وظایف منتظران ـ بخش چهاردهم

معیتِ ایمانی؛ نه حسرتِ مکانی

 

به لطف و عنایت الهی، در سال تحصیلی جاری بر آنیم تا با بازشناسی وظایف خویش در دوران غیبتِ حضرت ولی‌عصر عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه‌، گام‌های استوارِ کمال را برداریم.

در میان پرسش‌های مطرح‌شده از سوی عزیزان، نکته‌ای شایستۀ تأمل مطرح شده است که اگر بر فقدانِ حضور در عصر معصومان علیهم‌السلام نباید حسرت خورد، پس چرا در مناجات و تضرّعات خود، این نجوای پُرشور را بر زبان می‌رانیم که

«یا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم» (ای کاش با شما بودم)؟

پاسخ آنکه این سخن، هرگز زمزمۀ حسرتی ناامیدانه نیست؛ بلکه جلوۀ اوج ارادت، شوقِ خالصانۀ خدمت، و نشانِ جان‌برکفی ا‌ست که در طلیعۀ آمادگی تمام‌عیار، سر می‌دهد. این عبارت، در حقیقت، تمنّایی است برای آنکه در همین عصر غیبت نیز از کاروانِ یارانِ امام عقب نمانیم و از فیضِ «معیّتِ معنوی» با پیشگاهِ امام معصوم، بی‌نصیب نمانیم؛ چه آنکه معیّتِ حقیقی، بیش از پیوستگیِ مکانی، به هماهنگیِ اراده و التزامِ عملی بستگی دارد.

 

حسرت، شکایت و شکر؛ سه مؤلفۀ انتظار فعال در عصر غیبت

 

پرسشِ دیگر عزیزان، به چگونگیِ جمع میان «شکر» و «شکایت» در این دوران بازمی‌گردد؛ اینکه چگونه می‌توان هم برای زندگی در عصر غیبت، شکرگزار بود و هم در دعا، نالۀ فراق سر داد؛ آنجا که در دعای افتتاح می‌گوییم:

«اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا وَ غَیْبَةَ وَلِیِّنا»

«خدایا! ما از فقدان پیامبرمان و غیبتِ ولیّ‌مان به درگاه تو شکایت می‌کنیم.»

 

واقعیت آن است که دوران غیبت، سکه‌ای دو رو دارد: از یک سو، با نگاهِ عارفانه، می‌توان تلخیِ فراق را در ظرفِ شوقِ وصال و لذّتِ انتظار، نوشید؛ و از سوی دیگر، با نگاهی صادق و واقع‌بینانه، بر کاستی‌ها، موانع و دشواری‌های این عصر، صحّه گذاشت.

اما تمایزِ اساسی در اینجاست که شکایتِ ما، نه از سرِ یأس و ناامیدی، بلکه از سرِ میلِ پرشور به «فرج» است. ما شکایت می‌کنیم تا بگوییم: «خداوندا! این دورانِ دوری را نمی‌خواهیم؛ مشتاقِ پایانِ آن و طلوعِ فجرِ وصالیم.» و این شکایت، خود عینِ دعا و طلبِ تغییر است.

و امّا شکرِ ما، از آن روست که همین دورانِ پرچالش را عرصه‌ای برای تبدیلِ تهدیدها به فرصت می‌یابیم. ما می‌کوشیم تا با انجامِ صحیحِ وظایف، شیرینیِ وصال را در دلِ همین غیبت، بچشیم و از فیضِ «معیّتِ ایمانی» بهره‌مند شویم؛ چه آنکه بسیاری در عصرِ حضورِ معصومان علیهم‌السلام زیستند؛ امّا از آنجا که پای‌بندی به معرفت و تکلیف نداشتند، حضوری پویا و ارتقا‌بخش را تجربه نکردند.

پس هدفِ غاییِ ما در بازخوانیِ این دوران، ادراکِ «لذّتِ حضور» از مسیرِ انجامِ دقیقِ تکالیف است. ما درصددیم تا با نگاهی مبتنی بر روایات، این عصر را نه دوره‌ای از انتظارِ منفعل، بلکه میدانی برای افزونیِ ارزش‌ها، تعالیِ معرفت و ارتقای مرتبۀ یاری و نصرت، ترسیم کنیم.

 

پیوند دوگانه با امام

 

در عصر غیبت، هر یک از ما دو ساحتِ تکلیفی را توأمان بر عهده داریم: 1. وظیفۀ فردی؛ 2. وظیفۀ جمعی. این دو، همچون دو بال، هویتِ انتظارِ ما را می‌سازند و هیچیک جایگزینِ دیگری نیست. انجامِ هرچند شایستۀ وظایف جمعی، هرگز نمی‌تواند جانشینِ تکالیف فردی و نسبتِ شخصیِ هر کس با امامِ خویش شود.

ما در عرصۀ انتظار، از دو منزلگاه با امامِ خود پیوند برقرار می‌کنیم  یکبار در مقام «فرد»، با ارتباطی بی‌واسطه و عاشقانه؛ و بار دیگر در مقام «عضوی از پیکرۀ واحدِ جامعۀ منتظر»، در مسیرِ تحققِ آرمانِ جمعی. بنابراین، نباید به امیدِ دعای دیگران، از کوششِ خویش غافل شویم؛ بلکه هر یک از ما باید در صفِ انتظار، با دعاهای شخصیِ خویش، توفیقِ استقامت و وظیفه‌شناسی را از درگاهِ حق تمنا کنیم. از جملۀ این دعاها، فرازِ بسیار تأمل‌برانگیزی است که گویی شرحِ دقیقِ وظایفِ ما در این دوران است:

 

«وَ أَنَّکَ الْحَقُّ الثَّابِتُ الَّذی لا رَیْبَ فِیهِ، لا أَرْتَابُ وَ لا أَغْتابُ لِأُمُدِّ الْغَیْبَةِ، وَ لا أَتَحَیَّرُ لِطُولِ الْمُدَّة»[1]

«و اینکه تو حقِّ ثابتی هستی که در آن تردیدی نیست؛ [خداوندا توفیقم ده که] در اثرِ درازایِ غیبت، به شک و تردید نیافتم و به سببِ ادامۀ این دوران، گرفتارِ غیبت [از حقیقت] نشوم و از طولانی شدنِ مدت، دچارِ حیرت و سرگشتگی نشوم.»

 

یقین و معرفت؛ دو بالِ استقامت در عصر غیبت

 

این عبارتِ نورانی، ما را به دو مأموریتِ اساسی فرا می‌خواند:

نخست، «افزایشِ یقین» تا از دامِ تردید رهایی یابیم؛ و دوم، «افزایشِ معرفت» تا از گردابِ حیرت و سرگشتگی در امان بمانیم و با بصیرتی راسخ، در مسیرِ انتظارِ پویا و تکلیف‌محور، استوار گام برداریم.

 

حضور آگاهانه در عصر غیبت

 

در این فرازِ نورانی، کلمه‌ای به چشم می‌خورد که کلیدواژۀ حضورِ آگاهانه در عصر غیبت است: «لا أَغْتابُ». ما در پیشگاهِ امامِ خویش عرضه می‌داریم:«مولای من! نمی‌خواهم در دوران غیبتِ تو، غایب باشم؛ من مشتاقِ حضورم.»

 

«أَغْتابُ» از بابِ «اِفتِعال» است و بر پذیرش و مطاوعه دلالت دارد. گویی دوران غیبت، اقتضایی دارد که انسان را به سوی «غایب شدن» و دوری از ساحتِ حضور سوق می‌دهد. امّا منتظرِ حقیقی، کسی است که این غیبت را برای خود نمی‌پذیرد و تن به آن نمی‌دهد. ما در این مناجات، پیمانی استوار با امامِ خویش می‌بندیم:

«أَنَّکَ الْحَقُّ الثَّابِتُ الَّذی لا رَیْبَ فِیهِ، لا أَرْتَابُ وَ لا أَغْتابُ»

«تو آن حقِّ ثابتی هستی که شکی در آن نیست؛ پس من نه دچار تردید می‌شوم و نه غیبت و دوری را می‌پذیرم.»

 

این کلام، بدان معناست که اگرچه تمامیِ شرایط و زمینه‌ها برای غایب شدنِ ما فراهم است؛ امّا ما «حضور» را برمی‌گزینیم و بر عهدِ خویش پای می‌فشاریم.

برای روشنتر شدنِ این معنا، به مثالِ کلاسی توجّه کنیم که معلم در آن حضورِ فیزیکی ندارد، امّا قانوناً باید برقرار باشد و شاگردان، آمادۀ ورودِ او باشند. در چنین کلاسی، شاگردانِ بی‌انگیزه و سست‌اراده، نبودِ معلم را بهانه‌ای برای غیبتِ خویش قرار می‌دهند؛ امّا وظیفۀ شاگردِ وفادار، «حضورِ مستمر» و آماده‌باشِ دائمی است.

ما با عبارتِ «لا أَغْتابُ»، استقامتِ دائم در صحنۀ حضور را از درگاهِ حق طلب می‌کنیم تا هرگز عنوانِ «غایب» بر ما ننشیند و از قافلۀ یارانِ امام، جدا نیفتیم. در طریقتِ ما، حتّی اگر همگان راهِ غیبت و غفلت را برگزینند، ما بر عهدِ خویش استوار می‌مانیم و با یقینی راسخ و معرفتی پویا، در مسیرِ انتظارِ تکلیف‌محور، گام برمی‌داریم.

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که  در  طریقت  ما  کافری‌ است  رنجیدن

 

تأملی بر غیبتِ مأموم و حضورِ منتظر

 

ممکن است در این مسیر، ملامتهایی بشنویم: «چرا ایستاده‌ای؟ منتظرِ کیستی؟ چرا جوانی و توانِ خود را به پایِ این انتظار می‌ریزی؟» امّا برنامۀ زندگیِ ما، در همین فرازِ نورانی ترسیم شده است: «ما غایب نخواهیم شد.»؛ زیرا غیبتِ ما با غیبتِ امام، تفاوتی ماهوی دارد. غیبتِ امام، عینِ حضور و تدبیر و هدایت است؛ امّا غیبتِ ما، عینِ غفلت، بی‌اعتنایی و ناچیز شمردنِ شأنِ امام به شمار می‌رود. غیبتِ مأموم، در حقیقت، پشت کردن به امام و رویگردانی از مسیرِ اوست، و ما از این رذیله و خسرانِ بزرگ، به خدا پناه می‌بریم.

از این رو، نخستین و بنیادی‌ترین سرفصلِ وظایفِ ما در عصرِ غیبت، «وفاداری» و «به پایِ حضرت نشستن» است؛ استقامتی که نه در برابرِ ملامتِ دیگران، که در برابرِ وسوسه‌های درونی و دام‌های غفلت، ریشه می‌دواند و ما را در صفِ منتظرانِ راستین، ثابت‌قدم نگه می‌دارد.

منتظر من می‌نشینم، شَه بیاید یا نیاید

بلکه رخسارش ببینم، شَه بیاید یا نیاید

در فرهنگِ مهدویت، انتظار با «قیام» پیوند خورده است، نه با قعود و سکون. اگر سخن از «نشستن» است، منظور «استقرار و پایداری» در صحنۀ انتظار است؛ یعنی چنان در میدانِ وفاداری ثابت‌قدم باشیم که هیچ طوفانی ما را از جای نجنباند. وظیفۀ ما، استقرار هوشمندانه در جبهۀ حق است تا لحظه‌ای از محضر او غایب نمانیم.

 

«أَشْهَدُ یا مَوْلَای أَنَّ مَقَالِی ظَاهِرُهُ كَبَاطِنِهِ، وَ سِرُّهُ كَعَلانِیتُهِ، وَ أَنْتَ الشَّاهِدُ عَلَی بِذَلِكَ وَ هُوَ عَهْدِی إِلَیكَ، وَ مِیثَاقِی الْمَعْهُودُ لَدَیكَ»[2]

«گواهی می‌دهم ای مولای من! که گفتارم، ظاهرش همچون باطنش و نهانش همچون آشکارش است؛ و تو بر این ادعا گواه هستی و این همان عهد و میثاق دیرینه‌ی من با توست.»

 

از گفتار تا اعتقاد؛ راهی بی‌شکاف

 

در پیشگاه آن وجودِ مقدّس، هر یک از ما به‌تنهایی، بر این حقیقت گواهی می‌دهیم که میان ارادت لسانی و اعتقادات قلبی‌مان، کمترین شکافی نیست. اگر در ظاهر،  اظهارِ مهر و وفاداری می‌کنیم، ریشۀ این محبت در ژرفای جان ماست.

گر   بشکافند   سراپای   من

جز تو نیابند  در اعضای من

این یعنی «یک‌رنگی»؛ یعنی در عصر غیبت، تمامِ مجاهدت ما باید بر مدار نفی نفاق و دورویی باشد. وقتی بیاموزیم در محضرِ امام خویش یک‌رنگ باشیم، ناگزیر در روابطمان با خلق خدا نیز از دورویی و نفاق رها خواهیم شد.

 

 لسانِ صدق؛ مرهمِ ناهماهنگیِ ظاهر و باطن

 

از دیگر وظایفِ منتظر در عصر غیبت، «لسانِ صدق»است. از این رو، وقتی در پیشگاهِ امام عرضه می‌داریم:«أَنَّ مَقَالِی ظَاهِرُهُ كَبَاطِنِهِ وَ سِرُّهُ كَعَلانِیتُهِ»؛«سخنم ظاهری چون باطن دارد و راز و نهانم، با آشکارم یکسان است.» در حقیقت، به یکپارچگیِ وجودی خویش گواهی می‌دهیم و بر یکرنگیِ گفتار و اعتقاد، پای می‌فشاریم.

تصور کنید گفتارِ ما همچون تابلویی چندبُعدی باشد؛ لایۀ نخست آن، کلمات و اصوات، و هرچه به عمقِ آن نفوذ کنیم، به «عقیده» و «باور» می‌رسیم. هنرِ منتظر آن است که در این تابلویِ وجودی، بُعدِ پنهان با بُعدِ آشکار، کمترین تفاوتی نداشته باشد. اگر زبان به ارادت می‌چرخد، باید به همان میزان، قلب نیز در گروِ محبت باشد.

ممکن است این سؤال پیش آید که «ما هنوز به این جایگاهِ رفیع نرسیده‌ایم، چگونه چنین ادعایِ بزرگی را بر زبان جاری کنیم؟!»

پاسخ آنکه دعاها، «نقشۀ راه» و «مسیرِ تربیت» ما هستند. وقتی این کلمات را زمزمه می‌کنیم، در حقیقت به خدای سبحان عرضه می‌داریم: «پروردگارا! تو استعداد و قابلیّتِ رسیدن به این مقام را در وجودِ من نهاده‌ای و من اکنون با وساطتِ امامِ خویش، تمنّایِ به فعلیّت رسیدنِ این قابلیت را دارم.» در واقع، ما می‌خواهیم آن جوهرۀ وجودیِ خویش که بر مدارِ یکرنگی شکل گرفته، با عنایتِ حضرتش به ظهور برسد.

بخشِ بزرگی از ناآرامی‌ها و تلاطم‌های زندگیِ ما، ریشه در همین «ناهماهنگیِ ظاهر و باطن» دارد. وقتی میانِ عقیده و گفتار، شکاف افتد و انسان چیزی را بر زبان براند که قلب به آن ملتزم نیست، این دوگانگی به روح آسیب می‌زند و آرامش را از او می‌رباید. امّا اگر تمامیِ ابعادِ وجودیِ انسان در یک جهت و بر یک صراط قرار گیرد، آرامشی عمیق و ملکوتی بر جانِ او حاکم می‌شود. بنابراین، وظیفۀ منتظر در دوران غیبت، «مراقبتی ویژه بر صدق» و «پرهیز از شائبۀ نفاق» است؛ تا گفتارش آیینۀ اعتقادش باشد و اعتقادش، حقیقتِ وجودش را بنمایاند.

«یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كونوا مَعَ الصّادِقین»[3]

«ای کسانی که ایمان آورده‌اید! از خدا پروا کنید و با صادقان باشید [صادقانی که کامل‌ترینشان پیامبران و اهل بیت رسول بزرگوار اسلام هستند.]»

 

کشیکِ صدق؛ مرزبانیِ وجود در پیشگاهِ امام

 

ما باید همچون نگهبانی هشیار، بر مرزهای وجودیِ خویش کشیک دهیم و بنگریم که چقدر در پیشگاهِ امامِ خویش صادقیم. آیا اگر کارنامۀ صدقِ خویش را به محضرش عرضه کنیم، ایشان بر آن مهرِ تأیید می‌زند؟ این پرسشی است که هر منتظری باید از خود بپرسد و پاسخِ آن را در مراقبتی پیوسته و بی‌وقفه جستوجو کند.

 

مهمانی دائم در محضرِ غایبِ حاضر

 

نکتۀ کلیدی در پیوندِ میان ظاهر و باطن این است که وقتی ما با امامِ خویش یکرنگ می‌شویم، این صداقت در تمام شئونِ زندگیِ ما جاری می‌شود. چراکه معتقدیم امام، محصور در زمان و مکانِ خاصی نیست و ما همواره در محضرِ او حضور داریم؛ حضوری که نه با چشمِ سر، که با چشمِ دل و بصیرت، درک می‌شود.

چنانکه در زیارتِ حضرتش در روزِ جمعه، با لحنی مشتاقانه و سرشار از عشق، زمزمه می‌کنیم:

«نَزِیلُكَ حَیثُ مَا اتَّجَهَتْ رِكابِی، وَ ضَیفُكَ حَیثُ كُنْتُ مِنَ الْبِلادِ»

«هر کجا که مرکبم روی نهد، من بر تو فرود آمده‌ام و در هر شهری که باشم، مهمانِ تو هستم.»

 

این کلام، بدان معناست که منتظر، خود را میهمانِ همیشگیِ سفرۀ کرمِ امام می‌بیند؛ میهمانی که نه در زمانی خاص و نه در مکانی محدود، که در تمامِ لحظاتِ حیاتِ خویش، خود را در حریمِ حضورِ او می‌یابد.

وقتی خود را دائم در محضرِ حضرت بدانیم، دیگر نیازی به پروایِ از خلق نیست؛ چرا که نگاهِ ناظرِ امام، برای اصلاحِ قول و فعلِ ما کافی است. این آگاهیِ عمیق، انسان را از تکلّف و ریا می‌رهاند و او را به‌سوی اخلاص و یکپارچگی رهنمون می‌شود.

در چنین فضایی، انسان به یگانگی می‌رسد؛ زیرا می‌داند آن که باید بداند، از حالِ او آگاه است. و همین آگاهی، او را از هر دوگانگی و تزلزل می‌رهاند و در مسیرِ صدق و یکرنگی، استوار و پابرجا نگه می‌دارد.

 

گواهیِ امام بر پیمانِ حضور

 

ما در این مناجات، از حضرت تمنا می‌کنیم: «أَنْتَ الشَّاهِدُ عَلَیّ»؛«تو خود بر این صدقِ ما گواهی بده.» این درخواستِ گواهی، ریشه‌ای قرآنی و عمیق دارد. در سورۀ  آل‌عمران، هنگامی که حواریون، دعوتِ حضرت عیسی را اجابت کردند، گفتند:

«نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ آمَنَّا بِاللَّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»[4]

«ما یاورانِ خداییم، به خدا ایمان آوردیم و تو [ای عیسی!] گواهی ده که ما تسلیمِ [او] هستیم.»

 

و بلافاصله در آیۀ بعد، از پروردگارِ خویش طلب کردند:

«رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنْزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِینَ»[5]

«پروردگارا! به آنچه نازل کردی ایمان آوردیم و از فرستادهات پیروی کردیم؛ پس نامِ ما را در زمرهی گواهان و شاهدان ثبت فرما.»

 

ما نیز، وقتی در برابرِ امامِ برحق قرار می‌گیریم، با یقینی استوار، ادعا می‌کنیم که ظاهرمان چون باطنمان است و از ایشان می‌خواهیم که بر این مدعای ما صحّه بگذارند و گواهِ صدقِ ما باشند.

 

کمند عشق

 

سپس، بدونِ هیچ منّتی، عرض می‌کنیم:

«هُوَ عَهْدِی إِلَیكَ»

«این یکرنگی، تعهّد و قراردادِ دیرینۀ من با توست.»

 

این پیمان، نه از سرِ احساسِ لحظه‌ای که از عمقِ باور و معرفتی ریشه‌دار برخاسته است؛ پیمانی که در آن، جانِ خود را به گواهیِ امام می‌سپاریم و از او می‌خواهیم که ما را در زمرۀ شاهدانِ راستین و یاورانِ وفادار، ثبت و ضبط فرماید.

«وَ مِیثَاقِی الْمَعْهُودُ لَدَیكَ»

در این فراز، سخن از «میثاق» است؛ واژه‌ای که در لغت، به معنای ریسمانی محکم است که اسیر را با آن می‌بندند تا راهِ گریزی برایش نماند. میثاقِ با امام، همان کمندِ عشقی است که ما را به دامِ بندگیِ حضرتش انداخته است، تا هرگز از او جدا نیفتیم و از مسیرِ هدایت، منحرف نشویم.

این پیمان، اقتضا می‌کند که در محضرِ او، ظاهر و باطنمان یکی باشد؛ چرا که میثاق، نه فقط با زبان، که با جان بسته می‌شود. در این میانه، مراقبتی مؤمنانه و همیشگی، لازم است تا نگهبانِ یکرنگیِ خویش باشیم و پاسدارِ عهدی که با امامِ خود بسته‌ایم. مراقب باشیم تا مبادا نفاق، در این عهد و میثاقِ عاشقانه رخنه کند و ما را از صفِ یارانِ راستین، جدا سازد.

نکتۀ قابل توجه آن است که ما این صداقت را بی‌منّت ابراز می‌کنیم. وفای به عهد، هرگز منّتی در پی ندارد. وقتی ما بر اساسِ قراردادِ ازلی و میثاقِ دیرینه‌ای که با حضرت داشته‌ایم، عمل می‌کنیم، تنها وظیفۀ خویش را به انجام رسانده‌ایم و چیزی افزون بر آنچه بر عهدۀ ماست، تقدیم نداشته‌ایم. صادق بودن در محضرِ امام، نه یک فضلِ خاص و تحسین‌برانگیز، که عینِ وظیفه و وفاداری به همان عهدِ پیشین است؛ عهدی که بر اساسِ آن، باید ظاهر و باطنمان در پیشگاهِ وجودِ مقدسِ امام، آیینۀ یکدیگر باشند.

پس منتظرِ راستین، کسی است که صدقِ خویش را چون امانتی در نزدِ امام می‌داند و هرگز آن را با منّت آلوده نمی‌سازد؛ چرا که می‌داند در این مسیر، تنها یک وظیفه دارد: وفادار ماندن به میثاقی که ازلی است و ابدی.

 

«فَلَوْ تَطاوَلَتِ الدُّهُورُ وَ تَمادَتِ الْأَعْصارُ، لَمْ أَزْدَدْ بِكَ إِلّا یقِیناً، وَ لَكَ إِلّا حُبّاً، وَعَلَیک مُتَّکلاً وَمُعْتَمَداً…»[6]

«پس اگر روزگاران به درازا کشد و قرن‌ها سپری شود، جز این نیست که  یقینم به تو بیشتر و محبتم نسبت به تو افزون‌تر و اعتمادم به تو  زیادتر می‌شود.»

 

منطقِ انتظار؛ عاشق‌تر شدن در گذرِ زمان

 

این فرازِ نورانی، منشورِ وفاداریِ منتظر است. ما با حضرتش عهد می‌بندیم که طولانی‌شدنِ غیبت، نه تنها ما را دچارِ سستی و ملال نمی‌کند، بلکه خود عاملی برای ارتقا، تعالی و عمق‌بخشیِ وجودِ ما خواهد بود. باید از خود بپرسیم: آیا با گذرِ سال‌های عمر، گنجینۀ محبتِ ما به امام، افزایش یافته است؟ آیا دلِ ما به همان نسبت که پیرتر می‌شود، مشتاق‌تر و شیفته‌تر می‌شود؟

وظیفۀ ما، به‌عنوانِ منتظر، «عاشق‌تر شدن» است. چراکه هر چه زمان می‌گذرد، بیش از پیش، ردِّپایِ عنایاتِ امام را در زوایایِ پنهانِ زندگی‌مان مشاهده می‌کنیم و با شناختی عمیق‌تر، محبتی ریشه‌دارتر در جانمان جوانه می‌زند.

در منطقِ انتظار، زمان، قاتلِ عشق نیست؛ بلکه صیقل‌دهندۀ آن است. همچون سنگی که در بسترِ رودخانه، هرچه بیشتر غلت می‌خورد، صیقلی‌تر و درخشان‌تر می‌شود. ما به امامِ خویش قول می‌دهیم که هر چه این فراق طولانی‌تر شود، ما در آتشِ این اشتیاق، خالص‌تر و مشتاق‌تر شویم.

اگر امروز، بیش از سالیانِ جوانی‌مان، دلتنگِ او هستیم و حضورش را در تک‌تکِ لحظاتمان جستجو می‌کنیم، بدانیم که در مسیرِ صحیحِ انتظار گام برداشته‌ایم؛ مسیری که انتهایش، نه خستگی، که شوقی تازه و دیداری بس بزرگ است. عشق و یقینِ روزافزون، همان زاد و توشه‌ای است که ما را در طوفان‌هایِ عصرِ غیبت، استوار نگاه می‌دارد و از هر گردابِ تردید و حیرت، به سلامت عبور می‌دهد.

 

طولِ ایام، کاشفِ عمقِ وصل

 

در این میان، هرگز نباید زمان، موجبِ فرسودگی و سردی شود. عبارتِ «فَلَوْ تَطاوَلَتِ الدُّهُورُ وَ تَمادَتِ الْأَعْصارُ» به ما می‌آموزد که طولانی‌شدنِ دورانِ فراق، نباید میانِ ما و امام، جدایی و فاصله بیندازد. بلکه برعکس، هر چه زمان بیشتر می‌گذرد، باید پیوندِ ما مستحکم‌تر و «وصل» ما عمیق‌تر شود. در منطقِ انتظار، زمان، صیقل‌دهندۀ آیینۀ جانِ منتظر است تا هر روز، حضورِ امام را بیشتر درک کند و غبارِ غفلت را از چهرۀ بصیرتِ خویش بزداید.

 

 معرفت؛ ستونِ استوارِ محبت و بنیادِ انتظار

 

هر اندازه که انسان بیشتر با حقیقتِ امامِ خویش مأنوس شود، به حکمِ عقل و فطرت، شعلۀ محبتش نیز فروزان‌تر می‌شود. همراهی با امام در مسیرِ زندگی، معرفت‌افزاست و این ازدیادِ معرفت، از جمال، کمال و جایگاهِ رفیعِ امام، پرده برمی‌دارد. آنجاست که منتظر در پیشگاهِ پروردگار، سر به سجدۀ شکر می‌ساید و می‌گوید: «خداوندا! من کیستم که چنین تاجِ افتخاری بر سرِ من نهاده‌ای و اجازه داده‌ای که امامِ من، چنین وجودِ مقدسی باشد؟»

این منّتی است بزرگ که به ما اجازۀ پیوندی چنین نزدیک داده شده است؛ پیوندی که در هر شبانه‌روز، چهل بار در زیارتِ نورانیِ آل‌یاسین، با سلام و درود بر آن حضرت، تجدید می‌شود و جانِ ما را به چشمۀ فیضِ او متصل می‌سازد.

وظیفۀ ما در عصرِ غیبت، «استمرار در ازدیادِ محبت» است. امّا باید این حقیقت را به یاد داشته باشیم که محبتِ پایدار، بدونِ معرفت ممکن نیست. هر چه معرفت افزون شود، محبت اوج می‌گیرد و اگر معرفت در درجاتی ثابت بماند، محبت نیز از حدّی فراتر نخواهد رفت. محبت، میوۀ درختِ معرفت است و بی‌ریشه، ثمری پایدار نخواهد داشت.

اگر بپرسند که در میانِ انبوهِ وظایفِ منتظران، حیاتی‌ترین و کلیدی‌ترین وظیفه چیست، بی‌درنگ خواهیم گفت: «معرفت». چراکه معرفت، پایه و اساسِ تمامیِ تکالیف است. اگر سخن از یقین، ثبات‌قدم، وفاداری، استقامت و رهایی از حیرت به میان می‌آید، همۀ این‌ها بر ستونِ استوارِ معرفت بنا شده است. معرفت است که به اعمال، روح می‌بخشد و به انتظار، معنا؛ و بی‌آن، هر حرکتی، سطحی و هر ادعایی، بی‌پشتوانه خواهد ماند.

 

عشق استوار در گذرِ زمان

 «لَمْ أَزْدَدْ بِكَ إِلَّا یقِیناً، وَ لَكَ إِلَّا حُبّاً»

«هرگز به واسطۀ تو، جز بر یقینم افزوده نشد و در دلم جز محبتت، نرُست.»

 

گرچه محبت، رزقی الهی است که در قلوبِ ما نهاده شده است، امّا خودِ ما نیز موظّفیم در افزایشِ این رزقِ آسمانی، آگاهانه و ارادی گام برداریم. باید از خود بپرسیم که برای شناختِ عمیق‌ترِ حضرت و به تبعِ آن، عاشق‌تر شدن، چه کرده‌ایم؟ آیا لحظاتی را به خلوتِ تفکّر و انس با ساحتِ قدسیِ ایشان اختصاص داده‌ایم؟

نکتۀ قابلِ تأمل دیگر در این عبارت، آن است که در مسیرِ معرفت و عشق به امام، نیازی به همراه و هم‌سفر نیست. اگرچه در بسیاری از عرصه‌های زندگی، وجودِ رفیقِ راه، مایۀ قوّت و پشتیبانی است، امّا در عرصۀ عشق و پیوندِ قلبی با امام، انسان می‌تواند به تنهایی گام بردارد. هیچ واسطه‌ای نمی‌تواند جایگزینِ نسبتِ شخصیِ هر دل با حضرتش شود. هر کس، در خلوتِ وجودِ خویش، می‌تواند به سوی این مطلوبِ قلبی بشتابد و به وصالِ معرفتی نائل آید؛ چرا که این راه، راهِ دل است و دل، در خلوت‌ترین لحظات، بی‌حجاب‌ترین دیدارها را تجربه می‌کند.

 

ناچیز انگاشتنِ محبت در اوجِ فزونی

 

در این فرازِ نورانی، واژه‌های «یقیناً» و «حبّاً» به صورتِ نکره آمده‌اند. یکی از معانیِ ظریفِ نکره، تحقیر و کوچک‌شمردن است. گویا در پیشگاهِ امام خویش عهد می‌بندیم که اگرچه محبتمان روزبه‌روز افزون می‌شود، اما این مهر و عشق، هرگز در نگاهِ خودمان بزرگ و کافی جلوه نکند و آن را ناچیز و ناچیزتر ببینیم.

این نکته‌ای دقیق و آموزنده است؛ چراکه اگر محبت و ارادتِ ما به چشممان بیاید و آن را «معرفه» و قابلِ تقدیر بدانیم، دچارِ توقف و سکون خواهیم شد. خواهیم گفت: «دیگر کافی است! من به قدرِ کفایت، امامم را دوست دارم.» همین پندارِ کافی‌بودن، بالِ عشق را می‌بُرد و انسان را در میانۀ راه، زمین‌گیر می‌کند. اما هنگامی که این محبت را حقیر و ناچیز حساب کنیم، همواره خود را در ابتدایِ راه می‌بینیم؛ همچون تشنه‌ای که هر چه از زمزم می‌نوشد، تشنگی‌اش فزونتر می‌شود.

رازِ این دیدگاه، در مقایسه‌ای است که هرگز نباید فراموش کنیم؛ هرگاه محبتِ خویش را با اقیانوسِ بیکرانِ محبتِ امام نسبت به خودمان بسنجیم، درمی‌یابیم که آنچه ما داریم، در برابرِ الطافِ او هیچ است. اوست که هر دم، نظری بر ما دارد و ما، غافل از هزاران کرامت، به چند سلامِ خشک و خالی دلخوش کرده‌ایم!

پس وظیفۀ ما در عصرِ غیبت، افزایشِ محبتی است که در عینِ فزونی، در دیدۀ خودمان ناچیز جلوه کند تا هرگز از حرکت باز نمانیم. ما اگر روزی چهل بار هم بر او سلام کنیم، در برابرِ عنایات و الطافِ مدامِ او، کاری نکرده‌ایم. پس بکوشیم تا عشقمان را هر روز، تازه‌تر از دیروز بجوییم، و هرگز گمان نبریم که به کرانه‌ای رسیده‌ایم؛ که این راه، بیکران است و مقصد، جز وصالِ او، هیچ.

 

تکیه بر معتمدِ حقیقی در گذرِ روزگار

«وَ عَلَیكَ إِلّا مُتَّکلاً وَمُعْتَمَداً»

«و جز بر تو، اعتماد نمی‌کنم.»

هر چه زمان می‌گذرد، پرده‌ها از جایگاهِ رفیعِ آن «معتمدِ حقیقی» کنار می‌رود و اعتمادِ ما به امامِ خویش، افزون‌تر و ریشه‌دارتر می‌شود. این اعتماد، نه از سرِ ناآگاهی، که از رویِ بصیرت و شناختِ روزافزون است. در اینجا، سه مطلبِ قابل‌تأمل وجود دارد:

نخست آنکه خدای سبحان که ما را به توکل بر خویش فراخوانده، اجازه داده است که بر «خلیفۀ کاملِ» او نیز تکیه کنیم؛ چرا که تکیه بر حجّتِ او، در حقیقت، تکیه بر خودِ اوست.

دوم آنکه گذرِ زمان، حقّانیت و استواریِ این تکیه‌گاه را بیش از پیش برای ما آشکار می‌سازد. هر چه روزگار می‌گذرد، معجزاتِ تدبیرِ او را در لابه‌لایِ سرنوشتِ خویش بیشتر درمی‌یابیم و ایمانمان به این پناهگاهِ استوار، فزونی می‌گیرد.

سوم آنکه اعتمادِ حقیقی بر امام، مشروط به «پَس زدنِ» غیرِ اوست. تا هنگامی که دل به غیر بسته‌ایم، اعتمادمان به او ناقص و ناپایدار خواهد بود. منتظرِ واقعی، کسی است که تکیه‌گاه‌های پوشالی همچون مقام، ثروت، مدارجِ علمی و پیوندهایِ دنیوی را رها کند و تنها به خدا و «ولیِّ خدا» اعتماد کند. او می‌داند که این تکیه‌گاه‌هایِ موهوم، روزی فرو می‌ریزند و جز خدا و اولیایِ او، هیچ‌کس باقی نمی‌ماند.

اگر در بخش‌هایی از زندگی دچارِ ناکامی، ناامیدی یا شکست شده‌ایم، باید صادقانه از خود بپرسیم: «آیا در آن مرحلۀ زندگی، به امامِ زمانم امید بسته بودم یا به غیرِ او؟» تجربه نشان داده است که هرگاه به اذنِ الله، امام را معتمدِ خویش قرار دادیم، به سود و آبرویی فوق‌تصور دست یافته‌ایم؛ و هرگاه از این پناهگاه روی گرداندیم، جز سرگردانی و حسرت، نصیبی نداشته‌ایم.

بنابراین، ما به حضرت قول می‌دهیم که با گذشتِ روزگار، ایشان تنها معتمدِ ما باقی بماند و هیچ‌کس و هیچ‌چیز را در این مقام با او شریک نسازیم.

البته باید دانست که این اعتماد، در عَرضِ اعتماد به خدا نیست؛ بلکه ما به امام اعتماد می‌کنیم، چرا که او را «ولیِّ خدا» و «کامل‌ترین وسیله» برای رسیدن به فیوضاتِ ربانی می‌دانیم. این همان حقیقتِ «توسل» است؛ یعنی امام را به عنوانِ واسطه‌ای امین بین خود و خدا قرار دهیم تا از دریایِ رحمتِ الهی، بیش از پیش بهره‌مند شویم. اعتمادِ ما به او، نه از سرِ شرک، که از سرِ معرفت به مقامِ والایِ او در نظامِ آفرینش است.

*****

در پایانِ این واکاویِ نورانی از وظایفِ منتظر، به فرازی زیبا و ژرف می‌رسیم و با تمامِ وجود، در پیشگاهِ امام عرض می‌داریم:

 

«وَ لِظُهُورِكَ إِلَّا مُرَابِطَةً بِنَفْسِی وَ مَالِی وَ جَمِیعِ مَا أَنْعَمَ بِهِ عَلَی رَبِّی»

«و برای ظهورت، با جان و مال و تمام آنچه پروردگارم به من نعمت داده است، در حالِ آماده‌باش و مرزبانی هستم.»

 

ایثارِ تمام‌قد در آستانِ ظهور

 

در عصرِ غیبت، ما در جایگاهِ «افزایشِ دائم» ایستاده‌ایم؛ افزونی در یقین، در محبت، در اعتماد و در آمادگی. نکتۀ ظریف اینجاست که این رشد، منوط به همراهیِ دیگران نیست. صیغۀ متکلمِ فعل «مرابطةً بِنَفْسِی»، گویایِ آن است که منتظر، خود به‌تنهایی قیام می‌کند و بدونِ چشم‌داشتِ به دیگران، پای در این مسیر می‌نهد. او وقتی آثارِ لطفِ مدامِ حضرت را در تار و پودِ زندگی‌اش می‌بیند، آگاهانه و عاشقانه تصمیم می‌گیرد که تمامِ قد، پایِ امامش بایستد.

ترتیبِ این ایثار، بسیار قابلِ تأمل است: نخست «نفس و جان»، سپس «مال» و در نهایت «جمیعِ نعمات». گاهی ما تنها به بخشیدنِ بخشی از مالِ خود، به عنوانِ صدقه، اکتفا می‌کنیم؛ اما وظیفۀ اصلی، آوردنِ «خود» به میدان است و پس از آن، وقف کردنِ تمامِ نعمت‌ها در مسیرِ امام. باور کنیم که وقتی نعماتِ ما در مسیرِ باورهایِ مهدویت قرار گیرد، نه‌تنها حبس نمی‌شوند، بلکه به شکلی باورنکردنی، فزونی می‌یابند و برکتِ الهی، دامانِ آنها را می‌گیرد.

اگر امروز جوابِ سلامِ مؤمنی را می‌دهیم، اگر لبخندی نثارِ دیگری می‌کنیم یا گرهی از کارِ کسی می‌گشاییم، باید قصدمان «معامله با حضرت» و شاد کردنِ دلِ مولایمان باشد. هر حرکتِ کوچکی را در همین مسیر، می‌توان به پروازی بزرگ تبدیل کرد، اگر نیت، خالصانه و برایِ او باشد.

ما در عینِ دیدنِ کثرتِ خلق، در جستجویِ وحدتِ آن یار هستیم؛ در میانِ هزاران چهره، تنها او را می‌جوییم و در هر عملِ نیکی، رضایِ او را می‌طلبیم. این است معنایِ مرابطۀ حقیقی؛ ایستادنِ پیوسته و هوشیارانه در برابرِ هر آنچه که ما را از او دور می‌کند، و گام‌برداشتنِ عاشقانه به سویِ هر آنچه که ما را به او نزدیک‌تر می‌سازد.

از آنم با شب تار است میلی

که دارد  نسبتی  با  نام لیلی

وظیفۀ حقیقی ما در دوران انتظار، «وقف کردنِ خویشتن» است. از صمیم قلب از حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه تمنا می‌کنیم که این مفاهیم تنها لقلقۀ زبانمان نباشد و حقیقتِ «عاشق صادق» در جانمان ریشه دواند. ما تشنۀ آن هستیم که امام، حتی بدون درخواست ما، بر صدق گفتار و کردارمان شهادت دهد.

بر اساسِ روایات، اگر کسی با بصیرت و در حال انتظار از دنیا برود، در پیشگاه حق، شهید محسوب می‌شود؛ چرا که انتظار، خود نوعی جهاد مداوم است.  به یاد داشته باشیم که انتظار، «نشستن» نیست، بلکه «دویدن» است.

منتظر من کی نشینم، از برایت می‌دوم

منتظر ، باید دویدن از  برای یار خویش

 

تاریخ جلسه:1403/10/12 ـ جلسه 14

«برگرفته از بیانات استاد زهره بروجردی»

 


[1]. بحار الأنوار، ج‏99، ص 99.

[2].  بحار الأنوار، ج 102، ص 99.

[3]. سوره توبه، ایه 119.

[4]. سوره آل عمران، آیه 52.

[5]. سوره آل عمران، آیه 53.

[6]. مفاتیح‌الجنان، زیارت دوم حضرت ولیعصر.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *