، در این زنجیرۀ معرفتی اختلال ایجاد می‌کند. آنگاه، تزلزل در حلقۀ نخستین، اثرات خود را در تمام ابعاد زندگی نمایان می‌سازد؛ محبت سست و قدمها لرزان می‌شود، و اعتماد، جای خود را به تردید می‌سپارد. از این روست که در ماه رجب، پیوسته از خداوند «حُسنِ نظر» می‌خواهیم؛ تا با نگاهِ پرلطفِ او، این زنجیره را استوار نگه دارد و ما را از افتادن در باتلاقِ غفلت، نجات بخشد.

 

درسِ صداقت در کلاسِ امام‌شناسی

 

از آموزه‌های عمیقِ این کلاسِ امام‌شناسی، آن است که صداقت با مؤمنان، نمادی از صداقت با امام است. ما باید مؤمنان را در امتدادِ مسیرِ امام و در زمرۀ همراهانِ او ببینیم؛ چرا که هرگاه بخواهیم پیوندی با امام برقرار کنیم، راهش از طریقِ مؤمنان می‌گذرد. طبق روایاتِ نورانی، صلۀ مؤمن، در حقیقت صلۀ امام است و از این راه است که به حضرت می‌رسیم. حتی در بابِ زیارت نیز همین قاعده جاری است؛ چنانکه در کتاب شریف «مکیال المکارم» به تفصیل آمده است که زیارتِ مؤمن، به نیتِ زیارتِ امام، پاداش و اثرِ زیارتِ خودِ امام را در پی دارد. [2]

پس اگر خواهان آن هستیم که با امام، یکرنگ و روراست باشیم، باید این صدق و صداقت را در برخورد با مؤمنین به عینیت برسانیم. هرکس مؤمنان را دور بزند، یا در رفتار با آنها دچار تضاد و دوگانگی باشد، باید بداند که در حقیقت نسبت به امام خویش نیز انسانی صادق نخواهد بود؛ چرا که مؤمنان، آینۀ تمام‌نمایِ مسیرِ امامت‌اند و هرگونه کژی در آینه، گواهِ کژی در نگاهِ ما به اصلِ نور است.

 

 نرمیِ دل در برابر امام؛ مهمترین درس

 

در یکی از زیارت‌های نورانیِ ولی عصر عجل‎الله‌تعالی‌فرجه، در کنار طلبِ معرفتِ حق و رسول و حجت، عبارتی هست که یکی از حیاتی‌ترین وظایفِ منتظر را ترسیم می‌کند:

«وَ لَیِّنْ قَلْبِی لِوَلِیِّ أَمْرِکَ، وَ عَافِنِی مِمَّا امْتَحَنْتَ بِهِ خَلْقَکَ»[3]

«و قلبم را برای ولی امرت نرم گردان، و مرا از آنچه مردم را بدان آزمودی، عافیت بخش.»

 

یکی از سخت‌ترین ابتلائاتِ دوران غیبت، «سنگدل شدن» نسبت به امام است. گاهی انسان چنان در تلاطمِ روزمرگی‌های زندگی غرق می‌شود که گویی دلسوزی برای آن امامِ غریب و منتظر را فراموش کرده، و دلتنگی‌اش را گم کرده است. مانند کسانی که عزیزانشان سالها در سفر بوده‌اند، به مرور زمان عادت می‌کنند و دیگر آن اشتیاق و دلتنگیِ اولیه را ندارند؛ ذهنشان فرمان داده که با نبودِ عزیزشان کنار بیاید؛ اما در موردِ امام، این «عادت کردن» و بی‌تفاوت شدن، خطرناکترین اتفاق است. هرگز نباید اجازه دهیم قلبمان در برابرِ امام سخت شود، یا لطف و رأفت و دلسوزی نسبت به ایشان در ما کمرنگ شود. چقدر جای افسوس دارد که هزاران سال است امام، بارِ تمام شیعیان را بر دوش می‌کشد، و در این طولانی‌ترین صبر، برخی از ما، حتی با تکرارِ کلمۀ «انتظار»، هیچ توجهی به درد و غصۀ او ندارند!

تصور کنید همسایه‌ای دارید که پدرش بارها به خانه‌اش می‌رود و در می‌زند. فرزندان، با اینکه در خانه هستند، در را باز نمی‌کنند. بار اول می‌گویید شاید حواسشان نبود؛ بار دوم و سوم نیز همینطور. اما وقتی می‌بینید آن پدر با چه ناراحتی و دلشکستگی باز می‌گردد، دلتان برای او می‌سوزد؛ هرچند شاید شناختی از او ندارید یا لطفی به شما نکرده است؛ اما همین که می‌دانید فرزندان در خانه‌اند و با وجود این، در را باز نمی‌کنند، شما را متأثر می‌کند. آنها چنان غرق در روزمرگی‌های خود هستند که متوجهِ حضورِ پدر نشدند.

اکنون به حالِ خود بنگریم؛ امام ما بارها و بارها به ما توجه داشته است، ولی ما در برابر این توجه، در بی‌خبری و غفلت به سر برده‌ایم. «سنگدل شدن» یکی از تلخ‌ترین عارضه‌های دوران غیبت است؛ اینکه برایمان مهم نباشد امام به ما می‌نگرد؛ ولی ما به او توجه نمی‌کنیم؛ به ما سلام می‌کند اما ما پاسخی نمی‌دهیم.

اگر این اتفاق برای انسانی غریبه بیفتد، دلمان می‌سوزد که چگونه کسی حرمتِ بزرگتر را رعایت نمی‌کند، اما وقتی می‌بینیم دلِ خودمان نسبت به امام سخت شده و به «بی‌امام زندگی کردن» عادت کرده‌ایم، درمی‌یابیم که این همان ابتلای سختِ دوران غیبت است. از همین روست که پیوسته از خداوند می‌خواهیم: «قَلبَم را برای ولی‌ات نرم گردان»؛ چون می‌دانیم اگر دل نرم باشد، در را به رویِ او خواهیم گشود.

 

پذیرش الطاف امام

 «لَیِّنْ قَلْبِی لِوَلِیِّ أَمْرِکَ»

«خدایا، قلبم را برای ولیّ امرت نرم گردان.»

 

تأمل کنیم که ما از خداوند نمی‌خواهیم دلِ دیگران را تغییر دهد، بلکه با زبانی سرشار از نیاز، می‌گوییم: «خدایا، دلِ من را نرم کن.» این نرمدلی، به این معناست که بتوانیم الطافِ امام را بپذیریم. او همواره در حالِ لطف و توجه به یکایکِ ماست، اما وقتی قلبمان سنگ می‌شود، دیگر پذیرای این الطاف نیست. آرزو داریم قلبمان مانند خاکی که نرم است و آب را جذب می‌کند، پذیرایِ بارانِ لطفِ امام باشد.

شاید برخی بگویند: وقتی همه دچار این بی‌توجهی شده‌اند، دیگر جای نگرانی نیست؛ چنانکه گفته‌اند: «البَلِیةُ إذا عَمَّتْ طابَتْ» «گرفتاری وقتی عمومی شود، آسان می‌شود.»  اما در اینجا، این گرفتاری برای هر یک از ما به تنهایی، یک تراژدیِ شخصی است؛ اینکه دلمان نسبت به نگاه، لطف و کلامِ امام سفت و سخت شده باشد، امری فاجعه‌بار است. پس با تضرع، به درگاهِ آنکه آهن را برای داوود علیه‌السلام نرم کرد، پناه می‌بریم و می‌گوییم:

«یَا مُلَیِّنَ الْحَدِیدِ لِدَاوُدَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ»[4]

«ای کسی که آهن را برای داوود علیه‌السلام نرم کردی.»

 

دلِ ما را نیز نرم گردان. می‌خواهیم قلبمان سنگلاخ نباشد و حضرت از سنگینیِ دلِ ما آزرده نشود. هر یک از ما باید صادقانه بررسی کند که نسبت به آن امامِ غریب، چقدر نرمدل یا سنگدل شده‌ایم؛ چرا که این نرمی، شرطِ پذیرشِ محبت و شرطِ حضور در حریمِ قُربِ اوست.

 

نرمیِ تدریجیِ دل

 

باید دانست که این نرمدلی، خودبه‌خود حاصل نمی‌شود و نیازمندِ دعا و اضطرار است. جالب است که عبارتِ «لَیِّنْ» در بابِ تفعیل آمده که دلالت بر تدریج دارد؛ یعنی همانگونه که دلِ ما به تدریج و با غرق شدن در مادیات، سنگ شد، باید از خداوند بخواهیم که تدریجاً آن را نرم کند. این نرمی، یک شبه رخ نمی‌دهد؛ بلکه نیازمندِ مداومت در تضرع و یادِ پیوستۀ امام است.

برای درک این موضوع، به زندانی‌ای فکر کنید که اگر یک هفته نتوانید به دیدارش بروید، تمامِ هفته بیقرار هستید و وجدانتان شما را می‌آزارد که او چشم‌به‌راه بود و شما نرفتید. امامِ ما نیز «منتظِر» است؛ او چشم‌به‌راهِ ماست، اما ما چنان در روزمرگی‌های زندگی غرق شده‌ایم که او را سالها چشم‌به‌راه گذاشته‌ایم.

تصور کنید پدری منتظرِ تماسی یا دیداری با فرزندش باشد، و فرزند، به دلیلِ مشغله‌های روزمره، او را فراموش کند. هر کسی از این موضوع با خبر شود، به او نهیب می‌زند و می‌گوید: «چطور می‌توانی پدرت را اینگونه چشم‌به‌راه بگذاری؟» حکایتِ ما و امام نیز چنین است. او ولیِّ امرِ ماست و تمامِ زندگیِ ما به او وابسته است، اما تلخ‌ترین نکته اینجاست که وقتی با او ارتباط نداریم، حتی وجدان‌درد هم نمی‌گیریم و در این بیخبری، راحت زندگی می‌کنیم. این، همان ابتلایِ هولناکِ دوران غیبت است؛ اینکه غیبتِ او برایمان عادی شده و نبودش، دیگر رنجی ایجاد نمی‌کند. به همین دلیل، به عنوانِ وظیفه‌ای حیاتی برای منتظر، با تضرع درخواست می‌کنیم:

«لَیِّنْ قَلْبِی لِوَلِیِّ أَمْرِکَ»

«خدایا، قلبم را برای ولیِّ امرت نرم گردان.»

 

غیبت، میدانِ آزمون

 

در ادامۀ دعا، عبارتی آمده که جایِ تأملِ بسیار دارد:

«وَ عَافِنِی مِمَّا امْتَحَنْتَ بِهِ خَلْقَکَ»

«و مرا از آنچه مردم را به آن آزمودی، عافیت و سلامت ببخش.»

این جمله، پیام‌های بنیادینی را در بر دارد:

  1. این عبارت به ما می‌آموزد که دوران غیبت، در حقیقت یک «دورانِ امتحان» است. تمام این روزگار، یک آزمونِ سراسری برای شیعیان و منتظران محسوب می‌شود. ما در مقاطع تحصیلی، وقتی در آستانۀ امتحانی سرنوشت‌ساز هستیم، چقدر متضرع می‌شویم و دست به دعا برمی‌داریم! حتی اگر درس را خوب خوانده باشیم، باز هم نگرانی از دست دادنِ نمرۀ مطلوب، ما را به تضرع و تلاشِ بیشتر وا می‌دارد. در دوران غیبت نیز وضع به همین صورت است؛ خداوند در مقام «ممتحِن» (امتحان‌گیرنده) قرار دارد و تمامِ زندگیِ ما در این دوران، در معرضِ سنجش و ارزیابی است.
  2. در این عبارت، ما درخواستِ «عافیت» می‌کنیم. عافیت، یعنی سلامت. وقتی کسی در یک امتحان موفق نیست، در واقع دچار نوعی «بیماری » شده است. بنابراین، ناموفقیت در آزمونِ غیبت، نشانۀ بیماری در روح، اعتقاد و خُلقِ انسان است. وقتی می‌گوییم: «خدایا به من عافیت بده»، در واقع التماس می‌کنیم که در این دورانِ سخت، دچار بیماری‌های معنوی نشویم. ما نمی‌خواهیم گرفتارِ «قساوتِ قلب» یا به بیماریِ «بی‌تفاوتی» دچار شویم. نمی‌خواهیم غبارِ «غیبت» (به معنای فراموشیِ امام)،«بطالت» و «کسالت» بر روحِ ما بنشیند، و یا اینکه در گردابِ «تردید و شک» غرق شویم. اینها همگی بیماریهای روحی‌ای هستند که متأسفانه بسیاری از انسانها در دورانِ غیبت، به آنها دچار شده‌اند. بیماریهایی که گاه از چشمِ خودِ فرد پنهان می‌مانند، اما در عمقِ جان، او را از مسیرِ حقیقت دور می‌سازند.
  3. نکتۀ ظریف دیگر آنکه ما با این عبارت، نه به دنبالِ گریز از امتحان، که به دنبالِ سلامتِ درونِ امتحان هستیم. نمی‌گوییم «خدایا مرا از غیبت معاف کن»؛ بلکه می‌گوییم «خدایا در این غیبت، سالم بمانم و از بیماریهای روحی که امتحانِ دیگران شده است، در امان باشم.» این همان بلندهمتیِ منتظر است که سختیِ دوران را می‌پذیرد؛ اما از خداوند میخواهد که در دلِ این سختی، جانِ او را از آفت‌ها محفوظ دارد.

 

 درخواست برای تندرستی روح در میان بیماری‌های معنوی

 

اگر به جامعه پیرامون خود بنگریم، درمی‌یابیم که اکثر مردم به بیماری‌های معنوی دچار و در روزمرگی‌های بی‌هدف غرق شده‌اند و نسبت به امام زمان خود بی‌توجه‌اند. در چنین فضایی که سرشار از کسالت‌های روحی است، سالم ماندن کاری بس دشوار می‌نماید. ما با این دعا، در حقیقت خواستار آنیم که در زمرهٔ همان «اقلیت سالم» قرار گیریم.

بسیاری از مردم امروز، «دنیازده» شده‌اند؛ یعنی چنان در عشق به غیر خدا فرو رفته‌اند که ولیّ خدا را به دست فراموشی سپرده‌اند. طلبِ عافیت از پروردگار، به این معناست که می‌خواهیم از این آلودگی‌ها رهایی یابیم. وقتی در محیطی زندگی می‌کنیم که بسیاری از اطرافیان‌مان مبتلا به این بیماری‌اند، ناگزیر باید مراقبتی سخت‌تر و پرهیزی دقیق‌تر برای سلامت روح خویش در نظر بگیریم. از این رو، این تضرع و زاری برای «عافیت» و تندرستیِ جان، در برابر آسیب‌های ناشی از غیبت، یکی از حیاتی‌ترین وظایف هر منتظر به‌شمار می‌رود.

 

شهادت طلبی

 

در فرازهایی از نیایش‌های امام سجاد علیه‌السلام برای ولیّ عصر عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه‌، درخواستی لطیف و ژرف به چشم می‌خورد که فراتر از ظاهر الفاظ، معانی والایی را در خود نهان دارد:

«وَ ارْزُقْنِی الشَّهادَهَ بَیْنَ یَدَیْهِ حَتّی أَلْقاکَ وَ أَنْتَ عَنِّی رَاضٍ»[5]

«و شهادت در پیشگاه او را روزی‌ام گردان، تا تو را در حالی ملاقات کنم که از من خشنود باشی.»

اما این «شهادت در پیشگاه امام» چه حقیقتی دارد؟ برای فهم این راز، داستان عبرت‌انگیزِ «موسی‌بن‌سیار» را بازگو می‌کنیم: روایت شده است که هنگام حرکت امام رضا علیه‌السلام از مدینه به سوی طوس، در میان راه، جنازه‌ای را دید که تشییع می‌شد. حضرت با شتابی عاشقانه، خود را به پیکر آن مرحوم رساند و با او به نجوا پرداخت. یارانِ حضرت، متحیّر پرسیدند: «آقا! مگر این شخص را می‌شناختید؟»

امام در پاسخ فرمود: «او موسی‌بن‌سیار است. ما با دوستان خود، هر کجای جهان که باشند، پیوندی ناگسستنی داریم؛ هنگام مرگ، بر بالینشان حاضر می‌شویم و در تشییع جنازه‌شان شرکت می‌جوییم.»

این حکایت، پرده از معنای بلند «شهادت در پیشگاه امام» برمی‌دارد؛ شهادتی که نه فقط مرگِ جسمانی، که حضورِ باطنی و پیوستگیِ روحی با ولیّ خداست؛ شهادتی که در آن، انسان در لحظهٔ وداع با دنیا، از چشمهٔ ولایت سیراب می‌شود و با گواهیِ امام، به لقایِ رضایت‌آمیزِ پروردگار نائل می‌آید.

 

از سربازی گمنام تا عزیزِ امام

 

در اینجا لازم است میان دو جایگاه، تمایزی اساسی قائل شویم. تصوّر کنید اگر یک «سربازِ صفر» به شهادت برسد، شاید فرماندهٔ لشکر، حضور در تشییع او را بر خود واجب نشمارد؛ امّا اگر آن سرباز به رتبه‌ای والا دست یافته باشد، حضورِ فرمانده در مراسمِ وداع با او، نه تنها شایسته، که ضروری می‌نماید.

در دوران غیبت، آن‌گاه که از درگاه خدا می‌خواهیم: «در پیشگاهِ امام به شهادت برسم»، در واقع اینگونه نجوا می‌کنیم: «خدایا، نمی‌خواهم تنها یک سربازِ گمنام باشم که ارتباطی حداقلی با امام دارد؛ بلکه مشتاقم چنان در وفاداری اوج گیرم که حضرت، حضور در لحظه‌ی مرگم را برای خود لازم و شایسته بداند.»

این همان مقامِ وفاداری است که پله‌های ترقّیِ انسان را یکی پس از دیگری فتح می‌کند. به کربلا بنگریم؛ امام حسین علیه‌السلام با چه عاطفه‌ای ژرف و چه نزدیکی‌ای ویژه، با برخی از یاران خود، حتی با غلام سیاه‌پوستش، روبه‌رو شد؛ تا آنجا که هنگام شهادت، خود را به بالینِ آنان رساند و چهره بر چهرۀ آنها نهاد.

وفاداری، هر انسان را از هر پایگاه و جایگاهی که باشد، به مقام «عزیزِ خدا و عزیزِ امام» ارتقا می‌دهد. آرزویِ دیرینۀ ما این است که در بوتۀ غیبت، چنان زیسته باشیم که در واپسین لحظاتِ عمر، شهادتمان در پیشگاهِ آن حضرت رقم بخورد؛ شهادتی که گواهِ عمری پیوند است، نه مرگی تنها.

 

رضایتِ پیش از برزخ؛ ثمرۀ پیوند با امام

 

عبارتِ «وَ انْتَ عَنّی راض» «و تو از من خشنود باشی»، پیامی بس ژرف و سرنوشت‌ساز در خود نهفته دارد. بسیاری از ما چنین می‌پنداریم که در برزخ، نقایصِ ما جبران خواهد شد و آن‌گاه خداوند از ما راضی می‌شود؛ چراکه برزخ را دوره‌ای برای تکمیلِ نقص‌های دنیوی می‌دانیم. امّا آرزویِ این دعا، فراتر از این نگاه است؛ می‌خواهیم آن کمال و «رضایتِ الهی» را پیش از مرگ و در همین سرایِ خاکی، به واسطۀ ولیّ عصر عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه‌، در کام جان بنشانیم.

مقصود آن است که چنان در معرفت و محبّتِ امام پیش رویم که در لحظه‌ی وداع با جهان، نه در انتظارِ تدارکِ برزخ، که مخاطبِ این ندایِ آسمانی شویم:

«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً»[6]

«ای جانِ آرام‌یافته، بازگرد به سوی پروردگارت، در حالی که خشنود و پسندیده‌ای.»

 

می‌خواهیم در واپسین دمِ حیات، درک کنیم که هم امام، ما را پسندیده است و هم خدایِ امام. پس باید چنان زیست کنیم که پایانِ عمر، ما را به مقامِ «رضا» رسانده باشد و خداوند از ما خشنود شود. از آنجا که هیچ‌یک از ما، از لحظۀ مرگ خود، آگاهی نداریم، ناگزیر باید تمامیِ دم‌های زندگی را در مسیری بگذرانیم که غایتِ آن، جلبِ رضایتِ مولایمان باشد. بندگی ما نباید از سرِ ترس از عقاب یا صرفاً برای طلبِ ثواب باشد؛ بلکه باید قلهٔ آرزویِ ما، دست‌یابی به مقامِ «رضایت» قرار گیرد.

در این راه، نکته‌ای لطیف و دقیق نهفته است: چه بسا خداوند یا امام، «فعل» ما را بپسندند، امّا لزوماً «خودِ ما» را نپسندند. هدفِ والایِ منتظر، آن است که چنان در مسیرِ حق گام بردارد و کمالات را در وجود خویش نهادینه سازد که آن افعالِ نیک، جزئی از هویّتِ او شوند؛ تا آنگاه که خداوند بفرماید: «من تو را پسندیدم». این است همان معنایِ حقیقیِ «وَ انْتَ عَنّی راض»؛ یعنی رسیدن به جایگاهی که خودِ انسان، نه تنها اعمالش، موردِ رضایتِ پروردگار قرار گیرد.

 

از صبر تا رضا؛ شادمانی در سایۀ ولایت

 

برای دست‌یابی به این جایگاه والا، منتظر باید در افقی متعالی از سیر و سلوک، گام بردارد. «مقام رضا» مرتبه‌ای است بس فراتر از «صبر و شکیبایی». انسانِ صبور، در برابر سختی‌ها تاب می‌آورد و رنج را تحمّل می‌کند؛ امّا کسی که به مقام رضا راه یافته، در میان بلاها و مصیبت‌ها، حقیقتاً «خوش» است و از آنچه مقدّر شده است، لذّت می‌برد. او نه تنها گلایه ندارد، بلکه با رضایتی قلبی، تقدیر الهی را در آغوش می‌کشد و با شادمانی، زیستن را تجربه می‌کند. چنانکه سروده‌اند:

رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای

این همان حالتِ نابی است که در نیایش‌های روزانه‌ی ماه رجب، از درگاه خدا می‌خواهیم:

«وَ أَمِتْنِي مَسْرُوراً مَغْفُوراً»

«خدایا، مرا در حالی بمیران که شادمان و آمرزیده باشم.»

 

کسی نمی‌تواند در لحظۀ مرگ، شادمان باشد، مگر آنکه در مسیر زندگی نیز با شادمانی زیسته باشد. امّا پرسش اینجاست که چگونه می‌توان در دنیایی که «دارُ البلاء» و سرایِ گرفتاری است، در میانِ رنج‌ها و ناملایمات، خوش و خرم بود؟ این امر جز با غرق‌شدن در خدمتِ ولیّ خدا و انجامِ وظایف الهی در شبانه‌روز، میسّر نمی‌شود. آنگاه که جان، در دیارِ ولایت سکنی گزیند، همین حضور، برای دل کفایت می‌کند و هر آرزوی دیگری، در برابرِ این مقامِ بی‌بدیل، ناچیز و ناچیزتر می‌نماید.

در دیاری که تویی، بودنم آنجا کافی است

آرزوی   دگرم   ،  غایت   بی انصافی   است

 

حیات جاودانه در سایهٔ ایمان و انتظار

 

روزی ابوحمزهٔ ثمالی به امام صادق علیه‌السلام عرض کرد: «سالمندی بر من چیره، استخوان‌هایم سست شده و اجلم نزدیک است. می‌ترسم که پیش از فرا‌رسیدن فرمانِ شما (و حاکمیت جهانیِ حق)، مرگ در رسد.» حضرت در پاسخ، مفهوم «شهادت» را از رویدادی فیزیکی به جایگاهی معنوی ارتقا داد و فرمود: «ای ابا حمزه! می‌پنداری که شهید تنها کسی است که در راه خدا کشته می‌شود؟»

ابوحمزه پاسخ داد: آری، چنین می‌پنداشتم که شهید جز کشته‌شده در میدان نبرد نیست. اما امام صادق علیه‌السلام معیاری نوین و والاتر برای «شهادت باطنی» ترسیم کرد و افزود:

«ای ابا حمزه! هر که به ما ایمان آوَرَد، گفتارِ ما را تصدیق کند و چشم‌به‌راه فرمانِ ما باشد، همانند کسی است که زیر پرچمِ امام قائم عجل‌الله‌تعالی‌فرجه به شهادت رسیده است… بلکه به خدا سوگند، گویی زیر پرچمِ رسول‌الله شهید شده است.»[7]

این روایت، در دل خود بشارتی بزرگ نهفته دارد: اگر کسی بتواند این سه گوهرِ ایمان، تصدیق و انتظار را در جان خویش جای دهد، حتی اگر بر بسترِ خویش با مرگی معمولی از دنیا رود، در حقیقت شهید محسوب می‌شود. او در زمرهٔ پیشتازانِ ایمان قرار می‌گیرد و باطنش به مقام شهادت نائل می‌آید. چنین انسانی همواره در پیشگاهِ حق زنده است و مرگش، مایهٔ شادی و بشارت برای بازماندگان خواهد بود.

شهید، تنها آن نیست که در میدانِ جنگ جان می‌بازد؛ بلکه هر کس با ایمانی استوار و تصدیقی راستین، در مسیر انتظار پایدار ماند و با دلی مشتاق، چشم به طلوعِ حقیقت دوخت، در حقیقت در رکابِ امام خویش گام برمی‌دارد و به حیاتی جاودانه دست می‌یابد.

خبر آمد، خبری  در  راه  است

خرم آن دل که از آن آگاه است

شاید  این جمعه  بیاید، شاید

پرده  از   چهره   گشاید، شاید

 

شهادتِ باطنی؛ اوجِ ایمان، تصدیق و انتظار

 

هر کس که سه گوهرِ اساسیِ «ایمان به معصومین علیهم‌السلام»، «تصدیقِ قلبیِ سخنانِ ایشان» و «انتظارِ صادقانهٔ ظهور» را در جان خویش گرد آورد، در حقیقت به منزلتی بس رفیع و مقدس دست یافته است. در حدیث آمده که چنین انسانی، گویی زیر پرچمِ امام عصر عجّل‌الله تعالی فرجه به شهادت رسیده است.

این سخن، گواهِ آن حقیقتِ عمیق است که آدمی می‌تواند در ظاهرِ زندگی‌ای معمولی و حتی با مرگی در بستر، در باطن، شهید باشد. آن ترکیبِ شگرفِ ایمان، تصدیق و انتظار، همان اکسیرِ نجات‌بخشی است که جان را تا مقامِ شهادت تعالی می‌بخشد.

در فرازِ دیگرِ روایت، این بشارت والاتر نیز آمده است:

«بَلْ وَ اللهِ تَحْتَ رَايَةِ رَسُولِ الله»

چنین کسی به مرتبه‌ای بس فراتر نائل می‌شود که گویا زیرِ پرچمِ رسولِ خدا شهید شده است؛ هم‌پایِ پیشتازانِ صدرِ اسلام، در روزگاری که ایمان‌آورندگان اندک بودند و راه، دشوار.

این خود، بشارتی بزرگ است که ایمان به حضراتِ معصومین علیهم‌السلام، در کنارِ تصدیق و انتظار، می‌تواند آدمی را تا چنین قله‌های رفیعی اوج دهد. باطنِ چنین فردی، شهید است؛ پس اگرچه مرگش در ظاهر، معمولی نماید، امّا در حقیقت، او به حیاتی ابدی و جاودانه دست یافته است.

امید که خداوندِ سبحان، در روزگارِ غیبت، ما را با مسئولیت‌های حقیقی‌مان آشنا گرداند و توفیقِ ادایِ شایستهٔ آن‌ها را روزیِ دل‌های مشتاقِ ما فرماید.

 

تاریخ جلسه:1403/10/19 ـ جلسه 15

«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»

 


[1]. مفاتیح‌الجنان، دعای ماه رجب.

[2]. مکیال المکارم، باب فضیلت زیارت و صلۀ مؤمن.

[3]. بحارالانوار، ج۵۲، ص۱۸۰.

[4]. مفاتیح‌الجنان، دعای شب آخر ماه رمضان.

[5]. صحیفه سجادیه. دعای روز عرفه

[6]. سوره فجر، آیه 27 و 28

[7]. بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۱۳۸.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *